ویرگول
ورودثبت نام
شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)
شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)نویسنده، دانشجوی ارشد جامعه‌شناسی
شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)
شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)
خواندن ۹ دقیقه·۱ ماه پیش

بدون «شر»، جهان بی‌معناست!

افسانه‌ای در یونان باستان هست که می‌گوید تمام بدی‌ها، پلیدی‌ها، بیماری‌ها، بلاها، نقص‌ها و مشکلات در جعبه‌ای محدود بودند و در دورانی، زمین هیچ شوربختی‌ای نمی‌شناخت؛ تا این که زنی به نام پاندورا این جعبه را باز کرد و بلایا و شرور از آن جعبه سرریز کردند و در زمین پراکنده شدند.

حالا تصور کنید کسی پیدا شود که دوباره شرور را به جعبه پاندورا برگرداند و در آن را ببندد!

هوش مصنوعی تکامل یافته و جایگزین حکومت‌ها شده است. اکنون تمام حکومت‌ها و مرزها از میان رفته‌اند و «ابر تندر» که یک ابر رایانه دارای هوش مصنوعی ست، بر جهان فرمان می‌راند؛ اما نه به شکلی که در فیلم‌های علمی-تخیلی دیده‌ایم. هرچند کامپیوتر بر انسان حکومت می‌کند؛ اما نه با هدف سلطه بر انسان، بلکه با هدف خدمت به او. حاکمیت ابر تندر باعث جهش‌های علمی شده و به‌طوری خردمندانه و خالی از اغراض شخصی است که عدالت و رفاه را برای همه مردم به ارمغان آورده. فقر، فساد، جنگ، جرم و بیماری ریشه‌کن شده و علم به حدی پیشرفت کرده است که می‌تواند انسان‌ها را نه درمان، بلکه احیا کند. هیچ حادثه‌ای نمی‌تواند منجر به مرگ شود. پیری نیز با پیشرفت علم قابل برگشت است و هرکسی در پیری می‌تواند خود را به سنی که دوست دارد بازگرداند. انسان‌ها هیچ درد و رنجی را حس نمی‌کنند؛ چون نانوربات‌های درون خونشان حافظ سلامت جسم و روان آنان هستند. هرکسی می‌تواند طوری زندگی کند که می‌خواهد. نه رنجی هست، نه فقری و مهم‌تر از همه: نه مرگی. «شر» از جهان ریشه‌کن شده است؛ گویا کسی دوباره شرور را در جعبه پاندورا ریخته و در آن را قفل کرده است.

رمان «داس مرگ» نوشته نیل شوسترمن، آینده دنیا را اینطور ترسیم می‌کند. این رمان، اولین جلد از سه‌گانه داس مرگ است که در ژانر تخیلی و آرمانشهری نوشته شده است. مهم‌ترین ویژگی زمانه‌ای که شوسترمن در کتابش به تصویر می‌کشد، ریشه‌کن شدن «مرگ» است و برای همین به آن دوره «پسامیرایی» گفته می‌شود. به نظر می‌رسد که انسان‌ها در این دوره خوشبخت‌ترند؛ چون تمام عواملی که باعث درد و رنج می‌شد از بین رفته‌اند: مرگ، فقدان، اندوه، بیماری و...

اگه خواستید کتاب رو مطالعه کنید، ترجیحا ترجمه آرزو مقدس رو بخونید.
اگه خواستید کتاب رو مطالعه کنید، ترجیحا ترجمه آرزو مقدس رو بخونید.

اما انسانِ پسامیرایی، نیز مشکلاتی دارد که با آن دست و پنجه نرم کند و مهم‌ترین آن، همچنان مرگ است. اکنون مشکل اصلی، نمردن انسان‌ها و مسئله افزایش جمعیت است. مرگ به عنوان یک مکانیزم طبیعی برای ایجاد تعادل لازم است و «ابر تندر»، تنها این یک مورد را به انسان‌ها سپرده است؛ چون «مرگ» مسئله‌ای اساساً انسانی ست. افرادی با عنوان «داس» انتخاب شده‌اند تا انسان‌ها را «خوشه‌چینی» کنند. آنان تاکید دارند که از واژه «خوشه‌چینی» به‌جای «کشتن» استفاده کنند؛ زیرا مردمان پسامیرایی حتی از شنیدن کلمات مشتق از مرگ هم وحشت دارند.

داس‌ها تنها انسان‌هایی هستند که می‌توانند به شکل کاملا قانونی آدم بکشند و به عبارتی، زندگی انسان‌ها در دست آن‌هاست. آنان ده فرمان اصلی و ساده دارند و نهاد نظارتی بر روی داس‌ها کاملا مستقل از ابر تندر است. داس‌ها فراتر از هر قانونی هستند و اختیارات آنان نامحدود است؛ زیرا فرض این است که افرادی به مقام داسی می‌رسند که تعهدی قوی به اصول اخلاقی و انسانی داشته باشند. انتخاب داس‌ها معیارهای سختگیرانه‌ای دارد؛ از جمله این که تنها کسانی برای این کار برگزیده می‌شوند که به آن بی‌میل باشند.

داستان درباره دو نوجوان(سیترا و روئن) است که باید به عنوان کارآموز در خدمت یک داس کار کنند تا بعد از یک سال، به عنوان داس پذیرفته شوند. فراز و نشیب داستان پیرامون همین رقابت و اتفاقاتی ست که در طول آن می‌افتد؛ اما آنچه برای من قابل تامل‌تر و مهم‌تر از داستان بود، بریده‌هایی از دفتر خاطرات داس‌ها بود که میان فصل‌های داستان آمده بود. داس‌ها موظفند خاطرات روزانه خود را بنویسند و این نوشته‌ها عمومی خواهد بود(نوعی خودبازتابندگی). این قسمت‌های کتاب، تاملاتی میان فراز و نشیب داستان بودند؛ درنگ‌هایی برای اندیشیدن درباره جهانی بدون شر و فکر کردن به این که آیا جهان خالی از شر، واقعا جهان بهتری ست و آیا اصلا ممکن است روزی برسد که واقعا شری در جهان نباشد؟

انسان جاودانِ دوران پسامیرایی، مرگ و نیستی را دور زده است. حتی احتمال خوشه‌چینی شدن او هم بسیار کم است. به نظر می‌رسد تمام آنچه زمانی بشر را آزار می‌داد، از بین رفته است. حتی درد روحی و جسمی هم به لطف نانیت‌ها(نانوربات‌های موجود در خون انسان‌ها) چندان انسان را نمی‌آزارد؛ کوچک‌ترین آسیبی سریع درمان می‌شود، مسکن در خون آزاد می‌شود و حتی آلام روحی هم با همین نانیت‌ها بهبود می‌یابد.

عالی نیست؟ معلوم است که نه!

به قول داس کوری:

«آیا زمانی وجود داشته که مردم خسته و دلزده نشوند؟ زمانی بوده که به دست آوردن انگیزه چندان سخت نباشد؟ هنگامی که به آرشیو اخبار دوران میرایی نگاه می‌کنم، به نظر می‌رسد که مردم دلایل بیشتری برای انجام کارهایی که انجام می‌دادند داشتند. زندگی در ایجاد زمان خلاصه می‌شد؛ نه صرف زمان. و این گزارش‌های خبری چقدر هیجان‌انگیز بودند؛ پر از انواع فعالیت‌های مجرمانه! ممکن بود همسایه‌ات یک فروشنده مواد شیمیایی تفریحی غیرقانونی باشد. مردم عادی بدون اجازه قانون جان افراد را می‌گرفتند. افراد خشمگین وسایل نقلیه‌ای را که مال خودشان نبود تصاحب می‌کردند و ماموران قانون را به تعقیب و گریزهای خطرناکی در جاده‌ها می‌کشاندند. ما هم افراد ناباب داریم؛ ولی آن‌ها کاری جز ریختن زباله و انتقال وسایل فروشگاهی به جاهایی که متعلق به آن‌ها نیست نمی‌کنند. دیگر کسی خشم و نفرتی به ناباب‌ها ندارد. نهایتاً کمی به آن‌ها چپ‌چپ نگاه می‌کنند. شاید برای همین است که ابر تندر مقدار معینی نابرابری اقتصادی را مجاز می‌داند. مطمئناً ابر تندر می‌تواند شرایطی را فراهم کند که همه دارایی یکسانی داشته باشند؛ اما در این صورت فقط آفت کسالتی که انسان‌های جاودانه به آن مبتلا می‌شوند افزایش می‌یابد. اگرچه همه چیزهایی را که نیاز داریم در اختیار داریم؛ اما مجازیم برای چیزهایی که می‌خواهیم نیز تلاش کنیم. البته کسی به اندازه مردم در دوران میرایی تلاش نمی‌کند؛ زمانی که نابرابری انقدر زیاد بود که مردم از یکدیگر دزدی می‌کردند یا به زندگی خود پایان می‌دادند. دوست ندارم جرم و جنایت برگردد؛ اما از این که ما داس‌ها تنها منبع ترس باشیم خسته می‌شوم...»

و یا قسمت دیگری که می‌گوید:

«ما موجوداتی که قبلا بودیم نیستیم. ناتوانی‌مان در درک ادبیات و سرگرمی‌های دوره میرایی را درنظر بگیرید! چیزهایی که احساسات انسان‌های فانی را برمی‌انگیختند، برای ما قابل درک نیستند. تنها داستان‌های عاشقانه از فیلترهای ما عبور می‌کنند و با این ال از شدت اشتیاق و فقدان‌هایی که آن داستان‌های عاشقانه فانی روایت می‌کنند در شگفت هستیم. می‌توانیم نانیت‌های احساسی‌مان را مقصر بدانیم که ناامیدی‌مان را محدود می‌کنند؛ اما مشکل خیلی پیچیده‌تر از آن است. انسان فانی تصور می‌کرد که عشق ابدی ست و از دست دادن آن نشدنی ست؛ اما حالا ما می‌دانیم که این حقیقت ندارد. عشق فانی می‌ماند و ما جاودانه شده‌ایم. ما همان موجوداتی که قبلا بودیم نیستیم؛ پس اگر انسان نیستیم، چه هستیم؟»

به نظر می‌رسد که جهانِ بدون شرور، جهان بی‌معناست. گویا خیر باید در کنار شر قرار بگیرد تا خیر تلقی شود. بدون رنج، لذت بی‌معناست. اگر فقدان و جدایی و مرگ، عشق را تهدید نکنند، هرگز نمی‌‌توان آن عشق سوزان را تجربه کرد. اگر نیاز و نقص نباشد، نمی‌توان لذت تلاش و به‌دست آوردن را چشید. وقتی پایانی وجود نداشته باشد و وقتی زمان برای رسیدن به اهداف محدود نباشد، هدفی هم نیست. در جهانی که علم ناجی آن است و یک هوش مصنوعیِ بسیار نزدیک به قادر مطلق بر آن حکومت می‌کنند، حتی ادیان هم بی‌معنا می‌شوند. باور داشتن به موجودی برتر و بالاتر، پذیرفتن نقص و نگاه به چشم‌اندازی روبه‌رشد، در جهانِ بدون شر بی‌معناست. دیگر امیدی به رستگاری آن‌جهانی معنا ندارد؛ و همچنین احساس نیاز به موجودی برتر برای نجات و رهایی از رنج.

به قول داس فارادی:

«اجدادم در ابتدا به درگاه خدایان خطاپذیر و بی‌ثبات دعا می‌کردند؛ و بعد به خدایی با داوری‌های بی‌رحمانه و وحشتناک روی آوردند، و بعد دست به دامان خدای بخشنده و مهربان شدند و در نهایت به خدایی که قدرتمند و بی‌نام بود روی آوردند؛ ولی یک نامیرا به درگاه چه کسی باید دعا کند؟ هیچ جوابی برای این سوال ندارم؛ اما همچنان به دعاهایم ادامه می‌دهم تا صدایم به چیزی فراتر از فاصله‌ها و اعماق روح خودم برسد...»

شر ذات دنیای ماده است و حذف آن، مثل گرفتن شیرینی از شکر و شوری از نمک است. دنیای ماده محدود است و محدودیت رنج و ستیز می‌آفریند و انسان این را شر می‌نامد. و از آنجا که شر در ذات دنیای ماده است، نمی‌توان آن را حذف کرد؛ همانطور که در دوران پسامیرایی نیز، شر از بین نرفته است؛ بلکه شکل آن تغییر کرده است. شر هست؛ ولی نه به آن شکلی که بشر قبلا می‌شناخت(فقر، جنگ، بیماری، مرگ و...)، بلکه در لباسی دیگر: قدرت‌طلبی، حسادت، نژادپرستی و...

طبع زیاده‌خواه انسان در دنیای محدود ماده، شر می‌آفریند و این مسئله را، هیچ هوش مصنوعی‌ای نمی‌تواند حل کند. در دوران پسامیرایی، داس‌ها اختیارات فراقانونی دارند؛ داس‌ها و آتش(آتش تنها عامل مرگ طبیعی در جهان پسامیرایی ست) تنها موجوداتی هستند که می‌توانند جان بستانند و بر جاودانگی غلبه کنند. داس‌ها می‌توانند درباره جان‌ها و زندگی‌ها تصمیم بگیرند و این در دنیای پسامیرایی، قدرتی ست که هرکسی چشم طمع به آن دارند. از سوی دیگر، کمرنگ شدن شر، شناختن خیر و مرزهای اخلاقی را بسیار دشوار کرده است و در دوران پسامیرایی، درباره ماهیت خیر و عمل اخلاقی نیز تردید و بحث و اختلاف نظر وجود دارد.

از آنجا که ستاندن جان انسان‌ها به ابر تندر سپرده نشده، سازمان داس‌شهر همچنان به دست انسان‌ها اداره می‌شود و همچنان آلوده به ویروس‌هایی انسانی است: فساد، قدرت‌طلبی، زیاده‌خواهی، برتری‌جویی و حتی ویروس‌هایی قدیمی‌تر: حسادت و نژادپرستی.

داس‌هایی هستند که افراد را با توجه به موقعیت اجتماعی یا نژاد خوشه‌چینی می‌کنند و می‌توانند نظارت داس‌شهر را هم دور بزنند . فرقه‌ای از داس‌ها هستند که معتقدند داس‌ها هم حق دارند از شغل خود لذت ببرند. حتی برخی داس‌ها، قدرتی بیش از آنچه دارند می‌خواهند؛ زیرا خود را خدایان مرگِ دوران پسامیرایی می‌دانند. مقابله این داس‌ها با داس‌های گارد کهن – داس‌هایی که همچنان به تعهدات اخلاقی پایبندند – همان نبرد خیر و شری ست که در دوران میرایی هم وجود داشته؛ اما به شکلی دیگر.

تا وقتی که انسان باشد و جهان ماده هم باشد، شر سومین چیزی ست که پدید می‌آید؛ حتی زودتر از خیر. شر و تقابل آن با خیر موتور پیشران انسان در جهان ماده است؛ عاملی ست که خیر را می‌شناساند و به آن معنا می‌دهد. شاید چهره‌اش در طول زمان تغییر کند؛ اما همیشه هست و نمی‌توان آن را از دنیای ماده گرفت؛ همان‌طور که شوری را از نمک و شیرینی را از شکر. و انسانیت انسان هم در تقابل میان خیر و شر است که تطور می‌یابد و شکل می‌گیرد.

در آخر، این بریده از داستان، یکی از بهترین قسمت‌های آن است به نظر من:

بزرگ‌ترین آرزوی من برای انسان‌ها، آرامش یا آسایش و خوشی نیست؛ بلکه این است که هربار شاهد مرگ دیگری هستیم، کمی از درون احساس مرگ کنیم؛ چون تنها احساس همدلی و همدردی است که ما را انسان نگاه می‌دارد. اگر همدلی و همدردی درون ما از بین برود، هیچ خدایی قادر به کمک به ما نیست. (از دفتر خاطرات خوشه‌چینی داس فارادی)

هوش مصنوعیکتابرمانمرگزندگی
۱۵
۴
شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)
شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)
نویسنده، دانشجوی ارشد جامعه‌شناسی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید