
دلم میخواست فرزندم پاندا باشد و داخل رحم رشد کند. جفت این مسائل را ماهها حلاجی کرده بودم اما حالا که وقتش شده بود انگار هیچوقت در مورد آنها فکر نکرده بودم. انگار که این واقعیتی است انکار نشدنی. هرکس چشمش را باز کند میبیند. فرزند من باید پاندا باشد و رشدش داخل رحم باشد.
حوصله سینجیمها را نداشتم. چه از طرف دکتر، چه فامیل شوهر، چه هر کس دیگر. یکچیزی میگویم حوصله نداشتم. دیگر نمیتوانستم پاسخی دهم. دیگر یادم نمیآمد چه فکرهایی پشت سر هم از سرم گذشته بود تا به اینجا رسیده بودم. دکتر از همهگیرتر بود. دکترم کلاً به مسائل طبیعی اعتقاد داشت واسه همین به رشد داخل رحم فرزندم کاری نداشت. اصرارش به انسان زاییدن بود. تنها دلیل قانعکنندهای که پیدا میکردم:
- دکتر! 7 میلیارد آدم روی زمین است. من یکی به آنها اضافه کنم یا نکنم که اتفاقی نمیافتد. کمکم کنید پاندا بیاورم. به اکوسیستم هم کمک میکند.
دکتر میدانست کاسهای زیر نیمکاسهام هست. هر دلیلی میآوردم بهانه بود و دکتر هم خوب میفهمید لامذهب. کاسهای زیر نیمکاسهام نبود. دلایلم یادم نمیآمد. فقط نتیجه یادم بود. پاندا باید بزایم.
دکتر هم از آنطرف آنقدر برایش مهم نبود. ریسک کار اما بالا بود. در حد عمل دماغ یا حتی بیشتر. تغییر ژنتیکی در تخمک و رساندن تعداد کروموزومها به کروموزوم پاندا و تکثیر آن، آنطور که من فهمیدم.
غیرت شوهرم هم از آنطرف قوزبالاقوز شده بود. غیرت او هم مثل تصمیم من بود. هر دلیلی برایش میآورد بهانهای بود. میگفت دلش میخواهد فرزندش چه پاندا و چه انسان و چه هر چی به خودش شبیه شود. اگر فقط سلول من را تکثیر میکردند او دیگر انگیزهای برای بزرگ کردن این فرزند نداشت. مطمئن نیستم جوابهای من هم بهانه بود یا منطقی داشت. گفتم:
- مگر تو اینهمه نمیگویی دوستت دارم. این چطور است که پاندای همین آدم دوستداشتنی را نمیتوانی دوست داشته باشی. پاندا به این نرمی.
مطمئنم هرکدام از همکارهایم پاندا به دنیا میآوردند آنقدر عادی برخورد میکردند که انگار پاندا اشرف مخلوقات است.
زنانی که تصمیم گرفتهاند پاندا به دنیا بیاورند زیاد نیستند اما هستند. در اینترنت دنبال هرچی بگردی خیلی راحت پیدایش میکنی و این باعث میشود غره نشوی به خودت که خیلی میدانی. روزی چند بار سلفی بیندازی اینترنت اعتمادبهنفسی که ازت گرفته را پست میدهد.
دوست دوست دوستم هم پاندا زاییده بود. ایران نبود. پاندا سالم بود و شبیه خودش بود. وصل شدم به دوست دوست دوستم. از این بعد عکسهای بچهاش را نگاه میکردم تا اوضاع بیاید دستم.
باافتخار عکس گذاشته بود اما من میترسیدم. میترسیدم پلیس بگیردم. البته همیشه میترسیدهام پلیس بگیردم اما الآن دلیل منطقیتری برای این ترس داشتم. هر وقت ترسیدید از پلیس واقعاً کاری کنید که پلیس شما را بگیرد. آنوقت آن ترس میآید توی مشتتان. من هم این کار را کرده بودم. هنوز نه.
تصمیماش را داشتم. فکر نکنم عکس میگرفتم از پاندا و میگذاشتم اینستاگرام. میگذاشتمش تو کالسکه و میرفتم بیرون طوری که کسی نبیندش. کسی هم میدید فکر میکرد پتو است طوری نمیشد.
از دکتر پرسیدم:
- دکتر چهقدر طول میکشد دندانهایش دربیاید؟ چند ماه باید شیرش بدهم؟
- بههرحال خانم گر طاووس خواهی جور هندوستان کشی. پاندا گیاهخواره اما گازهای محکمی میگیره.
- یعنی خرج پستونکش هم بالاست با این حساب.
لبخند زد؛ یعنی که بالاست با آن لبخند.
**
فرزندم که دنیا آمد همسرم رهایم کرد. او پاندا نمیخواست.
او بههرحال رهایم میکرد ولی حالا دلیل داشت برای کارش.
یک مرد برای رها کردن یک زن باید دلیلی بیاورد وگرنه معتاد میشود. او معتاد نشد. رفت سراغ یکی از دوستانم که انسان زا بود و باهم خوشبخت شدند. حداقل من اینطور فهمیدم از عکسهای اینستاگرامشان.
پاندای من حرف نمیزند. به این اصلاً فکر نکرده بودم. نهتنها پاندای من حرف نمیزند که هیچ پاندایی حرف نمیزند؛ اما من اینجایش را ندیده بودم. فقط به نوزادیش فکر کرده بودم و به نرمیاش و اینکه دندانهایش زیادی تیز نباشد.
ناز است. خوب است اما به جریمهاش نمیدانم میارزید یا نه. دیگر وقتی کسی را دوست داری میارزد دیگر. هر چه باشد میارزد؛ اما زور میآید. به من هم زور آمده. مرا جریمه کردهاند که یک پاندا را در خانه نگهداشتهام. گفتند حبسش کردهای. حبس چی کردهام؟! من برای او هر چیزی را خواستهام که خودم داشتهام. خرجش را میدهم. روزی دو جور غذا درست میکنم. آخرش هم جریمه میشوم. مگر من که خیر سرم اشرف مخلوقاتم در همین خانه زندگی نمیکنم؟! چرا کسی جریمه نمیدهد بابتش؟ زور دارد.