۲۰ مرداد ۰۴
امروز به یک درک مهم رسیدم؛
راه رهایی از افسردگی، از فکرای آزار دهنده و اشکآور، راهِ پرت کردن حواس، شاید اسم دیگهش فرار، همه و همش، کار کردنه! کار کردن و سرشلوغ بودن در حد مرگ! این شد که امروز به انتخاب خودم رفتم ظرف های مهمونی دیروز رو تنهایی شستم و حینش هم پادکست رخ رو گوش دادم. واقعا خسته شدم، انگشت هام چروک شدن و کمرم درد گرفت، ولی خوب بود و خوشحال بودم! ساعت ۴ با بابا رفتم ختم پدر معلمم. ختم؛ اونم تنهایی! تجربه جدیدی بود... به گمونم دارم آدم بزرگ بودن رو یاد می گیرم...
ساعت ۵ با خاله و دخترخالم رفتیم کافه عمارت بهرامی. برعکس اسمش، جای قشنگی بود. آب هندونه با نعناع خوردم و گلت توت فرنگی. کلی هم عکس از خاله و دخترخاله گرفتم. و یک چیز دیگه...
دخترخاله قایمکی بهم گفت برادرش دوستی داره تحت عنوان غزل خانوم، که البته کنار اسمشون یه قلب هم هست. مثل اینکه باهمن. بحث داغی بین من و دخترخاله بود و راستشو بخواین به هیجان آوردتم! ولی وقتی به عمق ماجرا فکر میکنم میخوام دیوونه شم. میگفت عکسشونم تو گوشی برادر دیده...
نمیدونم چرا از همین الان انقد از دست این غزل خانوم شاکی ام. چه ربطی به من داره آخه. ولی عمیقا براش ناراحتم، بیشتر از ناراحت بهم ریخته... ما باهم بزرگ شدیم، نمی تونم یادم بره اون همه خاطره رو! دلم نمیخواست اینجوری بشه و به اینجا برسه... این در حالیه که واقعا هیچ درصدی هم بهم مربوط نیست و...
عجیبه! من نمی دونم چرا این خاطرات برای من انقدر مهمن؛ اگر زندگیم یه اتاق باشه، انگار دیواراش تماما پر شده باشه از قاب عکس؛ از بچگی تاا خود حالا. قاب عکس خاطرات، و صاحبانشون که بععضی هاشون فقط هر از گاهی خاک می گیرن...
آره خلاصه.