این داستانِ سقوطِ منه از معنا به ماده.
من یک غلطِ املاییام که از کتابِ قطورِ افسانهها لیز خوردم و افتادم وسطِ روزنامهی باطلهای به نامِ زندگیِ واقعی. اینجا همه چیز زیادی سفت است. دیوارها رد نمیشوند، زمان فقط جلو میرود و آدمها... خدای من، آدمها فقط کیسههایی از آب و کربناند که بیهوده میدوند. من در این تبعیدگاهِ خاکستری، محکومم به حملِ دو بارِ سنگین؛ دو موجود که روی شانههایم لانه کردهاند و مدام توی گوشم وزوز میکنند.
روی شانهی راستم: «جراح» (کنجکاوی)
او نورانی است، اما نه نورِ خورشید؛ نورِ سردِ اتاقِ عمل. عینکی ذرهبینی به چشم دارد و تیغی در دست. او هیچچیز را حس نمیکند، همه چیز را میفهمد. وقتی لبخندی میبینم، او ماهیچههای صورت را تشریح میکند. وقتی اشکی میبینم، او ترکیبِ آب و نمک را میسنجد. کارش این است که نگذارد گول بخورم. کارش این است که پوستِ رنگیِ دنیا را کنار بزند و چرخدندههای زنگزده و زشتِ زیرش را نشانم بدهد. او قاتلِ شگفتی است.
روی شانهی چپم: «افسونگر» (خلاقیت)
او تاریک است، شبیه دودِ تریاک. لباسهایش تکه-پارههای مخملِ تئاتر است و همیشه یک سازِ ناکوک دستش دارد. او یک دروغگویِ پاتولوژیک است. واقعیت برای او فقط یک بومِ سفید است که باید رویش استفراغِ رنگی کند. اگر جراح دنیا را لخت میکند، افسونگر سعی میکند به این جنازهی لخت لباسِ پادشاهی بپوشاند. او میخواهد از هر چیزِ بیربطی، یک تراژدیِ باشکوه بسازد.
ساعت ۵ عصر است. ایستگاه مترو، رودهی بزرگِ شهر که آدمهای خسته را هضم میکند و به سمتِ حومهها دفع میکند. من آنجا ایستادهام، تکیه داده به ستونِ سرد. بوی عرقِ مانده، صدای جیغِ ترمزِ قطار و همهمهی گنگِ جمعیت.
جراح روی شانهی راستم خم میشود و در گوشم زمزمه میکند:
ببین چطور همه شبیه هماند. الگوی رفتاریشان را ببین. همه سرشان در گوشی است تا با مصرف حواس پرتی، بدبختیِ این تونل را فراموش کنند. هوای اینجا ۳۰ درصد دیاکسید کربنِ بازدمِ دیگران است. داری هوایی را نفس میکشی که همین الان در ریهی آن مردِ چاق بود. حالبههمزن نیست؟ این واقعیت است. هیچ قهرمانی در کار نیست، فقط توده...
داشتم تسلیمِ سردیِ منطقش میشدم که ناگهان...
کسی از پشتِ سر محکم به من برخورد نکرد؛ بلکه در من فرو رفت. یک جفت دستِ ظریف دورِ کمرم حلقه شد و صورتی خیس بینِ دو کتفم فشرده شد. گرمای ناگهانی در این سردخانهی متحرک. صدای هقهقی خفه و جملهای که مثلِ گلوله شلیک شد:
میدونستم... میدونستم زندهای... خدایا شکرت!
زمان ایستاد. نه، زمان نایستاد؛ من از زمان بیرون پرت شدم.
بدنم خشک شد. بویِ عطرِ یاسِ ارزان و شامپوی بچه به مشامم خورد. زنی که مرا بغل کرده بود، داشت میلرزید. لرزشی که از استخوانهایش میآمد و به ستون فقراتِ من منتقل میشد. و حالا، جنگ روی شانههایم آغاز شد.
جراح
تکان نخور! آدرنالینت رفته بالا، احمق نباش. سریع تحلیل کن. قد: حدود ۱۶۰. وزن: سبک. صدا: لرزشِ هیستریک. این زن دچار توهم است یا تو را با کسی اشتباه گرفته. به لباسش نگاه کن! آستینِ مانتویش نخکش شده، یعنی وضعیت مالی خوبی ندارد. بوی یاس یعنی تلاش برای پنهان کردنِ بوی کهنگی. او دیوانه است. خطرناک است. سریع هلش بده عقب! بپرس این چه غلطی است که میکند. واقعیت این است که تو او نیستی. تو غریبهای. این یک تصادفِ آماری است. گند نزن به منطق!
اما افسونگر روی شانهی چپم برخاست. چشمهایش برق زد. او عاشقِ این لحظه بود. با صدایی مخملی و مستکننده نالید:
ساکت شو قصاب! این خودِ قصه است... حسش نمیکنی؟ این زن سالهاست که منتظرِ این لحظه است. شاید معشوقش مرده. شاید در جنگ گم شده. شاید تو واقعاً شبیه اویی! این یک اشتباه نیست، این یک فراخوان است.
برنگرد! صورتت را نشان نده تا توهمش خراب نشود. تو الان او هستی. تو همان سربازی هستی که از جنگ برگشته. تو همان روحی هستی که جسم پیدا کرده. دستت را بگذار روی دستهایش. بازی کن! بهش بگو برگشتی. بگذار برای چند ثانیه خوشبختترین زنِ جهان باشد. واقعیتِ بیرحمانه را ول کن. نقش را بپذیر! درام را بساز!
من آن وسط گیر کرده بودم.
دستهای زن هنوز دورم قفل بود. میتوانستم ضربانِ قلبش را حس کنم که مثلِ گنجشکی که به شیشه میخورد، تند میزد.
جراح میگفت: حقیقت را بگو. برگرد و بگو خانم اشتباه گرفتید. رحمِ واقعی در حقیقت است.
افسونگر میگفت: دروغ بگو. دستش را بگیر. رحمِ واقعی در رویای شیرین است.

برای یک لحظه، تصمیم گرفتم تبعیدیِ خوبی باشم. تصمیم گرفتم به حرفِ افسونگر گوش دهم. دستم را آرام بالا آوردم. دستم دیگر دستِ من نبود؛ دستِ معشوقِ گمشدهی این زن بود. انگشتانم را روی دستهای قفلشدهاش گذاشتم. سردیِ انگشترش را حس کردم.
آرام زمزمه کردم، با صدایی که سعی میکردم خشدار و خسته باشد:
آره... من اینجام. گریه نکن.
زن نفسش را حبس کرد. گریهاش بند آمد. انگار تمامِ عضلاتش همزمان رها شدند. سرش را بیشتر به پشتم فشرد. من داشتم با دروغ، یک حفرهی سیاه در قلبِ یک انسان را پر میکردم. افسونگر روی شانهام میرقصید و اشکِ شوق میریخت. جراح با نفرت نگاه میکرد و یادداشت برمیداشت: سوژهی آزمایشی دچارِ جنونِ اشتراکی شد.
قطار رسید. صدای گوشخراشِ ترمز، حباب را ترکاند.
زن ناگهان به خودش آمد. شاید تنِ صدایم فرق داشت؟ شاید بوی تنم غریبه بود؟
حلقه دستهایش شل شد. آرام عقب رفت. برگشتم.
زنی حدوداً چهل ساله، با چشمهایی که سرمهیشان ریخته بود پایین و صورتی که خطوطِ رنج رویش نقش بسته بود. به صورتم نگاه کرد.
آن برقِ امید، در کسری از ثانیه تبدیل شد به وحشت، و بعد شرم، و بعد یک غمِ عمیق و خاکستری.
جراح با خونسردی گفت: دیدی؟ گفتم که. آناتومیِ صورتت با دیتابیسِ مغز او نمیخواند. حالا تو فقط یک مزاحمی. حالا تو یک متجاوز به حریمِ غمی.
زن زمزمه کرد: «ببخشید... فکر کردم... شبیه...»
جملهاش را تمام نکرد. عقبعقب رفت و لای جمعیت گم شد. انگار که اصلا وجود نداشت.
من ماندم و جایِ خیسِ اشکش روی پیراهنم که داشت سرد میشد.
افسونگر آهی کشید و گفت: ولی عجب صحنهای بود... دیدی چطور برای سه ثانیه زنده شد؟ ما شاهکار کردیم.
جراح پوزخند زد: ما فقط گیجش کردیم. حالا او دردِ بیشتری میکشد چون امیدِ واهی دادی. احمقانه بود.
و من، مسافرِ تبعیدی، سوار قطار شدم. دستم را روی جای خیسیِ پشتِ لباسم گذاشتم. نه حقیقتِ جراح را میخواستم و نه دروغِ افسونگر را. من فقط دلم برای آن سه ثانیه تنگ شد که در آن، من یک آدمِ معمولی و بیخاصیت نبودم؛ من معشوقِ گمشدهی کسی بودم که وجود نداشت.
قطار در تاریکیِ تونل فرو رفت و من دوباره تبدیل شدم به یک مشت کلمه که هیچکس نمیخواندشان.