غزل هکذا غزلی عاشقانه و سرشار از قصه های ناگفته عاشق . محمدرضا گلی احمدگورابی

گرچه دلتنگ هزاران قصّه و افسانه ام
با تو امشب در میان این غم رندانه ام
چون نسیمی بر تنم افتاد دستت، هکذا
سالها درحسرت این لحظهها ویرانه ام
چشم بگشا، تا ببینی در نگاهت گم شدم
من که عمری در پی روی تو چون دیوانه ام
لب به لب نزدیکتر شو، شب به کام ما رسد
می شود این بوسه هایت آب و نام و دانه ام
گرمی آغوش تو آرامشی دیگر دهد
من که از طوفان دنیا سال ها بی خانه ام
بوسههایت میچکد چون شهد بر جان و دلم
تو شدی شمع سرایم من ولی پروانه ام
در کنار تو جهان رنگی دگر دارد ولی
کاش باشد خانه ات این سینه و این شانه ام
گرچه شب دیر است، اما در کنار تو چه زود
میرسد صبحی که تو باشی یکی یک دانه ام
گرچه تقدیر از ازل ما را به هم پیوسته است
با تو در دستان ساقی جهان پیمانه ام