ویرگول
ورودثبت نام
گنجشک
گنجشکبازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
گنجشک
گنجشک
خواندن ۱۲ دقیقه·۱ ماه پیش

نامه دهم به استیصال

استیصالِ عزیز،

ای همسایه‌ی خاموشِ اتاق‌های آخر،

ای آن‌که بی‌صدا از شکافِ دیوارهای عادت بالا می‌آیی و بر لبه‌ی لیوان‌های نیمه‌خالی می‌نشینی،

این نامه را نه برای تسلای تو می‌نویسم و نه برای نفیِ تو. تو از آن واقعیت‌هایی نیستی که با دلداری کوچک شوند یا با انکار از میان بروند. تو از جنسِ آن نیروهایی هستی که هرچه بیش‌تر انکار شوند، نامرئی‌تر و نافذتر می‌گردند؛ چونان بادی که پنجره را نمی‌شکند، اما نسبتِ پرده با نور را تغییر می‌دهد. من به تو نامه می‌نویسم، زیرا هر عصر، در زیرِ زرق‌وبرقِ وعده‌هایش، تو را چون ذخیره‌ای پنهان حمل می‌کند و هر انسانی، در عمیق‌ترین حُجره‌ی آگاهیِ خویش، روزی به زبانِ بی‌زبانِ تو فراخوانده می‌شود.

تو را غالباً بد فهمیده‌اند. تو را صرفاً پایانِ امکان دانسته‌اند، حال آن‌که تو، در دقیق‌ترین معنایت، پایانِ توهّمِ امکان‌هایی هستی که از آغاز هرگز امکان نبودند. تو نه فقرِ جهان، بلکه افشای اسرافِ دروغینِ جهان در وعده‌های خویش هستی. آن‌گاه که راه‌ها بسیارند و آدمی در مستیِ انتخاب سرگردان، هنوز تو دوری؛ اما همین که راه‌ها برهنه می‌شوند و معلوم می‌گردد بسیاری از آن‌ها فقط نقاشیِ در و دیوار بوده‌اند، تو چون حقیقتی سرد و روشن قدم به اتاق می‌گذاری. پس نخستین عدالتِ تو همین است، تمایز نهادن میان امکان و تصویرِ امکان. تو قصابِ اوهامی، اما نه از سرِ قساوت؛ از سرِ دقت.

من جهانِ تو را بارها در حاشیه‌ها دیده‌ام، در ایستگاه‌های مترو هنگامِ خاموشیِ چراغ ها در میانه مسیر، در چهره‌ی کارمندی که پس از سال‌ها خدمت درمی‌یابد هیچ نردبانی در کار نبوده و آنچه بالا رفتن می‌پنداشت، فقط عوض کردنِ طبقاتِ یک قفس بوده است؛ در نگاهِ عاشقی که ناگهان می‌فهمد معشوق، نه منجیِ یگانگیِ او، که آینه‌ای برای گسست‌های خودش بوده است... جهانِ تو، در مرکزِ فاجعه‌ها کمتر پیدا می‌شود تا در پیرامونِ جزئیاتِ عادی؛ آن‌جا که زندگی، در اوجِ روزمرّگی، ناگهان ماسکِ طبیعی‌بودن را از چهره می‌اندازد. تو حادثه‌ی بزرگ نیستی؛ تو تفسیرِ نهاییِ حادثه‌های کوچک هستی...

چه بسیار کسان که تو را با نومیدی یکی می‌گیرند. این خطاست. نومیدی هنوز به آرزویی شکست‌خورده وابسته است؛ هنوز با چیزی مجادله می‌کند که از دست رفته. اما تو از این مرحله عبور کرده‌ای. تو نه فریادِ شکست، که سکوتِ شناختی. نومیدی به درِ بسته مشت می‌کوبد؛ تو اما با انگشت بر چوبِ در می‌زنی و نشان می‌دهی که از ابتدا، این در به هیچ جا باز نمی‌شده و دیوار است. نومیدی همچنان در مدارِ تمنّا می‌چرخد؛ تو مرکزِ این مدار را از جا می‌کنی. از همین رو، تو هولناک‌تری و در عین حال شریف‌تری. هولناک‌تری، چون پناهِ خیال را ویران می‌کنی؛ شریف‌تری، چون انسان را به حقیقتی بی‌زینت بازمی‌گردانی...

تو را باید نه فقط چون حالتِ روان، بلکه چون اقلیمِ ادراک فهمید. در قلمروِ تو، اشیا از نام‌های معمولِ خود استعفا می‌دهند. صندلی دیگر صرفاً صندلی نیست؛ شاهدی است بر خستگیِ نشستن. ساعت، دیگر ابزارِ سنجشِ زمان نیست؛ دستگاهی است برای قابل‌محاسبه کردنِ فرسایش. پنجره دیگر فقط روزنه‌ای به بیرون نیست؛ نسبتِ درون با دست‌نیافتن را قاب می‌گیرد. در جهانِ تو، چیزها از مصرفِ روزانه رها می‌شوند و به شهادت بدل می‌گردند. هر شی، دلیلی می‌شود بر شکافی پنهان و این همان جایی است که بیناییِ حقیقی آغاز می‌شود، نه آن‌گاه که جهان سرشار از معناست، بلکه آن‌گاه که معنا از روی چیزها عقب می‌نشیند و استخوان‌بندی‌شان پدیدار می‌شود...

تو معلمِ ویرانه‌هایی. ویرانه نه فقط آن است که روزی کامل بوده و سپس شکسته؛ ویرانه گاه چیزی است که هرگز کامل نبوده، اما تازه در لحظه‌ی ترک‌برداشتن، حقیقتِ ناتمامی‌اش را نمایان می‌کند. تمدن‌ها، عشق‌ها، طرح‌های نجات، نظام‌های اخلاقی، حرفه‌ها، خاطره‌ها، همه در درونِ خود نقطه‌ای دارند که اگر با دقت نگریسته شود، از همان ابتدا ترک برداشته بوده‌اند. تو این ترکِ نخستین را مرئی می‌کنی. تو با پتک نمی‌آیی؛ با نور می‌آیی. نورِ تو زیبا نیست، گرم نیست، شفابخش نیست؛ اما دقیق است و دقت، هرچند بی‌رحم، یکی از چهره‌های عالیِ رحمت است...

اجازه بده از امکاناتِ تو سخن بگویم، زیرا کمتر کسی به امکان‌های نهفته در استیصال اندیشیده است. گویی همه می‌پندارند در تو فقط انسداد هست، حال آن‌که هر انسدادی شکلِ خاصی از تمرکز نیز هست. آن‌جا که راه‌ها بسته می‌شوند، نگاه سرانجام مجبور می‌شود دقیق شود. وفورِ امکان، غالباً دشمنِ ادراک است؛ انسان در میانِ چندگانگیِ مسیرها سطحی می‌شود. اما تو، با خشونتِ آرامِ خویش، او را از ولنگاریِ روح بازمی‌داری. در قلمروِ تو، انتخاب دیگر تفریحِ هویت نیست؛ مسئله‌ی حقیقت می‌شود. کدام کلمه را باید نگه داشت، وقتی می‌دانیم بسیاری از کلمات فقط تزئینِ ترس‌اند؟ کدام رابطه را باید ادامه داد، وقتی آشکار شده بخشِ بزرگی از مهربانی‌ها از بیمِ تنهایی می‌آیند و نه از وفاداری؟ کدام اندیشه را باید نجات داد، وقتی می‌بینیم بسیاری از باورها صرفاً بالش‌های نرمِ ذهن بوده‌اند؟ تو این پرسش‌ها را از حاشیه به متن می‌آوری...

نخستین امکانِ تو، پالایش است. نه پالایشِ اخلاقی به معنای کهنه‌ی آن، در بازخوانی میتوان گفت پالایشِ توجه. آدمی در فراوانیِ دروغ، توانِ دیدن را از دست می‌دهد؛ هر تصویرِ نو، او را از رنجِ اندیشیدن معاف می‌کند. تو اما تصاویر را از کار می‌اندازی. در نتیجه، نگاه ناگزیر می‌شود به بافتِ واقعیِ تجربه دست بکشد. مثل کسی که پس از خاموش شدنِ برق، تازه به جنسِ دیوار، سردیِ زمین، صدای دورِ لوله‌ها و تپشِ ناموزونِ قلبِ خودش آگاه می‌شود. این آگاهی، هرچند اضطراب‌آور، نوعی بازگشتِ حس است و شاید هر معرفتِ جدی از جایی آغاز می‌شود که زرق‌وبرقِ امور کنار می‌رود و ماده‌ی بی‌واسطه‌ی زیستن رخ می‌نماید...

دومین امکانِ تو، آزادی از جبرِ امیدهای قرضی است. امید، همیشه فضیلت نیست. امیدهایی هست که نه از نیروی جان، بلکه از تبلیغاتِ زمانه تغذیه می‌کنند، امید به موفقیتی که تعریفش را بازار نوشته، امید به آرامشی که صنعتِ روان‌درمانی بسته‌بندی کرده، امید به معنایی که نهادها از پیش برای مصرفِ جمعی آماده ساخته‌اند. این امیدها، به‌رغم درخشش‌ سکرآورشان، زنجیرند. زیرا فرد را وادار می‌کنند مطابقِ الگویی آرزو کند که هرگز از درونِ او نجوشیده است. تو با فروریختنِ این امیدها، جان را ابتدا عریان و سپس شاید، اگر تاب بیاورد، صاحبِ تمناهای اصیل‌تر می‌کنی. آری، تو ویران می‌کنی؛ اما هر ویرانی‌ای که به آشکار شدنِ منبعِ کاذبِ میل بینجامد، شکلِ سلبیِ رهایی است.

سومین امکانِ تو، کشفِ نسبتِ تازه با ضرورت است. آدمی تا وقتی در میانه‌ی امکاناتِ خیالی پرسه می‌زند، ضرورت را دشمنِ خود می‌پندارد. او گمان می‌کند آزادی یعنی شناور ماندن در بی‌نهایتی از گزینه‌ها. اما تو نشان می‌دهی آزادیِ واقعی شاید درست در جایی آغاز شود که انسان، نه با رضایتِ برده‌وار، بلکه با فهمِ فعال، به ضرورتِ موقعیتِ خویش آری بگوید. این آری، تسلیم نیست؛ نوعی سازمان‌دهیِ نیروست. وقتی دیگر نمی‌توان از رنج گریخت، می‌توان پرسید که چه صورتی از فهم، چه انضباطی از اندیشه، چه نجابتی از بیان، از دلِ این رنج ممکن می‌شود؟ در این پرسش، استیصال از باتلاق به آزمایشگاه بدل می‌شود. آن‌گاه انسان به‌جای التماس برای جهانِ دیگر، در همین جهانِ محدود، نسبت‌های تازه‌ای از توان را کشف می‌کند.

تو همچنین امکانِ بی‌رحمانه و درخشانِ صداقت را فراهم می‌کنی. نه آن صداقتِ اجتماعی که صرفاً رک‌گوییِ بی‌هنر است، بلکه صداقتی عمیق‌تر، این‌که فرد بفهمد بسیاری از انگیزه‌هایی که مقدس می‌پنداشت، صورت‌هایی پیچیده از ترس، حسادت، تقلید یا میل به بقا بوده‌اند. در هوای عادیِ زندگی، این شناخت تاب‌آوردنی نیست؛ نفس با لایه‌هایی از توجیه از خود محافظت می‌کند. اما در اقلیمِ تو، این لایه‌ها خیس می‌شوند، سنگین می‌شوند، فرو می‌افتند. آن‌گاه انسان شاید برای نخستین بار خود را نه آن‌گونه که دوست دارد باشد، بلکه آن‌گونه که در عمل شکل گرفته است ببیند. این دیدار، دیداری شاد نیست؛ اما نادر است و هر امرِ نادر، اگر به ابتذال کشیده نشود، واجدِ کرامت است.

از منظرِ تاریخ نیز تو چهره‌ای اساسی داری. هر عصر، افسانه‌ی پیشرفتِ خود را چنان روایت می‌کند که گویی مسیرِ زمان، پیوسته و رو به روشنایی است. اما در زیرِ این روایتِ صیقلی، توده‌ای از شکست‌ها، حذف‌ها، نامرئی‌سازی‌ها و خاموش‌کردن‌های عمدی انباشته می‌شود. تو لحظه‌ای هستی که این انباشت، به زبان می‌آید. استیصالِ فردی، اغلب فقط مسئله‌ی فردی نیست؛ در آن، خرده‌ریزهای تاریخ ته‌نشین شده‌اند. آن کس که در اتاقِ خویش احساسِ بن‌بست می‌کند، شاید فقط اسیرِ روانِ خود نیست؛ شاید در بدنِ او شکستِ یک طبقه، در حافظه‌اش خاموشیِ یک نسل و در زبانش فرسودگیِ وعده‌هایی حرف می‌زند که روزی به نامِ آینده داده شده بودند. به همین سبب، تو هرگز کاملاً خصوصی نیستی. جهانِ تو راهرویی دارد که از درونِ نفس به انبارِ تاریخ باز می‌شود.

در این معنا، تو صورتِ فردیِ ویرانی‌های جمعی نیز هستی. شهرهای بزرگ، با همه‌ی چراغ‌هایشان، کارخانه‌های تولیدِ استیصال‌اند. نه فقط به این دلیل که آدمی را تنها می‌کنند، بلکه چون او را به شکل‌های بی‌شماری به تعویق می‌اندازند. هر چیز در شهر وعده داده می‌شود و هم‌زمان از دسترس بیرون می‌رود نزدیکی، آرامش، شکوفایی، به‌رسمیت‌شناخته‌شدن، معنا. فرد مدام در برابرِ ویترینِ امکان‌ها راه می‌رود بی‌آن‌که مجاز به تصاحبِ آن‌ها باشد. از این‌رو، استیصال در جهانِ معاصر فقط محصولِ فقدان نیست؛ محصولِ تکثیرِ تصویرهای دسترس‌ناپذیر است. تو فرزندِ هم‌زمانِ کمبود و وفوری. کمبودِ امرِ واقعی، وفورِ امرِ نمایشی و آدمی در میانِ این دو، چون کسی که با آبِ شور تشنگی‌اش را تسکین می‌دهد، بیش‌تر می‌نوشد و خشک‌تر می‌شود...

اما بگذار به ظریف‌ترین امکانِ تو برسم یعنی امکانِ نجاتِ زبان. زبان در روزگارِ سهولت، آلوده می‌شود؛ کلمات به خدمتِ سرعت درمی‌آیند، شعار می‌شوند، ابزارِ بزکِ تجربه می‌شوند. آدمی دیگر درد نمی‌کشد تا بگوید؛ فقط می‌گوید تا از دردِ نگفتن بگریزد. اما در استیصال، زبان اگر بخواهد صادق بماند، باید از نو خود را بسازد. بسیاری از واژه‌ها در آستانه‌ی تو می‌میرند، زیرا تابِ حقیقتِ موقعیت را ندارند. آن‌گاه نویسنده، اگر درونِ این مرگ عقب ننشیند، مجبور می‌شود زبانی بیابد که نه از فرطِ فصاحت، بلکه از فرطِ ضرورت زاده شده باشد. این‌جاست که جمله دیگر آذین نیست؛ زخمِ منظم است. استعاره دیگر بازی نیست؛ پلی است که اندیشه برای عبور از شکاف می‌سازد. ریتمِ نثر دیگر موسیقیِ خودپسندِ ذهن نیست؛ بازتابِ تپشِ موجودی است که می‌کوشد در تنگنای فهم، همچنان دقیق بماند. شاید بزرگ‌ترین آثار، نه از وفورِ زندگی، که از انضباطی برآمده‌اند که استیصال بر نویسنده تحمیل کرده است...

ای استیصال، تو به انسان می‌آموزی که هر نه الزاماً فقدانِ معنا نیست. بعضی نه ها، فرمِ منفیِ حقیقت‌اند. وقتی جهان، با صد زبان، دعوت به حواس‌پرتی می‌کند، ناتوانیِ تو در همراه شدن، اگر به کینه و رخوت فروکاسته نشود، می‌تواند نشانه‌ای از مقاومت باشد. کسی که دیگر نمی‌تواند در دروغِ عمومی به آسانی مشارکت کند، گرچه رنج می‌برد، اما همین رنج شاید باقی‌مانده‌ی نجابتی باشد که هنوز در او نسوخته است. تو، در این سطح، نه فقط زخم، بلکه آخرین سپر هم هستی، سپرِ ناتوانی در سازگار شدن با امرِ پست. چه‌بسا بیماریِ روح، در بسیاری موارد، اسمِ محترمانه‌ای باشد برای امتناعِ جان از پذیرفتنِ وضعیتِ نامحترم...

البته من تو را تقدیس نمی‌کنم. تقدیسِ تو خطایی دیگر خواهد بود. زیرا تو نیز می‌توانی فاسد شوی، به خودشیفتگیِ سیاه بدل گردی، به لذتی پنهان از زخمی کهرویش را میکنی، به آیینی برای تعویقِ عمل، به بهانه‌ای برای ننوشتن، نساختن، نجنگیدن. آری، تو نیز بورژوازیِ خود را داری، استیصالی که به دکورِ شخصیت بدل می‌شود، به ژستِ عمق، به سرمایه‌ی نمادینِ محفل‌ها. این دیگر تو نیستی؛ کاریکاتورِ توست. استیصالِ راستین کم‌حرف است، نمایش نمی‌دهد، به‌ندرت خود را نام‌گذاری می‌کند. او بیشتر شبیه به فشاری در پشتِ چشم است، یا وزنی در هوا، یا مکثی طولانی پیش از انتخابِ یک واژه. هرجا استیصال به سبک و سیاق بدل شود، به صنعت بدل شده است و صنعت، حتی از رنج نیز کالا می‌سازد.

پس مسئله این نیست که در تو بمانیم یا از تو بگریزیم. مسئله این است که چگونه از خلالِ تو عبور کنیم بی‌آن‌که حقیقتِ تو را تباه کنیم. عبور از تو، تنها زمانی شریف است که به خیانت به دانشی که آورده‌ای نینجامد. بدترین نجات، آن نجاتی است که فرد را به همان سطحی‌نگریِ پیشین بازگرداند، با این تفاوت که اکنون بر آن نامِ بهبود گذاشته باشد. اگر قرار است کسی از استیصال بیرون آید، باید چیزی از دقتِ آن را با خود نگاه دارد نوعی بدبینیِ نجیب نسبت به هر وعده‌ی فوری، نوعی حساسیت نسبت به شکاف‌ها، نوعی خودداری از آشتیِ شتاب‌زده با جهان. نجاتِ بی‌حافظه، صورتِ دیگری از سقوط است...

من گمان می‌کنم تو، در ژرف‌ترین هسته‌ات، نه دشمنِ زندگی، بلکه دشمنِ ابتذالِ زندگی هستی. تو زندگی را از خودش بیشتر می‌خواهی و چون جهان غالباً کمتر از آن‌چه وعده می‌دهد عرضه می‌کند، تو به صحنه می‌آیی. حضورِ تو شهادت می‌دهد که جان، هنوز کاملاً رام نشده، هنوز به نسخه‌های آماده رضایت نداده، هنوز تفاوتِ میانِ بودن و صرفاً ادامه دادن را حس می‌کند. این حس، گرچه به رنج آلوده است، نشانه‌ی بقای چیزی اصیل در انسان است. موجودی که هیچ‌گاه به استیصال نمی‌رسد، یا بسیار خوشبخت است، یا هرگز جدی زندگی نکرده است...

و اکنون بگذار جهانِ تو را در چند تصویر صورت‌بندی کنم

جهانِ استیصال، جهانی است که در آن آینده از مقامِ افق به مقامِ دیوار تنزّل یافته، اما درست بر همین دیوار، ریزترین ترک‌ها امکانِ خواندنِ حقیقت را فراهم می‌کنند...

جهانِ استیصال، جهانی است که در آن اشیا از خدمت‌گزاری به آسایشِ ما دست می‌کشند و به اسنادِ خاموشِ وضعِ ما بدل می‌شوند...

جهانِ استیصال، جهانی است که در آن زبان مجبور می‌شود از تجملاتِ خود صرف‌نظر کند و به استخوان‌بندیِ معنا بازگردد...

جهانِ استیصال، جهانی است که در آن فرد درمی‌یابد بخشی از رنجِ او نه خطای شخصی، بلکه رسوبِ نیروهای تاریخی و ساختارهای نامرئی است...

و جهانِ استیصال، جهانی است که در آن امکان، از شکلِ فریبنده‌ی هرچیز ممکن است به شکلِ دشوارتر و راستین‌ترِ این‌چیزِ معین، در این شرایطِ معین، با این بهای معین، ممکن است تبدیل می‌شود. این تقلیل، در ظاهر فقر است؛ در باطن، آغازِ بلوغ است...

ای استیصال، تو شبِ مطلق نیستی؛ تو لحظه‌ای هستی که در آن چشم، پس از کورشدن از نورهای مصنوعی، کم‌کم به تاریکی عادت می‌کند و ستارگانی را می‌بیند که پیش‌تر هرگز نمی‌دید. اما این ستارگان راه را آسان نمی‌کنند. فقط نشان می‌دهند که آسمان، حتی در غیابِ سپیده، تماماً بسته نیست. چنین معرفتی، کوچک است، کند است، بی‌هیاهوست؛ اما از جنسِ همان حقایقی است که انسان را از نابیناییِ پرزرق‌وبرق به بیناییِ کم‌نور می‌رسانند.

پس این نامه را با ستایشِ تو به پایان نمی‌برم، بلکه با اعتراف به ضرورتِ تو جمع میبندم. تو را نمی‌خواهم، اما انکار نیز نمی‌کنم. هرجا که می‌آیی، چیزی در جهان یا در ما سزاوارِ فروپاشی بوده است و هرجا که حضورت تحمل می‌شود بی‌آن‌که فوراً به دروغی تازه پناه ببریم، امکانی برای اندیشه ام، برای پالایشِ میلم، برای صداقتِ زبانم و برای آشتیِ دشوار با ضرورتم پدید می‌آیی. تو دشمنِ آسایش هستی، اما شاید در روزگاری که آسایش از هر سو تبلیغ می‌شود و حقیقت از هر سو به تعویق می‌افتد، همین دشمنی، خدمتی کمیاب باشد.

بمان نه چون زندان،

بلکه چون محک.

بمان نه چون لذتِ زخم،

بلکه چون معیارِ سنجشِ هر مرهم.

بمان تا هر آن‌چه سست است بریزد،

و هر آن‌چه فقط با توفان می‌تواند راست قامت بایستد،

نامِ خود را از نو به یاد آورد...

با احترامی که تنها حقیقتِ تلخ برمی‌انگیزد،

از سوی کسی که در ویرانه‌ها، هنوز به تمرکز نور ایمان دارد...

جهاناستیصالگنجشکنامه
۶۶
۱۱
گنجشک
گنجشک
بازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید