ویرگول
ورودثبت نام
فروغ
فروغبه دور از ورطه جامعه ، رفیقی در میان کلماتم یافتم
فروغ
فروغ
خواندن ۳ دقیقه·۲ ماه پیش

سلیم

این چندمین بار است که دست سلیم میسوزد. کسی از یک سوراخ دوبار گزیده نمیشود اما سلیم چندمین بار است که دستش میسوزد ، گویا عبرت نمیگیرد ، سلیم ساده دل هربار سرخی آتش را گل رز با رایحه دوستی و زردی اش را طلایی بهر هدیه پنداشته ؛ افسوس بر او که نمیداند آن که با آتش نمیسوزد همانا خود آتش است ، باید با او یکی شد تا فروزان و دم به دم شعله افکن شد وگرنه خوراک تشنگی آتش میشوی و خاکسترت تن خاک را سیاه پوش میکند.

عاقبت ، سلیم خسته و دلش به تنگ آمده بود ، خوش بینی سترگ او اکنون به پناه جویی ای تنگ تبدیل شده بود که با شکاکیت آمیخته بود ، به دنبال پناهگاهی از جنس محافظت بود ؛ تنگ نظرانه نیز این را یافت که اگر به گرمی اخگر جگرش سوخته به ضماد سرما دردش ساکت کند. زمستان را در آغوش خود گرفت و سرما در عمق قلبش نفوذ کرد تا آرامی به او هدیه کند اما ندانست که بلور به بلور یخ و ذره ذره ی آن قطره قطره جانش را میستاند و از بهر خود میکند ، قفسی دوازده میله از یخ بر او ساخته میشود که درونش را احاطه میکند. افسوس بر او که چنین رند و پلیدی را سپر خود یافته ؛ آتش از شوق رو به سلیم خود را پرتاب میکند و زبانه میکشد ، سلیم از او برگشته اما شوق وصال آتش به او معطوف است ، آری هنوز چشم به نگین چشم او دارد. ولی سلیم که بارها طعم داغ آن را چشیده بود ، چنان داغیده بود که حتی از گرمای درونش نیز بیزار شده بود.

زین همین چنان سرما را در دور خود چون دژ محاط کرد دیگر سنگری از برف قامت یافته بود که دست اربابی بر سر او میکشید ، سلیم جز «چَشم» چیز دیگری در دست نداشت که خدمت ارباب برف سالار خود کند. هرچه ارباب بلند مقام تر بر او میبود سایه محافظت از بیگانه بر او پهناور تر بود، این چنین شد که او میگفت در قامت برف ، از بزرگی و مدحش زبان یک نفس باز نه ایستاد ، از سلام و از درود یک درنگ در کارش نیامد. غافل از یخ که دگر جای قلبش بگرفته بود و غافل از برف که دگر جای عقلش ؛ شعله وجودش در سرمای ناامیدی غرق شده بود اما در سکوتی خاموش ، آن سلیم ساده فکر حالا بجایش تکه ای تسلیم سرما و فرمانبرش ، باد سرد شوق او را کشته و چال کرده در برش ، تسبیح گوی برف است آن سلیم و زیر پایش پخش بر زمین.

آتش نیز در عینک سرخ خود خون سلیم را حتی نیافته چه او سرخی وجودش را در پیشکشی زمستان تقدیم کرده بود.

سرخی وگرمی حقیقت در خود پنهان ماند و نتوانست آغوش سلیم را بیابد ؛ آن که دستش به حقیقت سوخته بود و نقشی تلخ بر لوح خاطره اش نگاشته شده بود که با ترس جلا یافته بود و با خشم رنگ شده بود ، به گرمای عشق حق به آن ، از آن دور بود.....

 

آن که گرمای حقیقت را نخواست     جان خود را در کف سرما گذاشت

سیاستادبیاتهنرنویسندگینویسنده
۹
۰
فروغ
فروغ
به دور از ورطه جامعه ، رفیقی در میان کلماتم یافتم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید