ویرگول
ورودثبت نام
شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)
شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)نویسنده، دانشجوی ارشد جامعه‌شناسی
شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)
شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)
خواندن ۸ دقیقه·۳ ماه پیش

نوشتن مثل بالا آوردن است.

هشدار: اگر روحیه حساس دارید یا مبتلا به اختلالاتی چون افسردگی و وسواس هستید، شاید بهتر باشد این متن را نخوانید.

شلیک گلوله با آزاد شدن حجمی از گاز فشرده همراه است. وقتی گلوله از لوله سلاح بیرون می‌آید، هوایی که پشت سر آن فشرده شده بود هم بیرون می‌آید و منفجر می‌شود. اگر لوله سلاح را به بدن چسبانده باشی، آن گاز فشرده هم می‌رود زیر پوست و آنجا منفجر می‌شود و زخمی نامنظم و متلاشی درست می‌کند. اگر لوله سلاح به سر چسبیده باشد، جمجمه می‌ترکد و تکه‌های استخوان و مغز و گوشت‌های صورت به همه‌جا می‌پاشد.

به نظر من این توصیف اصلا منزجرکننده و حال بهم زن نیست. اتفاقا شیرین و دلپذیر است؛ البته اگر درباره خودم باشد. چون پاشیده شدن تکه‌های مغز و جمجمه‌ام به اطراف به این معنی ست که مغزم دیگر کار نمی‌کند. به این معنی ست که دیگر افکار وسواس‌گونه وجود ندارند و این خیلی عالی ست. بهترین روز زندگی‌ام خواهد بود.

زندگی کردن با وسواس فکری این شکلی ست. مغزی داری که یک ثانیه هم خفه‌خون نمی‌گیرد. مغزی داری که دائم درباره هر چیزی – از جزئی تا کلان – تا حد مرگ فکر می‌کند، تعمق می‌کند و کاری می‌کند که نتوانی مثل آدم زندگی کنی. مثلا کاری می‌کند که ده بار برگردی و لباست را توی کمد با دقت نگاه کنی – با دقتِ نانومتر مربع – و بعد بخاطر دوتا لکه خیلی کوچک، آن را بدهی به خشکشویی؛ ولی شبش به این نتیجه برسی که خشکشویی ممکن است خرابش کند و ده بار به خشکشویی زنگ بزنی و بازجویی‌اش کنی که لباس من شستشو می‌خواهد یا نه؟ خراب می‌شود یا نه؟ و ده بار نظرت را عوض کنی که اتو بشود یا خشکشویی یا لکه‌گیری یا کوفت یا زهر مار... و آخرش هی توی دلت حرص بخوری که برای مهمانی عروسی‌ات لباس نداری.

وسواس فکری اینطوری است که هرچیزی را بیش از حد بزرگ می‌کنی. مثلا چون قرار است از خانه پدر بروی، نسبت به همه جزئیات آن خانه و آدم‌هایش حساس شده‌ای. مثلا می‌روی ساعت‌ها توی اینترنت می‌گردی که دسته کمدی پیدا کنی که شبیه دسته‌های کمد خودت باشد – چون عاشق کمدت و دسته‌های سرامیکی کلاسیکش هستی و سال‌ها پیش فروشنده به تو گفته این‌ها هیچ‌جا پیدا نمی‌شود – و آخرش پیدایشان نکنی و بخاطر همین از کمد جهیزیه‌ات خوشت نیاید، چون شبیه کمد خودت نیست(با این که همه می‌گویند از کمد خودت زیباتر است). یا مثلا این شکلی است که می‌خواهی میز تحریر خودت را هم به خانه خودتان ببری چون حاضر نیستی سر میز تحریر همسرت بنشینی، چون رنگش چوبی است و تو می‌خواهی میز تحریرت حتما سفید باشد و حتما مال خودت باشد و خودت همانطور که دوست داری آن را بچینی. چون در غیر این صورت نمی‌توانی بنویسی.

وسواس فکری این شکلی است که چون مادرت دو سال پیش، بعد از یک مشاجره کوچک با تو، توی راه برگشت از محل کار یک تصادف شدید کرد، حالا می‌ترسی با او بحث کنی چون می‌ترسی یکهو از دستش بدهی و تا ابد پشیمان بمانی. و وقتی عصبانی می‌شوی بعدش تا حد مرگ پشیمان می‌شوی. این شکلی است که تمام کارهای بدی که در حق خانواده‌ات کرده‌ای یادت می‌ماند – درحالی که آن‌ها اصلا یادشان نیست – و خودت را بعد از چندین سال هنوز بابت کوچک‌ترین چیزها مجازات می‌کنی. وسواس فکری این شکلی است که ذهنت دائم درباره احتمالات از دست دادن عزیزانت داستان می‌بافد و انقدر واقعی است که گریه‌ات می‌افتد. این شکلی است که به پدرت نمی‌گویی برود شیر بخرد چون می‌ترسی وقتی بخاطر خواسته تو داشته از خیابان رد می‌شده، ماشین بهش بزند و تو تا ابد خودت را سرزنش کنی. اینطوری است که هر روز به مادربزرگ و پدربزرگت زنگ می‌زنی که مطمئن شوی زنده و سالم‌اند. اینطوری است که هرچیزی را، هرکاری را ده بار چک می‌کنی. به چیزهایی دقت می‌کنی که دیگران اصلا نمی‌بینند – مثل لکه‌های لباست – و نمی‌توانی ازشان بگذری. نمی‌توانی از هیچ چیزی بگذری.

ذهنت دائم فکر و خیال مسخره می‌بافد. دائم به چک کردن و اصلاح کردن مشغولی. وای به وقتی که روی یک چیز خاص حساس بشوی، پدر خودت و بقیه را درمی‌آوری. نمی‌توانی تمرکز کنی و اعصابت خرد است چون پرپوزالت را ننوشته‌ای و برای تصویبش وقت کمی داری و نمی‌توانی روی آن متمرکز شوی. دائم با احساسات متضاد درونت درحال جنگی. دائم با خودت بحث می‌کنی و کلنجار می‌روی. تمام رفتارهای اطرافیانت را دقیق تحلیل می‌کنی. دائم درحال تحلیل، بررسی، آزمایش و نتیجه‌گیری هستی و نتیجه‌ها هربار متفاوتند و تصمیم‌گیری را برایت سخت می‌کنند. سر هرچیزی، حتی خرید یک تیشرت کلی بررسی و تحلیل می‌کنی. انقدر فکر می‌کنی که مغزت می‌سوزد. به هرچیزی با دقت فکر می‌کنی و غصه می‌خوری. دائم با خودت درحال مذاکره‌ای. مثلا به این فکر می‌کنی که آخرین بار است که می‌توانی صبح پاییزی خانه‌تان را ببینی و بعد خودت را قانع می‌کنی که باز هم اینجا می‌آیی که صبح‌ها توی تراس صبحانه بخوری.

حتی توی دوست داشتن هم وسواسی هستی و اطرافیانت را روانی می‌کنی. مثلا یکهو روی لباس‌های خواهرت حساس می‌شوی و می‌گردی ببینی آیا لباس خانه و لباس بیرون خوب دارد؟ لباس گرم و لباس خنک چی؟ به خود می‌آیی و می‌بینی کلی لباس برایش خریده‌ای. گاهی ساعت‌ها در خاطراتت غرق می‌شوی. ساعت‌ها حسرت می‌خوری. گاهی ساعت‌ها سر هرچیزی با خودت مذاکره می‌کنی. استخاره می‌گیری و باز هم اعتماد نمی‌کنی و ده بار استخاره می‌گیری. همه کارهای معمولی و روزمره برایت یک پروژه پیچیده می‌شوند؛ پروژه‌ای که باید دقیق و طبق پروتکلی که توی ذهنت داری انجام شود. باید همه‌چیز را بنویسی. از هر چیزی لیست درست می‌کنی حتی برای تیشرت و شلوارهای راحتی‌ات. موجودی اسپری الکل و شامپو و شوینده صورتت را چک می‌کنی تا اگر به نیمه رسید دوباره بخری. طوری خرید می‌کنی که انگار قرار است جنگ شود. ذهنت همیشه در حالت آماده‌باش برای بقاست. همیشه فکر می‌کنی قرار است اتفاق بدی بیفتد. از وقتی مهدکودک می‌رفتم این حالت را داشتم. آن موقع اینطور درکش کرده بودم که: حس می‌کنم قراره یکی بمیره.

و هنوز هم همین حس را دارم. ترکیبی از اضطراب و وسواس فکری. مثل ترکیب وایتکس و جوهرنمک است. دارد از درون من را می‌خورد و هیچکس – مطلقا هیچکس – متوجه نیست.

هر ثانیه در مرز جنونی و هیچکس نمی‌تواند درک کند که چه مرگت است. همه فقط رفتارها و حساسیت‌های عجیبت را مسخره می‌کنند. فقط بهت نق می‌زنند که چرا اینطوری هستی و تو روانی‌تر می‌شوی چون واقعا دست خودت نیست. چون واقعا آن‌ها نمی‌فهمند چقدر عذاب‌آور است. آن‌ها فکر می‌کنند زندگی با آدم وسواسی سخت است ولی نمی‌دانند زندگی به عنوان یک آدم وسواسی عذاب مطلق است. هر ثانیه‌اش جهنم است. فکر می‌کنند تو یک مردم‌آزار عوضی هستی که می‌خواهی آن‌ها را اذیت کنی، نمی‌دانند چقدر اذیت می‌شوی و نمی‌دانند خیلی جاها جلوی خودت را می‌گیری که افکارت به بیرون نشت نکنند. آن‌ها هیچوقت نمی‌فهمند درماندگی در برابر افکار چه شکلی ست. شاید همه آدم‌های عادی گاهی اینطوری شوند ولی نمی‌دانند دائمی اینطوری زندگی کردن چه شکلی ست؛ این درماندگی عمیق و وحشتناکی که من دارم.

دلم می‌خواهد مغزم را فقط برای یک ساعت به همه اطرافیانم قرض می‌دادم. این تنها راهی هست که بفهمند من دقیقا چه حسی دارم. شاید اینطوری حداقل آن‌ها از بیرون مغزم را نمی‌خوردند و اجازه می‌دادند فقط از درون خورده شوم. دلم می‌خواهد روح و روان خورده شده و چروکیده‌ام را بکشم بیرون و آن را به پدر و مادر و کسانی که بزرگم کردند نشان بدهم تا ببینند نتیجه تربیت ناامن و پارانوییدی چیست. ببینند که وسواس‌های خانواده پدری به شکل بدی به من منتقل شده. و ببینند که دیگر کم آورده‌ام. با این که مذهبی هستم و با این که می‌دانم خودکشی گناه بزرگی ست، ولی دائم به این فکر می‌کنم که یک روز بالاخره از یک جایی یک سلاح کمری گیر می‌آورم و مغزم را می‌ترکانم. البته هیچ وقت به روش‌های دیگر خودکشی فکر نمی‌کنم. چون در واقع نمی‌خواهم خودم را بکشم. فقط می‌خواهم مغز لعنتی‌ام را متوقف کنم. فقط می‌خواهم کاری کنم که دیگر فکر نکند.

مشاوره و روانشناسی فایده ندارد. ذکر و دعا و خواندن قرآن هم همینطور. آخرش وسواس از یک جایی سرک می‌کشد و دوباره کل مغزم را می‌گیرد. هیچ درمان قطعی‌ای وجود ندارد. وسواس فکری یک تومور بدخیم توی مغزم است که دارد فلجم می‌کند. دارد به بافت‌های مغزم فشار می‌آورد و کاری می‌کند که فقط بنشینم و فکر کنم و نتوانم در برابر افکارم کاری بکنم. مثل یک آدم فلج هستم در برابر یک سونامی. نمی‌توانم جلویش را بگیرم، نمی‌توانم فرار کنم. فقط می‌توانم نگاه کنم و بگذارم امواج آب – همان افکار غم‌انگیز یا اعصاب‌خوردکن – استخوان‌هایم را بشکند.

البته گاهی از نظر ذهنی آسیب‌پذیرترم و گاهی قوی‌تر. گاهی پیش می‌آید که صدای مغزم را کمتر بشنوم، از دور. گاهی می‌توانم فرض کنم که نیست. وقتی از کربلا برگشتم تا چند وقت حالم خیلی بهتر بود. و گاهی انقدر شدید است که واقعا – حتی از نظر جسمی – هم فلجم می‌کند و کاری می‌کند که گریه‌کنان توی تخت بیفتم. راه‌هایی هم برای فرار کردن از آن هست. مثلا نگاه کردن به پروانه‌ها، به درخت انگور توی حیاط، به درخت‌های کاج. یا مثلا همین نوشتن که مثل بالا آوردن است؛ بالا آوردن افکار مسموم و لعنتی. یا مثلا کتاب خواندن و سریال دیدن. ولی نمی‌توانم عادی زندگی کنم. و نمی‌توانم بچه‌دار شوم. چون نمی‌خواهم عمداً یک نفر را به این دنیا بیاورم و همه این وسواس و اضطراب لعنتی را به او منتقل کنم و بگذارم یک انسان دیگر زجر بکشد و دلش بخواهد سرش را متلاشی کند. این زنجیره معیوب بود. ما ژن وسواس را داشتیم و محیط هم تقویتش کرده بود. من باید این زنجیر را پاره کنم. من مسئول هرکس که نباشم، مسئول بچه‌ام هستم. زجر کشیدن او مستقیماً و دقیقاً تقصیر من است. پس نمی‌خواهم به دنیا بیاید و این بزرگ‌ترین لطفِ منِ مادر در حق اویی ست که اصلا وجود ندارد.

من یک روز یک سلاح کمری گیر می‌آورم. شاید یک برتا با کالیبر 9 میلیمتری پارابلوم. شاید یک کلت ام نوزده-یازده کالیبر 45. شاید یک روولور با کالیبر 357 مگنوم. با این که از روولور خوشم نمی‌آید ولی کالیبر 357 مگنوم عالی ست. به خوبی مغز را می‌ترکاند. اینطوری مطمئن می‌شوم مغزم با تومور لعنتی داخلش ترکیده. دیگر فکر نمی‌کند. دیگر دقت نمی‌کند. دیگر خاطرات را مرور نمی‌کند. دیگر کلنجار نمی‌رود. و آن وقت من واقعا زندگی می‌کنم.

کالیبر 357 مگنوم. البته فکر نکنم توی ایران گیر بیاد. برتا گزینه بهتریه و کلا بیشتر دوستش دارم.
کالیبر 357 مگنوم. البته فکر نکنم توی ایران گیر بیاد. برتا گزینه بهتریه و کلا بیشتر دوستش دارم.

پدر مادروسواساضطراباختلال روانیتنهایی
۱۴
۱۳
شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)
شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)
نویسنده، دانشجوی ارشد جامعه‌شناسی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید