
دیروز که از خواب بیدار شدم، پهلوی چپم درد داشت. دردی که بهمرور بیشتر شد، بهشکلی که شب نتوانستم درست بخوابم. آخر سر سه تا بالشت گذاشتم و بهحالت نیمهنشسته طاقباز چند ساعت خوابیدم.
طرفهای ظهر با جیغ خواهرم از خواب پریدم. موشکها نزدیکمان میخورد و پنجرههای خانه، بهشدت میلرزید. صدای جنگنده، صدای زوزۀ موشک و اصابتش بهوضوح شنیده میشد.
تا شب درد پهلویم بیشتر هم شد. مسکن خوردم و بابا پماد مالید. بعد از موشکها، برقمان هم رفت. حدود 1 ساعت برق نداشتیم. از شروع جنگ، ترسناکترین روز بود. با خودم گفتم: نکند برق قطع بماند و وصل نشود؟ همین اندک لذت از من صلب شود؟
امشب عمه با بچهها مهمانمان بودند. لازانیا درست کردیم. مامان دیگر پنیر پیتزا را اقتصادی میخرد و مراقب قیمت مخلفات پذیراییست. زمانی بود که بیحساب خرید میکردیم و نگران قیمتها نبودیم.
گفتگو در کاتدرال خوب و شیرین پیش میرود. به پایان کتاب نزدیک میشوم. دلم برای سانتیاگو از همه بیشتر تنگ میشود؛ خانوادۀ ثروتمند و قدرتمندش را رها کرده و به دنبال روزنامهنگاری راهی شهر دیگری شده. داستان غریبی دارد. هر چه بیشتر میخوانم شگردهای روایی یوسا بیشتر مبهوتم میکند. به گونهای پیش میبرد داستان را که ذرهای حس ملال نمیکنی.
دیگر همدم این روزها، سریال بازی تاج و تخت هم خوب است. توی این قسمت آخر، جان اسنوی عزیز هم مرد و خونش برف را سرخ کرد. یک نکتۀ جالب دیگر در این قسمتها، قدرتی بود که سرسی (ملکۀ مادر) به فرقهای مذهبی داد تا افرادی را مجازات کنند که خودش نمیخواست دستش به خون آنها آلوده شود. فرقهای که سلاح و ثروت گرفت و بعد، خود ملکه را هم اسیر و شکنجه کرد. گروهی مذهبی رادیکال که حکومت به آنها قدرت داد برای سرکوب و کشتار مخالفان.
هر ساله رسم داشتم این روزها، آهنگ فرهاد را گوش کنم: کوچ بنفشهها... الان بهیکباره یادم افتاد. سال عجیبی که حالا نفسهای آخرش را میکشد:
در روزهای آخر اسفند،
در نیمروز روشن،
وقتی بنفشهها را
با برگ و ریشه و پیوند و خاک
در جعبههای کوچک چوبین جای میدهند
جوی هزار زمزمهی درد و انتظار
در سینه میخروشد و بر گونهها روان.
ای کاش آدمی،
وطناش را همچون بنفشهها
میشد با خود ببرد هر کجا که خواست!
از زندگی و ترانههای فرهاد مهراد بشنوید؛ اپیزود 9 از پادکست مجلۀ نهان: «مگر آنکه خود گوش کنی!»
طاقت نیاوردم و دیشب، رمان گفتگو در کاتدرال را تمام کردم. تلخوشیرین تمام شد و توی لیست یکی از بهترین کتابهای 1404 قرار گرفت.
صفحههای آخر کتاب مخصوصا رمانهای طولانی حس غریبی دارد. شخصیتهایی که مدتها باهاشان گذراندی به سرانجام میرسند. سانتیاگو، برمودس، آمالیا، دن فرمین، دن کایو، کتا... دلم برایشان تنگ خواهد شد. بهقول اگزیستانسیالها، تجربۀ خرده مرگ است. هر دو کتابی که در این زمستان خواندم، درخشان بودند: روزها در راه و گفتگو در کاتدرال.
تا چند ساعت دیگر، حدود 15 ساعت، سال تحویل میشود. 1404 دیگر به پایان میرسد و باید عادت کنم موقع تاریخ نوشتن 1405 بنویسم. سالی پر از حوادث ناگوار و تلخ و تکاندهنده. گرانی، جنگ 12 روزه، جنگ رمضان، حوادث دی ماه و... شخصیتر: سوگ، تنهایی، تنهایی، تنهایی...
اما توی دل این آشوب و سیاهی، اتفاقهای خوبی هم رخ داد که بعضی آرزویم بود و بعضی دیگر، انقدر دستنیافتنی بود که حتی آرزویشان هم نکرده بودم: پیداکردن شغل ایدئال و خرید خانه.
تا جای ممکن امسال جنگیدم و تلاش کردم. نوشتم و سعی کردم برای رسیدن به خواستههام کوشش کنم. اعتراف میکنم عمیقترین زخم امسالم تنهایی بود که همچنان حملش میکنم. این دومین عیدیست که این زخم را بر قلب دارم.
دیروز ف پرسید، به روزهای خوب امید دارد و آیا امیدداشتن توی این شرایط حماقت نیست؟ گفتم نه. شاید امید داشتن توی این تاریکی شجاعت باشد. عادل طالبی توی دورۀ دیجیتالمارکتینگ میگفت: آدمهای ناامید قطعا شکست میخوردند، اما آدمهای امیدوار یک درصد ممکن است پیروز شوند.
پس برای همان یک درصد...
امروز ساعت 18:16 سال تحویل شد. بهمحض تحویل سال صدای چند انفجار هم آمد تا مبادا فراموش کنیم در میانۀ جنگ هستیم.
چند دقیقه بعد از سال تحویل هم، مامان افطار کرد و آخرین روز ماه رمضان هم به سر آمد.
خوشحال بودم؟ الان یادم نیست. رفتم توی اتاقم. باران میآمد. پنجره را باز کردم و کمی کتاب خواندم. بعد هم رفتیم خانۀ عمه و سبزیپلوی مبسوطی خوردیم. انقدر خوردم که صدای همه درآمد. سیریناپذیر شده بودم. بعد هم از سیاست گفتیم، از آیندۀ ایران... آخر شب، عمه گفت حافظ بخوانم. من هم تفال زدم. این غزل آمد:
در نظربازی ما بیخبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
در بیتی از این غزل آمده:
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
شمس لنگرودی دربارۀ این مصرع گفت: بسته به شیوهای که میخوانی دو معنا دارد: 1. از قومی که قرآن میخوانند، دیوان میگریزند. 2. حتی دیوها هم از قومی که قرآن میخوانند، فرار میکنند.
دیشب و امروز ظهر، قایقسواری در تهران از سپانلو را خواندم. استفاده شاعر از نام خیابانها، زبان مایل به آرکائیک و روایتسازی از ویژگی مهم اشعارش بود.
بعد از آن تاریخ بیهقی را شروع کردم. در مقدمهاش نوشته: در شکر غلطد چو طوطی هر که خواند این کتاب. رسمی در خانۀ ما از دیرباز بوده. زمان سال تحویل، نخستین فردی که قدم از خانه بیرون میگذارد، خوش یا بد یمنی سال را تعیین میکند. هر سال بین من و پدر، سر «قدم گذاشتن» دعوا بوده. خداروشکر سال به سال هم بدتر شد!
حالا کتابی که با آن سال را شروع میکنم، برای من حکم همان «قدم گذاشتن» را دارد. امسال را با تاریخ بیهقی آغاز کردم.
امیدوارم در شکر غلطم چو طوطی!
بیهقی را بعد از سه ماه تمام کردم. توی این یادداشت جملات و عبارتهای محبوبم از تاریخ بیهقی را نوشتم: 60 جمله و عبارت زیبا از تاریخ بیهقی
یاد بعضی نفرات خنج میکشد بر قلب آدم. دیشب سه بار کابوس دیدم با موضوعی مشابه. علاقهای به نقلکردنشان ندارم...
ظهر بیدار شدم، دوش گرفتم و به خانۀ مادربزرگم رفتم، بهرسم هر سال. موهایم آشفته بود و خط تای پیراهنم نوام، هنوز نرفته بود. چند وقتیست حوصلۀ جمع را ندارم و خیلی سریع کسل میشوم. باز دلم هوای تنهایی میکند. هوای همین دلخوشکنکهای کوچک.
ساعت تقریبا 12:30 بامداد بود که به خانه برگشتیم. دو قسمت بازی تاج و تخت را دیدم و فصل شش را تمام کردم. شاید کمی بیهقی هم خواندم.
بیشتر از این حال نوشتن ندارم. امیدوارم امشب راحتتر بخوابم.
آغازی طوفانی برای سال جدید!