
زمانی که کودک بودم از خوابیدن متنفر بودم ، از به پایان رسیدن روز و فرا رسیدن شب تنفر داشتم . دلم میخواست همواره صبح باشد ، بازی بکنم و کارتون تماشا کنم . دلم میخواست خورشید صورتام را نوازش کند و تمام مدت صبح باشد...اما اکنون خوابیدن به یک سرگرمی تبدیل شده است . بیشتر مردم میپندارند که خوابیدن برای استراحت کردن اعضای بدن است ، برای رفع خستگی و دفع احساس خوابآلودگی. من فکر میکنم اشتباه است . برای من خوابیدن یک سرگرمی است همانند نقاشی کشیدن ، گوش دادن به موسیقی و... من میخوابم چون دیگر نمیتوانم احساس زنده بودن بکنم و دیگر لازم نیست تظاهر کنم ، دیگر لازم نیست رنج بکشم و سعی در قوی بودن بکنم ، دیگر لازم نیست تلاش کنم . من میخوابم چون میتوانم او را ببینم و با او وقت بگذرانم، در دشت ها سرسبز و پر از گُل های رنگارنگ . خنده های او را میبینم و برخلاف واقعیت که همیشه باعث میشوم از چشمانش باران ببارد و سیل در خانه جریان یابد ، او را میخندانم ، آنقدر میخندد که باز چشمانش میبارد شاید حتی در خواب من هم غمگین است که چشمانش باز هم میبارد . من میخوابم چون زندگی کردن را دوست ندارم...