ویرگول
ورودثبت نام
gholamimaryam
gholamimaryam
gholamimaryam
gholamimaryam
خواندن ۳ دقیقه·۸ سال پیش

مایع ژلاتینی (داستان کوتاه)


برای تحقیقات شرکت این صبر لازم بود. البته من بیشتر به دنبال پاداش این کار را کردم. ریسکی نداشت. فقط صبر لازم داشت و من چون داشتم روی صبرم هم کار می‌کردم خوب بود آن کار را انجام دهم.

هیچ کس فکر نمی‌کرد داوطلب شوم. مدیرها فکر می‌کردند کار به قرعه‌کشی برسد و صدای کارمندها در بیاید. بالاخره برای آینده‌ام هم خوب بود. می‌گویم ریسکی نداشت چون قبلا روی براده آهن و میمون آزمایش انجام شده بود.

من خودم جزو تیم کار با براده آهن بودم. پرهام هم بود. رفتیم بالای نردبان و براده‌ها را توی مایع ژله‌ای ریختیم. خیلی خنده‌مان گرفت اما تو شرکت ضایع بود. مایع ژله‌ای آنقدر روان نبود که براده‌ها ته‌نشین شوند و آنقدر هم سفت نبود که اصلا پایین نروند. بعدا گذاشتند در یخچال را باز کنیم و براده‌های توی یخچال را ببینیم. خیلی خوشگل شده بودند. ترکیب مغناطیسی پیدا کرده بودند.

درباره میمون به من اجازه همکاری ندادند چون موجود زنده بود من آنقدر وارد نبودم. نمی‌دانستم چه حسی داشته اما بعد از شش ماه صحیح و سالم از یخچال خارج شد. میمون چشمانش بسته بود و مایع ژلاتینی سفت شده بود.

الآن من چهار ماه است توی مایع ژلاتینی هستم. چشمانم را نبستم و مایع سفت شده. این چیزی نبود که در آزمایش میمون نشان داده شود. اینجای کار ریسک داشت. هیچ کاری بدون ریسک نمی‌شود.

در پایین یخچال را بسته‌اند و قفل است اما در کوچک بالایی فریزر باز است. واسه همین من همه جا را می‌بینم. همه جا را که نه. جلوی یخچال را می‌بینم. پرهام هر بار که از جلوی یخچال رد می‌شود نگاهی بهم می‌اندازد. حرف که نمی‌شود زد. همین‌ قدر خوب است.

بقیه نگاه نمی‌کنند، یعنی هر دفعه نگاه نمی‌کنند. گاهی هم نمی‌فهمم طرف چشمش چرخیده سمتم یا نگاه کرده.

یک بار پرهام آمد و پرسید: همه چیز روبه‌راهه؟

من نگاهش کردم. خوب دهانم تو مایع ژلاتینی سفت شده. او هم دیگر هیچ چیز نگفت.

تخم چشمم که می‌چرخد هم خوب است و هم بد است. خوب است چون گستره بیشتری را می‌توانم ببینم و بد است به خاطر اینکه احتمالا شبها که می‌خوابم کل چشمم سفید می‌شود و خیلی زشت می‌شوم.

مدیرها هم نگاهم می‌کنند اما یکجور دیگر. آنها می‌خواهند مطمئن شوند مایع فاسد نشده. بو هم می‌کنند. آخر بو کردن که مقیاس دقیقی نیست. وقتی کله‌شان را نزدیکم می‌کنند و قیافه‌شان یک کم تو هم می‌رود نگران می‌شوم. همه چیز شرکت همین طوری بوده همیشه. خوب لامذهبها نمونه‌ای بردارید. آزمایشی کنید.

نمی‌دانم اگر مایع ژلاتینی فاسد شود کم‌کم مرا هم فاسد می‌کند یا می‌ریزد و خلاص می‌شوم. ریسکی ندارد در حالت دوم. همین جا می‌ایستم و داد می‌زنم و لباس می‌خواهم. لباسها را می‌پوشم و خلاص. اما حالت اول را نمی‌خواهم بهش فکر کنم.

پرهام جدیداً با الناز رد می‌شود، می‌رود چای می‌ریزد و با الناز هم برمی‌گردد. با الناز که باشد هم نگاهم می‌کند اما نه یکجوری که الناز بفهمد. تخم چشم من چه قدر می‌چرخد مگر؟ فرض کنیم که سیصد و شصت درجه بچرخد. مگر می‌توانم جیغ بکشم؟ آن موقع که جیغ می‌کشیدم هم همه را می‌گذاشت به حساب حسودی من. حالا چه کنم. یکجوری حداقل باید بفهمد حسودی‌ام شده.

یکبار اشکم آمد. نه به خاطر اینکه بخواهم چیزی رابفهمانم. اشک همیشه از دستم در می‌رود. کار آدم را راه بیندازد هم به درد نمی‌خورد. نشانه ضعف است. دفعه بعد براده‎‌های آهن را نمی‌دهند بریزم یخچال. این بار اما فرق داشت. اشک حلال مایع ژلاتینی بود و یک کم صورتم آزاد شد.

دو ماه دیگر مانده از مایع ژلاتینی بیایم بیرون. خوبیش این است که می‌دانم چند ماه قرار است این تو بمانم و حتی نکته خوب دیگر این است که ساعت تقویم‌دار جلوی چشمم روی دیوار است. چه‌قدر پرهام و الناز چای می‌خورند.

داستاندل نوشته
۰
۰
gholamimaryam
gholamimaryam
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید