سرد است ، صدای شیپور اعلان جنگ زمستان جمجمه را درهم میشکند ، بورانی در راه است ، تیر و کمان سرما قلب را نشانه میگیرد ، این دیو سپید هیکل جامه جنگی بر تن گرفته و قندیلِ خنجری را بر کمر بسته.
نگاه بی روح و سرد و خشمگینش گرمای محبت درونم را نشانه گرفته ، نوک پیکان بوران سینه ام را هدف خود یافته ، باتلاق برف زنجیر میکند زانوان را و در بند میگیرد ساق پا ها را ، نفس او یخ ، از یخچال غم بلند میشود و با تگرگ خشم آرایش یافته و بر صورت من حمله میکند ، عشق مرده در دل افسون یخ قالبِ خشک و تنگِ زمستان.
زمستان به مستان میخ میکوبد بر سر،پژواک صدای میخ در سر باز میگردد از میان اسکلت های مرده ایستاده ی شاخ گوزنی ؛ نه این شاخ زمستان است ، گزند لعن میزند بر جان ؛ ابروان خم خورده اش ضربدری است بر وجودم. سنگ های تیز و یخ زده در کمین استخوان هایم بر زمین است تا تیغ سر سفیدش را به سرخی خون رگ هایم بیامیزد ؛ ابر سقفی است بر آسمان ، تا که فریادم از درد رسد آنجا هزاران بار دنده هایم نرده ای از جنس نابودی بر دور جنازه ام میشود ؛ ابر های مشکین جامه خاکستر خشم سرما را آرام آرام بهر تدفین جسد ها پایین میریزد ، دشت سرود رژه سربازان زمستان یعنی زوزه اش را ، سر میدهد.
مشتی از جنس بلور های قندیل بر سمت من پرتاب کرد ، ز نیمی ندارم صورت اکنون ، جای انگشتان وی امضایش را بر استخوانم میزند ، جانم ضربه ای سهمگن از جنس مرگ را حس میکند. به دستانش میان سر بکوبیدم ،چنان پایم فروتر رفت در باتلاق برف،سرم مُهر ضربه ی او دارد اکنون ، ز پاهایم کشیده میشود شیره ی عشق از جانب این باتلاق بد ذات. دستی دیگر به ضربه ای آمد به سینه ، مرا انداخت بر پشت ، عاقبت آن سنگنیزه مرادش را یافت، نیمی ز سرش سرخ و نیمی دیگر سفید؛ ضربه دستش نفسم را ز خانه اش بیرون راند ، کاش این طوفان سرد بگذارد دمی دیگر بگیرم ؛ بدیدم پای سختش به بالای سر ، که پایین میآید از جور شرّ ، توان ابراز درد حتی نیست، کلامی نمیگنجد در باب آن ، چهره ام بنیاد خود گم کرد و بر کنار افتاد ، به دستان ، دست آویز بر جامه ی سخت و سپیدش ، زمینِ سراسر سفید به آرایش و زینت کشانیدم با خون ، به طرحی ریختم قطره قطره ، سرخ و گلگون ، انگشتان فشرده برهم و نا امید ، امضای هنری ام میباشد ، حقا که سخت نقاشی آسان شد بر من.
چنگش به میان و لا به لای خطوط موازین قفسین سینه ام فرو کرد ، میله ها شکافت و سینه درید ، یاقوت جانم را بهر چه میخواهد؟ به بالای سر تاجش میخواهد ، شاید ، شاید هم انگشتری میخواهدش از جنس خون.
یاقوت بیرون کشید و برگرفت.... گرما جانم رو به خاموشی گراییده میشود.... از میان تن ، به پا ها و سر ، نوازش مرگ را حس میکنم ، آخرین محبتی که به انسان میشود ، نوازشی از جانب دستان مرگ در آغوش اوست....