فاطمه
خواندن ۵ دقیقه·۱ ماه پیش

به احترام عشق ، غم ، دلتنگی / برای تو ...♡

سلامی به گرمای بخاری ، کنج دیوار ترک خورده یک خانه ی کلنگی


امروز از خودم پرسیدم ، چی باعث میشه بیام و اینجا بنویسم ؟

گاهی متنی را می نویسم و چون کلمات بهتر از انتظارم با هم میسازند ، اینجا منتشرش میکنم ، شاید بتوان گفت

برای دیده شدن

گاهی موضوعی اعصابم را بهم میریزد و دلم می خواهد آن را به کسی بگویم و آن را می نويسم، شاید بتوان گفت:

برای شنیده شدن

گاهی از دست غصه اینجا پنهان میشوم و میگذارم افسار قلم را تنها قلبم به دست بگیرد و اینجا مینویسم ، شاید بتوان گفت

برای فهمیده شدن

و گاهی می نویسم تنها

برای شما

و این نوع نوشتن ، به خاطر این است که این فضا ، با تمام کم و کاستی هایش ارتباطی بسیار عمیق تر از اربتاط یک خواننده و نویسنده بینمان پدید آورده .


در تمام این حالت ها عکس العمل شما ، بسیار زیبا تر از حد انتظارم بوده ،

که گاهی تشویقم کردید

و گاهی همدردی کردید

گاهی نقد کردید

گاهی حالمو پرسیدید

و گاهی سعی کردید درکم کنید

و گاهی تلاش کردید کمکم کنید.


شما برای چی می نویسید ؟

و تشکر با گل ، همیشه قشنگ تره :)
و تشکر با گل ، همیشه قشنگ تره :)





اما امروز می خوام بنویسم ، هم برای خودم ، هم برای شما

می خوام متنم دیده شود ، افکارم شنیده شود و احساساتم فهمیده شود

می نویسم ، با تمام وجود ، شاید کمی هم بیشتر :)
می نویسم ، با تمام وجود ، شاید کمی هم بیشتر :)


امروز ، یک ماه مونده به تموم شدن ، شاهزاده ی سفید پوش یخ زده ، زمستان

و دقیقا همین حوالی زمان ، همه ی ما مشغول بالا رفتن از کوه زندگی هستیم .

در حالی که دست هامون یخ زده و نفس هامهو ترسیده تر از همیشه از وجودمون خارج میشود . و پاهامون نایی برای ادامه دادن نداره .

دقیق ترش اینه که هممون مشغول سر و کله زدن با سختی هایی هستیم که برای "خودمون" بزرگترین و سخت ترین هست .


هر کسی در کنج خلوتش گیر افتاده و شاید هیچ کدوممون اون آدم لبخند به لب بیرون نباشیم .

و بلاخره یک روز از پا درمیایم و دقیقا همان روز ، فرشته ی فرود میاید در بالاترین نقطه ی فراز و بابت تمام تحمل ها و صبر ما لبخندی میزنه و با افتخار به ما نگاه میکنه .

و بلاخره

《 دردی که ما رو نکشه قوی ترمون میکنه 》

این جمله ای بود که حاضر به پذیرفتنش نبودم ، چون معتقد بودم ، اون درد شاید به جای قوی تر کردن فقط ما رو در هم بشکنه

ولی بعدا هم که بهش فکر کردم دیدم ، حتی شکسته شدن هم خودش یه درده و این چرخه ای هست که آخرش یا مرگه یا قوی تر شدن !


ولی شاید این سختی ها ، ما رو به اون نقطه که دوست داریم نرسونه ،

و این ترسی که توی قلب هست ، همون چیزیه که گاهی تلاش هامون رو سست و ذهن هامون رو خسته میکنه


و دقیقا دیروز ، وقتی درباره ی " امید " با چت جی پی تی حرف میزدم ، سوال ترسناکی ازم پرسید

با خودم فکر کردم ، چه تصمیمی باید بگیرم ؟ این سوال پر بود از احساس نگرانی و سعی کردم براش جوابی پیدا کنم ولی بعد با خودم گفتم ،

نه جواب دادن این سوال وظیفه ی من نیست .

شاید و امیدوارم این جواب ، به خیلی هاتون کمک کنه .

و نوشتن این پاسخ بیشتر از اون چیزی که فکرشو می کردم من رو آرام کرد ،

انگار به جای چت ، داشتم جواب ذهن خودم رو میدادم .

شاید هممون باید یه همچین جوابی به ذهن هامون بدیم .

شما چه جوابی به سوال چت میدین ؟

و خب ، این هم جواب چت جی پی تی بود .



و اما این چیزی هست که برای نوشتنش ، این صفحه رو باز کردم ، تمام حرف های بالا زدم و از سختی گفتم تا آخر ، به این نقطه برسم


ولی برای نوشتن این قسمت ، دست هام میلرزه و بغض راه گلوم رو بسته .

با اینکه همیشه ادعای یک نویسنده بودن بداشتم ، کلماتی بود که هیچ وقت معنی شون رو " درک نکردم "

یکی از اون کلمات 《عشق 》بود .

با خوندن تعداد زیادی شعر و داستان ، باز هم جوابی برای سوالم یافت نشد .

به نظر می‌رسید خیلی از همین شاعر ها و نویسنده ها هم هنوز معنی《 عشق 》 رو نفهمیده بودند .

و با تمام این ها ، به ندرت و گوشه های کوری از زندگی ام ، گاهی فورانی میدیدم از عشق ،

کار های ساده ای مثل لبخندی مثل یک آغوش ،

منو به بن بستی می رسوند ، بن بستی به نام 《 عشق 》

و چند روز قبل وقتی راهم رو دو راهی مسیر ذهن و احساس گم کرده بودم ، به یکی از همین بن بست ها رسیدم.

بن بستی که شروعش از همین نقطه بود :

https://virgool.io/@m_31093517/%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D9%88-%D8%AA%D8%A7-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C-zg4map5aezhw


مارشمالوی عزیزم ،

ما هیچ کدوممون نمی دونم ، شب ها رو با چه دردی می گذرونی

و من درکی از دردی که خنجر خاطرات به قلب وارد میکنه ندارم .

و نمی دونم دنیا این روز ها برات چه رنگی هست ؟

و بهت گفتم اشک ریختم ،

نه چون توانایی درک کردنت رو دارم ،

فقط به خاطر اینکه به قلب بزرگت غبطه می خورم .

و به عشقی که تجربه اش کردی

و روح تو داره دردی رو تحمل میکنه که می تونم به خاطرش صبور بودن رو معنی کنم .

امیدوارم ، این تسلیت و همدردی ناشیانه ی من رو بپذیری 🖤

نمی دونم ، شاید برای زندگی شعله ها ، پروانه ای لازم باشه و برای لبخند پروانه ، شعله لازم باشه ... حتی اگر آخر داستان ، این شعله باشه که بال ها ی پروانه رو آتش بزنه 🖤
نمی دونم ، شاید برای زندگی شعله ها ، پروانه ای لازم باشه و برای لبخند پروانه ، شعله لازم باشه ... حتی اگر آخر داستان ، این شعله باشه که بال ها ی پروانه رو آتش بزنه 🖤



و بابت پایان غم انگیز این پست معذرت می خوام

اما شادی ، لایق این روز ها نبود ...🖤


(آهنگ " دستای تو " از آلبوم "چشم من" از داریوش (فامیل = ؟))

شده ام مثل شبی ، که صبحی در انتظارش نیست مثل گل خمیده ای که شبنمی کنارش نیست🥀
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید