عشق ۱۷ سالگیم، بعد از ۱۳ سال از تخم سربرآورده و شروع کرده به جوریدن زندگی من. از لینکدینم شروع کرد و هفتهای یک بار چکم کرد. تاب نیاورد و به اینستاگرامم درخواست داد. با پیجی که گمان میکرد شناخته نمیشود.
عشق ۱۷ سالگیم یکسال بعد از تمام شدن رابطهمان ازدواج کرد و حالا احتمالا دوتا بچه دارد. مذهبی است هنوز و نوشتههایش را که میخوانم با همان سالها مو نمیزند. از او بدیای ندیدم. هردو فوقالعاده جوان و کوچک بودیم و ناپخته. او چیزهایی گفته بود که اذیت شده بودم و من هم چیزهایی را حتما.اما همیشه و همواره میدانستم روی زندگی و مسیر آیندهم تاثیر بسیاری گذاشت و رفت.
میدانم که این همه تفاوت مسیر و ظاهر و شخصیتم او را کنجکاو کرده که بداند چه به سرم آمده؟ چرا از آن دختر محجبه و مذهبی و عشق کربلا و امام رضا و نماز و خدا و بلا و بلا و بلا رسیدهم به این دختری که حالا هستم. میدانم که برایش جوابی ندارد. جرات پرسیدن از من را هم ندارد. هرقدر هم اینستاگرامم را بالا و پایین کند به جوابی نخواهد رسید.
من اما دوست دارم با خودش حرف بزنم. بعد از سالها مثل دو دوست بنشینیم رو به روی هم و از همهچیز بگویم. بگویم که چقدر بچه بودیم و دنیا چقدر عجیب غریب بود. بگویم که چقدر بعدها بابت تمام آن اتفاقات هم غمگین بودم و هم ناراحت. بگویم که همیشه مثل یک دوست دوستش داشتم. خودش را. همسرش را. بچه(ها)یش را حتی. بگویم که گاهی دلم برای آن همه زلالی احساساتم تنگ میشود. بگویم که هیچوقت آن حجم از احساس را به هیچکس پیدا نکردم و همیشه بابت اینکه به هیچکس آنطور احساسی پیدا نکردم خوشحالم. بگویم که چقدر آن روزها برای من روزهای سخت و دردناکی بود. بگویم چقدر معصومانه به همهچیز فکر میکرد. بگویم چقدر اذیتکننده بود. بگویم که میدانم مقصر هیچچیز نبود. یا اگر هم بود من میدانم که از روی کینه و بدذاتیش نبود. بگویم و بشنوم. بگویم و حالا با این شخصیت با او گفتگو کنم. بگویم که هنوز آن شعر حافظی که برایم خواند توی حافظهم ثبت و ضبط شده و گاهی با خودم تکرارش میکنم. بگویم همیشه حسرت صحبتی دوستانه را با او داشتم. بگویم که تنها پروندهی زندگیم بود که به طور کامل نبستمش. و فقط از آن فرار کردم.
بگویم و نقطه بگذارم پایان این داستان.