روزی که از این دنیا بروم، احتمالا باید چیزی از خودم به جا بگذارم. نه برای آنکه دیگرانی بخوانند، برای آنکه تنها چیزی که ممکن است مرا از خلا رنج تنهاییم نجات دهد، ماندن کلمهای درباره من است.
«تمام عمر از تنهایی ترسیدم و تمام عمر تنها بودم. رنجی بزرگ که از نوجوانیام آغاز شده بود و تا لحظه مرگ دست از سرم برنداشت. میراثی از مادرم. مادری که در شلوغی زندگی کرده بود و همواره از تنهایی رنجیده بود»
مرد میگفت باید خودت را درون ترسهات بندازی تا تمام شود. تا ببینی که آن سیاه زشت لعنتی کوچکتر از توست. و اگر بزرگتر بود؛ ببینی که میشود با آن جنگید. دستکم امکان مبارزه را با آن پیدا کنی. ننشستن، ترس را کم میکند. مرد نمیدانست من حتی وقتی به استقبال تنهایی رفتم هم باز شکست خوردم. حتی وقتی خودم دست در آغوشش بردم و خواستم کنار او آرام شوم؛ باز شکست خوردم. این سیاه لعنتی با من مهربان نبود. متولد شدهای از میان خودش بودم که دوستم نداشت. فرزند ناخلفی که هیچویژگیاش به او نمیمانست. تنهایی شاید مادرم بود که صبور بود و سرد و بزرگ. و انتظار داشت که من نیز سکوت کنم و بپذیرم و کنار بیام. و من هیچیک از اینها نبودم.