
مشعل را بر دست گرفتم ، چون که مشعلی دیگر به پشت کوه افتاد و مرد. ماه این سقوط را دید و گریان شد. آسمان را از لکه اشکهای براق خود زینت داد. اشک هایش چون دامنی گسترده شد. ببین چه اندوه بار ستارهاند. رود مرداب شد، فوارّه گریان. مگر نمیبینی که هر شب جغد، نالهاش از این سبب سر میدهد؟ تا کی آخر این جیرجیرک زار باید بزند؟ بر گونۀ گل لاله شبنم نمودار شد، از این شبنم خواهد رویید لاله های دگر؛ لاله ها خواهند رویید از این ستم. از سوزِ داغِ سقوطِ خورشید، گرگ دائم زوزه میکشد. آه ، این چه مصیبتی است بر ما. چهره مهتاب که گدای رنگ بود نوید دوستی دستم با مشعل را داد.
مشعل را برگیر ، آتش را احضار کن تا که تاریکی را بشکافیم. آن را از میان چون نور درّندۀ مشعل پاره پاره کنیم، چنان که شایستۀ اوست و حتی بیشتر. آری بسوزانیم این جوشن گسترده را که پرده جنایت شکارچی بود. اشک رگ خورشید بر آن چکیده و خشک شده. اگر باران ببارد، اگر دریا فرمان بردار تاریکی شود، اگر اقیانوس قلبش را بدر آورد و به یاری او بشتابد، این خون پاک نخواهد شد. مشعل را برگیر ، آتش را احضار کن تا که کلبه شکارچی خورشید را پیدا کنیم، از میان بالین همان قدمگاههایی که هنگام کشتن خورشید، پایه استوار او بودند. شاید در آن هنگام راه بند زبانش بگشاید، بگوید که مُهر قدم هایش اینجا کوبیده شده است. گویا باشد که صدای عزم جنایت او را در هر ثانیه که قدم برمیداشت شنیده است، صدایی که اگر آسمان آن لحظه میشنید، به خود میلرزید، سست میشد، وحشتناک فرومیریخت. سنگ که پرتاب تیر او را دید خاک شد، چه رسد به لطافت قلب قاصدک ها که در لحظه مردند. مشعل را برگیر ، آتش را احضار کن تا که کلبه شکارچی خورشید را بسوزانیم. در همان هنگام که در میان افکار پلید خود پرسه میزند، چه خواب و چه بیدار. شیرجۀ اخگر، مهمان پلک های گناهکارش خواهد بود. چه هشیار و چه بیگمان. شعلۀ آتش، تیغ تیز و ریزی بر سینه او خواهد بود. بختیار نخواهد شد. تکه چوب های فروزان این کلبه شاید، دستگیرِ دستِ التماسِ او باشند. در هنگام زجر سوختن با او همدلی کنند؛ اما دستش از دست آتشین چوب ها تسکین نخواهد یافت. به یقین بختیار نخواهد شد. صدای تسخیر روح چوب ها توسط آتش شاید، در هنگام عذاب با او همدلی کنند؛ اما فریاد او به ناله نازک چوب ها میدان نمیدهد. ایمان داشته باش که بختیار نخواهد شد. داد و بیداد او شاید ترازوی داد را شاد کند و سنگ بیداد را گریان. زوزه وحشتناک او شاید به طاق آسمان برخورد کند، اما این طاق هرگز رهایش نخواهد کرد، در همان دم دستش گردن او را محاصره میکند. خواهد فشردش، به سان گردنهایی آویزان از دار؛ اما این یکی، دار فنا است. شک نکن که بختیار نخواهد شد. پس مشعل را برگیر ، آتش را احضار کن تا که شکارچی خورشید را بسوزانیم. بختیار خواهید شد! به یقین......
ببین که چگونه تاریکی از هم گسست و شکافته شد. واج های کالبد سیاهی لرزان شده اکنون. دامن کوه ز گریه گشته گلگون. تپش قلب تاریکی هذیان میبافد اکنون. ناهماهنگ است. ترسیده. سرخی مشعل گودال تیره چشمش را شکست. خرد شد. مگر نمیبینی که گونه هایش از بلورهایی روان است؟ به زودی غرورش نیز همچنین. بنیاد او نیز به همین سرنوشت. سرنوشت، آری.... همه را سرو به قلم خود نوشت. دفتر آسمان میدهد گواهی به این سرو-نوشت ها. سرو خشکید و افتاد، اما نوشت. به خونش نوشت، خورشید را کشتند. آه.....کدام مرکب گواهی خواهد داد؟ مگر خون.....مگر خون..... پس خشکید و افتاد، اما نوشت. به خونش نوشت....به یقین این یاقوت گران سوگند خواهد خورد..... بو بکش، بوی جنایت نگاهت میکند، چشمانی خیره و دریده. گستاخ چون شکارچی. بوی شوم جنون اینجا لبریز است، از قدم های شکارچی برون تراود. ببین که چگونه رد پای شکارچی خودکشی میکند. وجدان لال شدۀ آن مشعل را چون دید، آتش به پا کرد. خود بسوزان که چاره جز آن چیست؟ به زودی یاد او نیز همچنین. علف های هرز نیز به همین سرانجام. همین سرانجام، آری.... همه عزمِ انجامِ ستم را دید و شنید. بوی تصمیم جنایت بر مشامش ضربه زد اما نزد حرفی، هیچ! مگر غیر از این باشد؟ شاید که این شاهد بدنگاه هم بسوزد. آری شایسته است. اَیا همراه خوش فرجام، که گواهی خواهد داد؟ مگر سکوت او....مگر سکوت او.... پس ایستاد و نزد حرفی، هیچ! پشیمان میشود......
بایست، همینجا صبر کن. بار دیگر آتش احضار کن. اینک کلبه شکارچی خورشید را خواهیم سوزاند. گمان داشت در قلعهای مستحکم است اما کدام استحکام ز آتش ترس ندارد و شرم نمیکند؟ کلبه را خجالت خواهیم داد. ای مهتاب رنگ پریده، هشیار باش که چگونه دژِ خیالینِ پوچِ او را در هم خواهیم کوبید. در حالی که هشیار نیست. تاریکی و قدمگاه شکارچی پیدرپی فرو ریختند.....اما او هشیار نیست.....اَیا همراه خوش فرجام، هشیار باش! هشیار....که او رنگ نیرنگ بر تن دارد. بختیار خواهید شد..... اگر رنگ خواهد داشت یا اگر نی، مشعل را چه باک است؟ نیرنگ هم نیز این چنین. بختیار نخواهد شد..... آتش و شعله، بسوزان، حالا، همین هنگام که هنگامه زمانۀ شتابی چون اخگران آتش دارد. ای جغد ناله سر داده در اوج شب، بنگر که چگونه فریادش فریاد ریز چوب های درحال سوختن را غصب خواهد کرد. چوب ها حیرت کردهاند. حیران است او اکنون. از این سو به آن سو میدود، از خود فراری. دلیلش آتش است.....شعله.....که قیام، وجدان زیر پا رفتۀ او را برانگیخته. حال.....در این هنگام که فریادش بالا و بالا تر میرود. ذره ذرۀ وجودش از خود بیزار است. به هر سو میدود. ندای درونیاش صدای فروپاشی است. آرمان او اکنون شکاف است. آری....شکاف از وجودی که آینه جنایت بود. چه بد پایانی است.... چه بسا بسیار هراسانگیز.... بختیار نیست! ای شبنم دل نگران که تجلیِ هستیِ لاله هستی، تماشا کن که چطور طاق آسمان گردنش را بازیچه دار فنا خواهد کرد. تماشا کن که میخندد یا که نه؟ که یادم هست میخندید بر گردن های آویزان از دار. حالا او میگرید اما ترازوی داد خوشحال است. چه بد فرجامی در جام زهر جنایت خود مینوشد.....چه بسا بسیار تلخ...... بختیار نیست! اما اینک بختیار هستید به یقین، گواهی میدهد قلم سرو، شبنم ها سوگند میخورند، ماه ضامن میشود.
خوشا مرگ تاریکی و ظلمت!
خوشا شرم علف ها از سکوت!
خوشا آتش بر کلبهای که ترسیده!
خوشا نالۀ چوب های لرزیده!
خوشا مشعل، خوشا مشعل!
چه نیک است بوی آتش و دود
شعله های آتش هر لحظه
میزنند فریاد مرگ ظالم را
خوشا تیغی تیز چون اخگر
که ضربه زند محکمش بر سر!
خوشا فریاد التماسش
بر هر چه خوار میپنداشتش!
خوشا مشعل، خوشا مشعل!
چه نیک است بوی آتش و دود
شعله های آتش هر لحظه
میزنند فریاد مرگ ظالم را
خوشا خاکسترها، که فرو پاشیدند!
خوشا داد ستم پیشه!
خوشا خندۀ ترازوی داد!
خوشا مشعل، خوشا مشعل!
چه نیک است بوی آتش و دود
شعله های آتش هر لحظه
میزنند فریاد مرگ ظالم را