ویرگول
ورودثبت نام
فروغ
فروغمن چو خود را زنده در عمر دراز پی نبردم مرده کی یابی تو باز
فروغ
فروغ
خواندن ۳ دقیقه·۳ روز پیش

گمشده در جنگ

گویی جنگ آذوقه ذوق ادامه دادن را بر من حرام کرده. پل لبخند مرا به حملات خود درهم کوبیده ، خورشید اتاقم را به نفس های سردش کشته است ، در سکوتی سرشار دائم مرا فریاد می‌زند. تاریکی اصلیت فروغ را زیر پایش خدشه دار و بر زمین زده است. چشمان براق شوق را زخمی و بر گذرگاه او کمین زده است. انگیزه ها را کشته و خونش را هدیه زمین تشنه کرده. فروغ غلطیده در تاریکی است. به کدام جهت راستین قدم بر دارد که پایش به خون شوق خود رنگالوده نشود؟ وقتی گردنش را به طناب عقربه ساعت بسته‌اند ، این ساعت ها هستند که میروند و او به طناب دیو زمان بند شده است. در این ورطه‌ی زمان هم هنگام با اینکه قادر به بالا آوردن سرم نیستم که البته رغبتی هم به آن ندارم هر لحظه مشتی در حرکت به نام ثانیه مرا تکان میدهد. دوازده پیکان ساعت به سرعت دقایق ، دوازده میله قفسه سینه‌ام در خود میکوبد ، به هر ضربه ناله‌ای از من میتابد و اشکی از خون این گریه را عمر میبخشد ؛ هیچ استراحت و ملاحظه ای در کار نیست چرا که استراحت ارمغان کسی است که در زمان قدم بردارد نه زمان او را در نوردد. پس حتی ابر های گذرا در قوس بالای این ساعت لاجوردی نیز مرا شرم میکنند. بدون وقفه هیچ کاری انجام نمیگیرد و ضعف ، زهر خود را در وجود عمق میبخشد. فروغی که بر گودال می‌تابد تا بوسه ای بر او نگارش کند در عمق گونه های تباهی و تاریکی گم می‌شود.


شهر در چاله سکوتی است که تا به حال نمونه اش را حس نکرده بودم. اما این سکوت و خاموشی آنطور که آرامش را تزریق کند نبود بلکه سکوتی بود که با ترس های بجا مانده از آنهایی که رفتند آمیخته و به ناامیدی از آینده آلوده شده است. شهر بی صدا است اما اندوه در لابه‌لای دیوار خانه ها رسوخ کرده و مدام فریاد خود را سر می‌دهد ، گرد و غبار خانه های خالی سبک حرکت میکند اما سنگین نشسته و سرگردانی خود تحکیم میکند. فریاد ها بی صداست همانگونه که فریاد دود آتش ظلم در دل درویش بی‌مایه بی صداست اما روزی خواهد رسید که صدای ناله اش قصر و بنای قیصر ستم را به خود می‌لرزاند و یک‌یک ستون هایش را در هم میکوبد و عرصه را بر قیصر به تنگی دست فقیر برمی‌فشارد. آتش ثروت آلوده به ظلم ، آخر در انبارِ قیصرانِ بس آمده و رفته‌ی این قصر خواهد افتاد.


دلسردی زمستان تمام نشد بلکه در اندام بهار نیز رسوخ کرد ، در بر هر گوشه و جای جایش کلبه‌ای از افسوس ساخت. در این کلبه اگر لحظه‌ای درنگ ببخشی خواهی دید چگونه ستون ها استوار بر سرت آوار است. دیوار ها ابرو های خم خورده‌شان را بر تو چون نیزه نشانه میگیرند. در تنگی نظر آنها ، دل در راس سرنیزه هایشان هدفی مشروع است. شومینه این کلبه از چشمه هیزم امید آتشش فروزان است ، شومینه اما دود ناامیدی را بر بام خانه ، شمشیرِ یقینِ مرگ ، فرو رفته بر جنازه تفسیر میکند و چون نقاشی ریزبین و نازک قلم از این نگاره‌ی سرد منظر خود چون حریری از در هم آغوشی تار و پود به آواز خیاط بس لذت می‌برد.

جنگنویسندگینویسندهادبیاتایران
۶
۰
فروغ
فروغ
من چو خود را زنده در عمر دراز پی نبردم مرده کی یابی تو باز
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید