
شهر، این ماشینِ عظیمِ بلعیدنِ نگاهها، فقیر را بهتر از هر کس دیگر میشناسد، اما هرگز او را به رسمیت نمیشناسد. ویترینها با آن نورِ سرد و بیعاطفه، نه کالاها را، که فاصلهها را نمایش میدهند. هر شیشه، آینهای است که در آن، کسی که قدرت خرید ندارد، نه چهرهی خود را، بلکه حذفِ خود را میبیند... در برابر هر کالای براق، چیزی بیش از میل برانگیخته میشود، نوعی آگاهیِ زخمخورده از بیرونماندگی... فقر، در دوران وفورِ تصویریِ کالا، بیش از هر زمان دیگر مرئی و در عین حال ممنوع است، همهچیز دیده میشود، جز آن رابطهی پنهانی که میان ثروت و محرومیت برقرار است... کالاها، در سکوتِ درخشانشان، تاریخِ کارهای نادیده را پنهان میکنند و فقر، در هیاهوی خیابان، همچون لکهای بر منظره پیروزمندِ مبادله ظاهر میشود؛ لکهای که نظم، مایل است آن را به حسابِ شکستِ شخصی بنویسد، نه به حسابِ سازوکارِ خود...
از همینجاست که اخلاقِ متعارف، با لبخندی آموزگارانه و بیرحم، وارد میشود. به فقیر میگوید اگر کمتر خطا میکردی، کمتر میلغزیدی، بیشتر میکوشیدی، اکنون اینگونه نبودی... گویی فقر نتیجهی اخلاقیِ یک پروندهی فردی است؛ گویی تاریخ، بازار، وراثتِ نابرابری، مناسباتِ مالکیت، تصادف، بیماری، تحقیرِ مزمن و آن هزار سازوکارِ فرسایندهای که پیشاپیش استخوانِ اراده را نرم میکنند، همگی صرفاً حاشیهاند. اما فقر، هرگز بهسادگی یک خطا نمیتواند خطاب شود؛ اغلب نامِ اجتماعیِ مجازاتی است که بی آنکه جرمی شخصی در کار باشد، بر تنِ انسان نوشته میشود... جامعه، آنگاه که نمیخواهد ساختارِ خویش را ببیند، اخلاق میسازد و آنگاه که نمیخواهد خشونتِ خود را اقرار کند، آن را به صورتِ توصیه عرضه میکند. فضیلت، در دهانِ توانگران، چهبسا شکلِ مودبِ فراموشی باشد...
با این همه، در بیکاری چیزی هست که تنها به اقتصاد محدود نمیشود. بیکار، موجودی است که از یکی از قدیمیترین قراردادهای جهانِ نو بیرون افتاده است... اینکه هر صبح، نیروی خود را بفروشد تا حقِ بودنِ خود را بخرد. این معامله، هرچند از ابتدا بوی خواری میداد، دستکم ریتمی به زندگی میداد؛ ریتمی که انسان بتواند در آن، رنج را به عادت و عادت را به هویت تبدیل کند. اما آنگاه که کار ناپدید میشود، نه فقط مزد، که آن روایتِ روزمرهای نیز فرو میریزد که به فرد میگفت تو جایی در گردشِ امور داری... بیکاری، شکاف در این روایت است. از اینرو، بیکار ناگهان با پرسشی مواجه میشود که بسیاری از شاغلان، خوشبختانه یا بدبختانه، هرگز تا انتها با آن روبهرو نمیشوند، اگر از من چیزی نخواهند، من چه هستم؟ اگر نظمِ بیرونی، نیروی مرا مطالبه نکند، آیا درونِ من چیزی جز فرسودگی، کینه، ترس و رویای مبهم باقی میماند؟ این پرسش، به همان اندازه که هولناک است، افشاگر نیز هست؛ زیرا نشان میدهد که جامعه تا چه حد ارزشِ انسان را به قابلیتِ مصرفشدنِ او فروکاسته است...
اینجاست که تحقیر، از خودِ نداری هم کشنده تر میشود. فقر، در نخستین لحظه، به تن حمله میکند، به غذا، به خواب، به دندان، به پوست، به استخوان... اما در لایهی دوم، به نحوِ ایستادن، به طرزِ سخن گفتن، به وسعت آرزو، و حتی به حقِ احساسکردن نفوذ میکند... فقیر، بهتدریج، نه فقط چیزهایی را از دست میدهد، بلکه اجازه خواستنِ بسیاری چیزها را نیز از دست میدهد. جهان، با تکراری خستهکننده اما موثر، به او میآموزد که سقفِ میلش را کوتاه کند؛ و بدتر از آن، به او میآموزد که این کوتاهی را واقع بینی بنامد. چنین است که سلطه، در عالیترین شکل خود، نه با زنجیر، که با تنظیمِ افقها کار میکند. انسان را نمیکشد؛ افقِ او را کوچک میکند، و او را وا میدارد که این کوچکی را منشِ عقلانیِ خویش تصور کند...
بسیاری از کسانی که هرگز گرسنگی واقعی نکشیدهاند، فقر را از دور همچون یک وضعیت میبینند؛ حال آنکه فقر در نزد کسی که آن را زیسته، پیش از آنکه وضعیت باشد، زیستبوم است. اقلیمِ فقر، همهچیز را تحتتأثیر قرار میدهد، حافظه را، زیرا هر خاطرهای با هزینه محاسبه میشود؛ عشق را، زیرا هر دلبستگی با ترسِ از دستدادن آمیخته است؛ دوستی را، زیرا دعوت و پذیرایی و رفتوآمد نیز قیمت دارد؛ بدن را، زیرا بیماری در آن نه استثنا، که تعویقِ یک فاجعه است و حتی زمان را، زیرا آینده در آن بهجای آنکه عرصه امکان باشد، انبارِ بدهیهاست... فقیر، آینده را با شور نمیبیند؛ با حساب میبیند و بدینسان، چیزی از جوانیِ روح او ربوده میشود، حتی اگر از حیث سن جوان باشد. فقر، پیریِ زودرسِ امکان است...
اما آیا باید بیکاری و فقر را فقط از منظر فقدان دید؟ نه. در هر فقدانی، نوعی افشاگری نیز نهفته است. آنان که از گردشِ اصلیِ قدرت کنار زده شدهاند، گاه بیش از برندگانِ همان گردش، حقیقتِ آن را میبینند. کسی که هر روز ناگزیر است قیمتِ نان، کرایه، دارو و شرم را با هم جمع بزند، اقتصاد را بهتر از هر نظریهپردازِ آسودهای لمس میکند؛ زیرا اقتصاد برای او جدول نیست، جراحت است. کسی که از بازارِ کار بیرون انداخته شده، چهرهی بینقابِ جامعه را میبیند، میفهمد که بسیاری از فضایلِ ستودهشده، نامهای محترمانهی نیازِ نظام به اطاعتاند... وقتشناسی، بهرهوری، انضباط، انعطاف، روحیه تیمی، در زبانِ رسمی، گوهرهای شخصیتاند؛ اما در سطحی دیگر، اغلب فرامینِ نرمِ سازگاری با ماشینیاند که انسان را تا جایی میخواهد که مفید باشد و درست از همان لحظه که سودمندی اش افت کرد، او را به نامِ واقعیت کنار میگذارد... واقعیت! چه واژه بیرحمی است وقتی از دهانِ آنان بیرون میآید که هرگز تمام وزنِ آن را بر سینهی خود حس نکردهاند...
با این حال، خطری نیز در کمینِ کسی است که فقر را میبیند، خطرِ تبدیلکردنِ رنج به فضیلت. تاریخ بارها این وسوسه را آزموده است که از محرومیت، نوعی قداست بسازد. اما فقر مقدس نیست. گرسنگی روشنبین نمیکند؛ اغلب فرسوده میکند. تحقیر، خودبهخود جان را ژرفتر نمیسازد؛ چه بسا آن را تلخ، بدگمان و بسته کند. اگر در میان فقرا گاه نوعی بصیرت پدیدار میشود، این بصیرت نه از خودِ رنج، بلکه از زورِ اندیشیدنی برمیخیزد که رنج بر انسان تحمیل میکند... میان فقر و حکمت، هیچ پیوند ضروریای نیست. ستایشِ فقر، اغلب امتیازِ کسی است که میتواند هر وقت بخواهد به خانهای گرم بازگردد. آنان که از سادگی سخن میگویند، اگر واقعاً با سلبِ ممتدِ امکانها روبهرو شوند، خواهند فهمید که سادگیِ تحمیلی نامِ شاعرانهی محرومیت است...
با این همه، انسان چیزی بیش از زخمهایش است. حتی در فقیرترین تنها، میلی خاموش به افزایشِ بودن حضور دارد؛ میلی که نمیتوان آن را به حسابِ محاسبهی صرف گذاشت. انسانی که همهچیز از او دریغ شده، هنوز میکوشد به شکلی بر توانِ بودنِ خود بیفزاید, با آموختنِ واژهای تازه، با حفظکردنِ تکه ای شعر، با تمیز نگهداشتنِ پیراهنی که فقط یک دکمهاش باقی مانده، با محبت به کودکی که از جهان چیزی جز اخم ندیده است، با سر باز زدن از آنکه دروغِ مسلط را حقیقت بنامد. اینها شاید در حسابِ رسمیِ قدرت، ناچیز جلوه کنند؛ اما درست در همین نقطه است که شأنِ انسان رخ مینماید. شأن، نه چون مالکیتِ چیزها، بلکه چون اصرارِ یک جوهر بر آنکه در میانه فشار، شکلِ خود را یکسره وانگذارد. جهانِ فقر، اگرچه مملو از خردشدگی است، صحنهی مقاومتهای ریز اما سرسخت نیز هست؛ مقاومتهایی که نه پرچم دارند، نه خطابه، اما از فروریزیِ کاملِ روح جلوگیری میکنند...
در اینجا باید از کینه نیز سخن گفت، زیرا هر بحثی درباره بیکاری و فقر که کینه را نادیده بگیرد، نیمی از حقیقت را پنهان کرده است. کینه، فرزندِ دیرپای تحقیر است. آنجا که انسان بارها با درهای بسته، نگاههای بالا به پایین، وعدههای توخالی، نصیحتهای تحمیلی و مقایسه های مسموم روبهرو میشود، در درونش مادهای تاریک ته نشین میگردد. این ماده، اگر راهی برای دگرگونی نیابد، به نفرتی بدل میشود که گاه بهجای آنکه ساختار را هدف بگیرد، نزدیکترین چهرهها را زخمی میکند همسایه، همسر، فرزند، رفیق یا خودِ فرد... چه بسیار خشونتهایی که در خانههای فقیر رخ میدهند، نه از ذات آدمیان، بلکه از تراکمِ تحقیرِ اجتماعی سرچشمه میگیرند. نظامی که انسان را خُرد میکند، سپس از او میخواهد نجیبانه لبخند بزند و اگر نتوانست، او را از نظر اخلاقی محکوم میکند. این، یکی از کهنترین نیرنگهای قدرت است، آفرینشِ زخم و سپس سرزنشِ زخمی برای خونریزی...
اما نباید پنداشت که توانگران از این نظم، رها و مصوناند. آنان نیز بهنحوی دیگر فقیرند، فقیر در تجربه بیواسطه واقعیت، فقیر در توانِ دیدنِ آنچه مبادلهپذیر نیست، فقیر در درکِ شکنندگیِ موجود انسانی. ثروت، اگر با آگاهی همراه نشود، نوعی عایق میسازد؛ عایقی که نهتنها دردِ دیگران، بلکه حقیقتِ جهان را نیز کدر میکند. کسی که همهچیز را از پشتِ حفاظِ قیمتها میبیند، دیر یا زود خواهد پنداشت که هر چیزی معادلپذیر است، حتی کرامت و آنگاه، دیگر نه با جهانِ زنده، که با فهرستی از امکاناتِ خرید و دفع و جایگزینی سروکار دارد. چنین کسی شاید هرگز گرسنه نماند، اما از چیزی بنیادیتر محروم است، از تماس با آن حدی از واقعیت که در آن انسان درمییابد زندگی، پیش از آنکه پروژهی موفقیت باشد، میدانِ آسیبپذیریِ مشترک است...
بیکاری، در یکی از پنهان ترین سطوح خود، نوعی برهنگیِ متافیزیکی نیز به بار میآورد. آدمی درمییابد که بسیاری از نامهایی که برای خود حمل میکرده مثل شغل، مقام، مهارت، نقش... چون لباس هایی بودهاند که اجتماع بر تن او پوشانده است. وقتی این جامه ها ناگهان کنده میشوند، هراس آغاز میشود، آیا در زیر این پوششها، منیتی هست، یا فقط لرزشِ بیپناهِ موجودی که به چشم دیگری نیاز دارد تا به خود یقین یابد؟ این لحظه، برای بعضی، آغازِ فروپاشی است؛ برای بعضی دیگر، آغازِ نوعی شناخت. زیرا چهبسا تنها در دلِ همین برهنگی است که انسان درمییابد ارزشِ او را نمیتوان بهتمامی با معیارِ سود سنجید. این آگاهی، البته نان نمیشود؛ اما بیاهمیت هم نیست. هر قیامی علیه خفت، نخست باید در جایی بسیار درونی آغاز شود، در امتناع از آنکه تعریفِ خصم از ارزشِ خود را به عنوانِ حقیقتِ نهایی بپذیری...
اگر بخواهیم به ریشه فقر نزدیک شویم، باید از خود بپرسیم که چرا جهانِ جدید، با آن همه وعدهی آزادی، اینهمه انسانِ مازاد تولید میکند. انسانِ مازاد، آن کسی نیست که وجودش زائد است، بلکه آن کسی است که نظام، برای او جای سودآور و محترمانهای تدارک ندیده است... چنین انسانی، بهتدریج، به سایهای اداری تقلیل مییابد، پرونده، آمار، صف، فرم، کد، درخواست... در اینجا، خشونت نه لزوماً با باتوم، بلکه با تأخیر، تعلیق، ارجاع و نامرئیسازی اعمال میشود... فقرِ مدرن، برخلاف فقرِ کهن، اغلب در شبکهای از نهادها مدیریت میشود؛ و همین مدیریت، چهره آن را مودب تر، اما عمیقاً پیچیده تر میکند. فقیر امروز فقط با گرسنگی نمی جنگد؛ با زبانهایی می جنگد که رنج او را ترجمه و در همان حال خنثی می کنند. هرچه فرمها بیشتر می شوند، امکانِ فریاد کمتر می شود. بوروکراسی، گاه شعرِ رنج را به نثرِ بی خونِ ثبت و ضبط تبدیل می کند.
و با این همه، در دلِ همین تاریکی، لحظههایی هست که حقیقت همچون جرقه از میانِ خرابه ها، بیرون میپرد. در ایستادنِ طولانیِ کارگری کنار میدانِ کار، در مکثِ زنی بر قیمتِ روی اجناس، در نگاهِ مردی که پس از دهمین پاسخِ منفی هنوز اندکی قامتِ خود را راست نگه داشته، در شرمی که کودک از کفشِ پاره اش پنهان میکند و در سکوتی که بر سفره کم رمق مینشیند، چیزی از تاریخِ پنهانِ عصر ما نهفته است. تاریخ را نباید فقط در تصمیمِ فاتحان جست؛ تاریخ، در شکستگانِ بینام نیز انباشته میشود. هر چینِ صورتِ انسانی که سالها با کارِ فرساینده یا بی کاریِ فرساینده زیسته، سندی است علیه آن روایتهای پیروزمند که جهان را حاصلِ شایستگیِ برندگان معرفی میکنند... چهبسا حقیقتِ زمانه، بیشتر در کفشِ ساییده مردی بیکار نهفته باشد تا در تمام نمودارهای رشد و بهرهوری...
انسانِ فقیر، اگر هنوز توانِ اندیشیدن را نگاه دارد، بهتدریج به رازی تلخ پی میبرد، اینکه جامعه، از او فقط کار نمیخواهد، بلکه نوعی نمایشِ روانی نیز طلب میکند. او باید نهتنها بکوشد، بلکه پیوسته نشان دهد که میکوشد؛ نهتنها رنج ببرد، بلکه رنجش را به نحوی مقبول بستهبندی کند؛ نهتنها امیدوار بماند، بلکه امیدش را نیز در قالب هایی قابل تحمل عرضه کند. ناامیدیِ فقیر، جامعه را میترساند، زیرا آینهای است که در آن چهرهی واقعیِ وعده هایش دیده میشود. از این رو، از فقیر میخواهند که خوشاخلاق، سپاسگزار، منعطف و امیدوار بماند. این مطالبه، در ظاهر انسانی است، اما در باطن، شکلی از انضباط است. از او میخواهند زخم داشته باشد، اما طوری راه برود که خون بر فرشِ نظم نچکد...
با اینهمه، هیچ تحلیلی از فقر کامل نیست اگر از عشق سخن نگوید. فقر، عشق را دشوار میکند، اما ناممکن نمیسازد. بلکه شاید در شرایطِ فقر، عشق از خیال پردازی های تجملی تهی میشود و به هستهی سختِ خود نزدیکتر میگردد یعنی مراقبت. آوردنِ لیوانِ آب، تقسیمکردنِ تکهای نان، بیدارماندن کنارِ تبِ کودک، پنهانکردنِ نگرانی از چهرهی دیگری، لبخندزدن در لحظهای که هیچ دلیلی برای لبخند نیست. اینها صورتهای فروتن اما حقیقیِ عشقیاند که ثروت نمیتواند بخرد. با اینحال، نباید رمانتیسمِ فقیرانه ساخت. عشق، زیر فشارِ نداری، بارها میشکند. بسیاری از دلها نه از نبودِ محبت، بلکه از سنگینیِ قبضها، بیماریها و خستگیهای ممتد از هم میپاشند. اگر عشق در فقر گاهی باشکوه میشود، به این دلیل است که ناچار است علیه چیزی واقعی بجنگد، نه در خلایی شاعرانه.
و سرانجام، پرسش این نیست که فقیر چگونه زنده میماند؛ پرسش این است که جامعه چگونه با وجودِ فقرِ این همه انسان، هنوز خود را متمدن مینامد... تمدن را نه از برجها، که از آستانه تحملش نسبت به خواری باید سنجید. هر جامعهای که در آن، انسانی برای ابتدایی ترین نیازهایش ناگزیر شود شأنِ خود را حراج کند، چیزی اساسی را از دست داده است، هرچند در آسمانخراشها و آمارها غرقِ پیروزی باشد. بیکاری و فقر، دو رخدادِ حاشیهای نیستند؛ آنها دادگاههای خاموشِ هر نظماند. در آنها روشن میشود که یک جهان، انسان را برای چه میخواهد و وقتی دیگر به کارش نیاید، با او چه میکند...
پس شاید باید از نو آغاز کرد، نه از ترحم، که از حقیقت؛ نه از صدقه، که از بازشناسی؛ نه از موعظه، که از دیدن. باید آموخت که فقیر را نه چون موضوعِ اخلاقی، نه چون عددِ اقتصادی و نه چون تصویرِ اندوهبارِ گزارشها، بلکه چون انسان دید، موجودی که همان اندازه پیچیده، متناقض، میل مند، اندیشنده، خشمگین، عاشق، زخمی و سزاوارِ جهان است که هر کس دیگر... و اگر این دیدن رخ دهد، آنگاه شاید نخستین ترک در دیوارِ عظیمِ بیاعتنایی پدید آید. زیرا بدترین فقر، فقط بی پولی نیست؛ بد ترین فقر آن است که رنجی چنان عادی شود که دیگر کسی آن را رسوایی نداند...
بیکاری و فقر، اگرچه جهان را تیره میکنند، در عین حال نقابی را نیز میدَرند. آنها به ما میآموزند که در زیرِ همهی سخنانِ پرزرقوبرق دربارهی پیشرفت، هنوز پرسشی بسیار کهن زنده است، آیا انسان فینفسه ارزش دارد، یا فقط تا جایی ارزشمند است که بتوان از او کاری کشید، سودی گرفت، آماری ساخت یا ویترینی را کامل کرد؟ هر نظمی که به پرسشِ دوم پاسخِ مثبت دهد، حتی اگر در ظاهر مرفه باشد، در باطن فقیر است؛ فقیر در حقیقت، فقیر در عدالت، فقیر در روح... هر انسانی که در دلِ فقر، هنوز بتواند این دروغ را تمامقد نپذیرد، هنوز شکست نخورده است. شاید نان نداشته باشد، شاید کار نداشته باشد، شاید فردا بر او چون دیواری سرد فرود آید، اما تا زمانی که در ژرفای جانش چیزی نجوا کند که من بیش از مصرف پذیری ام هستم، خورشید کرامت خاموش نشده است و گاه تمامِ تاریخِ نجات، از حفظِ همین خورشید آغاز میشود...
ارادت