ویرگول
ورودثبت نام
فروغ
فروغبه دور از ورطه جامعه ، رفیقی در میان کلماتم یافتم
فروغ
فروغ
خواندن ۲ دقیقه·۲ ماه پیش

فرجام

گردبادی برخواسته ، به قدر ظلم در جریان بلند است. قیامش بهر آن است تا بار دیگر نظم را در طبیعت حاکم سازد ، هرچه ظلم است بی نظمی ، هر چه درد است از پریشانی است. گردبادی تند مینوردد خانه های ظلم را ، خانه ها یک به یک ستون هایشان که با رنج مظلوم زینت یافته بر سر صاحبش پتکی است که بانگ خشم می آفریند و پژواک نفرین را فرا میخواند تا این بار گوش ظالم را به ستم خود محشون کند. بنا را سنگ قبری به رنگ قیام میسازد و خاک را برمی خواند و هر آن چیز که بوده را در هم میشوراند. همه چیز را در هم میشکند و خشم انباشته اش را نعره ای برآورده از خاک میکند و ستم را با آن دفن میکند به سنگ لعن و ندای فراموشی می‌سپارد.

این بار تاریخ در خطوط خود یادآوری کرد و جورپیشه را به پیشه خود می‌آموزد این چنین که به یک باره تخت بلندی اش را شکست و آسمان ارباب را شکافی به مانند چشمی غرق در خشم داد و کمرش را بر زمین زد چنانکه گرزی بر سر بی‌گناهی شکست ؛ طوفان قهر را چون شیشه ای بر سر او خرد میکند و بلور به بلور آن را به چشمان تشنگی ناپذیر او مینوشاند تا آینه ای از مجسمه ی عبرت ظلم بسازد اما چشم نواز و براق. پایش را بر بارگاه دم سرد و بد سیرت او گذاشته ، ناله ها و التماس او را بر کوه و درختان و صحرا مینگارد تا نامه ای از عبرت ظلم بنویسد اما در برگه های دفتر طبیعت به قلم دادخواهی.

نگاه لعن آمیز او گلوی ارباب را نیام جدید شمشیر خود یافته ، شمشیرش از آهن غم ستمدیدگان است و چکش نفرت بر بدنش خورده ، دولبه برنده دارد از انتقام و دادخواهی. به تیغش بازوی خواجه ببرید و جام عیش و نوش ظلم را از خون پر کرد. چه گوارا باده‌ای است این. نگاهی بر کمر کرد و دست بر میان زد ، قطره ای زهر با بوی افسوس پشیمانی با خون او آمیخت. نیمی از آن را به او نوشاند و نیمه ای دیگر بر سرش خرد شکست ؛ بدین نقش که ز فرق سر قلم قرمز کشیدم تا به پیشانی که قطرات خود را میلغزاندند. نفرین سرد مغموم و ستمدیده که تکه های جام خونین شراب اوست همچو گلهایی است بر روی قبر او بهر خداحافظی.

دو تیغه ی شمشیر امضای پایان کار را در گلوی او نقش میسازد تا نظم را جای بی نظمی نقش سازد . آری این است فرجام. خداحافظی ای تلخ نثارت خواهد شد.

 

گر بکاری دانه ای با آب ظلم           حاصلش باشد به رنگ انتقام

ادبیاتنویسندههنرنویسندگیاجتماعی
۱۳
۲
فروغ
فروغ
به دور از ورطه جامعه ، رفیقی در میان کلماتم یافتم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید