ویرگول
ورودثبت نام
503
503خطای 503
503
503
خواندن ۲ دقیقه·۱۸ ساعت پیش

حکم

ــ پیشنهاد می‌کنم آهنگ ضمیمه شده رو هنگام خوندن نوشته، پلی نکنید، اما در کل گوش کردنش رو پیشنهاد می‌کنم.

ــ این متن دارای یک کلمه‌ی نامناسب است

خواستم کاریکلماتور بنویسم ولی حرف‌هایم زیادی جدی بود...

خواستم بخندم، اما بغضم زیادی سنگین بود.

خواستم درباره‌ی وجود و جبر بنویسم، ذهنیتم زیادی درمانده بود.

درواقع ذهنیت مشکلی نداشت، مشکل از عینیت ام بود.

پس خواستم از عینیات بنویسم، گفتند:

«اینقدر اسم «خون» را نیاور،

مبالغه‌آمیز است.»

نفهمیدم چه شد. ناگهان بغض شکست.

صدای خنده‌ خشکم، استخوان‌هاشان را خراشید.

و با لبخندی محجوبانه گفتم:

اما آیا کسی دقت کرده است... که واقعیت زندگی ما چقدر مبالغه آمیز است؟

گفتند: خفه شو.

اطاعت کردم.

خنده خشکید.

قلم را چرخاندم.

خواستم از مردم خشمگین بنویسم، لعن و نفرینم کردند.

گفتم: چرا؟

گفتند: آن‌ها همه تروریست مسلح بودند.

سرم را چرخاندم.

گروهی دیگر گفتند: آن‌ها همه باید مظلوم و بی‌دفاع باشند.‌

با خود گفتم اما این روزها ما همه خشمگین‌ایم

یک نفر در ذهنم گفت: خفه شو.

و ایده‌ها از یادم رفتند.

خواستم درباره‌ی چه بنویسم؟ خواستم درباره‌ی که بنویسم؟

نوشتم که: «آن‌ها آزادی می‌خواستند.»

دستگیرم کردند.

سپس پرسیدند: یعنی می‌گویی آزادی نداریم؟

در جواب گفتم:

«این سوال چه معنایی دارد؟

همه‌چیز مثل روز روشن است.

من آزادم و این میله‌ها فریب است.

من آزادم و حالا نظرم خواسته شده.

شما تعالی دموکراسی هستید،

ایران خوشبخت‌ترین کشور جهان

و عالیجناب خامنه‌ای، بزرگترینِ پادشاهانِ بزرگترینِ کشورهای جهان است.»

گفتند حکمم اعدام است.

گفتم: چرا؟

گفتند: «ای معاند! تو هیچ می‌دانی محاربه یعنی چه؟

تو با حرف‌هایت به حکومت اسلامی حمله کردی.»

من واقعا نمی‌دانستم.

کسی به من قوانین سرکوب را نیاموخته بود.

پس فقط گفتم: یک لحظه.

دفتر را باز کردم، و رگم را بریدم.‌

خون به سوی خطوط سرازیر شد.

و طناب دار

در حسرت وصال با معشوقه‌اش پوسید.(شاید هم پیر شد)

این خالصانه‌ترین اثر عمرم است.

من که دیگر نیستم، نمی‌دانم،،

اما احتمالا فردا روزی حکومت خواهد گفت:

تروریست‌ها به زندان حمله کردند و فلان نویسنده را کشتند.

و مردم فریب نخواهند خورد و با مقاومت می‌گویند:

نخیر. فلان نویسنده کصخل بود. خبری از تروریست نبود.

رسانه‌هایی هم خواهند گفت: که او در راه مظلومان جان داد.

این هم دروغ محض است.

من در راه خشمگینان مُردم.

یا شاید هم برای خود.

مبارزه‌ای برای اینکه بگویم هنوز همه‌چیز پوچ نیست.

و هنوز تا خونی ریخته می‌شود، مبارزه باید کرد.


به هر حال من برم به مُردنم برسم،

می‌دانید...

از وقتی مرده‌ام، یادم رفته که ادبیات اصیل نباید شعار بدهد...

ولی راستش را بگویم...

چند شبی که درون گور هستم، صدایی می‌شنوم که می‌گوید:

«دست‌نوشته‌ها نمی‌سوزند.»

نمی‌دانم یعنی چه... اما به گمانم این هم یک شعار است.

پس بیخیال.

پایان

یک اثر از فرنان لژه (واقعا ربطی به پست ندارد، ولی خب...)
یک اثر از فرنان لژه (واقعا ربطی به پست ندارد، ولی خب...)

پ.ن: اسم آهنگ: تصنیف شب‌نورد.

توضیحات بیشتر: شعر شب‌نورد توسط اصلان اصلانی، به یاد امیرپرویز پویان، فیلسوف، جامعه شناس و تروریست مسلح که علیه حکومت پهلوی اقدامات مهمی انجام داد، سروده شده. امیرپرویز پویان در سال ۱۳۵۰، در سن ۲۵ سالگی، زمانی که توسط نیروهای حکومتی محاصره شد، دست به خودکشی زد.و بر طبق شعر اصلانیان، محمدرضا لطفی در مقام آهنگساز و محمدرضا شجریان به عنوان خواننده، این تصنیف را به وجود آوردند.

متننوشته
۱۳
۵
503
503
خطای 503
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید