ویرگول
ورودثبت نام
فروغ
فروغبه دور از ورطه جامعه ، رفیقی در میان کلماتم یافتم
فروغ
فروغ
خواندن ۷ دقیقه·۲ ماه پیش

گنبد و سقوط

ریگ دقایق به ضرب ثانیه ها فرو می‌افتند و خویشاوندان پیشین خود را به وداع از خود بوسه می‌زنند. در پی پرتاب رهایی هر یکی ، سقوط دیگری به لغزش او در آغوش دوستداران خود ختم میشود ، از راس تا کفه همه را به ورود خود درود می‌خواند. آوای آغاز سکوت هر یک در تار سقوط ، نوید داستان ابتدا و نهایت یار خود را در گوش میخواند و از مرکز گنبد گیتی زمان و شن تا به پایین باز می‌آفریند. لحظه های ریزان ، در آیینه چشمان خود رویداد ها را می‌نگارند. دانه‌ای از شن تیغ امید است بر سینه رنجور که به رهایی تیزی به خود دیده و به آزادی از رنج صیقل. این لحظه‌ غرق در سیل زمان خود را به پیوند آن کوچک سرگردان شنی در همهمه‌ی دریای مواج باد می‌دهد که کرانه نگاهش در این طوفان به چشم رهگذر صحرا خیره است. اگر به گودال نقاشی رود لحظه ها لغزیدی و نگاهت به ستارگان طالع خود را گم کرده ، پس بگذار تا دست یاری را در زیر چشمان ستارگان خیره به تو دراز کنم ، تو را از ورطه دوری دور کنم و به منظره حیاط حقیقت بدوزم؛ هر چند اگر گوشه دیده‌ات نوازشش را نثار این منظره کند خود را در آغوش او می‌بازد. بگذار شوق عجولانه‌ات را تحقق بخشم. ساعتی ساخته به دست طبیعت ، از ذرات لحظه ها ماهیت یافته ، با دروازه گذر دقایق دو گنبد یکدیگر را در آغوش پیوند می‌دهند. مرا از ادامه سخن دل با خودت بی‌رغبت به فلک گمشدگی می‌گردانی وقتی چشمت نه آبی دریا و نه خاک کویر است بلکه ابهام و غفلت در تار و پودش خوابیده است ، حقا که در هبوط به سر می‌برد. این تصویر که زیر دست اصرار من به سر می‌برد ساعت شنی است!!

هنگامی که ثانیه ها بر قله گنبد پخش می‌شوند ، این منظره متحرک در نظر ها خاموش و ایستاده خود را در خاطرات ثبت میکند اما خاطرات دائما در خود سیر می‌کنند و پویا اند. پیکان توجه من مجذوب آن هنگام می‌شود که تنها انگشت شماری از دقایق مانده تا تن به سقوط دوری خود بدهند. آری ای دوست پریشان ، همان قدم عقربه ساعت که آن را «نوروز» می‌نامند ، با آنکه در پشت این دیوارِ سفره که با هفت تابلو آرایش یافته ، همان هفت تابلو که به طرح و قلم «س» خود را چنین استوار کرده‌اند ، مشتی از شن های زمان است که از بر صحرای زمان جدا گشته‌اند. روزی همانند دیروز و فردای خود در تکرار سقوط از بالا به پایین و پایین به بالا فقط در لباسی متشخص تر و قابل احترام تر. کدامین روز نوین؟ کدام روز تازه و جدید؟ وقتی اغلب مردمان جام زهر غفلت و افیون را به شوق و خوشحالی سر می‌کشند و در اتاق آینه تکرار روز های خود چرخ می‌زنند ، نگاهی از درونم همسو با خنده نگاه بسته دیگران را نشانه می‌گیرد ، به تیری سقف لاجوردی را شکاف می‌سازد و خنده مضحکی را عیدی ناقابل و گوش نواز همگان می‌کند. یادت هست که در یادت نوشتم که: « این منظره متحرک در نظر ها خاموش و ایستاده خود را در خاطرات ثبت میکند » ، برای آنها تنها در همین پایانی ترین ضربات ثانیه که سال نفسش به شماره آمده ، این نقش نفس می‌گیرد ؛ دلیل بر طاقچه نشسته این موضوع را به تو هدیه خواهم داد ، دیر نیست. آنها در این شمارش معکوس جان سپاری سال ، زمان را حس و متوجه مرگ و تولد پیاپی و تسلسل حیات زمان می‌شوند. تنها در این لحظات است که سقوط چکه‌وار و متوالی قطره های شن را بر روی سینه خود احساس می‌کنند ، در بارش هر گرد از ابرِ گنبدِ ساعت به ضرباهنگ ضربان قلب ، باری سنگینی تمام سال گذشته و اتفاقات آن را در اتاق به اتاق رگ های خود مرور می‌کند. دیوار این اتاق ها را به نقاشی لحظات خاطره‌انگیز زینت می‌دهد هرچند بعد از گذشت مدتی به طرز غمگینانه‌ای پنجره نگاه ها به بعضی از این تابلو های زیبا آراسته بسته می‌شود ، سپس قدح خاک ناامیدی بر دست می‌گیرد و در وجود خود می‌آمیزد ، لباسی از غبار بر او می‌نشیند و در آخر ، دیو فراموشی آن را به آتش هیزم چشمان بدبین خود می‌سپارد. درِ اتاق روبرویت را همسو با چشمانت بگشا تا عطر هفت پیکرِ رو به موت را ببینی ، از پایان سقوط جرعه های شنِ چند روز اول این هفت رفیق گرد و غبار را به خود درود می‌گویند و به زیرزمین چشمان خلق می‌افتند و از نظر ها کمرنگ می‌شوند.

چطور می‌توان نام نوروز بر روزی نهاد که با دیروز و فردایش تنها مشتی دقیقه تفاوت هست ، مشتی از دقایق که از فرط پوچی از دست لبریز و بر زمین می‌ریزد.

« من از خار سر دیوار دانستم که کس         بالا نمی‌گردد از این بالا نشینی ها »

در میانه این سقوط باد ، دشنام فراموشی بر او می‌فرستد و به پریشانی موهای دخترک ، او این «پاره مدت» را به پریشانی می‌گذراند. ساعت ها می‌گذرند و ما را که نقش بر زمین هستیم دفن می‌کنند ، سنگینی ناشی از پوچی مقبره که پر می‌شود از گذشت خالی عقربه. عقربه به کردار عقربی کژ کردار ، به بد منشی کژدم کینش را به رنگ منش تاریک خود می‌کشد و زهر تلخ تاریک خود را به عاقبتی تلخ در رگ ها می‌دمد بعد از اینکه از لا به لای شن ها و ماسه ها می‌لغزد. بنگر ، خاموش باش ، رها شو ، این تصویر زنده و دم به دم را در دم به دم نفس هایت حس کن و در سراسر وجوت سرگردان گردان. دقایق یکسان در روز های تکراری پرسه می‌زنند و یک به یک پس از دیگری می‌افتند ، ثانیه های تهی و مست ؛ همان ها که یکدیگر را به نوروز مبارک گفتند و کام خود را به شیرینی هم آغوش کردند ، روز نوروز خود را به فرق چند تبریک سال نو پیمودند اگر این را از گذر نگاه نکته بینی بگذرانی ، شیره پالوده آن تکه پاره ای از شن ها دقایق است که بیهوده سفر کرده همچون خرمنی از دیگر روز ها و ماه ها و سال ها. آنها در حالی در زمان شنا می‌کنند که در هر حرکت از خود دور تر می‌شوند و با خود ناشناخته تر ، گمان حیات دارند اما خاکستر خویش را به دست باد امیال سرگردان و طوفان بی انتها و بی کرانه سپرده‌اند.

گوش بگشا و صبر بنوش. آنکه نه شن ها در او طی می‌کنند بلکه او ورای شن ها مسافر است و کشتی خود را در موج های صحرا فرمان می‌دهد ، فاتح تپه های ماسه‌ای است که هر کدام در صحرای ساعت تیغ زمان بر تن این پهناور صحرا اند. من گرد این ستون سقوط ماسه های روان زمان از گنبد می‌رقصم ، شور و عشق را معجونی اثیری می‌سازم ، به همصحبتی قدم هایم این جام را نیز متحیر و رقصان می‌کنم ، به قلمِ جام آسمان

را دفتر خود می‌کنم و ذرات این معجون را در سفره پر برکت آسمان می‌چینم. به هر رقص گردبادی از شوق بر دور این دست گنبد می‌پیچد و نوازشش می‌دهد.

« باده در جوشش گدای جوش ماست         چرخ در گردش اسیر هوش ماست »

خود را بار دیگر دریاب ، حواست را به من هدیه بده! این دست بخشش گنبد دقایق است ، دست ارمغان زمان ، دستی که به نوازش نفسی دیگر را هدیه تو می‌کند. هر روزم نوروز است اگر هر روزم حقیقتی جدید بیابم ، هر لحظه ای که نیکی را خرج یاران کنم هفت سین چیده می‌شود ، هر ساعتی که خود را در برابر آینه خویشتن بیشتر ببینم روز نوینی است که نوای تعالی می‌دهد ، هر ثانیه که خودم را در آغوش فراموشی بیاندازم ، چشمان خود را به معشوق خیره و منجمد کنم ، هر قطره ماسه که از راس گنبد می‌چکد اگر این بت خاکی را در خود حل کند و در دریای وحدت یکی سازد نوروز من است. هر روز نوروز باد ، نوروز پیروز باد.

نویسندگینویسندهفرهنگادبیاتهنر
۷
۰
فروغ
فروغ
به دور از ورطه جامعه ، رفیقی در میان کلماتم یافتم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید