
در گردابی از سیاهی ، چشم باز کردم. چنانکه خورشیدی در اوج تاریکی فضا میدرخشد. درخشیدم اما به بهای سوختن. سوختم اما از گرمای خود نیرو گرفتم. بعد از آن دیگر سوختنم را اعتنا و خواهش از سوی چشمانم نبود. در اوج تاریکی چرخیدم و گشت زدم ، دویدم اما چیزی نیافتم. دستانم از کاوش خامُش گشتهاند ، از میان به هم رسیدند و در هم قفل شدند. چشمانم دویدند اما جاده و کویر را امتیازی از تمایز نبود. جز زینت و آلایش. که این را چشمِ من از دیدنش کور بود. افتادند و شکستند. صدای شکستن چشمم بهترین نوای او بود. حالا مرد. در شلوغیِ تاریکی ها خلوتی برای من بود. نشنید کسی شکستنش را. جز خودش. که قبل از مرگ آن را اختیار کرده بود. آن دو دیده ، دائم دویده ، اما هیچ ندیده. در میان ازدحام مردمان. اما چشمانم تاریکی را دیده بر حساب خود نیاورند. آنها تکهای از من بودند. در حقیقت من بودند. با یک تفاوت. این بار خویشتن را که دستانم در گم گشتگی زنجیر بودند ، به دست چشمانم بخشیدم. اما خرد گشتند. آنگونه فرو ریختم که تاریکی از دیگران لبریز بود. تکه های شکستهام ، بی درنگ با مرگ ، خود را به من هدیه دادند. افتادند اما نوری که از من به کاوش بود را در مقابلش نشاندند. آینهای از خود. از درونم ، من ، با غروب خود طلوعی آفریدم. خود را یافتم. به نور خویشتن حالا ، همدمی یافتم. زنجیر و گره به یکباره از هم وا گسسته شد. به نور خویشتن حالا ، آزاد گشتم. من خویشتن را در شکستن ، من ، یافتم. هدیهای بود مرا. بس گران.