ویرگول
ورودثبت نام
گنجشک
گنجشکبازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
گنجشک
گنجشک
خواندن ۲۲ دقیقه·۴ روز پیش

دیالکتیک، نیهیلیسم، متفکر

این مطلب گردآوری سه مقاله مختلف هستش که به صورت درونی به هم متصلشون کردم و تحت نظریه های ۴ نفر (بنیامین، نیچه، اسپینوزا و هگل) صورت بندیش کردم... تلاشم بر این بوده تا حد ممکن ساده توضیح بدم و قابل فهم باشه...

  • دیالکتیک چیست و نقد دیالکتیک

  • مواجهه با نیهیلیسم

  • آیا متفکر امکان برون رفت از نیهیلیسم را داراست؟

امیدوارم این متن براتون امکان گسترش ایده هاتون رو داشته باشه...

ارادت

گنجشک


دیالکتیک چیست و نقد دیالکتیک

دیالکتیک، اگر بخواهم آن را نه به‌ مثابه یک فن استدلال بلکه به‌صورت خوی اندیشیدن تعریف کنم، آن عادتی است که جهان را همواره در مقام صحنه‌ی کشاکش می‌بیند، هر چیز را در نسبت با ضدیتش، هر پدیده را در تنش با نفیِ خویش، و هر حقیقت را در لحظه‌ای که از دل انهدام خویش عبور می‌کند. در این معنا، دیالکتیک چشم را تربیت می‌کند تا در زیر آرام‌ترین سطوح، لرزشِ تعارض را ببیند؛ تا بداند که هیچ شکلی بدون سایه‌ شکستِ خود پدید نمی‌آید... اما همین موهبت، در همان دم که نیرویِ بیداری است، می‌تواند به بیماریِ ادراک بدل شود، زیرا آن‌کس که فقط از خلالِ تضاد می‌بیند، جهان را از حیثِ وفور، از حیثِ بی‌گناهیِ حضور و از حیثِ کثرتی که ضرورتاً در قالبِ نزاع نمی‌گنجد، از دست می‌دهد. دیالکتیک، در بلندترین صورتش، می‌خواهد حقیقت را از خوابِ ایستایی بیرون بکشد؛ ولی در صورتِ افراطی‌اش، همه‌چیز را به دادگاهی بدل می‌کند که در آن هر چیز فقط به شرطِ محکوم شدن اجازه‌ ظهور می‌یابد...

مشکلِ دیالکتیکی دیدنِ جهان از آن‌جا آغاز می‌شود که ذهن، به‌جای آن‌که تضاد را چونان یکی از سرنوشت‌های امرِ واقعی دریابد، آن را قانونِ مطلقِ واقعیت می‌انگارد. آن‌گاه جهان دیگر باغی از نسبت‌ها، شدت‌ها، تداوم‌ها و هم‌زمانی‌ها نیست؛ بلکه کارخانه‌ای از نفی‌ها است. انسانِ دیالکتیکی، اگر مراقب نباشد، دیگر چیزی را مستقیماً لمس نمی‌کند، او هر پدیده را پیشاپیش به نشانه‌ای از زوالِ خویش ترجمه می‌کند... شادی برایش حاویِ سوگواریِ نهفته است؛ پیروزی فقط چهره‌ی مودبِ شکستِ آینده؛ عشق صرفاً آشتیِ موقتِ دو تنهاییِ متخاصم. این نگاه، بی‌تردید بُرنده است، اما بُرندگی همیشه به معنای حقیقت نیست. چه‌بسا تیزیِ بیش از حد، بافتِ واقعیت را نه آشکار، بلکه پاره کند. هر تفسیری، اگر بیش از اندازه از خونِ زندگی تهی شود، بدل به گونه‌ای کین‌توزیِ مفهومی می‌شود، شعورِ رنج‌دیده‌ای که تابِ تابندگیِ بی‌واسطه‌ی هستی را ندارد و ناچار برای تسلّیِ خود، بر هر چیزی نقابِ تناقض می‌زند...

از این منظر، دیالکتیک می‌تواند به نوعی ریاضتِ منفی تبدیل شود؛ ریاضتی که به‌جای آزاد کردنِ ما از بت‌ها، ما را بنده‌ی الگویی واحد از فهم می‌کند. خطر در خودِ تضاد نیست، بلکه در انحصارِ تضاد است. زیرا جهان فقط از شکستِ صورت‌ها ساخته نشده؛ از اصرارِ آن‌ها بر بودن نیز ساخته شده است. ذهنِ دیالکتیکی غالباً فراموش می‌کند، هر موجود، پیش از آن‌که محلِّ نفی باشد، کوششی برای پاییدن در هستی است؛ هر چیز، پیش از آن‌که در شبکه‌ سلبیت ها معنا یابد، شدتی از بودن را حمل می‌کند. اگر این بُعد را نبینیم، آنگاه به‌جای آن‌که تاریخ را بخوانیم، فقط ویرانه‌ها را می‌پرستیم. ویرانه البته حقیقتی دارد؛ بنیامین بهتر از هر کس می‌دانست که در پاره‌سنگ‌ها، در اشیای ازکارافتاده، در بقایای خاموشِ تمدن، برقِ شناخت می‌جهد. اما او هرگز ویرانه را به‌جای کلِّ جهان ننشاند. برقِ حقیقت در شکاف پدیدار می‌شود، نه از آن رو که شکاف یگانه حقیقت است، بلکه از آن رو که امرِ پنهان در لحظه‌ای از گسیختگی خود را فاش می‌کند...

بیماریِ عمیق‌ترِ نگاهِ دیالکتیکی این است که اغلب زمان را فقط در هیئتِ بحران می‌فهمد. یعنی فقط آن لحظه‌ای را واقعی می‌انگارد که چیزی می‌شکند، وارونه می‌شود، یا به ضدّ خود می‌گراید. در نتیجه، تداوم‌های آرام، رسوب‌های نامرئی، وفاداری‌های خاموش، و آن دگرگونی‌های بی‌هیاهو که جهان را از درون جابه‌جا می‌کنند، از میدانِ دید حذف می‌شوند. چنین نگاهی به طرز عجیبی شبیه مورخی است که فقط انقلاب‌ها را می‌بیند و هرگز حوصله نمی‌کند گردِ نشسته بر لبه‌ی یک میز، تأخیرِ یک سلام، یا لرزشِ نامحسوسِ یک عادت را بخواند... حال آن‌که زندگی، در ژرف‌ترین لایه‌هایش، نه صرفاً از انفجار، بلکه از انباشت شکل می‌گیرد. اگر هر حقیقتی را فقط در لحظه‌ی گسست بجوییم، از آن‌چه در تداوم می‌روید کور می‌شویم. این‌جاست که نگاهِ بیش از حد دیالکتیکی، به‌رغم ادعای پویایی، دچار نوعی تصلّب می‌شود، چون فقط یک نوع حرکت را به رسمیت می‌شناسد، یعنی حرکتِ سلبی را...

و با این‌همه، نقدِ نگاهِ دیالکتیکی به معنای بازگشت به سادگیِ پیشافلسفی یا ستایشِ خامِ هماهنگی نیست. جهان واقعاً متعارض است؛ تاریخ، بی‌رحمانه آغشته به گسست، سلطه، بازگشت و واژگونی است. مسئله این نیست که دیالکتیک دروغ می‌گوید، بلکه این است که حقیقت را در هیئتِ رژیمی انحصاری مطالبه می‌کند. آن‌که فقط با چکش می‌اندیشد، همه‌چیز را میخ می‌بیند و آن‌که فقط با تضاد می‌بیند، همه‌چیز را زخمی می‌بیند، حتی آن‌جا که زخم نیست بلکه گشودگی است. تیزبینیِ اصیل، شاید، نه در وفاداریِ متعصبانه به تضاد، بلکه در توانِ جابه‌جاییِ منظرها و دیدگاه است، این‌که بتوان هم ستیز را دید و هم سرریز را، هم نفی را و هم قوام را، هم تاریخ را چون میدانِ نیروها و هم وجود را چون امری که بی‌هیاهو در اشکالِ بی‌شمار اصرار می‌ورزد. چشمِ پخته، به‌جای آن‌که جهان را وادار کند مطابقِ نحوِ مفاهیمِ او ظاهر شود، می‌آموزد که نحوِ خود را از تکثرِ جهان اصلاح کند...

پس مشکلِ دیالکتیکی دیدنِ جهان، در نهایت، نه در خودِ ژرف‌اندیشی، بلکه در وسوسه‌ی حاکم کردنِ یک ژرفا بر همه‌ی اعماق است. هرگاه اندیشه فقط در پیِ کشفِ ضدّ نهفته در هر چیز باشد، به‌تدریج توانِ حیرت را از دست می‌دهد؛ و بی‌حیرتی، حتی اگر بسیار منتقد و بسیار تاریخی باشد، شکلی از فقرِ روح است. جهان فقط آن نیست که علیهِ خود کار می‌کند؛ جهان همچنین آن است که بی‌دلیلِ کافی می‌شکفد، امتداد می‌یابد، پیوند می‌سازد و بر بودنِ خویش سماجت می‌کند. اگر بخواهم به لحنِ کسی سخن بگویم که هنوز شیفته‌ی نجاتِ جزئیات مانده است، می‌گویم باید دیالکتیک را نجات داد، اما از خودِ دیالکتیک نیز باید نجات یافت... زیرا حقیقت نه فقط در آذرخشِ تضاد، بلکه در صبرِ چیزها نیز اقامت دارد و اندیشه، اگر بخواهد هم عادل باشد و هم نافذ، باید بیاموزد که هم به انفجار گوش بسپارد و هم به رویش...


مواجهه با نیهیلیسم

نیهیلیسم را اگر بخواهم از همان ابتدا از سوءتفاهم‌های رایج نجات بدهم، باید بگویم که آن صرفاً عقیده به هیچ نیست و حتی فقط یأس، بدبینی یا افسردگی هم نیست. نیهیلیسم وضعیت تاریخیِ ادراک است؛ لحظه‌ای در سرگذشت روح یا قصه اندیشه انسان، که در آن، ارزش‌ها هنوز بر زبان جاری‌اند اما دیگر درونِ جهان نیروی الزام‌آور ندارند. انسان هنوز از حقیقت، خیر، پیشرفت، معنا، آزادی، عشق، عدالت، اصالت و حتی خدا سخن می‌گوید، اما این کلمات در بسیاری از اوقات مانند سکه‌هایی‌اند که نقش‌شان باقی مانده و پشتوانه‌شان از میان رفته است. در نیهیلیسم، فاجعه این نیست که هیچ چیز وجود ندارد؛ فاجعه این است که چیزها وجود دارند، نهادها کار می‌کنند، مناسبات برقرارند، زبان همچنان در گردش است، اما آن مدار نامرئی‌ای که میان نام‌ها و ضرورتِ درونیِ آن‌ها پیوند برقرار می‌کرد، فرسوده شده است. به همین دلیل، نیهیلیسم بیش از آن‌که خلأ باشد، نوعی پرشدگیِ توخالی است، انبوهی از نشانه‌ها بدون جاذبه‌ متافیزیکی، وفورِ انتخاب‌ها بدون افقِ انتخاب، تکثّرِ صداها بدون لحجه ای که بتواند جان را به پاسخگویی فراخواند...

نیچه این واقعه را با تیزیِ هولناک خود فهمید، مرگِ خدا برای او فقط گزاره‌ای الهیاتی نبود، بلکه نامِ یک زلزله در نظام ارزش‌گذاری بود. وقتی بلندترین ارزش‌ها ارزشِ خود را از دست می‌دهند، انسان ناگهان در جهانی بیدار می‌شود که در آن دیگر نمی‌تواند برای رنج کشیدن، اطاعت کردن، ساختن، قربانی دادن، یا حتی امید بستن، توجیهی نهایی بیابد. اما باید دقت کرد، نیهیلیسم دقیقاً از آن‌جا آغاز نمی‌شود که انسان دیگر به چیزی باور ندارد؛ چه‌ بسا از آن‌جا آغاز می‌شود که هنوز به صورت‌های کهنه‌ی باور چنگ می‌زند، در حالی که خون از آن‌ها رفته است. نیهیلیسم، در یکی از صورت‌های عمیقش، همین زندگی کردن با ارزش‌های مرده است... مثل کسی که در خانه‌ای سکونت دارد که ستون‌هایش مدت‌هاست پوسیده، اما چون دیوارها هنوز فرو نریخته‌اند، گمان می‌کند بنا پابرجاست. در زندگی روزمره، این را در انسانی می‌توان دید که مدام از موفقیت حرف می‌زند، بی‌آن‌که بداند موفق شدن دقیقاً برای چیست؛ یا از خودِ واقعی‌ات باش می‌شنود، در جهانی که خودِ او پیشاپیش زیر فشارِ تبلیغات، الگوریتم‌ها، رقابت و ترس از حذف شدن قالب‌ریزی شده است. او انتخاب می‌کند، اما انتخاب‌هایش اغلب شکل‌های از پیش مهندسی‌شده‌ی انطباق‌اند. نیهیلیسم، در این معنا، نه غیبتِ ارزش بلکه صنعتی شدنِ ارزش‌های بی‌جان است. نیهیلیسم فقط در رساله‌های فلسفی نیست؛ در ویترین‌ مغازه ها، در ایستگاه‌ های قطار، در پاساژ ها، در عکس‌ های تبلیغاتی، در نورِ سردِ صفحه‌ ها، در سرعتِ عبورِ تصاویر و در کالایی شدنِ خاطره نیز خانه دارد... جهانِ مدرن، در یکی از چهره‌هایش، جهانی است که در آن چیزها بیش از هر زمان دیده می‌شوند، اما کمتر از هر زمان تجربه می‌شوند. این تفاوت را باید با دقت فهمید. دیدنِ هزاران تصویر از عشق، رنج، جنگ، زیبایی، فقر، موفقیت و مرگ، به‌خودیِ خود به معنای تجربه‌ی آن‌ها نیست. برعکس، تکثرِ تصویرها می‌تواند به بی‌حسی منجر شود. نیهیلیسم در این‌جا نه به شکلِ فقدانِ موضوع، بلکه به شکلِ تورمِ موضوع ظاهر می‌شود. شما هر روز ده‌ها فاجعه می‌بینید و کم‌کم قدرتِ مکث کردن را از دست می‌دهید؛ هر روز با صدها دعوت به لذت، رشد، بهره‌وری، خودسازی و دیده شدن روبه‌رو می‌شوید و در پایان، نوعی خستگیِ بی‌نام در شما می‌ماند که نه دقیقاً اندوه است و نه دقیقاً بی‌علاقگی، بلکه فرسودگیِ ظرفیتِ معنا دادن است. این همان‌جاست که انسان ممکن است صبح تا شب مشغول باشد و در عین حال احساس کند هیچ چیز واقعاً رخ نمی‌دهد. کارها انجام می‌شوند، اما به جان نمی‌نشینند. زمان می‌گذرد، اما تبدیل به تجربه نمی‌شود. این یکی از صورت‌های بسیار مدرنِ نیهیلیسم است، از دست رفتنِ عمق در دلِ وفور...

باید میان دو گونه نیهیلیسم تمایز گذاشت. یک نوع، نیهیلیسمِ منفعل است، حالتی که در آن فرد یا فرهنگ، پس از فروپاشیِ ارزش‌های بزرگ، به رخوت، بدبینی، انصراف یا سرگرمیِ بی‌وقفه پناه می‌برد. این همان وضعیتی است که در آن آدمی می‌گوید هیچ چیز مهم نیست، اما این جمله را نه از سرِ آزادی، بلکه از سرِ ناتوانی در تحملِ پرسشِ معنا بر زبان می‌آورد. نمونه‌اش دانشجویی است که زمانی با شوق فلسفه می‌خواند تا حقیقتی را پیدا کند، اما پس از مواجهه با انبوه تفسیرها و فروپاشیِ قطعیت‌ها، به این نتیجه می‌رسد که همه‌اش بازی زبانی است... و از آن پس دیگر نه در پیِ حقیقت می‌رود و نه حتی در پیِ فهمِ عمیق‌ترِ بازی‌هایی که او را احاطه کرده‌اند. یا کسی که از فسادِ نهادها چنان سرخورده می‌شود که هر شکل از تعهد را ساده‌ لوحی می‌پندارد. در این‌جا نیهیلیسم به صورتِ سپری روانی عمل می‌کند، چون جهان زخم زده است، فرد ترجیح می‌دهد هیچ چیز را جدی نگیرد تا دوباره آسیب نبیند. اما نوع دیگری هم هست که می‌توان آن را، با احتیاط، نیهیلیسمِ فعال نامید؛ حالتی که در آن فروپاشیِ ارزش‌های کهنه نه به رخوت، بلکه به آزمونِ دوباره‌ ارزش‌گذاری منجر می‌شود. این همان نقطه‌ای است که نیچه را در آن می‌بینم، جایی که ویرانیِ بت‌ها، اگرچه هولناک است، امکانِ آفرینشِ افق‌های تازه را نیز فراهم می‌کند. اما این راه، بسیار باریک و دشوار است؛ زیرا میانِ آفرینشِ ارزش و خودفریبیِ اراده، فاصله‌ای اندک وجود دارد...

در زندگی روزمره، نیهیلیسم اغلب از درهای بسیار معمولی وارد می‌شود، نه از دروازه‌های باشکوهِ نظریه. جوانی را تصور کن که سال‌ها به او گفته‌اند اگر خوب درس بخواند، مهارت بیاموزد، شبکه‌سازی کند، منظم باشد و روی خودش کار کند، به رضایت خواهد رسید. او همه‌ی این کارها را می‌کند، مدرک می‌گیرد، شغلی مناسب پیدا می‌کند، حضور اجتماعی قابل قبولی می‌سازد، حتی شاید بدنش را نیز با انضباط شکل دهد... اما شبی در اتاقش می‌فهمد که آن‌چه به دست آورده، بیش از آن‌که حاصلِ میلِ اصیلِ او باشد، پاسخِ موفقی به پرسش‌هایی بوده که دیگران برایش طرح کرده‌اند... این لحظه، لحظه‌ای نیهیلیستی است، نه به این دلیل که او چیزی ندارد، بلکه به این دلیل که آن‌چه دارد، لزوماً برایش به معنا بدل نشده است... یا انسانی را در نظر بگیر که در شبکه‌های اجتماعی دائماً در معرضِ زندگی‌های برگزیده و ویرایش‌شده‌ی دیگران است؛ او مدام با تصویری از شادی، زیبایی، موفقیت و مقبولیت روبه‌رو می‌شود که هرگز کامل به دست نمی‌آید. نتیجه فقط حسادت نیست؛ نتیجه نوعی سایشِ خاموشِ واقعیت است. زندگیِ خودِ او، با همه‌ی جزئیاتِ مادی و ملموسش، در برابرِ انبوهِ تصویرهای درخشان، رنگ می‌بازد و به‌تدریج این تصور پدید می‌آید که آن‌چه زیسته می‌شود هرگز کافی نیست. نیهیلیسم در این‌جا به صورتِ مقایسه‌ی بی‌پایانی ظاهر می‌شود که هر حضوری را به نسخه‌ای شکست‌خورده از امکان‌های دیگر تبدیل می‌کند...

نیهیلیسم همچنین نسبتی تنگاتنگ با زمان دارد. یکی از نشانه‌هایش این است که آینده دیگر چون وعده‌ای زنده احساس نمی‌شود. انسانِ نیهیلیست ممکن است برای فردا برنامه‌ریزی کند، سرمایه‌گذاری کند، مهارت بیاموزد، سفر بچیند، حتی آرزو داشته باشد؛ اما آینده برای او کمتر به شکلِ افق و بیشتر به شکلِ ادامه‌ی مکانیکیِ اکنون حاضر می‌شود... او از فردا انتظارِ تفاوتِ کیفی ندارد، فقط تکرارِ پیچیده‌ترِ همان الگوها را پیش‌بینی می‌کند. در گذشته، جوامع اغلب رنج را در پرتوِ رستگاری، پیشرفت، انقلاب، نجات، یا کمالِ اخلاقی تحمل می‌کردند. اما در افقِ نیهیلیستی، رنج می‌ماند بی‌ آن‌ که معنایی فراتر از خودش پیدا کند. حتی لذت نیز آسیب می‌بیند، لذت دیگر گشایشِ وجود نیست، بلکه وقفه‌ای کوتاه در فشارِ بی‌معنایی است. به همین دلیل است که فرهنگ‌های نیهیلیستی معمولاً یا به افراط در مصرفِ سرگرمی، تحریک، سرعت و تنوع روی می‌آورند یا به اشکال مختلفِ بی‌حسی... از بیرون ممکن است چنین فرهنگی بسیار پرجنب‌وجوش به نظر برسد، اما در درون، اغلب از کمبودِ افق رنج می‌برد. مردمانی که مدام تحریک می‌شوند، لزوماً مردمانی سرشار از زندگی نیستند؛ چه‌بسا فقط نتوانند در سکوت با پرسشِ برای چه؟ بمانند.

این‌جا باید به یک سوءتفاهم مهم پاسخ داد، نیهیلیسم لزوماً از بین رفتنِ اخلاق نیست. اتفاقاً گاهی جوامعِ به‌شدت نیهیلیستی، بسیار اخلاق‌گرا به نظر می‌رسند. آن‌ها پیوسته زبانِ خیر و شر، مسئولیت، آگاهی، انسانیت، حساسیت و عدالت را به کار می‌برند، اما این واژگان می‌توانند به نشانه‌ هایی شناور بدل شوند که بیش از آن‌که به دگرگونیِ وجودی منتهی شوند، در چرخه‌های نمایش، مصرف و هویت‌سازی گردش می‌کنند. کسی ممکن است هر روز مواضعِ درست بگیرد، اما نه از سرِ مواجهه‌ دردناک با حقیقت، بلکه چون این مواضع بخشی از سبکِ حضورِ او در جمع شده‌اند. در این‌جا اخلاق از یک مطالبه‌ی درونی به نوعی دکورِ شخصیت تبدیل می‌شود. نیهیلیسم دقیقاً در همین‌جا رخ می‌دهد، آن‌گاه که عالی‌ترین زبان‌ها به ابزارهایی برای گردشِ اجتماعی، کسبِ اعتبار یا تنظیمِ تصویرِ خود بدل می‌شوند. این به معنای بی‌ارزش بودنِ اخلاق نیست؛ برعکس، نشان می‌دهد که حتی اخلاق نیز اگر از تجربه‌ی زنده جدا شود، ممکن است به قالبی تهی تبدیل شود. ارزش‌ها وقتی دیگر در جان خطر نمی‌کنند، به شعار فرو می‌افتند...

اما برای اسپینوزا مسئله‌ی اصلی این است که آیا چیزی بر توانِ بودنِ ما می‌افزاید یا از آن می‌کاهد؟ اگر این ملاک را به کار بگیریم، نیهیلیسم را می‌توان وضعیتی دانست که در آن نسبتِ ما با جهان، با دیگران و با خودمان، پیوسته از توانِ کنش‌گرانه تهی می‌شود. انسانِ نیهیلیست لزوماً غمگین نیست؛ چه‌بسا بسیار فعال، بسیار آگاه، بسیار شوخ و بسیار کارآمد باشد. اما در عمق، او با چیزها نسبتی انفعالی دارد، نیروها از بیرون او را می‌رانند، میل‌هایش بیش از آن‌که فهمیده شوند، مدیریت می‌شوند و انتخاب‌هایش اغلب واکنش‌هایی‌اند به فشارها، نظرها، ترس‌ها و کمبودها... در این‌جا نیهیلیسم شکلِ ضعفِ سازمان‌یافته‌ جان را می‌گیرد. فرد مدام در حال پاسخ دادن است، اما کمتر از سرچشمه‌ای درونی عمل می‌کند. مصداقش مدیری است که تمام روز تصمیم می‌گیرد، مسئله حل می‌کند، تیم می‌گرداند و موفق به نظر می‌رسد، اما در تنهاییِ خود درمی‌یابد که هیچ‌یک از این کنش‌ها از کانونی آزاد برنخاسته‌اند؛ همه واکنش به ضرورت‌هایی بوده‌اند که او حتی فرصت نکرده درباره‌ی مشروعیت‌شان بیندیشد. نیهیلیسم گاهی همین است، زندگی کردن در نهایتِ کارکرد، در حداقلِ حضور...

اما نیهیلیسم فقط مسئله‌ی فرد نیست؛ سرنوشتِ اشیا، حافظه و تاریخ نیز در آن دخیل‌اند. مدرنیته، درخشان‌ترین اشیای خود را بر توده‌ای از فراموشی بنا می‌کند. هر کالای تازه، هر ویترین نورانی، هر وعده‌ نو بودن، می‌تواند بر گورستانی از تجربه‌های خاموش بنا شده باشد. نیهیلیسم وقتی ژرف‌تر می‌شود که پیوندِ ما با گذشته نه از راهِ یادآوریِ زنده، بلکه از راهِ مصرفِ نوستالژی برقرار شود. یعنی گذشته را نه برای نجاتِ امکان‌های سرکوب‌شده‌اش، بلکه به صورتِ یک سبک، یک تصویر، یک حس‌وحالِ قابلِ خریدن و بازنمایی کردن بخواهیم. در این‌جا حتی حافظه نیز کالایی می‌شود. مردم از روزهای اصیل‌تر حرف می‌زنند، از روابط واقعی‌تر، از دوران بهتر، اما این گذشته اغلب بیشتر یک شی زیبایی‌شناختی است تا نیرویی انتقادی... نیهیلیسم در چنین وضعی، نه فراموشیِ کاملِ گذشته، بلکه تزیینی شدنِ آن است. گذشته دیگر چیزی را مطالبه نمی‌کند؛ فقط فضایی می‌سازد برای حس کردنِ لطیفِ فقدان. در نتیجه، تاریخ به‌جای آن‌که وجدان را بیدار کند، به کالاهای فرهنگیِ نرم و بی‌خطر تبدیل می‌شود.‌.‌.

یکی از عمیق‌ترین جلوه‌های نیهیلیسم در زبان رخ می‌دهد. وقتی واژه‌ها بیش از حد مصرف می‌شوند، اما کمتر و کمتر از تجربه‌ای اصیل تغذیه می‌کنند، نوعی فرسایشِ معنایی پدید می‌آید. مثلاً عشق را در نظر بگیرید، واژه‌ای که در شعر، تبلیغ، موسیقی، گفت‌وگوی روزمره، سینما و بازارِ خودیاری بی‌وقفه تکرار می‌شود. اما هرچه تکرار بیشتر می‌شود، خطرِ تهی شدن نیز بیشتر می‌شود. نه به این معنا که عشق از میان رفته، بلکه به این معنا که زبانِ اشاره به آن، به‌راحتی با کلیشه‌ها اشباع شده است. یا واژه‌ی آزادی، می‌تواند نامِ رهاییِ حقیقی باشد و هم‌زمان در دهانِ بازار، سیاست، برندینگِ شخصی و روان‌شناسیِ عامه، به چیزی کاملاً متفاوت بدل شود... نیهیلیسمِ زبانی در جایی رخ می‌دهد که انسان دیگر نمی‌داند آیا واژه‌ای که به زبان می‌آورد، هنوز به چیزی زنده متصل است یا فقط پژواکی از کاربردهای بی‌شمارِ پیشین است. آن‌گاه سخن گفتن دشوار می‌شود، نه چون زبان نداریم، بلکه چون زبان بسیار داریم. در این وفورِ زبان، سکوت نیز دیگر الزاماً ژرفا نیست؛ گاهی فقط خستگی از نشانه‌هایی است که دیگر عبور نمی‌کنند...

با این‌همه، اگر بخواهم منصف باشم، باید بگویم نیهیلیسم فقط دشمن نیست. در آن بُعدی افشاگر نیز وجود دارد. نیهیلیسم نقاب‌ها را می‌درد، اتوریته‌های پوسیده را بی‌آبرو می‌کند، توهمِ بنیادهای ابدی را متزلزل می‌سازد و ما را وادار می‌کند از خود بپرسیم که اگر این همه ارزشِ موروثی فروریخته، واقعاً چه چیزی برای ما حقیقت دارد؟ خطرِ بزرگ آن است که انسان در این مرحله متوقف بماند و افشاگری را با حقیقت اشتباه بگیرد. افشا کردنِ این‌که بسیاری از ارزش‌ها ساختگی، تاریخی، آلوده به قدرت یا فرسوده‌اند، هنوز به خودیِ خود راهی برای زیستن نمی‌دهد. لحظه‌ای می‌رسد که نقد، اگر نتواند به نحوی از ایجاب برسد، خود به بخشی از سازوکارِ نیهیلیستی تبدیل می‌شود. امروز بسیار دیده می‌شود که انسان‌ها همه‌چیز را به‌درستی نقد می‌کنند، نهادها، روایت‌ها، رسانه‌ها، اخلاقِ نمایشی، مناسباتِ مصرفی، حتی خودِ خویش را؛ اما در پایان، این نقدِ دائمی به نیرویی برای ساختن بدل نمی‌شود... مثل بیماری که تشخیصش بسیار دقیق است، اما از شدتِ تحلیل، دیگر توانِ برخاستن ندارد... بنابراین نیهیلیسم در عالی‌ترین صورتِ خود، ما را به آستانه‌ای می‌رساند که در آن باید میانِ داناییِ فلج‌کننده و داناییِ زاینده یکی را برگزینیم...

پس راهِ عبور چیست؟ پاسخِ صادقانه این است که هیچ نسخه‌ی ساده‌ای وجود ندارد. نیهیلیسم را نمی‌توان با چند توصیه‌ی انگیزشی، با بازگشتِ مصنوعی به ایمان‌های کهنه یا با مصرفِ معنویت‌های آماده درمان کرد... عبور از نیهیلیسم احتمالاً از بازسازیِ نسبتِ ما با تجربه آغاز می‌شود، با کند کردنِ ادراک، با آموختنِ دوباره‌ی توجه، با پس گرفتنِ کلمات از بازارِ مصرف‌شان، با آزمودنِ ارزش‌ها در تن و زمان، نه فقط در سطحِ شعار... باید دوباره چیزی را چنان جدی گرفت که بتوان برای آن هزینه داد؛ باید از خود پرسید چه چیزی واقعاً بر توانِ زیستنِ من و دیگری می‌افزاید؛ باید میانِ آن‌چه فقط مرا مشغول می‌کند و آن‌چه مرا دگرگون می‌کند فرق گذاشت. شاید ضد نیهیلیسم، در معنای عمیق، نه خوش‌بینی باشد و نه بازگشت به قطعیت، بلکه نوعی وفاداریِ سخت‌گیرانه به امرِ زنده است، به دوستی‌ای که صرفاً شبکه نیست، به کاری که فقط درآمد نیست، به اندیشه‌ای که فقط نمایشِ هوش نیست، به عشقی که فقط مصرفِ متقابلِ کمبودها نیست و به حافظه‌ای که فقط تزئینِ حسرت نیست. این‌ها شعار نیستند؛ هرکدام‌شان میدانِ مبارزه‌اند...

نیهیلیسم آن غباری است که بر اشیا نمی‌نشیند، بلکه از درونِ خودِ روشناییِ عصر برمی‌خیزد. ما در زمانه‌ای زندگی می‌کنیم که بسیار می‌داند، بسیار می‌بیند، بسیار می‌گوید و بسیار می‌خواهد و درست به همین دلیل، بیش از همیشه در معرضِ تهی شدن از نسبتِ زنده با معناست. اما همین آگاهیِ خطر، اگر به ژستی روشنفکرانه فروکاسته نشود، می‌تواند آغازِ نجات باشد... نجات نه به معنای یافتنِ فرمولی نهایی، بلکه به معنای بازپس‌گیریِ توانِ تأثر و کنش؛ توانِ آن‌که هنوز چیزی ما را متوقف کند، تکان دهد، متعهد کند و از ما پاسخ بخواهد. نیهیلیسم زمانی پیروز می‌شود که جهان برای ما صرفاً مجموعه‌ای از داده‌ها، امکان‌ها، نقش‌ها و بازی‌ها شود و شکست می‌خورد، هرچند موقت و شکننده، آن‌گاه که چیزی مثل یک فکر، یک چهره، یک رنج، یک قطعه موسیقی، یک بی‌عدالتی، یک مهربانیِ بی‌نام، دوباره وزنِ واقعیت را به جانِ ما بازگرداند. آن لحظه، هرچند کوچک، گواهی می‌دهد که هنوز همه‌چیز به هیچ فرو نکاسته است. هنوز جایی در جهان هست که معنا نه به ما داده شده، نه از ما پنهان شده، بلکه از ما طلب می‌شود...


آیا متفکر امکان برون رفت از نیهیلیسم را داراست؟

نیهیلیسم همیشه چونان واقعه‌ای ناگهانی از آسمان فرو نمی‌افتد؛ اغلب از ریزترین لحظه‌های بی‌توجهی، از آن دم که دست به کاری می‌بریم بی‌ آنکه روح نیز به همراه دست حرکت کند، در بافت روزمره رسوب می‌کند. انسان آنگاه که فقط انجام می‌دهد و نمی‌نگرد، فقط می‌سازد و نمی‌فهمد، فقط می‌گذرد و در گذر خود حاضر نیست، جهان را به انباری از اشیای خاموش بدل می‌کند و خویشتن را نیز در همان سکوت مدفون می‌سازد. اما کافی است در کنار هر کنش، شعله‌ای از تفکر روشن بماند، نه به عنوان تجملی دانشگاهی، بلکه همچون حراست درونیِ جان؛ آن‌گاه کار دیگر صرفِ مصرف شدنِ نیرو نیست، بلکه تبدیل می‌شود به صحنه‌ای که در آن انسان نسبت خود را با ضرورت، با رنج، با امید و با امکان بازآفرینیِ معنا بازمی‌شناسد. برون‌رفت از نیهیلیسم، اگر ممکن باشد، نه از ترک جهان، بلکه از عمیق‌تر زیستن در آن آغاز می‌شود...

متفکر بودن، در این معنا، به هیچ‌وجه به گوشه‌نشینیِ ذهن در برج عاج شباهت ندارد؛ بلکه نوعی بیداری در متن عمل است، نوعی امتناع از آنکه زندگی به عادت‌هایی بی‌چهره فروکاسته شود. آن که هنگام نوشتن، ساختن، دوست داشتن، خریدن، تدریس کردن، راه رفتن، حتی هنگام خستگی کشیدن، از خود می‌پرسد، این کنش چه نسبتی با حقیقت وجود من دارد؟ نخستین شکاف را در دیوار نیهیلیسم پدید آورده است. زیرا نیهیلیسم پیش از آنکه یک نظریه باشد، یک رخوت ادراکی است، ناتوانی از دیدنِ برق معنا در دل امر جزئی. انسانِ ناآگاه جهان را مجموعه‌ای از تکالیف می‌بیند؛ انسانِ متفکر، همان جهان را به صورت متنی می‌خواند که هر سطرش به جای جوهر، با خون تجربه و حافظه نوشته شده است...

در اینجا آگاهی فقط آگاهی از خود نیست، بلکه آگاهی از شبکه‌ای از نسبت‌هاست؛ از این حقیقت که هیچ فعلی منزوی نیست و هیچ لحظه‌ای از بافت کلی هستی بیرون نمی‌ماند... هر کنش ما، هرچند ناچیز، حلقه‌ای است در زنجیره‌ای که از بدن تا جامعه، از میل تا اخلاق، از خاطره تا آینده امتداد دارد. اگر این را دریابیم، دیگر زندگی صحنه‌ تصادف‌ های پوچ نخواهد بود، بلکه میدان نیروهایی می‌شود که می‌توان آن‌ها را شناخت، تنظیم کرد و در جهتی زاینده به کار گرفت... آگاهی، از این جهت، نه صرفاً چراغی برای دیدن، که نظمی برای بودن است؛ نوعی انضباط درونی که به ما امکان می‌دهد از اسارتِ انفعال بیرون بیاییم و ضرورت‌های وجود را نه چون زنجیر، بلکه چون ماده‌ خام آزادی بفهمیم...

با این همه، تفکرِ نجات‌بخش آن تفکری نیست که به بهانه‌ی عمق، زندگی را محکوم کند و از هر شور و خطر بگریزد. برعکس، فقط آن اندیشه‌ای می‌تواند در برابر نیهیلیسم بایستد که توان تأیید زندگی را داشته باشد؛ حتی آنگاه که زندگی زخم می‌زند، ابهام می‌آفریند و گاه ما را در آستانه‌ی فروپاشی می‌نشاند. کسی که به جهان فقط از دریچه‌ی فقدان می‌نگرد، خواه‌ناخواه به پرستنده‌ی خلأ بدل می‌شود؛ اما آن که در دل همین فقدان نیز امکانی برای تفسیر، آفرینش و دگرساختن می‌جوید، از ویرانی، مصالحِ ساختن استخراج می‌کند. آگاهی، اگر شجاع باشد، نه مرثیه‌خوانِ معناهای از دست‌ رفته، بلکه آفریننده‌ افق‌ های تازه است. در این معنا، انسانِ متفکر کسی نیست که کمتر رنج می‌برد، بلکه کسی است که رنج را بدون بیان رها نمی‌کند...

از همین رو، هر کار روزمره می‌تواند به کارگاه نجات بدل شود... آشپزی، اگر فقط رفع گرسنگی باشد، در اقتصاد نیاز محبوس می‌ماند؛ اما اگر با حضورِ ذهن، با درک نسبت دست و ماده، بو و خاطره، بدن و زمان انجام شود، به شکلی از آشتی با جهان بدل می‌گردد. نوشتن، اگر صرفاً تولید متن باشد، به سرعت در بازار نشانه‌ها فرسوده می‌شود؛ اما اگر نویسنده در هر جمله از خود بپرسد که چه چیزی از جانِ جهان در این زبان طلب ظهور می‌کند، آنگاه کلمه دیگر ابزار نیست، واقعه است... حتی کار اداری، که ظاهراً خشک‌ترین صورت عمل است، اگر با درکی از تأثیرش بر زندگی دیگران، بر نظم مشترک و بر شکل‌بندیِ اعتماد انجام شود، از ابتذال محض فاصله می‌گیرد... نیهیلیسم آنجا نیرو می‌گیرد که ما گمان کنیم برخی لحظه‌ها به‌ کلی بی‌معنا هستند؛ حال آنکه تفکر، با دقتی تقریباً میکروسکوپی، نشان می‌دهد که هیچ لحظه‌ای تهی نیست، مگر آنکه ما خود تهی به آن وارد شویم...

اما باید هشدار داد که آگاهی نیز اگر به خود شیفتگیِ ذهن گرفتار شود، می‌تواند به شکلی پالوده‌تر از همان نیهیلیسم تبدیل گردد. کسی که فقط پیوسته خود را تماشا می‌کند، بی‌آنکه در پیوندی زنده با جهان و دیگران قرار گیرد، در آینه‌ای بی‌پایان زندانی می‌شود. تفکرِ رهایی‌بخش، تفکری است که از خود آغاز می‌کند اما در خود متوقف نمی‌ماند؛ از من عبور می‌کند تا به ما برسد، به تاریخ، به رنج مشترک، به اشیایی که فرسوده و خاموش در اطراف ما افتاده‌اند، به چهره‌هایی که در ازدحامِ زمان محو شده‌اند. آن‌گاه متفکر بودن، نوعی عدالت ادراکی می‌شود، بازگرداندنِ حقِ دیده‌شدن به آنچه زیر دستِ شتاب و منفعت مدفون شده است. شاید درست در همین باز پس‌ گیریِ امرِ فراموش‌شده باشد که معنا، نه چون موهبتی آسمانی، بلکه چون نتیجه‌ی یک دقت اخلاقی، دوباره زاده می‌شود...

پس اگر بپرسیم آیا متفکر بودن و آگاهی در کنار هر کار، امکان برون‌ رفت از نیهیلیسم را می‌گشاید، پاسخ مثبت است، اما نه به معنای نسخه‌ای ساده و نه به شکل معجزه‌ای فوری... این امکان، راهی دشوار و بی‌پایان است، زیستن چنان که هیچ عمل، هرچند کوچک، بدون شهادتِ شعور از ما سر نزند؛ نگریستن چنان که جهان، حتی در فرسوده‌ترین صورت‌هایش، هنوز حامل رگه‌ای از حقیقت باشد و خواستن چنان که اراده، به جای فرار از واقعیت، آن را به مرتبه‌ای والاتر تفسیر کند. برون‌رفت از نیهیلیسم یعنی بازآموختنِ حضور؛ یعنی اینکه انسان در هر فعلِ خود، نه فقط انجام‌دهنده‌ی یک کار، بلکه شاهدِ زنده‌ی معنای آن باشد و شاید در پایان، نجات چیزی جز همین نباشد،

اینکه روح، در میانه‌ کار، بیدار بماند...

نیهیلیسمدیالکتیکفلسفه
۰
۰
گنجشک
گنجشک
بازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید