به همین سادگی و مسخرگی، یک دوازدهم از ۱۹ سالگی ام تمام شد. و این درحالی ست، که من حتی هنوز مانده ام پشت شعله شمع تولد، چه آرزویی بکنم.
این روز ها زیر آفتاب تند تابستان، خودم از سایه ام سیاه ترم. تابستانی که به هیچ کجایش نمی آید تابستان باشد، مگر گرمای نفس گیرش.
همه چیز را به تعویق انداخته ام. کوچکشان پروژه های بزرگی که فقط چند روز تا اتمام مدتشان مانده، و بزرگشان، مثلا یک زندگی ساده.
حتی به گمانم نمی دانم چرا دوباره نوشتن اینجا را از سر گرفتم. شاید بمانم و بیشتر بنویسم، شاید هم مثل اکثر اوقات، نه.
راستی آدم ها عجب موجوداتی اند. به چه چیز هایی عادت می کنند.این را وقتی می گویم که دیگر جنگ و صلح و بود و نبود، شاید اصلا برایم فرقی هم نمی کند.