در ایران به دنیا آمدهام.
عجب صلح و صفا و سعادتی.
بند نافم را میبرند.
خدای من.
چه ویرانهای.
چه بود داستان ما...
جز جبر و حیرت و شگفتیهای ناپسند...؟
خاور دور را مینگرم، و به میانه لعنت میفرستم.
آزادی را مینگرم، و به آزادی لعنت میفرستم. (از این آزادی الکیها)
اینجا را مینگرم و به اکنون لعنت میفرستم.
آنها را مینگرم و به ما ها لعنت میفرستم.
چه بود کار ما...
جز نگریستن و گریستن...؟
شاید باید فقط یکجا بنشینم
و نقد کنم ساختارها را.
خدای من.
قدرت ساختارها چه زیاد است...
چه بود روزگار ما...
جز سرکوب توسط مدرسه و مذهب و حکومت...؟
شاید باید چشمها را بست،
و فقط تصور کرد، آنچه را نیست
خدای من، عجب جای زیبایی
صبر کن،
یک نفر دارد به خیالاتم تجاوز میکند.
چه بود زمانهی ما...
جز امید واهی و خیال و خفقان...؟
شاید باید مرد.
و منتظر پاداش اعمال نیک ایستاد.
بگذار چاقو را بردارم.
خدای من.
خودکشی حرام است.
چه بود افکار ما...
جز نیستی و نیستن و نفرت از هستن...؟
شاید فقط باید زنده ماند.
زیستن که بر ما حرام بود.
خدای من.
بهای زنده ماندن چه گران است.
چه بود اعمال ما...
جز تلاش برای رسیدن به حداقلها...
شاید فقط باید بود،
و در آنچه نیست
نبودن را جشن گرفت.
من چه میدانم...
پ.ن: سوال امروز:
بنظر شما در شعر زیر، منظور از «معمار» کیست؟
ما خرابیم و خرابی بود آبادی ما
کاین خرابی هم از استادی آن معمار است. (وفائی شوشتری)
۱) خدا.
۲) جمهوری اسلامی.
۳) خمینی.
۴) جبر کیهانی.

پ.ن: طی یک اشتباه بچگانه و سهلانگاری، پست قبلیم حذف شد. اگر کامنتتون بیجواب موند، عمیقأ عذر میخوام.