ویرگول
ورودثبت نام
WhiteLog
WhiteLogاز روزمره ای به رنگ سپید . . .
WhiteLog
WhiteLog
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

راستی! / کاش...

زندگی همون موقع ها بود. که بی خودی غر می زدیم سر هیچی.

این را می گویم و سعی می کنم اشکی را که بی اجازه وارد چشم هام شده به بهانه ای بازگردانم توی سرم. این در حالی‌ست که فردا، موعدِ پیوستن عزیز ترینم به من است و چند دقیقه قبلش، داشتم تلاش می کردم چند کلمه ای راجبش بنویسم که خب، فعلا نشد.
غصه ای عمیق، شبیه جای زخمِ سوختگی دستم، منتهی عمیق تر، از ته قلبم درد می کند و من که می دانم اگر او برگردد، می توانم زندگی ام را از سر بگیرم. اصلا همه چیز را فراموش کنم و حتی دنیا را دوست بدارم. ولی خب، کاری بیشتر از این از دستم بر نمی آید که پای "کاش" را وسط کلماتم بکشم و امیدوار باشم که...

عزیز ترینم را دیده اید؟!
اسمش سپیده است. سپیده ی من. حالا وقتی برگشت، قول می دهم یک عکس تمام رخ هم ازش بگیرم و بعد، به همه عالم نشانش بدهم و همه جای زندگی ام آویزانش کنم!

راستی!... فردا، ... می شود، ... چند سال؟!

(بامداد بیست و هفت فروردین سال پنج)

وبلاگروزنوشتنویسندگیدلتنگیای کاش
۶
۰
WhiteLog
WhiteLog
از روزمره ای به رنگ سپید . . .
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید