بعد از ۳ ماه، بر آن شدم که باز بگردم. برای چه؟ نمی دانم. فهمیده ام زندگی مثل قمار می ماند. هرجایش انتخاب بین بود و نبودیست که بازنده یا برنده ات می کند. خیال نوشتن هم برای من یک قمار است. خصوصا اگر جایی غیر از کاغذ دفتر، نوشته شود و چشمان غیر از منی، مخاطبش.
" من، یک آدمم. "
قبل از وارد شدن به دانشگاه، با خودم فکر می کردم اگر جایی کسی از من بخواهد که خودم را معرفی کنم، چه باید بگویم؟ اگر آدم های جدید دانشگاه این سوال را پرسیدند، چه جوابی دارم؟ توی خیالاتم، این فاطمه ی ۱۶۸ سانتی را توصیف می کردم و هی به بن بست سکوت می خوردم.
من، یک، آدمم.
خب، دیگر چه باید بگم؟!
یک آدم که رنگ آبی را دوست دارد.
اما فقط رنگ آبی را که نه!
یک آدم که عاشق گل ها و آسمان است. گل منظورم هر موجود سبز رنگ زنده ای است!
آخر آنقدر ها هم که فانتزی نیستم...
به هنر علاقه دارم، ولی زیاد هنرمند نیستم
عاشق ادبیاتم. اما زیاد جرعت بودن در دنیایش را ندارم.
من، یک آدم لبخند به لب، با جای زخم هستم.
جالب نیست این را بگویم. که چی که بقیه بدانند؟! لبخندت را بزن زن.
من شنونده خوبی ام. و زیاد فکر می کنم.
خب راستش من سال کنکورم را عوض آنکه بیشتر به درس خواندن بپردازم، به چیز های دیگر پرداختم. چیز های دیگری که اشک را زیاد از چشم هام به جریان انداخت. اما صبر کن، من پرداختم، یا آنها مرا برای این رنج انتخاب کردند؟ این را نمی دانم.
حالا معماری میخوانم. معماری علم و صنعت. و یک ماهی است به دانشگاه می روم. دوستانی پیدا کرده ام و دوستانی را چند وقتی است دیگر پیدا نکرده ام. نمی دانم آنکه گم شد، من بودم یا آن ها؟ یا چیزی که بینمان رفته رفته تمام شد؟ این را هم نمی دانم.
من از اینکه بگویم نمی دانم، نمی ترسم. آدم مغروری نیستم. دلم نمی خواهد خودم را یک طور دیگری نشان بدهم.
البته این کار را هم گاهی انجام می دهم. مثلا زیاد پیش می آید که نقش یک آدم خیلی خیلی خوشحال را بازی کنم و خیلی خیلی طبیعی بخندم. بیوگرافی ام به همین خاطر هاست که 🎭 است. خوب و بدش را نمی دانم.
دنیا گاهی به من سختِ زیادی می گیرد. به همین خاطر صبورِ زیادی شده ام. و البته از بابت دل بستن به یک نااینجایی هم هست که من، هر بار تابِ زیادی می آورم.
در واقع، زندهگی ام را مدیون او هستم. همان نااینجایی.
دیگر آنکه تازگی ها شلوغی عجیب روز هایم، و کار های زیادِ به لطف رشته معماری، من را از واژه های توی سرم دور کرده و کمی کلمه نوشته نشده رسوب کرده توی سلول هایم. شاید به همین خاطر است که خیال می کنم خسته ام. البته به خاطر کم خوابی هم هست که خسته ام.
از لطف رشته معماریست؛ کم خوابی، و البته شاکی هم نیستم. آدم دیر بخوابد، اما با فکر و خیال نه. اصلا نخوابد، بهتر است از آنکه بخوابد و با بی شوقی از خواب بیدار شود. شوق است یا ترس از استاد مؤذن نمیدانم. اما هرچه باشد خوب است. کار زیاد خوب است. وقت کم آوردن خوب است. و این خوب، از خوبِ روز های قبل که در جواب حالت چطور استِ دوستان می گفتم، خوب تر است.
پیچیده حرف می زنم یا نه، اما حرف هایم، چیز های ساده ایست. فقط جنسشان از احساسات است. از آن ها که مهرسا از نگاهم متوجهشان میشد. خیلی وقت است کسی از نگاهم چیزی را نخوانده. اما من هنوز خواننده ام. خواننده ی ساکت احساسات آدم های اطرافم. درست آن وقت که خیال می کنند هیچکس حواسش نیست و نمی فهمد.
حال خوبی است. دوستش دارم.
مثلا این غرغر های توی خلوت خودم، برای تکلیف زیاد شنبه را هم دوست دارم. مثلا نوشتن در پیجی که گمانم زیاد مخاطبی نداشته باشد را هم دوست دارم.
این ها با اینکه یک چیز هایی کم دارند، اما لااقل یک چیز های اضافه ای را هم ندارند. چیز های اضافه اند که آدم را به فکر های اضافه می کشانند. به وضع های سخت.
داشتم حالا را میگفتم. حال خوبی که دوستش دارم. به گمانم این جمله اگر واقعی باشد، می تواند بعدش نقطه گذاشته شود و دیگر چیز بیشتری نخواهد. پس همان بهتر که فعلا بگذاریم همینطوری بماند:
حالم خوب است. حالَم را دوست دارم.

(۲۲ آبان ۰۴
۲۰:۰۲ . پُر از ۲:)