ویرگول
ورودثبت نام
فواد افراسیابی
فواد افراسیابیشاعر، تبلیغ‌نویس و نویسندۀ محتوای خلاق
فواد افراسیابی
فواد افراسیابی
خواندن ۵ دقیقه·۲ روز پیش

روزانه‌نویسی (3) امید به روزهای روشن؟!

جمعه، 22اسفند1404

اوضاع نامعلوم همچنان ادامه دارد. دیروز با بابا رفتیم تا به خانه‌ام سر بزنیم و من هم یک سری وسیله از جمله کتاب و لپ‌تاپ بیارم. مجری رادیو از کارشناس ورزشی پرسید چه خاطره‌ای از (...)

سر و صدای موشک‌ها مثل روزهای قبل است. گاهی شدت می‌گیرد و گاهی ساکت می‌شود. دیروز کتاب «پدرم» از پاموک را خواندم. عالی. داستان‌ها تاثیرگذار و روایت به‌شدت قوی. جمله‌ای داشت که احتمالا هیچ‌وقت از ذهنم زدوده نمی‌شود: «مرگِ هر مردی با مرگ پدرش آغاز می‌شود.»
امروز هم «گفتگو در کاتدرال» را شروع کردم. نثر یوسا قدرتمند است و تبحرش در روایت و ساختن فرم‌های بدیع محشر است. 100 صفحه را خواندم. سه قسمت هم بازی تاج‌وتخت را دیدم. رابطۀ جان اسنو و زن مو نارنجی حسابی حسادتم را برمی‌انگیزد. منش جان اسنو بسیار شبیه من است و قسمت‌به‌قسمت بیشتر حس نزدیکی به این حرامزادۀ شمالی می‌کنم.

توی این اوضاع بد و حال مزخرف، سعی می‌کنم روتین بسازم و بهش پایبند بمانم. بیشتر با خانواده خانۀ عمه می‌روم و معاشرت می‌کنم. امیدوارم این شرایط زودتر تمام شود و در این‌بار بر پاشنۀ دیگری بچرخد. امیدی به روزهای روشن در آینده ندارم؛ اما این خاک یک جشن حسابی به مردم سوگوارش بدهکار است. کاش بدهی‌اش را تسویه کند.


شنبه، 23اسفند1404

خواب دیدم: توی دریای فیرزوه‌ای در حال آب‌تنی هستم. یک دفعه نگران می‌شوم چون ساحل را در دیدرس ندارم. به سمتی شنا می‌کنم و شنا می‌کنم و کمی بعد به ساحل می‌رسم. روی شن‌ها دراز می‌کشم که موجی به سویم می‌آید و کف ولرم دریا به پاهایم می‌خورد. کلافه بلند می‌شوم و کمی بالاتر دراز می‌کشم. موج سمج بعدی می‌آید، در ساحل می‌شکند و کف ولرمش بار دیگر من را در بر می‌گیرد. کلافه هستم و خوشحال. این بازی برایم لذت‌بخش است.

امروز دیرتر از همیشه بیدار شدم. حدود ساعت 13:30. مدیرم پیام داده بود که باید کار را شروع کنیم. راه فراری نیست. منتظر بودم تا دیر یا زود این لحظه به سراغم بیاید. کمی کتاب خواندم. حدود 50 صفحه گفتگو در کاتدرال را پیش بردم. همچنان کشش دارد و مثل موج دریا ول‌کنم نیست. چند قسمتی هم بازی تاج‌وتخت را دیدم. این چند قسمت دیدنی و نفس‌گیر بود. هر جقدر اواسط فصل 3 حوصله‌سربر شده بود، پایانش و آغاز فصل 4 هیجان‌انگیز بود. جان اسنو، زن مو نارنجی را ترک کرد و به‌سوی دیوار رفت. معلوم شد حماقت‌های من را هم دارد...

اما الان حالم خوب نیست. حس بطالت و بدبختی دارم. خبرهای جنگ از یک طرف و خبر تعدیلی خواهرم هم از طرف دیگر. غصه‌اش به دلم نشست. گفتم نگران نباشد، اوضاع که آرام شد خیلی سریع کاری خوب، حتی بهتر از چیزی که داشت، پیدا می‌کند.

توی «بله» چشمم به یک گفتگوی عاشقانۀ قدیمی و خاک گرفته افتاد و داغ دلم تازه شد. هیچی بدتر از عشقی نیست که در جهان بیرون تمام شده و در جهان درون ادامه داره...


یکشنبه، 24اسفند1404

عنوانی بهتر برای این روزهای خودم جز «شکنندگی» سراغ ندارم. بعد از اینکه سریالم را دیدم، متوجه شدم مدیرم دو بار تماس گرفته و من پاسخ ندادم. ترسیدم... نکنه تعدیل شدم؟ توی این اوضاع چه کنم؟ بدبختی کم ندارم. پیام دادم و تا لحظه‌ای که جواب دهد، لرزیدم. چت‌جی‌پی‌تی گفت نفس‌های عمیق بکشم، پایم را به زمین فشار دهم و شانه‌هایم را تکان دهم.

‌‌ف هم از حال بدش توی گروه گفت. اینکه خسته شده. تحمل ندارد. نمی‌کشد. کمی با او حرف زدم. سعی کردم آرامش کنم و بعد کمی بذله‌گویی کنم! مگر آدم‌های خسته و نالان چه دارند به هم بگویند؟ جز اینکه من هم زیر آوار استرس و غم‌ها هستم مثل تو؟

قبلش هم ل زنگ زد. با داداش معتادش دعوا کرده بود. مثل اینکه برادر، غذاها را دور ریخته، ل سرش داد زده، ل را هول داده و پهلو و دست ل ضرب دیده. دنبال خانه در تهران می‌گشت. به حرف‌هایش گوش دادم. غضه‌اش را خوردم. این زندگی همه را آزار می‌دهد. چه داشتم به او بگویم؟ درست می‌شود، کمکش می‌کنم و اینجور حرف‌ها.

بخش خوب روز، سریال بود، کتاب گفتگو در کاتدرال بود و نوشتن شعر. شعر تازه خیلی خوب پیش می‌رود و تقریبا تمام است. بی‌اندازه دوستش دارم. هر بار می‌خوانم قربان دست‌وپای بلورینش می‌روم. امیدوارم از پس میدان نقد و نظر هم بربیاید.

حرف دیگری نمانده. خیلی توی ذهنم حرف داشتم برای گفتن اما الان حس می‌کنم نای نوشتنشان را ندارم. نای فشار آوردن به ذهن برای ثبتشان را.


دوشنبه، 15اسفند1404

سعی می‌کنم تا حد ممکن کمتر در معرض اخبار قرار بگیرم؛ اما امروز اتفاقی، وقتی مشغول چای‌ریختن بودم، اخبار گفت پرونده‌ای باز شده که نشان می‌دهد به دو پرستار از یک بیمارستان (...) تجاوز شده. جزئیات تکان دهنده...
رفتم دستشویی. مثانه‌ام پر بود ولی ادرارم نمی‌آمد. گوشم شروع به سوت‌کشیدن کرد و تصاویر تار شد. همان حالتی که وقتی یکبار خون‌دادم برایم پیش آمده بود: افت فشار.

امروز کتاب تاریخ بیهقی دستم رسید. برنامه داشتم توی این نوروز، بیهقی بخوانم. تلاش می‌کنم پایبند برنامه‌ها و اهدافم باشم، اما صادقانه بسیار این روزها احساس می‌کنم کوششم مذبوحانه‌ست. جملۀ کدام فیلسوف بود؟ ما همگی در عمق چاه هستیم و فقط بعضی از ما به ستاره‌ها نگاه می‌کنند. فکر می‌کنم چاهِ آقا یا خانم فیلسوف به اندازۀ کافی عمیق نبوده است. گاهی تاریکیِ عمق چاه، سوسوی ستاره‌ها را هم می‌بلعد.

کتاب گفتگو در کاتدرال خوب پیش می‌رود. کتاب از نیمه گذشته اما از لذت خواندنش ذره‌ای کاسته نشده. بهتر هم شده. دو قسمت هم سریال بازی تاج و تخت دیدم. کوتوله لنیسترها روزبه‌روز جذاب‌تر می‌شود. برگ برندۀ سریال در قسمت‌هایی فقط شخصیت‌پردازی است. هر جا روایت کم می‌آورد شخصیت‌پردازی دستش را می‌گیرد.

ریشم بلند شده، موهایم بلند شده... و من عجیب از قیافه تازۀ جنگ‌زده‌ام خوشم می‌آید.


  • اسم‌ها برای حفظ حریم شخصی افراد به‌صورت اختصاری با یک حرف نوشته شده است

  • بخش‌هایی از متن را که به‌دلایلی حذف کردم با (...) نشان داده‌ام

قسمت‌های قبلی از روزانه‌نویسی:
روزانه‌نویسی (1) آغاز جنگ
روزانه‌نویسی (2) جای امن

یادداشت روزانهجنگجستارکتابمعرفی کتاب
۰
۰
فواد افراسیابی
فواد افراسیابی
شاعر، تبلیغ‌نویس و نویسندۀ محتوای خلاق
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید