ویرگول
ورودثبت نام
WhiteLog
WhiteLogاز روزمره ای به رنگ سپید . . .
WhiteLog
WhiteLog
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

گمشده! / درِ گوشَت را بیاور...

حوالی عصر بود؛ وقتی از بیرون رفتن با بچها برگشتم، این یادداشتی که به در زده بودند، نه؛ آن کلمه ی قرمز بالاش که نوشته گمشده، به هر حالی بود، من را چند ثانیه ای بیشتر پشت در نگه داشت، تا یادداشت را بخوانم و بدانم چه کسی چه چیزی اش را گم کرده. انگار پشتِ هر کلمه اش، صدای التماسِ کسی دل‌تنگ را می‌شنیدم و حتی توی دلم، با نگاهم آرام جوابش را می‌دادم که،...

من چند دقیقه ای کل حیاط را ورانداز کردم. اما نیافتمش. حتی توی این گشتن، با دو تا کبوترِ درختمان، چند بار چشم توی چشم شدم و آنها هربار با تعجب بیشتری سر و روی نگرانم را نگاه کردند، که خب، آن هم هیچ. آن اواسط اصلا یادم رفت دنبال چه می گشتم. درست آن موقع که چشمم خورد به یک دسته کبوتر که از دوردست پرواز می کردند و سوی چشم هام، آنقدری نبود که بتوانم رنگ بالشان را از آن فاصله تشخیص بدهم. ولی یک حس غریبی توی دلم، خیال کرد که گمشده ی من هم، یکی از همان هاییست که هنوز هم که هنوز است، از آسمان دل نکنده و مدام در پرواز است...

عه! نبات چه شد؟ باز این آسمان حواسم را به خودش مشغول کرد. نبات!؟ اگه اینجا هستی از من نترس.‌‌.. یک چیزی درِ گوشت بگویم؟ صاحبت خعلی دوستت دارد! از من می شنوی، دیگر تنهاش نگذار. نمی دانی یک خیابانِ کامل را از توصیفات تو پر کرده! که حالا هرکسی تو را ببیند، خوب میشناسدت؛ و تازه، حواسش هم هست که نباید تو را بترساند.
می گویم نبات، تو که این طرف ها بوده ای، یک کبوترِ سپید، به چشمت نخورد که... بیخیال نبات. مژدگانیِ من از صاحب تو، دیدن خوشحالی اش است وقتی که تو را سالم و سرحال ببیند. می‌دانی، آخر خود من هم، هر شب در خیالاتم وقتی که او را سالم و سرحال می بینم...

پ.ن: کاش من هم یک آسمان را یادداشت می‌زدم؛
پ.ن۲: اگر رویم میشد، به یکی از شماره ها پیام می‌دادم که بگویم، می شود وقتی نبات‌تان پیدا شد، به من هم بگویید که از این دل‌واپسی در بیایم؟!

وبلاگنویسندگیروزمرگیگمشدهدلتنگی
۵
۰
WhiteLog
WhiteLog
از روزمره ای به رنگ سپید . . .
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید