سلامی به گرمای بخاری ، کنج دیوار ترک خورده یک خانه ی کلنگی
امروز از خودم پرسیدم ، چی باعث میشه بیام و اینجا بنویسم ؟
گاهی متنی را می نویسم و چون کلمات بهتر از انتظارم با هم میسازند ، اینجا منتشرش میکنم ، شاید بتوان گفت
گاهی موضوعی اعصابم را بهم میریزد و دلم می خواهد آن را به کسی بگویم و آن را می نويسم، شاید بتوان گفت:
گاهی از دست غصه اینجا پنهان میشوم و میگذارم افسار قلم را تنها قلبم به دست بگیرد و اینجا مینویسم ، شاید بتوان گفت
و گاهی می نویسم تنها
و این نوع نوشتن ، به خاطر این است که این فضا ، با تمام کم و کاستی هایش ارتباطی بسیار عمیق تر از اربتاط یک خواننده و نویسنده بینمان پدید آورده .
در تمام این حالت ها عکس العمل شما ، بسیار زیبا تر از حد انتظارم بوده ،
که گاهی تشویقم کردید
و گاهی همدردی کردید
گاهی نقد کردید
گاهی حالمو پرسیدید
و گاهی سعی کردید درکم کنید
و گاهی تلاش کردید کمکم کنید.
شما برای چی می نویسید ؟
اما امروز می خوام بنویسم ، هم برای خودم ، هم برای شما
می خوام متنم دیده شود ، افکارم شنیده شود و احساساتم فهمیده شود
امروز ، یک ماه مونده به تموم شدن ، شاهزاده ی سفید پوش یخ زده ، زمستان
و دقیقا همین حوالی زمان ، همه ی ما مشغول بالا رفتن از کوه زندگی هستیم .
در حالی که دست هامون یخ زده و نفس هامهو ترسیده تر از همیشه از وجودمون خارج میشود . و پاهامون نایی برای ادامه دادن نداره .
دقیق ترش اینه که هممون مشغول سر و کله زدن با سختی هایی هستیم که برای "خودمون" بزرگترین و سخت ترین هست .
هر کسی در کنج خلوتش گیر افتاده و شاید هیچ کدوممون اون آدم لبخند به لب بیرون نباشیم .
و بلاخره یک روز از پا درمیایم و دقیقا همان روز ، فرشته ی فرود میاید در بالاترین نقطه ی فراز و بابت تمام تحمل ها و صبر ما لبخندی میزنه و با افتخار به ما نگاه میکنه .
و بلاخره
این جمله ای بود که حاضر به پذیرفتنش نبودم ، چون معتقد بودم ، اون درد شاید به جای قوی تر کردن فقط ما رو در هم بشکنه
ولی بعدا هم که بهش فکر کردم دیدم ، حتی شکسته شدن هم خودش یه درده و این چرخه ای هست که آخرش یا مرگه یا قوی تر شدن !
ولی شاید این سختی ها ، ما رو به اون نقطه که دوست داریم نرسونه ،
و این ترسی که توی قلب هست ، همون چیزیه که گاهی تلاش هامون رو سست و ذهن هامون رو خسته میکنه
و دقیقا دیروز ، وقتی درباره ی " امید " با چت جی پی تی حرف میزدم ، سوال ترسناکی ازم پرسید
با خودم فکر کردم ، چه تصمیمی باید بگیرم ؟ این سوال پر بود از احساس نگرانی و سعی کردم براش جوابی پیدا کنم ولی بعد با خودم گفتم ،
نه جواب دادن این سوال وظیفه ی من نیست .
شاید و امیدوارم این جواب ، به خیلی هاتون کمک کنه .
و نوشتن این پاسخ بیشتر از اون چیزی که فکرشو می کردم من رو آرام کرد ،
انگار به جای چت ، داشتم جواب ذهن خودم رو میدادم .
شاید هممون باید یه همچین جوابی به ذهن هامون بدیم .
شما چه جوابی به سوال چت میدین ؟
و خب ، این هم جواب چت جی پی تی بود .
و اما این چیزی هست که برای نوشتنش ، این صفحه رو باز کردم ، تمام حرف های بالا زدم و از سختی گفتم تا آخر ، به این نقطه برسم
ولی برای نوشتن این قسمت ، دست هام میلرزه و بغض راه گلوم رو بسته .
با اینکه همیشه ادعای یک نویسنده بودن بداشتم ، کلماتی بود که هیچ وقت معنی شون رو " درک نکردم "
یکی از اون کلمات 《عشق 》بود .
با خوندن تعداد زیادی شعر و داستان ، باز هم جوابی برای سوالم یافت نشد .
به نظر میرسید خیلی از همین شاعر ها و نویسنده ها هم هنوز معنی《 عشق 》 رو نفهمیده بودند .
و با تمام این ها ، به ندرت و گوشه های کوری از زندگی ام ، گاهی فورانی میدیدم از عشق ،
کار های ساده ای مثل لبخندی مثل یک آغوش ،
منو به بن بستی می رسوند ، بن بستی به نام 《 عشق 》
و چند روز قبل وقتی راهم رو دو راهی مسیر ذهن و احساس گم کرده بودم ، به یکی از همین بن بست ها رسیدم.
بن بستی که شروعش از همین نقطه بود :
مارشمالوی عزیزم ،
ما هیچ کدوممون نمی دونم ، شب ها رو با چه دردی می گذرونی
و من درکی از دردی که خنجر خاطرات به قلب وارد میکنه ندارم .
و نمی دونم دنیا این روز ها برات چه رنگی هست ؟
و بهت گفتم اشک ریختم ،
نه چون توانایی درک کردنت رو دارم ،
فقط به خاطر اینکه به قلب بزرگت غبطه می خورم .
و به عشقی که تجربه اش کردی
و روح تو داره دردی رو تحمل میکنه که می تونم به خاطرش صبور بودن رو معنی کنم .
امیدوارم ، این تسلیت و همدردی ناشیانه ی من رو بپذیری 🖤
و بابت پایان غم انگیز این پست معذرت می خوام
اما شادی ، لایق این روز ها نبود ...🖤
(آهنگ " دستای تو " از آلبوم "چشم من" از داریوش (فامیل = ؟))