ویرگول
ورودثبت نام
گنجشک
گنجشکبازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
گنجشک
گنجشک
خواندن ۲۳ دقیقه·۳ روز پیش

سید: از گروه ویرگول تا رشت

سلام، نوشتن سفرنامه کار سختی هستش و اگر میخواین توالی دقیق تری بخونین در این پست سید بخونید...

من فقط یک بازنویسی از همراهی کوتاهم در این سفر کنار سید به رشت خواهم داشت که شاید امکان جالبی از تلاقی میان ما پدید آید... امیدوارم لذت ببرید...

سید کسیه که تو گروه ویرگول باش آشنا شدم و حالا داشتم از نزدیک میدیدمش...


روز ۱:

کنارِ مجسمه‌ی میرزا، «سید» را دیدم؛ و این دیدن، از آن سنخِ دیدن‌هایی نبود که فقط فاصله‌ی دو بدن را در یک نقطه‌ی شهری حذف می‌کند، بلکه بیشتر به احضارِ تصویری می‌ماند که پیش‌تر، در حافظه‌ی هم خونگی من، در لهجه‌ها، در استخوانِ صورت‌ها، در عادتِ مکث‌کردن میانِ واژه‌ها، رسوب کرده بود. او چیزی بود که ذهنِ من از یک مشهدی برای خودش ساخته بود؛ نه به‌مثابه‌ی کلیشه، بلکه به‌مثابه‌ی بازشناسیِ یک نسبتِ پنهان. هم‌خونه من هم مشهدی‌ست و آدم گاهی پیش از آنکه کسی را بشناسد، در تکرارِ نامحسوسِ ابرو، در زاویه‌ی فک، در طرزِ بلعیدنِ هجای آخرِ جمله، او را به‌جا می‌آورد؛ گویی بدن‌ها پیش از آگاهی، خویشاوندی را لو می‌دهند. من در سید، نه فقط یک فرد، که پژواکِ آشنایی‌ای را دیدم که از پیش، در من خانه کرده بود.

آرام حرف می‌زد؛ آرام و کش‌دار، چنان‌که هر کلمه پیش از آنکه به کلمه‌ی بعدی راه دهد، اندکی در هوا می‌مانْد، انگار می‌خواست از شتابِ معمولِ زبان انتقام بگیرد. ذهنِ من، که عادت دارد کلمه را پیش از تولدِ کاملش حدس بزند، که می‌خواهد جمله را از دهانِ دیگری بقاپد و به پایان برساند، در برابرِ این کش‌آمدنِ صدا، ناچار به تواضع می‌شد. چه چیز بیش از آهستگیِ دیگری، تکبرِ ذهن را رسوا می‌کند؟ ما اغلب گمان می‌کنیم فهمیدن، نوعی قدرت است؛ اما گاهی دیگری با کندیِ خود، با امتناع از تسلیم‌شدن به سرعتِ ما، به ما یادآوری می‌کند که فهم، اگر با صبر همراه نباشد، فقط نوعی استعمار است. سید در گفتن، مرا از خودم پس می‌گرفت. لحنِ او مثل دستی بود که روی شانه‌ی هیجانِ بی‌ادبِ من می‌نشست و می‌گفت کمی آهسته‌تر، جهان هنوز تمام نشده است.

از کنارِ مجسمه به سمتِ بازار روز رفتیم؛ و بازار روز، مثل بسیاری از نقاطِ شهریِ این زمانه، فقط محلِ خرید و فروش نیست، بلکه انباری‌ست از میل‌های کوچک‌شده، از افق‌های کوتاه‌شده، از جوانی‌ای که به‌جای آنکه خود را در خطرهای بزرگ، در اشتیاق‌های ناممکن، در شورهای خلاق بیازماید، به سمتِ ارزان‌ترین تسکین‌ها هول داده شده است. آنجا پاتوقِ جوان‌ها بود، و من در تجمع‌شان چیزی از عقده‌ یا خواست جمعیِ عصر را می‌دیدم، میل به باهم‌بودن بدون آنکه امرِ مشترکِ اصیلی وجود داشته باشد. چای، قند، چند خنده، چند نگاه، چند ژستِ بی‌دفاع و پشتِ همه‌ی این‌ها فشاری خاموش که می‌گوید، دست‌کم ارزان باش، اگر نمی‌توانی عمیق باشی. این حکمِ بی‌رحمانه‌ی زمانه است که حتی لذت را هم به اقتصادِ بقا تقلیل می‌دهد. ما چای خوردیم و خشکار؛ و این خوردن، در عینِ سادگی، خود را به من همچون مناسکِ کوچکی از آشنایی عرضه کرد. آدم‌ها همیشه از مفاهیمِ بزرگ به هم نزدیک نمی‌شوند؛ گاهی تکه‌ای شیرینیِ محلی، بوی چای و ایستادن کنارِ هم در یک شلوغیِ بی‌ادعا، نسبت‌هایی را ممکن می‌کند که بحث‌های عمیق هرگز از پسِ آن برنمی‌آیند.

کمی بیشتر آشنا شدیم. برای من عجیب بود که سید از مشهد وقت پیدا کرده بود بیاید رشت و من حتی برای آن کادرِ ریشِ خودم وقتِ درستی پیدا نمی‌کردم. این مقایسه، در ظاهر، مضحک است؛ اما حقیقتِ زندگیِ معاصر اغلب در همین مضحکه‌های کوچک خود را آشکار می‌کند. یکی مسافتی جغرافیایی را طی می‌کند، دیگری از تنظیمِ حاشیه‌ی صورتِ خود بازمی‌ماند. مگر نه اینکه انسانِ امروز بیش از آنکه در بندِ کارهای بزرگ باشد، اسیرِ خردترین تدارکاتِ خویش است؟ ما دیگر کمتر از فاصله‌ی شهرها خسته می‌شویم و بیشتر از ریزه‌کاری‌های مدیریتِ خویشتن. بدنِ من هنوز نسبتِ خودش را با اتوبوسی که از تهران تا رشت آمده بودم حفظ کرده بود؛ تن هنوز در صندلیِ نیمه‌تنگ، در لرزشِ جاده، در انقباضِ ستونِ فقرات، در آن بی‌خوابیِ مسافرانه مانده بود. خستگی، برخلافِ آنچه می‌گویند، فقط کمبودِ نیرو نیست؛ خستگی نوعی ادامه‌یافتنِ مکان در بدن است. اتوبوس پیاده‌ات می‌کند، اما از عضلاتِ تو پایین نمی‌آید. با این‌همه، حضورِ یک آدمِ جدید و جالب می‌تواند به خستگی معنا بدهد و معنا، از معدود چیزهایی‌ست که بدن به خاطرِ آن، رنجِ خود را موقتاً پس می‌گیرد. گویا تن هم، مثل روح، اگر دلیلی برای ادامه داشته باشد، از سختیِ خودش کمتر شکایت می‌کند...

سید دلش می‌خواست گلسار را ببیند؛ و گلسار برای من همیشه چیزی بیش از یک محله، و کمتر از یک حقیقت بوده است. جایی که به علتِ بالاشهری‌بودن و پوشالی‌بودنِ نورها و آدم‌ها و قدرتِ خرید، چیزی جز درس برایم نداشته. نه از آن دست درس‌ها که در کتاب می‌آیند، بلکه از آن دست که در انزجار، در فاصله، در تماشای نمایشِ مصرف و سطح، به جانِ آدم می‌نشیند. نورهایش انگار نمی‌خواستند چیزی را روشن کنند، فقط می‌خواستند خودشان دیده شوند. آدم‌هایش گاهی چنان در هیئتِ تجربه‌کردنِ زندگی ظاهر می‌شدند که خودِ زندگی در آن‌ها غایب می‌شد. انگار آنجا همه تجربه را از سر می‌گذرانند، بی‌آنکه چیزی واقعاً بر آن‌ها بگذرد. این تفاوت مهمی‌ست، می‌توان به‌صورتِ نمایشی از رخدادها عبور کرد و در پایان، دست‌نخورده ماند و می‌توان در یک پیاده‌رویِ معمولی، در یک سکوتِ کوتاه، در یک جمله‌ی نصفه، چنان زخمی یا دگرگون شد که دیگر هرگز همان آدمِ پیشین نباشی. گلسار برای من بیشتر نمایشگاهِ این دست‌نخوردگیِ مزین بوده است؛ جایی که اشیا و آدم‌ها با هم همدست می‌شوند تا تجربه را بی‌خطر کنند.

بااین‌حال، در همان‌جا قدم زدیم و حرف زدیم و جالب‌ترین بخشِ کلِ این دوستی برای من همین بود، قدم‌زدن و گفت‌وگوهای ناپیوسته‌ای که در یک کل معنا دارند. از نگاهِ کسی که بیرون ایستاده باشد، این گفت‌وگوها شاید پراکنده، بی‌نظم، حاشیه‌ای و حتی بی‌موضوع جلوه کنند؛ اما حقیقتِ دوستی دقیقاً در همین ناپیوستگیِ معنادار خود را عیان می‌کند. دوستیِ اصیل نه مثل رساله پیش می‌رود، نه مثل خطابه، نه مثل بازجویی؛ بیشتر شبیه شهری‌ست که کوچه‌هایش از پیش برای رسیدن به مقصدی واحد طراحی نشده‌اند، اما وقتی از آن عبور می‌کنی، ناگهان می‌فهمی تمامِ این پراکندگی، اقلیمی یگانه ساخته است. میانِ قدم‌زدن و حرف‌زدن، فکر از انجمادِ خود درمی‌آید. پاها چیزی را برای ذهن ممکن می‌کنند که صندلی‌ها از آن عاجزند. شاید هر اندیشه‌ی خوبی، در اصل، محصولِ نوعی راه‌رفتن باشد، راه‌رفتن در خیابان، در حافظه، در واژه، در صورتِ دیگری. ما از این شاخه به آن شاخه می‌پریدیم، اما شاخه‌ها، از درون، به یک تنه وصل بودند...

سید جک‌های خوبی می‌گوید و من همیشه فکر کرده‌ام جک، این هنرِ خُردِ کم‌اعتبار شمرده‌شده، از پیچیده‌ترین صورت‌های آفرینش است. چون جک فقط محتوا نیست؛ جک نسبتِ ظریفِ زمان‌بندی، لحن، حذف، تعلیق و انفجارِ ناگهانیِ معناست. روایت‌گرِ خوب باید بداند کجا مکث کند، کجا فریب بدهد، کجا زبان را طوری خم کند که شنونده در لحظه‌ای کوتاه، از انتظارِ خود بیرون پرت شود. خنده، اگر خنده‌ی واقعی باشد، همیشه اندکی خشونت در خود دارد یعنی فروپاشیِ موقتیِ منطقِ پیش‌بینی‌پذیر. به همین دلیل است که جک را باید هضم کرد و بعد بالا آورد؛ اما نه همچون بازگشتِ صرفِ ماده، بلکه همچون تبدیلِ تهوع به آفرینش. مخاطب باید بتواند در این تهوع، محلی از خنده پیدا کند. چه تعریفِ دقیق‌تری از هنر می‌توان داد؟ هنر شاید همین باشد، یافتنِ نسبتِ تازه‌ای با آنچه در ابتدا تحمل‌ناپذیر، بی‌ربط یا زائد به نظر می‌رسید. سید در جک‌گفتن، این توان را داشت که از دلِ امرِ روزمره، شکافی بسازد و از آن، هوایی دیگر وارد کند.

گلسار، با همه‌ی خودآگاهیِ طبقاتی‌اش، ما را به رستورانِ شیکِ هیرکانی رساند؛ با آن نورپردازیِ خاص و سقفِ بلندش که در همان لحظه هم مرا به خودش جلب می‌کرد و هم در خودم منقبض. بعضی فضاها دقیقاً با همین دوگانه عمل می‌کنند، دعوت و تحقیر، اغوا و کوچک‌کردن. سقفِ بلند همیشه فقط یک ویژگیِ معماری نیست؛ گاهی بیانیه‌ای خاموش درباره‌ی نسبتِ تو با فضاست. هرچه سقف بالاتر، امکانِ احساسِ کوچکی در تو بیشتر، مگر آنکه بتوانی با حضورت آن را پس بگیری. اما اغلب، چنین فضاهایی برای آن طراحی شده‌اند که آدم‌ها در آن‌ها نه ساکن، که مصرف‌کننده‌ی خویش باشند بنشینند، خود را در آینه‌ی نورها تنظیم کنند و حس کنند وارد سطحی برتر از واقعیت شده‌اند. من در آن فضا، هم کشیده می‌شدم و هم جمع. شیفتگی و انقباض، این دو عارضه‌ی همزادِ مواجهه با تجمل‌اند. گویی روح، هم میل دارد خود را به آنچه درخشان است بسپارد، و هم از اینکه با این سپردن، چیزی از استقلالِ خود را از دست می‌دهد، آگاه است...

اما جالب‌ترین بخشِ آن رستوران نه قهوه بود، نه پاستا، نه سقف، نه نور؛ بلکه آن خانمی بود که تمامِ مدتِ حضورِ ما، در ساختمانِ روبه‌رویی، با تلفن حرف می‌زد. من به علتِ چشمِ نسبتاً ضعیفم، چهره‌اش را نمی‌دیدم؛ و همین ندیدن، متناقضا او را برای من خواناتر می‌کرد. وقتی چهره از دسترس خارج می‌شود، بدن شروع به سخن‌گفتن می‌کند. نسبتِ اندامش، نحوه‌ی ایستادن، کششِ شانه‌ها، زاویه‌ی گردن، تکرارِ حرکتِ دست، همه نشان می‌داد که در استرس است. ما چه بسیار در چهره دروغ می‌گوییم و در قامت لو می‌رویم. صورت، عضوِ تمدن است؛ بدن، عضوِ حقیقت. آن زن، از آن فاصله، برای من به تمثیلی از انسانِ معاصر بدل شد، کسی که در قابِ روشنِ یک ساختمانِ شهری ایستاده، در مدارِ بی‌پایانِ تماس، پیام، توضیح، اضطرار و ما که از این‌سوی خیابان، از پشتِ شیشه، از دلِ مصرفِ خودمان، شاهدِ لرزشِ نامرئیِ اوییم. نمی‌دانستم چه می‌گوید، به که می‌گوید، چه بر او می‌گذرد؛ اما مگر همیشه دانستنِ موضوع برای فهمیدنِ وضعیت لازم است؟ گاهی استرس، مستقل از محتوا، همچون جوهری عام بر بدن می‌نشیند و از دور هم خوانده می‌شود. مثل آنکه جهانِ جدید، پیش از آنکه ما را به سخن وادارد، ما را به اضطراب مجبور کرده باشد.

بعد از قهوه و پاستا، دوباره روانه‌ی خیابان و قدم‌ها شدیم؛ و این بازگشت به خیابان، برای من همیشه نوعی رستگاریِ کوچک است. فضاهای بسته، هرقدر هم زیبا، چیزی از آزادیِ فکر را می‌گیرند؛ خیابان اما اندیشه را به جریان می‌اندازد. درباره‌ی فیلم‌ها حرف زدیم. به نظر می‌رسید سید دیدگاه‌های خوبی نسبت به فیلم‌ها دارد و من در برابرِ این نوع از دیدن، طبق عادتِ خودم، بیشتر شنونده شدم. من اغلب در یک صحنه گیر می‌کنم، یا در یک دیالوگ، یا در یک اتفاق. برای من، فیلم همیشه به‌صورتِ کلیتِ منسجم ظاهر نمی‌شود؛ بیشتر تکه‌هایی‌ست که با سرسختی در ذهنم جا خوش می‌کنند و حاضر نیستند در خدمتِ وحدتِ اثر قرار بگیرند. شاید این ضعفِ نقد باشد؛ شاید هم وفاداری به تجربه‌ی واقعیِ تماشا. مگر ما جهان را هم به‌صورتِ یک کلِ عقلانیِ مرتب تجربه می‌کنیم؟ نه، ما در تکه‌ها زخمی می‌شویم، در یک نگاه، در یک جمله، در نوری که بر دیوار می‌افتد، در درنگی که بی‌دلیل طولانی می‌شود. کلیت، اغلب کارِ حافظه‌ی ثانویه است؛ چیزی که بعداً می‌سازیم تا از پراکندگیِ اثر نترسیم. اما من گاهی به همان پراکندگی وفادار می‌مانم، چون حس می‌کنم حقیقت، پیش از آنکه نظام باشد، ضربه است...

خودم را به اجبارِ نرمال‌شدن به حرف‌زدن می‌اندازم، ولی ترجیحم سکوت است. این را نه از سرِ فضیلت می‌گویم، نه از سرِ خجالت؛ بلکه چون سکوت برای من شکلِ طبیعی‌تری از بودن در جهان است. حرف‌زدن، به‌خصوص در این زمانه، اغلب با فشارِ اجرا همراه است، باید پیوسته خودت را توضیح بدهی، حضورت را اثبات کنی، چیزی بگویی تا در صحنه بمانی. و من بارها حس کرده‌ام که این نرمال‌بودنِ گفتاری، بیش از آنکه نشانه‌ی سلامت باشد، نشانه‌ی سازگاری با بازاری‌ست که در آن حتی شخصیت هم باید مدام عرضه شود. سکوت، در این میان، آخرین پناهِ چیزی از کرامت است. اما آدم برای زیستن با دیگران، ناچار است گاهی از این پناه بیرون بیاید، خود را به سطحِ مکالمه برساند، از درونِ خویش به زبان تبعید شود. من این تبعید را انجام می‌دهم، اما خانه‌ام همان سکوت است. شاید به همین دلیل، شنونده‌بودن برایم طبیعی‌تر از گوینده‌بودن است؛ چون شنیدن، هنوز نسبتی از فروتنی با جهان را حفظ می‌کند، حال‌آنکه گفتن، اگر مراقب نباشی، خیلی زود به اشغالِ فضا بدل می‌شود...

در آخر قرار شد ساعت یازده و نیمِ صبح همدیگر را ببینیم. این وعده‌ی ساده، در ظاهر فقط تنظیمِ یک قرارِ روزِ بعد بود، اما در باطن، چیزی از تعهدِ ظریفِ دوستی را در خود داشت، اینکه این پیاده‌روی، این گفت‌وگوهای ناپیوسته، این آشناییِ تازه، قرار نیست در همان شبِ نخست، در همان مصرفِ عاطفیِ دیدار، تمام شود. فردا، در ساعتِ معینی، دوباره در جهانِ هم حاضر خواهیم شد. و مگر دوستی چیزی جز همین بازگشت‌های زمان‌مند است؟ من رفتم به سمتِ خانه‌ی پدر و مادر، و او رفت به سمتِ هتلش. این جداییِ موقت، به‌شکلی عجیب، نقشه‌ی نیروهای نامساویِ زندگی را هم آشکار می‌کرد، من به سمتِ منشأ، به سمتِ خانه، به سمتِ آن پیوندهای پیشینی که پیش از انتخاب وجود داشته‌اند و او به سمتِ هتل، به سمتِ اقامتِ موقتی، به سمتِ آن بی‌خانمانیِ سازمان‌یافته‌ای که جوهرِ سفر است. خانه و هتل، ریشه و عبور، نسب و امکان؛ این دو مسیر، پس از ساعتی راه‌رفتنِ مشترک، دوباره از هم جدا شدند، بی‌آنکه وحدتی را که میان‌شان پدید آمده بود از بین ببرند...

من آن روز، بیش از آنکه با شهری یا دوستی یا رستورانی مواجه شده باشم، با بافتِ نامرئیِ تجربه روبه‌رو شدم، اینکه چگونه یک آدمِ تازه می‌تواند خستگیِ کهنه را معنا کند؛ چگونه آهستگیِ لحن می‌تواند اخلاقی‌تر از هزاران جمله‌ی پرمغز باشد؛ چگونه بالاشهر، با همه‌ی تظاهرش، ناگهان به صحنه‌ی مکاشفه بدل می‌شود؛ چگونه جک، این هنرِ خفیف پنداشته‌شده، به یکی از دقیق‌ترین ابزارهای شناختِ انسان تبدیل می‌شود؛ چگونه بدنِ یک زنِ نادیده، از پشتِ فاصله، حقیقتی را فاش می‌کند که چهره شاید پنهانش می‌کرد؛ و چگونه سکوتِ خودت، در کنارِ زبانِ دیگری، نه نقص، که فرمِ خاصی از حضور است.

اگر بخواهم به آن روز وفادار بمانم، باید بگویم که ارزشش نه در آن بود که چیزی قطعی درباره‌ی سید فهمیدم، نه در آنکه گلسار را از نو قضاوت کردم، نه در آنکه به نتیجه‌ای درباره‌ی فیلم یا طبقه یا شهر رسیدم؛ ارزشش در این بود که برای ساعاتی، جهان از حالتِ مصرفیِ خود بیرون آمد و دوباره به چیزی خواندنی بدل شد. و شاید تمامِ نجاتِ ممکن برای ما همین باشد، اینکه هنوز بتوانیم بخوانیم؛ چهره را، لحن را، خیابان را، خستگی را، شوخی را، اضطرابِ تن را، و حتی آن ناتوانیِ خودمان را در سخن‌گفتن. زیرا انسانی که دیگر نمی‌خواند، فقط عبور می‌کند؛ و عبور، اگر به خوانش آلوده نشود، چیزی جز شکلِ مؤدبانه‌ی نابینایی نیست. آن روز، با سید، من از چند خیابان و چند مکان عبور نکردم؛ من از لایه‌هایی از خودم گذشتم که در تنهاییِ معمولی‌ام خاموش می‌مانند و همین، برای یک سفر، برای یک آغازِ دوستی، و برای یک روزِ ظاهراً ساده، کم نیست...

روز ۲:

ساعتِ یازده‌ونیم، دوباره سید را در همان حوالیِ پیشین، در همان جایی که انگار قرار بود هر بار آغازِ کوچکی از دلش بیرون بیاید، پیدا کردم؛ و میرزا هم، به شیوه‌ی خاصِ مجسمه‌ها، همچنان آنجا بود، حاضر، بی‌آنکه در رفت‌وآمدِ ما دخالتی کند، شاهدی سنگی بر سیالیتِ دیدارهای انسانی. قرار، در سطحِ تصمیم، انزلی بود؛ اما سفرها بندرت به آن‌جایی می‌روند که نامش را پیشاپیش بر زبان آورده‌ایم. ما به حسن‌رود و منطقه‌ی آزادِ انزلی رفتیم، و همین جابه‌جاییِ کوچک از مقصدِ اعلام‌شده به مقصدِ واقع‌شده، خود یکی از حقیقت‌های سفر است، انسان خیال می‌کند به‌سوی مکانی می‌رود، اما در واقع به‌سوی ترکیبِ خاصی از تصادف، میل، امکان و تعویق رانده می‌شود. مقصد، اغلب فقط نامِ محترمانه‌ای‌ست برای آنچه بعداً اتفاق افتاده است...

قدم زدیم تا رسیدیم به دریا؛ یا دقیق‌تر بگویم، به آن نوارِ مبهم و همواره ناپایدار که در آن، ساحل و دریا به هم می‌رسند بی‌آنکه هرگز یکی شوند. در تقاطعِ آب و خاک ایستادیم؛ جایی که طبیعت، با ساده‌ترین عناصرش، یکی از کهن‌ترین دیالکتیک‌ها را بی‌هیاهو به نمایش می‌گذارد، ایستادگی و فرسایش، مرز و عبور، شکل و بی‌شکلی. آفتاب، پوستِ مرا نه گرم، که سوراخ می‌کرد؛ گویی نور، وقتی بیش از حد مستقیم می‌شود، دیگر روشنی نیست، نوعی هجوم است. بعضی روزها خورشید مثل حقیقت عمل می‌کند، نه نوازشگر، بلکه نفوذکننده، بی‌ملاحظه، وادارنده. تن زیرِ آن از خودش آگاه‌تر می‌شود و این آگاهی همیشه خوشایند نیست. من بیشتر از همیشه در پوستِ خودم زندانی شده بودم، و شاید به همین دلیل، بیشتر از همیشه بیرون را می‌دیدم.

سید اما در همان لحظه مشغولِ جمع‌کردنِ صدف‌ها شد. این تفاوتِ واکنش‌ها برایم همیشه جذاب است، یکی زیرِ فشارِ آفتاب، به عناصرِ رهاشده‌ی ساحل پناه می‌برد؛ دیگری زیرِ همان آفتاب، مردم را تماشا می‌کند. او خم می‌شد و صدف‌ها را جمع می‌کرد، انگار چیزی را از پخش‌شدگیِ جهان نجات می‌دهد و من به آدم‌های حاضر در ساحل نگاه می‌کردم، به شیوه‌ی ایستادن‌شان، راه‌رفتن‌شان، به نسبتِ بدن‌شان با آب، با آفتاب، با همراهان‌شان. ساحل همیشه جایی‌ست که انسان‌ها ناگزیر، اندکی از تمدنِ خود را کنار می‌گذارند و به وضعیت‌های ابتدایی‌تری از حضور برمی‌گردند. تن‌ها در ساحل، کمتر دروغ می‌گویند. آدم‌ها با لباس‌های سبک‌تر، با حرکاتِ بی‌واسطه‌تر، با نوعی بی‌دفاعیِ ناگزیر ظاهر می‌شوند. در شهر، شخصیت بخشِ زیادی از کارِ استتار را انجام می‌دهد؛ در ساحل، بدن سهمِ بیشتری از حقیقت را به دوش می‌کشد...

سید آن روز جوک‌خیزتر شده بود، و این برای من نعمتی پنهان بود. چون مرا از آن عزای ویواس‌گونه‌ی دقت نجات می‌داد؛ از آن وضعیتی که در آن، ذهن، چنان روی جزئیات می‌افتد که دیگر نه می‌تواند زیست کند و نه بگذارد چیزی در سادگیِ خودش رخ دهد. دقت، اگر از حد بگذرد، بدل به عزا می‌شود؛ سوگواریِ بی‌پایان برای همه‌چیز، برای هر حرکت، هر تناقض، هر سایه، هر لحن. آدمِ بیش‌ازحد دقیق، خیلی زود زندانیِ تفسیر می‌شود و دیگر قادر نیست جهان را بی‌واسطه لمس کند. اما خنده، به‌ویژه قهقهه، این زندان را برای لحظه‌ای می‌شکند. من قهقهه می‌زدم، و این قهقهه فقط واکنش به جوک نبود؛ نوعی بازپس‌گیریِ تن از چنگالِ تحلیل هم بود. خنده بدن را دوباره از آنِ خودش می‌کند. در خنده، روح دیگر تنها قاضیِ جهان نیست؛ عضلاتِ شکم، ریه، گلو و ارتعاشِ بی‌اختیارِ صدا هم حقِ رأی پیدا می‌کنند.

بعد رفتیم سمتِ موج‌شکن و جایی نشستیم. موج‌شکن‌ها همیشه برایم مکان‌هایی میان‌حال بوده‌اند، نه کاملاً تسلیمِ دریا و نه به‌تمامی تابعِ خشکی. چیزی در آن‌ها از اراده‌ی انسان هست که خواسته با تلاطم قرارداد ببندد؛ با سنگ و بتن، برای آب حد بگذارد. ما آنجا نشستیم و سید شروع کرد به گفتن از سفرنامه‌ها و کتاب‌هایش. در این نقطه، دوستی از سطحِ همراهیِ صرف عبور می‌کند و به قلمروِ اثر وارد می‌شود. اینکه با کسی قدم بزنی یک چیز است؛ اینکه بدانی او چیزی از خود، چیزی ورای حضورِ زودگذرِ تن، در کلمات ثبت کرده و به جهان سپرده، چیزِ دیگری‌ست. نویسنده‌ی واقعی، هرقدر هم متواضع یا معمولی به نظر برسد، همیشه با هاله‌ای از بقا احاطه شده است. او فقط زندگی نکرده؛ چیزی از زیستن را صید کرده، منجمد کرده، به تعویق انداخته و برای مواجهه‌های بعدی حفظ کرده است.

من در کنارِ این واقعیت، چندپاره‌بودنِ خودم را بیشتر حس می‌کردم. اینکه او اثری از خودش به جا گذاشته بود و من چنان تکه‌تکه بودم که نمی‌توانستم چیزی را ثبت کنم و بدمش بیرون. این ناتوانی، فقط تنبلی یا بی‌نظمی نیست؛ گاهی شکلی از پراکندگیِ وجودی‌ست. بعضی آدم‌ها تجربه را از همان ابتدا در مسیری هدایت می‌کنند که به نوشتن ختم شود؛ بعضی دیگر تجربه را زندگی می‌کنند، له می‌شوند، جذب می‌کنند، از آن عبور می‌کنند، اما در لحظه‌ی ثبت، دست‌شان می‌لرزد. انگار درون‌شان نویسنده‌ای هست که دائم با خرابه‌برداریِ روح مشغول است و هیچ‌وقت فرصتِ ساخت‌وساز پیدا نمی‌کند. من در برابرِ سید، نه از سرِ حسادت، که از سرِ نوعی خودآگاهیِ تلخ، این تفاوت را می‌دیدم، او توانسته بود از مسیرهایش سند بگیرد، من هنوز در راهروهای خودم گم بودم...

در راهِ برگشت، سید مایو و حوله‌اش را روی صندلی جا گذاشت و با هوارزدنِ آدم‌ها به خودش آمد و آن‌ها را پس گرفت. این صحنه، با تمامِ کوچکی‌اش، برای من دوست‌داشتنی بود؛ چون یادآوری می‌کرد که حتی آدمی که می‌نویسد، که سفر را به متن بدل می‌کند، که صدا و اثر دارد، همچنان از جنسِ همین حواس‌پرتی‌های انسانی‌ست. ما غالباً در ذهنِ خودمان، میانِ اثر و آسانی شکافی مصنوعی می‌گذاریم؛ انگار کسی که خوب می‌نویسد، باید در زندگی هم همواره تمام‌عیار و حواس‌جمع باشد. حال‌آنکه درست برعکس، شاید همان ذهنی که در ثبتِ امرِ مهم توانمند است، در حفظِ چیزهای روزمره آسیب‌پذیرتر باشد. مایو و حوله‌ای جامانده روی صندلی، با فریادِ دیگران نجات پیدا کرد؛ و من به این فکر می‌کردم که زندگی، چقدر به همین مراقبت‌های گذرای غریبه‌ها بند است. آدم‌ها گاهی فقط با یک هوار، چیزی را از نابودیِ کوچک نجات می‌دهند...

بعد رفتیم آکواریوم، اما به علتِ نداشتنِ صرفه‌ی اقتصادی، تنها سید رفت داخل و من بیرون ماندم؛ لای مال‌های بزرگ و ساحل قدم زدم. این جداییِ کوتاه، نوعی شکافِ طبقاتیِ نرم هم در خود داشت؛ نه به معنای کلاسیکش، بلکه به معنای روزمره‌ی آن، اینکه هر تجربه‌ای، حتی تجربه‌ی تماشا، حتی مواجهه با ماهی‌ها و شیشه و آبِ کنترل‌شده، قیمتی دارد و هر قیمت، تصمیمی را حذف می‌کند. من بیرون ماندم، میانِ مال‌های بزرگ، این کلیساهای جدیدِ سرمایه و ساحل، این بقایای کهنِ بی‌تکلفِ طبیعت. راه‌رفتن در فاصله‌ی میانِ این دو، برایم شبیه عبور از دو نظمِ متعارض بود، یکی می‌خواهد میل را به ویترین و فودکورت و خرید ترجمه کند، دیگری می‌خواهد تو را با باد و نمک و افق، به سادگیِ پیشاسرمایه‌دارانه‌ای فرابخواند که البته آن هم دیگر بی‌واسطه نیست. من میانِ این دو قدم می‌زدم و هر دو به‌نوعی غریب بودند.

نیم ساعت بعد، سید دوباره پیدا شد و رفتیم به رستورانی با ویوی دریا. دریا، وقتی از پشتِ میز و قابِ رستوران دیده می‌شود، دیگر همان دریا نیست؛ رام‌تر، تزیینی‌تر، اجتماعی‌تر می‌شود. اما همچنان چیزی در افق هست که حتی از پشتِ شیشه هم مقاومت می‌کند. او واویشکای مرغ خورد و من پیتزای پپرونی، و من مدام پشتِ هم سیگار می‌کشیدم. سیگار در چنین لحظاتی فقط عادت نیست؛ نوعی تنظیمِ نسبتِ فرد با زمان است. وقتی گفت‌وگو جریان دارد و غذا می‌آید و منظره در کار است، سیگار شکاف‌های ریزی در پیوستگیِ این تجربه ایجاد می‌کند؛ وقفه‌های کوتاهی که در آن‌ها آدم می‌تواند خود را از درون نگاه کند، یا دست‌کم چنین توهمی داشته باشد. بااین‌حال، در همان حال که سیگار می‌کشیدم، امیدوار بودم کلافه‌اش نکرده باشم. این امیدواریِ کوچک، نشانه‌ی همان اخلاقِ ظریفِ همراهی‌ست، اینکه آدم حتی در عادتی که به خودش تعلق دارد، ناگهان دیگری را هم در نظر می‌گیرد. دوستی شاید از همین ملاحظاتِ ناگفته ساخته می‌شود، از همین شرمِ ملایمی که نمی‌خواهد حضورِ خودش را به باری برای دیگری بدل کند.

قرار بر بازگشت به رشت شد. اسنپ گرفتیم و راننده، یک خانم بود. این‌بار اما خودرو فقط وسیله‌ی انتقال نبود؛ با یک پرسشِ سید درباره‌ی سگش، فضا از حالتِ خنثای خدماتی بیرون آمد و به قلمروِ روایت وارد شد. زن شروع کرد به گفتن از سگش، مکس، که هفت ساله بود و از بچگی بزرگش کرده بود، از مشقت‌هایش گفت. این لحظات برای من همیشه از پرمعناترین لحظاتِ شهرند، وقتی سازوکارِ خشکِ مبادله، ناگهان به راهرویی برای عبورِ زندگیِ شخصی بدل می‌شود. راننده دیگر فقط راننده نیست؛ صاحبِ خاطره، رنج، دلبستگی و تداوم می‌شود. مکس، با آن نامِ ساده و عمرِ هفت‌ساله‌اش، واردِ ماشین شد بی‌آنکه حضورِ فیزیکی داشته باشد و من به این فکر می‌کردم که چطور انسان‌ها با گفتنِ نامِ موجودی که دوستش دارند، ناگهان تمامِ بافتِ عاطفیِ خانه‌شان را با خود به خیابان می‌آورند. عشق به حیوان، در این دورانِ خشنِ انسانی، گاهی آخرین فرمِ وفاداریِ بی‌واسطه است؛ جایی که مراقبت هنوز سودی نمی‌خواهد و محبت هنوز در معرضِ نمایشِ اخلاقی قرار نگرفته است...

رسیدیم به پارکِ شهر و حرف‌هایمان در پارک ادامه پیدا کرد. پارکِ شهر برای من همیشه چیزی بیش از یک فضای عمومی بوده؛ نوعی مکانِ مراقبه‌ی بیرونی. من مدام به آنجا می‌روم، دوست دارم آدم‌هایش را ببینم، ورزش‌کردن‌شان، آمدوشدِ عشاق، پیرزن‌ها و پیرمردها، تنهایی‌های پراکنده و آن امکانِ لطیفی که در آن، می‌شود نشست و نوشت یا کتاب خواند بی‌آنکه کاملاً از جهان بریده باشی. بعضی مکان‌ها، به‌جای آنکه از آدم بخواهند چیزی باشد، به او اجازه می‌دهند که فقط حاضر باشد. پارکِ شهر برای من همیشه چنین حقی را محفوظ داشته است. نه به خشونتِ خیابان است، نه به انحصارِ خانه؛ نه کاملاً عمومی‌ست، نه کاملاً خصوصی. آستانه‌ای‌ست که در آن، فکر می‌تواند در هوای آزاد، بدون آنکه بلافاصله به کارکردی تقلیل یابد، اندکی بماند.

در پیِ نمازخانه‌ای برای سید بودیم و این جست‌وجو، ما را به کوچه‌پس‌کوچه‌ها برد تا مسجدِ چل‌تن در را به رویش باز کرد. این در را باز کردن، حتی اگر صرفاً امری عادی و روزمره باشد، در تجربه‌ی آن لحظه کیفیتی نمادین داشت. شهر همیشه به یک شکل به آدم‌ها جواب نمی‌دهد؛ گاهی برای یکی، مسیرِ کافه و کتاب‌فروشی و پارک را باز می‌کند و برای دیگری، درِ مسجد را. سید رفت برای نماز، و من بیرون نشستم و خیره شدم به بازیِ دومینوی پیرمردهایی که بیرونِ مسجد بودند. چه تصویرِ کاملی از زمان، درون، نسبتِ انسان با ابدیت؛ بیرون، نسبتِ انسان با توالی. دومینوها می‌افتادند، دست‌ها جابه‌جا می‌شدند، چهره‌ها در سکوت یا نیمه‌سکوتِ بازی پیر می‌شدند و من حس می‌کردم زندگی، همین‌قدر بی‌ادعا، میانِ عبادت و عادت، میانِ ذکر و بازی، تقسیم شده است. پیرمردها در بازی‌شان چیزی از وقارِ فرسودگی داشتند؛ نه شتابی برای اثبات، نه ولعی برای فتح. فقط ادامه‌دادن، با دست‌هایی که هنوز می‌توانند مهره‌ها را بچینند. من نگاه می‌کردم و فکر می‌کردم شاید پیری، اگر شرافتی داشته باشد، در همین است، اینکه آدم بتواند با حداقلِ حرکت، هنوز نظمی برای ساعت‌ها بسازد.

سید که آمد، راه افتادیم سمتِ شهرداری. انگار همه‌ی راه‌ها به شهرداری ختم می‌شود و این فقط یک شوخیِ مکانی نیست، بلکه چیزی از منطقِ شهر را هم آشکار می‌کند. هر شهر، نقطه‌ای دارد که فقط مرکزِ جغرافیایی یا اداری نیست؛ محلِ بازگشتِ معناست. جایی که مسیرها، اگر نه در نقشه، در حسِ جمعیِ ساکنان، به آن ختم می‌شوند. شهرداری برای رشت چنین جایی‌ست، محلِ عبور، توقف، قرار، و تلاقیِ خاطره‌های بسیار. آنجا کاکا و چای خوردیم و باز حرف زدیم. این ترکیبِ ساده، این بازگشتِ مکرر به خوردن و گفتن، بیش از هر امرِ باشکوهی به دوستی شبیه است. دوستی از جنسِ ضیافت‌های اسطوره‌ای نیست؛ بیشتر با همین چای‌ها، خوراکی‌های میان‌راهی و پیوستگیِ حرف‌هایی که قرار نیست به نتیجه‌ی نهایی برسند، خودش را نگه می‌دارد.

بعد رفتیم سمتِ سبزه‌میدان و آنجا نشستیم. سید تکه‌هایی از سفرنامه‌هایش را برایم خواند. متن، وقتی از دهانِ نویسنده‌اش بیرون می‌آید، دوباره متولد می‌شود. آن لهجه و صدا، به نوشته‌ها حسی می‌داد که روی کاغذ، یا حتی در خوانشِ خاموش، تمام‌وکمال منتقل نمی‌شد. من با شنیدن‌شان ارتباطِ بهتری پیدا می‌کردم، به‌ویژه با کاراکترِ شیخ‌موسیو که خیلی خلاقانه در ذهنِ سید متولد شده بود. بعضی شخصیت‌ها فقط ساخته نمی‌شوند؛ واقعاً زاده می‌شوند. انگار نویسنده به‌جای آنکه آن‌ها را اختراع کند، مجرایی برای تولدشان می‌شود. شیخ‌موسیو برای من از این سنخ بود، شخصیتی که در عینِ شوخی یا خلاقیت، رگه‌ای از ضرورت در خود داشت، چنان‌که حس می‌کردی نمی‌توانسته به دنیا نیاید. شنیدنِ این تکه‌ها با صدای خودِ سید، متن را از شیءِ ادبیِ صرف به واقعه‌ای زنده تبدیل می‌کرد. زبان، دوباره نفس می‌کشید...

در آخر گفت دعا می‌کند برایم. اعتقادش به دعا برایم جالب بود؛ نه از آن‌رو که من با این زبان بیگانه‌ام، بلکه چون در زمانه‌ای که همه‌چیز باید یا کارکردِ عملیِ فوری داشته باشد یا به نمایشِ بدبینی و هوشمندی آلوده شود، هنوز کسی هست که به دعا به‌مثابه‌ی نوعی کنشِ واقعی باور دارد. دعا، اگر از ابتذالِ کلیشه‌ای‌اش نجات پیدا کند، شکلِ عجیبی از رابطه با دیگری‌ست، سپردنِ نامِ او به جایی فراتر از توانِ مستقیمِ خودت. من هم گفتم به یک‌سری چیزها نیاز دارم، و او که به خدا نزدیک‌تر است، برایم بخواهد. این جمله، از هر اعترافِ فلسفی‌ای صادقانه‌تر بود. انسان گاهی نه به برهان نیاز دارد، نه به تحلیل، نه حتی به همراهیِ کامل؛ فقط می‌خواهد کسی که هنوز رشته‌ای با امرِ متعالی دارد، نامش را در آن تاریکیِ روشن صدا بزند. او هم قبول کرد. بعضی قول‌ها، هرچند هیچ سندی ندارند، در حافظه وزنی بیش از قراردادها پیدا می‌کنند...

پلِ حرف‌مان همان‌جا ماند؛ نه به‌معنای گسست، بلکه به‌معنای تعلیقی زنده. همه‌ی گفت‌وگوهای خوب باید جایی ناتمام بمانند، وگرنه می‌میرند. او برگشت سمتِ هتلش و من برگشتم سمتِ خانه، درحالی‌که می‌دانستم تا چند ساعتِ دیگر باید برمی‌گشتم تهران. باز همان دو مسیر، اقامتِ موقت و بازگشتِ نسبی، سفر و خانه، غریبه و فرزند. اما این‌بار چیزی از روز در من ته‌نشین شده بود که مسیرِ بازگشت را فقط یک جابه‌جاییِ مکانی نمی‌کرد. توانستم یک ساعتی اثرِ سید و خاطره‌ها را مرور کنم. این مرور، صرفاً یادآوریِ رخدادها نبود؛ نوعی بازخوانیِ خودِ من در آینه‌ی آن دو روز بود. سفر، اگر ارزشی داشته باشد، فقط در آن نیست که چه دیدی، بلکه در آن است که پس از دیدن، چه‌چیزی در تو جابه‌جا شد...

سفرِ جالبی بود، سید. نه فقط چون مکان‌ها عوض شدند، نه فقط چون دریا و شهر و پارک و مسجد و رستوران از برابرمان گذشتند، بلکه چون در این عبور، چیزی از انسان‌بودن، در شکل‌های بسیار متواضع و بسیار دقیقش، خودش را نشان داد. ممنون... باشد به تکرار...

۶۱
۷۱
گنجشک
گنجشک
بازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید