ویرگول
ورودثبت نام
گنجشک
گنجشکبازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
گنجشک
گنجشک
خواندن ۱۱ دقیقه·۵ روز پیش

بازخوانی حرص

در این متن تلاش میکنم با ایده هایی از جهان و تجربه زیسته خودم و با پیوند به مفاهیم بنیامینی، حرص را صورت‌بندی و بازخوانی کنم. باشد که این گرسنگی و این آخرین درجه مراتب ۷ گناه کبیره را بتوان در جای جای زندگی شناخت و با اندیشیدن به آن، مرتفعش کرد...


حرص، اگر بخواهم آن را نه چونان یک رذیلتِ اخلاقی، بلکه چون یک سازوکارِ پنهانِ ادراک توصیف کنم، در نخستین گام خود را به صورتِ نوعی گرسنگیِ بی‌موضوع آشکار می‌کند؛ گرسنگی‌ای که ابژه‌های جهان را نمی‌خواهد، بلکه می‌خواهد خودِ خواستن را ادامه دهد. حریص، پیش از آنکه گردآورنده باشد، تفسیرگر بیمارِ کمبود است. او هر چیز را نه آن‌گونه که هست، بلکه آن‌گونه که می‌تواند به زنجیره‌ی اشتیاقش افزوده شود، می‌بیند. جهان برای او دیگر متشکل از اشیا، چهره‌ها، رخدادها و سکوت‌ها نیست؛ بلکه از امکان‌های تصاحب ساخته شده است. در نگاه او، حتی نورِ نشسته بر لبه‌ی پنجره، حتی بوی کاغذِ کهنه، حتی جمله‌ای که از دهانِ دوستی با بی‌احتیاطی بیرون افتاده، شکلی از بالقوگی می‌گیرد. و از همین‌جا باید آغاز کرد، حرص نه در دست، بلکه در چشم متولد می‌شود... پیش از آنکه چیزی را بقاپد، منظره را می‌رباید؛ پیش از آنکه بر جهان مسلط شود، زبانِ توصیفِ جهان را آلوده می‌کند.

در بازارهای قدیمی، آنجا که اشیا هنوز به تمامی از حافظه جدا نشده‌اند و هر کالا ردی از دستِ سازنده، بوی انبار، غبارِ سفر و اضطرابِ مبادله را با خود حمل می‌کند، می‌توان چهره‌ی حقیقیِ حرص را بهتر دید. حرص هرگز صرفاً میل به داشتن نیست؛ زیرا داشتن، اگر به آرامش منتهی شود، پایانِ حرص است و حرص دشمنِ پایان است. آنچه حریص می‌طلبد، تداومِ آن لحظه‌ی تعلیق است که در آن، ابژه هنوز کاملاً از آنِ او نشده، اما در مدارِ جاذبه‌اش افتاده است. از این حیث، حریص نه مالکِ اشیا، که معتادِ لحظه‌ی نزدیک‌شدن به مالکیت است. او در آستانه زندگی می‌کند؛ بر لبه‌ی صندوق، در لرزشِ انگشتانِ پیش از بستنِ قرارداد، در برقِ چشمانِ پیش از تصاحب. آنچه او را زنده نگه می‌دارد، نه تصرف، بلکه تعویقِ سیر شدن است. و شاید به همین دلیل است که هر تملکی در جانِ او فوراً به شکست بدل می‌شود؛ زیرا شی، به محض آنکه به درونِ انبارِ مالکیت فرو می‌افتد، هاله‌ی وسوسه‌اش را از دست می‌دهد و به جرمی خاموش بدل می‌شود که فقط جا اشغال می‌کند و سکوتش، صاحبش را متهم می‌سازد...

حرص، در این معنا، دشمنِ هاله(در پینوشت توضیحش هست) است. زیرا هاله از فاصله زاده می‌شود، از آن لرزشِ خفیفی که میانِ ما و چیزها باقی می‌ماند و به آنها شأنِ حضور می‌دهد. اما حریص تابِ فاصله ندارد. او هر فاصله‌ای را توهین می‌پندارد. برای او، دیدن باید به در اختیار گرفتن منجر شود، لمس‌کردن باید به ثبت‌کردن و تحسین باید به بلعیدن برسد(آیا ما در سفر و حرص عکس گرفتن و اشتراک گذاری همچنین نیستیم؟). از این‌رو، حرص در بنیانِ خود نوعی جنگ با راز است... هر آنچه رازآمیز است، برای حریص صرفاً چیزی است که هنوز شکسته نشده. او نمی‌تواند چیزی را آزاد بگذارد تا از دور بر او اثر کند؛ می‌خواهد آن را به سطحِ مصرف بیاورد، به عدد، به سند، به موجودی، به آرشیو. اما همین‌جا تناقضی ژرف رخ می‌نماید، هرچه بیشتر جهان را به تصرف درمی‌آورد، کمتر از آن برخوردار می‌شود. زیرا برخورداریِ حقیقی نه در حذفِ فاصله، بلکه در تحملِ آن است. آنکه می‌تواند چیزی را بی‌آنکه ببلعد، در کنار خود نگاه دارد، از نسبتِ انسانی‌تری با هستی بهره‌مند است تا آنکه همه چیز را چون غنیمت بر هم می‌انبارد...

اما اگر از تبارشناسیِ اخلاقی سخن بگوییم، حرص را نباید صرفاً در کنارِ بُخل نهاد، چنان‌که واعظانِ فرسوده می‌کنند. بخل، دستِ بسته‌ی ترس است؛ حرص، دستِ بازِ وحشت. بخیل از، از دست‌دادن می‌ترسد، حریص از تهی‌بوگی... تهی‌بودن، در اینجا، نه فقدانِ شی، بلکه فقدانِ جوهرِ خود است... انسانی که هنوز نتوانسته نیروی خویش را به صورتِ آفرینش تجربه کند، اغلب می‌کوشد آن را به صورتِ تملک جبران کند. اینجاست که روان‌شناسیِ حرص به متافیزیکِ ضعف راه می‌برد... آن‌کس که نمی‌تواند از درونِ خویش چیزی بیافریند، ناچار می‌خواهد از بیرونِ خویش همه‌چیز را جمع کند. او به جای آنکه علتِ فاعلیِ شکل‌ها باشد، قبرستانِ اشیا می‌شود. در او، قدرت نه به صورتِ بخشندگی، که به صورتِ انباشت ظاهر می‌شود... و این انباشت، در ژرف‌ترین لایه‌اش، اعترافی است به ناتوانیِ فرم‌بخشی به زندگی...

از این منظر، حرص اراده‌ای منحرف به قدرت است؛ اراده‌ای که به جای آنکه خویش را در دگردیسیِ نفس، در آفرینشِ ارزش، در سبکِ زیستن و در تاب‌آوریِ تن تحقق بخشد، به میان‌برِ مبتذلِ تصاحب پناه برده است...

Made by midjourney, 7th sin in Dante's inferno is the inspiration
Made by midjourney, 7th sin in Dante's inferno is the inspiration

حریص، گمان می‌برد که با افزودنِ عددِ داشته‌ها، بر شدتِ بودنِ خویش می‌افزاید.

حال آنکه بودن، از سنخِ عدد نیست. او می‌خواهد با ضربِ بی‌نهایت در صفر، به جوهری زنده برسد. او می‌پندارد آنچه ندارد، او را ناقص کرده، در حالی که آنچه هست و نمی‌تواند بالفعل کند، او را گرسنه نگه داشته است... از همین‌رو، حرص اغلب در جان‌هایی خانه می‌کند که نیروی‌شان راهِ بیانِ عالی نیافته است. آنان که نمی‌توانند خود را به صورتِ اثر، منش، رقصِ اندیشه یا طرزِ نگریستن تحقق بخشند، به گردآوریِ جانشین‌ها رو می‌آورند. این جانشین‌ها، همان اشیا، مقام‌ها، تحسین‌ها، نام‌ها و حتی انسان‌هایی هستند که چون اشیا مصرف می‌شوند...

اینجا باید از نسبتِ حرص با زمان نیز سخن گفت؛ زیرا حرص تنها اقتصادِ اشیا نیست، اقتصادِ لحظات نیز هست. حریص فقط پول جمع نمی‌کند؛ او زمان را هم احتکار می‌کند. می‌خواهد هیچ لحظه‌ای بی‌ثمر نگذرد، هیچ دیداری بدون سود نباشد، هیچ کلمه‌ای بدون بازده بر زبان نیاید. او حتی در عشق نیز حسابدار است. بوسه را چون سرمایه‌گذاری می‌سنجد، دوستی را چون شبکه، کتاب را چون اعتبار، تنهایی را چون فرصتِ افزایشِ مزیت و... چنین انسانی، پیش از آنکه قربانیِ ثروت باشد، قربانیِ کمّی‌سازیِ تجربه است... در او، کیفیتِ زیستن به سودِ شمارشِ دستاوردها قربانی شده است. و چه تراژدیِ بزرگی است وقتی زندگی، که باید میدانِ شدت‌ها، وقفه‌ها، اتلاف‌های باشکوه و انحراف‌های بارور باشد، به دفترِ کلِ معاملاتِ نفس بدل می‌شود. حرص، روح را به حسابداریِ هستی تقلیل می‌دهد...

بااین‌همه، شاید عمیق‌ترین لایه‌ی حرص در نسبتِ آن با غم نهفته باشد. هر عاطفه‌ای را باید از حیثِ افزایش یا کاهشِ توانِ بودن سنجید. اگر این معیار را بپذیریم، حرص را باید شکلی از اندوهِ فعال‌نما دانست؛ اندوهی که لباسِ تحرک پوشیده است. حریص پیوسته در جنبش است، اما جنبشِ او نشانه‌ی فزونیِ نیرو نیست؛ غالباً نشانه‌ی ناتوانیِ او در آرام‌گرفتن در کفایتِ وجودیِ خویش است. او نمی‌تواند در آنچه هست، اقامت کند. نمی‌تواند به قدرِ کافی در یک لحظه، در یک دوستی، در یک اندیشه، در یک میزِ چوبی، در یک فنجانِ چای حاضر باشد... از چیزی به چیزِ دیگر می‌جهد، نه از سرِ سرشاربودن، بلکه از سرِ نابسندگیِ حضور. از این‌رو، حرص نوعی فقرِ حضور است. انسانی که از درون غنی است، حتی در محرومیت نیز می‌تواند با جهان نسبتی پُرمایه برقرار کند؛ اما آنکه درونش ویران است، حتی در میانِ گنجینه‌ها نیز گرسنه می‌ماند...

باید به این نکته هم اندیشید که حرص، در سطحِ اجتماعی، صرفاً عیبِ فردی نیست؛ بلکه منطقِ یک جهانِ افسون‌ زدوده است که در آن، ارزش از درخشندگیِ منفردِ چیزها به قابلیتِ مبادله‌ی آنها منتقل شده است...(سرمایه داری متاخر) در چنین جهانی، همه‌چیز میل دارد به معادلِ عام فروکاسته شود. تفاوت‌های کیفی در چرخِ سنجش‌پذیری ساییده می‌شوند و آنچه نمی‌توان قیمت‌گذاری کرد، مشکوک یا بی‌فایده به نظر می‌آید. حرص، در این ساختار، دیگر فقط بیماریِ این یا آن فرد نیست؛ به خُلقِ غالبِ زمانه بدل می‌شود. مردمان نه فقط برای نان، که برای نشانه‌ها، برای دیده‌شدن، برای انباشتِ تصویرِ خویش، برای تصاحبِ توجهِ دیگران حریص می‌شوند. بازار از حجره‌ها به درونِ جان‌ها مهاجرت می‌کند. هرکس دلالِ خویش می‌شود؛ هرکس عرضه‌کننده‌ی نسخه‌ای قابلِ مصرف از خویشتن. و در این میان، حرصْ چهره‌ای نو پیدا می‌کند، حرصِ دیده‌شدن، حرصِ ثبت‌شدن، حرصِ عقب‌نماندن از گردشِ بی‌امانِ نمایش...

اما درست در همین‌جا، باید میانِ شور و حرص تمایزی قاطع نهاد؛ چراکه بسیاری شورِ آفرینش را با حرصِ تصاحب اشتباه می‌گیرند. شور، نیرویی است که از وفور می‌جوشد و می‌خواهد خود را به صورتِ اثر، کلمه، نغمه، لمس یا اندیشه عینیت بخشد. اما حرص از کمبود می‌آید و می‌خواهد آنچه بیرون است را ببلعد تا حفره‌ی درون را پر کند. شور، اگرچه بی‌قرار است، اما در حرکتش بخشندگی هست؛ چیزی به جهان می‌افزاید. حرص، هرچند پرکار و مصمم به نظر برسد، در نهایت کاهنده است؛ چیزی از جهان می‌کاهد، زیرا آن را از کیفیتِ آزادِ حضورش به ماده‌ی خامِ تملک فرو می‌کاهد. شور می‌گوید بگذار از من چیزی برآید... حرص می‌گوید بگذار چیزی به من افزوده شود... این دو جمله، اگرچه در ظاهر فقط تفاوتی نحوی دارند، در حقیقت دو متافیزیکِ(زیرساخت) متضادند...

حرص همچنین در زبان رخنه می‌کند. زبانِ حریص، زبانی است که نمی‌گذارد چیزها نفس بکشند. به‌سرعت نام‌گذاری می‌کند، دسته‌بندی می‌کند، ارزش‌گذاری می‌کند، سند می‌زند و می‌بندد. در برابرِ هر پدیده‌ای، نخست می‌پرسد به چه کار می‌آید؟ و با این پرسش هنوز شکفته‌ نشده، گل را پژمرده می‌کند. این زبان، زبانِ ابزار است و هرجا زبانِ ابزار بر همه‌چیز غالب شود، لطیف‌ترین امکان‌های فهم نابود می‌شوند. زیرا فهمِ عمیق، همیشه مستلزمِ مکثی است که در آن، چیزها بتوانند خود را نه در کارکردشان، بلکه در حقیقتِ غیر پرسودِ حضورشان آشکار کنند. حرص، دشمنِ این مکث است. او از درنگ می‌ترسد، چون درنگ آینه‌ای است که تهی‌بودنِ او را به خودش نشان می‌دهد... پس مدام می‌شتابد، مدام برمی‌دارد، مدام می‌سنجد، تا صدای خلأ را نشنود...

و آیا حرص، در نهایت، چیزی جز ناتوانی در تجربه‌ی جاودانگیِ اکنون است؟ کسی که می‌تواند در لحظه‌ای چنان حاضر شود که آن لحظه از درونِ خویش گشوده شود، کمتر نیازمندِ تصرفِ بیرونی است. اما آن‌که هر اکنون را فقط به منزله‌ی پلی به اکنونِ بعدی تجربه می‌کند، هرگز به سکونت در هستی نمی‌رسد. برای او، زندگی همیشه عبارت هنوز نه، است... هنوز این را ندارم، هنوز آن را فتح نکرده‌ام، هنوز آن احترام، آن امکان، آن بدن، آن کتابخانه، آن شهرت، آن امنیت به چنگ نیامده است. حرص، تعویقِ ابدیِ حضور است و در این تعویق، انسان نه‌فقط جهان، که خودش را نیز از دست می‌دهد؛ زیرا خود چیزی نیست که در پایانِ انباشت به‌دست آید. خود، شیوه‌ای از بودن است که تنها در عملِ زیستن، در صورت‌بخشیدن، در گزینش، در چشم‌پوشی و در آری‌گفتنِ خلاق به سرنوشت ساخته می‌شود...

پس شاید درمانِ حرص نه زهد باشد و نه موعظه. زهد، اگر از نیرویی برتر نجوشد، اغلب فقط صورتِ وارونه‌ی همان وسواس است. کسی که با رنج، از جهان روی برمی‌گرداند، هنوز به جهان بسته است؛ فقط بندِ ناف نفی به جای بندِ تصاحب نشسته. درمانِ حقیقی، اگر بتوان از درمان سخن گفت(شاید مراقبت واژه بهتری باشد)، در تبدیلِ نسبتِ ما با قدرت نهفته است، در آموختنِ اینکه قدرت، بیش و پیش از آنکه توانِ گرفتن باشد، توانِ ساختن، تاب‌آوردن، شکل بخشیدن و رهاکردن است. آن‌گاه انسان می‌آموزد که هرچه را می‌تواند تصاحب کند، لازم نیست تصاحب کند؛ هرچه را می‌فهمد، لازم نیست به بندِ تعریف بکشد؛ هرچه را دوست دارد، لازم نیست مالک شود. این بلوغِ دشوار، همان آشتی با فاصله است و فاصله، برخلاف آنچه حریص می‌پندارد، محرومیت نیست؛ شرطِ امکانِ احترام است، شرطِ امکانِ عشق است، شرطِ امکانِ اندیشه است...

جمع بندی:

حرص، مالیخولیای ناتوان از سوگواری است. او نمی‌پذیرد که جهان ذاتاً نامملوک است، که هر حضور با غیاب آمیخته، که هر دست‌یافتنی سایه‌ای از ازدست‌دادن را در خود دارد، و اینکه انسان نه برای بلعیدنِ کثرت، بلکه برای ساختنِ نسبتی راستین با آن زاده شده است. حریص نمی‌تواند بر محدودیتِ خویش سوگواری کند، پس می‌کوشد با انباشت، بر آن سرپوش بگذارد. اما محدودیت، با انکار از میان نمی‌رود؛ فقط به هزاران شکلِ جبران‌جویانه بازمی‌گردد. از این‌رو، همه‌ی خزانه‌های او شکلی از فقر را پنهان می‌کنند. فقرِ توانِ لذت‌بردن از آنچه هست؛ فقرِ توانِ توقف؛ فقرِ توانِ بخشیدن...

و با این همه، در ژرف‌ترین لایه، نقدِ حرص باید به دفاع از نوعی نجابتِ ادراک بینجامد، اینکه بگذاریم چیزها گاه فقط باشند؛ بی‌آنکه فوراً به دارایی، ابزار، افتخار یا ذخیره بدل شوند. شاید شریف‌ترین شکلِ مقاومت در برابرِ حرص، همین باشد که گاه در برابرِ جهان بایستیم و چیزی از آن نخواهیم، جز آنکه خود را در سکوتِ خویش بر ما آشکار کند. در آن لحظه، انسان از صورتِ شکارچی بیرون می‌آید و به شاهد بدل می‌شود و شاهد، بر خلافِ مالک، از جهان چیزی کم نمی‌کند. او با نگاه‌کردنش، به چیزها اجازه می‌دهد کامل‌تر پدیدار شوند. شاید همین، آغازِ رهایی از حرص باشد، نه فقیرشدنِ دست، بلکه غنی‌شدنِ نگاه.


پ.ن۱:

در این متن، هاله کیفیتی از حضورِ چیزهاست که از فاصله، یگانگی و دست‌ نایافتگیِ نسبیِ آنها زاده می‌شود؛ یعنی آن لرزشِ نامرئی که باعث می‌شود یک چیز فقط یک شیء برای مصرف نباشد، بلکه موجودیتی داشته باشد که باید در برابرش مکث کرد. هاله همان شأنِ خاموشِ اشیاست وقتی هنوز به‌تمامی به تملک، مصرف، قیمت یا کاربرد فروکاسته نشده‌اند؛ چیزی شبیه به وقارِ یک کتابِ کهنه، سکوتِ یک اتاقِ متروک، یا نورِ عصرگاهی بر دیوار که تا وقتی صرفاً دیده و تحمل می‌شود، معنا دارد، اما به محض آنکه بخواهیم آن را فوراً ضبط، تصاحب یا مصرف کنیم، فرو می‌ریزد. در این معنا، هاله همان امکانِ رابطه‌ای غیرتملکی با جهان است، نسبتی که در آن چیزها از دور بر ما اثر می‌گذارند، بی‌آنکه لازم باشد آنها را ببلعیم یا مالک شویم...

بازخوانی از والتر بنیامین

پ.ن۲:

اگر پس از خواندن متن فقط به این فکر افتاده‌ای که بنویسی «چپ هرگز نفهمید»، مطمئن باش خودِ متن را نفهمیده‌ای. این متن از جهانی می‌گوید که سرشار از درونی‌سازی است و نگاهی پیوسته و مداوم به زیستن دارد؛ به روابط، به اشیا، به عشق، به کار و به هر آنچه زندگی را می‌سازد. حرص در آن بسیار است؛ کافی است به آن دقیق بنگری تا هول و هراس برت دارد...

ارادت

گنجشک

۶۷
۱۱
گنجشک
گنجشک
بازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید