همهچی خوب بود؛ تا اینکه یهو گریهم گرفت از اینکه: «شش ماه پیش بهش گفتم دوستت ندارم». اینو کسی میگفت که اون موقعا ابدا براش مهم نبود آدم مقابلش چه حس و فکر و خواستهای داره. با دست پس میزد و با پا پیش میکشید. میگفت نمیخوام و نمیتونم و نمیشهها. ولی از اینکه داره با این شخصیت جدیدهای که براش عرق جبین ریخته و زحمت کشیده و حالا داره دیده میشه؛ کیف میکنه. پس نه میشد به این راحتی نه گفت، نه چندان این آدم جدیده رو میشناخت که بتونه بدون ترس باهاش کنار بقیه ادامه بده.
حالا که رسیده به اون قسمت پایدار ماجرا و میتونه دور و بر رو خوب ببینه، میفهمه که کار بدی کرده به اون آدمی که تا اون اندازه بهش لطف داشته، باهاش یه ارتباط صمیمانه رو برقرار کرده و سعی کرده دلش رو به دست بیاره گفته دوستت ندارم. هرچند دروغ هم نگفته. واقعا واقعا تو اون روز و حال و وقت دوستش نداشته. اما دقیقا بعد گفتن اون جمله یهو دنیا چرخیده و چرخیده و چرخیده تا وقتی که فهمیده اتفاقا هم دوستش داشته، هم براش مهم بوده، هم از دست دادنش خیلی خیلی سختتر از چیزی بوده که فکرشو میکرده.
اگه فکر میکنید تا اینجا همه این چیزا رو گفتم تا درباره دوستت ندارم گفتن و عذاب وجدان بعدش براتون حرف بزنم اشتباه میکنید. همهچیز درباره اون آدمیه که داشت خودشو پیدا میکرد. اتفاقا و از قضا یکی اومد جلو و گفت عه این شخصیتت چه ناز و خاص و خوبه. میشه باهم دوست شیم؟ آدمه هم گفت کی؟ من؟ همینی که دارم با ترس و لرز به بقیه نشونش میدم و حتی مطمئن نیستم دارم کار درستی میکنم؟ واقعا؟ دوست داشتنیه؟قابل اعتماده؟ اونقدری که واقعا فکر میکنه عمیق هست؟ واقعا؟ ینی کار درستی کردم؟
ینی خب راستش نمیشه آدم تو صفحه شخصی ویرگولش چیزی بنویسه و به یه نحوی درباره خودش نباشه. ربطی هم به خودشیفتگی و این چیزا نداره. آدم درباره بقیه هم که بنویسه باز ردپای خودش رو نمیتونه گم کنه از بین کلمات. میخوام بگم هنوزم بابت اینکه احساسات اون آدمه رو درنظر نگرفتم و اینطوری گفتم ناراحتم. ولی منم اولین باری بود که داشتم تو این هویت تازهه با آدما گفتگو میکردم. اون موقعا هنوزم پر خشم و تردید بودم. هنوز ترس داشت خرخرمو میجویید. حتی نمیدونستم رفتار این هویت جدیده تو موقعیتای مختلف چطوریه؟ این اکت عجیب غریبی که هیچوقت نداشته و این بار خودش انتخاب کرده داشته باشه با چه هدفیه؟ فقط در حال تجربه بود. تجربه مطلق بدون دادهی قبلی. عین یه لوح سفید؛ پاک ِ پاک. عین همون نوزادی که خواب دیدم زاییدمش و خودم بود.
مرسی اینجا رو میخونید. با اینکه هیچکدومتون رو نمیشناسم. اما شما تنها آدمایی هستید که از کوچکترین جزئیات زندگیم باخبرید و امیدوارم هیچوقت در فضای واقعی باهام آشنا نشید:))