با غروب آفتاب میخوابم و با طلوع بیدار میشوم. صبح، سکوت پررنگی دارد که در اینجای زندگی به آن بسیار محتاجم. به خودم. بودنم. زندگی کردنم. وجود داشتنم. فکر کردنم. بندهی این سکوتهای صبحگاهی و خنکی هستم که صدای مغزم را به راحتی میشنوم. آدمها همه خوابند و من با تمام جهان ذهنیام بیدار.
به جایی از زندگی رسیدهم که مدتهاست آرزویش را دارم. خودم را دیدم. آن پلههای تاریک و نمور را پیدا کردم، قدم به قدم پایین رفتم. خود کوچک و آزرده خاطرم را دیدم. به او قول دادم برایش میجنگم. مراقبش هستم. به او اطمینان دادم که اگرچه سالها نبودم. اما حالا آمدهام که بمانم. من میمانم. من هیچوقت نخواهم رفت. من هیچوقت ترکش نخواهم کرد. من هیچوقت شرمسارش نمیکنم. من هیچوقت او را از خودش بودن منع نمیکنم. من عرف و شرع و آبرو را به او ترجیح نمیدهم. من تنها و شاید آخرین کسیام که با او قدم میزنم. و درمانش میکنم.
و حالا این من ِ کوچک و خردسال و دردمند بزرگتر شده. یاد گرفته عاملیت داشته باشد. همانطور بدرخشد که همیشه میخواسته. یاد گرفتم که با او قد بکشم. صبوری کردنهام در قدم به قدم قد کشیدن او جواب داده و حالا دست در دستم گذاشته برای آنکه باهم بسازیم. بعد از سالها تنهایی حالا دیگر تنها نیستم. هستم و نیستم. و این جذابترین بخش زندگی این روزهای من است.
آدم باورش نمیشود که بعد از سالها طوفان همهچیز یکباره آرام شود. فکر نمیکند که شفا انقدر در نزدیکی باشد و تا دست بلند میکنی بتوانی در آغوشش بگیری. آدم فکر میکند آرامش شانسی است که در خانهی آدمهایی را میزند که میدانند از زندگی چه میخواهند. در خانه آدمهایی که والدین حمایتگری داشتهاند، یا خود ارزشمندی، یا مهلتی برای زندگی کردن در جوانی. شفا اما میتواند در اول دهه چهارم زندگی به دست بیاید. این شانس میتواند حتی در کهنسالی برسد. مهم این است که برسد. مهم این است که یکجایی، یک اتفاقی بیفتد و ما بفهمیم آن در ِ نهانی که ما را به زیرزمین کهن و نمور میرساند کدام است. آن در را فشار دهیم. پلهها را پایین برویم و این مسیر را بالاخره طی کنیم. آدم شفا میگیرد. باور کنید.