ویرگول
ورودثبت نام
فواد افراسیابی
فواد افراسیابیشاعر، تبلیغ‌نویس و نویسندۀ محتوای خلاق
فواد افراسیابی
فواد افراسیابی
خواندن ۵ دقیقه·۲ روز پیش

روزانه‌نویسی (2) جای امن

جمعه، 15اسفند1404

تازه زندگی در جنگ یک روتینکی پیدا کرده بود. ساعت‌هایم را با مطالۀ کتاب روزها در راه و سریال پر می‌کردم و با هر موشک به میانۀ هال می‌پریدم تا اینکه دیروز عصر زنگ خانه را زدند و گفتند خانه را تخلیه کنید! زیاد از حد به کلانتری نزدیک هستید و قراره به‌زودی کلانتری را بزنند.

ما هم هول‌هولی جمع کردیم و رفتیم خانۀ مادربزرگم. شب را همانجا ماندیم. توی پذیرایی، میان مبل‌ها جا انداختیم و خوابیدیم. بوی تشک‌ها، صدای غیبت‌کردن مامان‌ و خاله و مادربزرگم، شبیه روزهای بچگی بود.

حالم گرفته بود حسابی. دلم می‌خواست زودتر به خانه برگردیم، به همان روتین نصفه‌نیمه که به آن عادت کرده بودم. صبح که مامان گفت برگردیم و بابا هم زودتر از ما برگشت، حالم جا آمد. شب، من و دایی، سوسیس‌تخم‌مرغ درست کردیم و بعد از شام برگشتیم خانه. هنوز کلانتری سرجایش است و همه استرس داریم که بالاخره کی کلانتری را می‌زنند؟
کاش این روزها زودتر تمام شود.

پ.ن: روزها در راه هم تمام شد. سطرهای آخر را با خست خواندم. بی‌اندازه دوستش داشتم. توی این روزهای دشوار و غم‌انگیز مایۀ آرامش و دل‌خوشی‌ام بود.


یکشنبه، 17اسفند1404

صبح با صدای موشک‌ها بیدار شدم. تمام روز را گوش به زنگ هستم تا بالاخره کلانتری را بزنند. همان پری‌روز که به ما هشدار تخیله دادند، سریعاً از خانه رفتیم؛ اما بعد نگران شدیم که مبادا نقشۀ سرقت باشد! کل ساختمان هم خالی بود. بابا زنگ زد 110 تا ته‌وتوی قضیه را دربیاورد؛ اما 110 جواب نداد! چندبار زنگ زدیم، هیچ‌کس پاسخ نداد.

بیشتر امروز را سریال دیدم. الان میانۀ فصل دوم از بازی تاج‌و‌تخت هستم. کشش دارد و همین هم از سر این روزها زیادی‌ست.

کمی هم کتاب خواندم، البته کمتر از روزهای پیش. «ردپای عشق در شعر زنان جهان» تمام شد. تا حالا هر کتابی با ترجمه و انتخاب «فریده حسن‌زاده» گرفتم برایم تجربۀ خوبی رقم زده. ایران زیر موشک است و همه جا را خون گرفته، من شعرهای عاشقانه می‌خوانم!

کتاب دیگری را هم دست گرفتم: «شش کلاه فکر‌کردن.» پیشنهاد کلاس خلاقیت بود که پیش از جنگ می‌رفتم. این کتاب دربارۀ یکی از تکنیک‌های مهم در خلاقیت است. این کتاب را هم تمام کنم، آذوقۀ مطالعاتیم تمام می‌شود. باید دوباره به خانه سر بزنم و یکی‌دو کتاب نخواندۀ دیگر را بیاورم.

امروز به این سوال فکر کردم که روزی که جنگ تمام می‌شود، من زنده هستم یا نه؟
گاهی از خودم خشمم می‌گیرد.
توی این وضعیت، زخم کهنۀ تنهایی هم سر باز کرده؟ با خودم فکر می‌کنم اگر تنها نبودم شاید این روزها و شب‌ها ساده‌تر می‌گذشت. بعد به خودم نهیب می‌زنم که به واقعیت برگرد!
اوضاع نابه‌سامانی‌ست. تلاش می‌کنم تکه‌هایم را دوباره سوار کنم و یک روتین تازه بسازم؛ اما توفان حوادث، دوباره و دوباره ویرانش می‌کند.


سه‌شنبه، 19اسفند1404

پنج صبح با صدای بمب‌باران از خواب پریدم. بعد از نیم‌ساعت دوباره خوابم برد تا حدود ساعت 13.
مثل دی‌ماه و جنگ 12روزه، خوابم بیشتر از حالت معمول شده. تقریباً 10 تا 12 ساعت می‌خوابم؛ با اینکه جای خوابم راحت نیست و خانۀ خودم نیستم.

از جنگ می‌ترسم، از بعدِ جنگ هم می‌ترسم! نامعلوم‌بودن و ناآشکارگی همیشه ترسناک است. مثل زمان بچگی که از کمد می‌ترسیدم؛ چون نمی‌دانستم در تاریکی کمد چه هیولایی پنهان است. بنابراین هر شب قبل از خواب، درِ کمد را باز می‌گذاشتم. هنوز هم از چیزی که پنهان است بیم دارم. چه خواهد شد؟ نمی‌دانم. و ندانستن ترسناک است.

امروز هم بیشتر وقتم به تماشای سریال بازی تاج‌وتخت گذشت و مطالۀ کتاب شش کلاه فکرکردن. خیلی دلچسب نیست؛ اما توی این بی‌کتابی غنیمت است و حس اینکه در جهت بهبود کارم در زمینۀ کپی‌رایتینگ قدمی برمی‌دارم خوشایند است. باید همت کنم و فردا سری به خانه بزنم؛ گلدان‌ها منتظر هستند و چند کتاب نخوانده در کتابخانه.

می‌گویند جنگ 4 تا 6 هفته طول می‌کشد. امیدوارم زنده بمانم! امروز به فکر افتادم مثل مسکوب در «روزها در راه» من هم روزنوشت‌هایم را در ویرگول منتشر کنم. تنها کاری است که این روزها می‌توانم انجام دهم.
آیا برای آدم‌ها جذاب است؟ نمی‌دانم. شاید. حداقل کمی روزهایم را از یکنواختی خارج می‌کند.


چهارشنبه، 20اسفند1404

بابا معتقد است که میانۀ راهرو چون بین دو ستون قرار دارد، امن‌ترین جای خانه است؛ بنابراین تا صدایی می‌آید من و خواهرم، هم‌زمان به سمت دو ستون حرکت می‌کنیم. امروز هم دو‌سه باری آنجا پناه گرفتیم.

ستون‌های امنِ این روزهای من هم کتاب و سریال است. فصل دوم بازی تاج‌وتخت تمام شد. وقتی تست mbti را دادم از نظر شخصیتی شباهتم به «جان اسنو» بود. علاقۀ بیشتری هم نسبت به سایر شخصیت‌ها به او دارم. امیدوارم سرنوشت خوبی در انتظارش باشد! با ملاک‌های اخلاقی امروزه‌روز، هیچ‌کدام خوب نیستند، حتی ند استارک که همه‌ش دم از honour (شرافت) می‌زند همان اول سریال گردن یک نفر بیگناه را زد و دخترش را به‌خاطر جاه‌طلبی مجبور کرد تن به ازدواج بدهد.

کتاب شش کلاه تفکر اثر ادوارد دوبنو هم تمام شد. به‌وضوع مثل روزها در راه، من را به وجد نیاورد. هنوز مزۀ نوشتۀ مسکوب زیر زبانم است و دلم برای کتابش تنگ شده. کتاب دوبنو بیش از حد برای من اطناب داشت. خیلی خلاصه‌تر می‌شد تمام نکات را گفت. یکی دیگر از ویژگی‌های آزاردهنده، خودپسندی و تعریف گاه‌وبی‌گاه نویسنده از خودش بود که چه دُمی، چه سری، عجب پایی! البته شاید این نگاه من متاثر از تفکر شرقی باشد که درخت هر چه پُربارتر، افتاده‌تر. هرچند عاری از نکات مثبت نبود. به‌نظرم این تکنیک هم برای خلق ایده کاربرد دارد و هم برای داوری آن. و مهم‌تر جهان‌بینی تازه‌ای به آدم می‌دهد برای روبه‌روشدن با مسائل مختلف. نکات مهمش را یادداشت کردم شاید بعد از آزادشدن لینکدین، اگر زنده بودم، پستش کردم.

مهم‌ترین کار امروزم، نوشتن شعر بود. یک ساعت را صرف نوشتن کردم. بالاخره قفل تنبلی را شکستم و نوشتم. اولش در بیراهه بودم؛ اما کم‌کم دیده‌بان‌ فریاد زد: خشکی!
عصری خانم س تماس گرفت به دردودل. نگرانش هستم. در این بلبشو دنبال دارو است و جرئت از خانه‌بیرون‌رفتن را هم ندارد. خودم را جای او می‌گذارم، دلم می‌شکند.


مطلب مرتبط:
روزانه‌نویسی (1) آغاز جنگ




کتابروزانه نویسییادداشت روزانهجنگخلاقیت
۱
۰
فواد افراسیابی
فواد افراسیابی
شاعر، تبلیغ‌نویس و نویسندۀ محتوای خلاق
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید