ویرگول
ورودثبت نام
شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)
شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)نویسنده، دانشجوی ارشد جامعه‌شناسی
شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)
شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)
خواندن ۳ دقیقه·۳ ماه پیش

گریه توی رختکن

توی اتاقت نشسته بودیم کنار هم، بدون این که نامحرم باشیم. تقریبا اولین بار بود که انقدر با دقت نگاهت می‌کردم؛ اولین بار بود که متوجه شدم مژه‌هایت بلند و صاف است و ابروهایت کمی پیوسته. آن لحظه داشتم به این فکر می‌کردم که این کسی که الان انقدر به من نزدیک است، همان است که یک سال از دور نگاهش می‌کردم، آن هم فقط چند صدم ثانیه؟ همان که بدون این که بدانم، من را از دور نگاه می‌کرد و از دیگران حالم را می‌پرسید؟

وقتی داشتی صدف‌های توی کمدت را نشانم می‌دادی و می‌گفتی توی راهیان نور خریدی‌شان، به این فکر کردم که همان روز توی اروند، وقتی داشتم می‌دیدمت که صدف می‌خری، به نظرم خیلی دور و غیرممکن بودی. اروند که بودیم هیچ‌وقت در مخیله‌ام نمی‌گنجید که یک روز صدف‌های توی ویترین را نشانم بدهی. تو دور و ممتنع بودی، مثل یک ستاره خیلی دور که می‌توانی هرشب با هزاران سال نوری فاصله ببینی‌اش؛ و دلم به این خوش بود احتمال می‌دادم دوستم داری.

امروز وقتی داشتم بعد کلاسم می‌آمدم حرم شهدا که تو را ببینم، به این فکر کردم که پارسال هم بعد از کلاس توی شلوغی اتوبوس خودم را می‌چپاندم و به سختی و بدبختی و تنهایی خودم را می‌رساندم حرم شهدا. تنها و عصبانی بودم؛ بغض داشت خفه‌ام می‌کرد، وقتی می‌دیدم همه دور و بری‌هایم خوشحالند و با دوستانشان هستند ولی من تنهایی دارم انبوهی از خشم و غم را به دوش می‌کشم. هربار می‌آمدم شهدا، دلم می‌خواست همه‌اش را سرت خالی کنم. از دستت عصبانی بودم، دوست داشتم خفه‌ات کنم و چشمانت را دربیاورم؛ ولی اگر روزی نمی‌آمدی یا نمی‌توانستم بیایم، حالم گرفته بود.

وقتی وارد حرم شهدا می‌شدی، سریع سرم را می‌انداختم پایین و نگاهم را می‌دزدیدم، مبادا فکر کنی برایم مهمی یا مبادا کسی بفهمد نگاهت می‌کنم. مجبور بودم زیرچشمی نگاهت کنم، چند صدم ثانیه، از پشت سر. و می‌توانستم خوشحال باشم که هردو در یک نماز جماعت شرکت می‌کنیم؛ همین. سه روز در هفته، از پشت سر، توی نماز جماعت. بعد هم باید حواسم می‌بود زودتر از تو بروم که فکر نکنی بخاطر تو مانده‌ام، ولی دلم نمی‌آمد بروم. دلم می‌خواست بمانم و غرورم داشت له می‌شد، تکه‌تکه می‌شد و دردش خیلی جانکاه بود، خیلی...

همیشه حس می‌کردم گناهکارم که هنوز می‌آیم حرم شهدا. حس می‌کردم اشتباه می‌کنم که فراموشت نکرده‌ام و اشتباه‌تر از آن این بود که وانمود می‌کردم برایم ارزشی نداری. مثل کسی بودم که ریه‌هایش خونریزی می‌کند و دارد خون بالا می‌آورد، ولی مجبور است خون را در دهانش نگه دارد و آن را قورت بدهد.

امروز توی حرم شهدا، تا وارد شدی نگاهم را ندزدیدم. به خودم فرصت دادم با تو چشم‌درچشم شوم، بدون این که احساس گناه کنم. وقتی دم ساختمان نهاد داشتی آستین‌هات را پایین می‌زدی، به خودم اجازه دادم بدون ترس از قضاوت شدن یا عذاب وجدان، یک دل سیر نگاهت کنم. دیگر مهم نبود کسی ببیند، یا خودت متوجه شوی. می‌شد با خیال راحت نگاهت کرد، می‌شد با آرامش پشت سرت توی نماز بنشینم و بعد با هم برویم ناهار بخوریم؛ چیزهایی که به خواب هم نمی‌دیدم!

امروز توی اتوبوس با هم بودیم؛ همان خط اتوبوسی که همیشه درش گریه می‌کردم. من هرجایی بیرون از خانه که می‌شد گریه کرد گریه کرده‌ام. هرجایی که می‌دانستم کسی من را نمی‌شناسد و نمی‌بیند. مثل این بود که بعد از یک مبارزه سنگین، درحالی که خرد و خمیر شده‌ای و دهانت پر از خون است، سرت را بالا بگیری و بگویی خوبم. بعد یواشکی بروی توی رختکن و لباست را دربیاوری و ببینی همه بدنت کبود است. و خودت زخم‌های خودت را ببندی و گریه کنی. یک سال بود که خودم را توی رختکن حبس کرده بودم.

سطح یخیِ نازکِ اعتمادی که به تو داشتم، دارد ضخیم‌تر می‌شود. دیروز که با هم گریه کردیم، حس کردم ریشه‌های احساسمان چندبرابر رشد کرد و ستبر شد و به عمق رفت. نمی‌دانم تو هم همین حس را داشتی ولی من احساس کردم دارم لطیف‌ترین و عمیق‌ترین عواطف تو را لمس می‌کنم؛ احساس کردم انقدر به هم نزدیکیم که می‌توانیم سر روی شانه هم بگذاریم و گریه کنیم.

حالا دیگر نمی‌خواهم خودم را توی رختکن حبس کنم. دلم می‌خواهد خونی که یک سال و نیم توی دهانم جمع شده را تف کنم، سرم را بگذارم روی شانه تو و گریه کنم.

ما سه بار باهم راهیان نور رفتیم. بار اولش هم را نمی‌شناختیم. بار دوم هم را می‌شناختیم، ولی ازدواجمان به دلایلی ممکن نبود. بار سوم، ازدواج کرده بودیم... این بار سوم است.
ما سه بار باهم راهیان نور رفتیم. بار اولش هم را نمی‌شناختیم. بار دوم هم را می‌شناختیم، ولی ازدواجمان به دلایلی ممکن نبود. بار سوم، ازدواج کرده بودیم... این بار سوم است.
سه فصل عشقعشقازدواجرابطه
۳۲
۲۲
شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)
شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)
نویسنده، دانشجوی ارشد جامعه‌شناسی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید