ویرگول
ورودثبت نام
شکوه روشنی فردا
شکوه روشنی فردا
شکوه روشنی فردا
شکوه روشنی فردا
خواندن ۱ دقیقه·۸ ماه پیش

بنویس، دوست من

می‌گویند بنویس؛ یک نویسنده‌ی معروف گفته است: «برای اینکه نویسنده شوی، باید نوشت، نوشت، نوشت…»

اما در میان این روزمرگی‌ها، جایی برای نوشتن پیدا نمی‌شود. تنها در خیال، در پستوی ذهنم، نوشتن را تمرین می‌کنم. قصه‌ها می‌آیند و می‌روند، و من همه را ناتمام، تمام می‌کنم.

بیچاره قصه‌ها... همه‌شان لت‌و‌پار شده‌اند در خیالم.

قصه‌ی دختری که با جبر ازدواج کرد و حالا در میانسالی، داغ خیانت و ظلم بر دل دارد.

قصه‌ی دختری که با عشق به خانه‌ی بخت رفت، و حالا با این‌همه زخم، عشق از یادش رفته.

قصه‌ی زنِ نقاشی که تابلوهایش یکی‌یکی برای تأمین هزینه‌ی اعتیاد همسرش، به حراج گذاشته شد.

بیچاره زن‌ها…

دلم می‌خواهد از بیچارگی مردها هم فریاد بزنم،

اما صدای بلندِ رنجِ زن، فریادِ مردها را خفه می‌کند.

بنویس، دوست من.

بنویس، شاید دنیای کوچکِ آشپزخانه‌ات

به بزرگیِ دنیای کتابخانه‌های جهان تبدیل شود...

زناندلنوشته کوتاهدلنوشته
۴
۳
شکوه روشنی فردا
شکوه روشنی فردا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید