گاهی گمان میکنم خطای نخستین ما نه در انتخابهای بزرگ، بلکه در نامگذاریهای شتابزدهای رخ میدهد که بر چیزهای کوچک مینهیم...
ما به محض آنکه کفش تنگی پاشنه را میزند، میگوییم رنج و به محض آنکه عصر، در اتاقی نیمه خنک، فنجان چای بیهیاهو بر میز مینشیند و پرده اندکی از باد تکان میخورد، میگوییم، راحتی... سپس با همین دو واژه، که در آغاز فقط بر سطح پوست و اعصاب نشسته بودند، به سراغ تمام زندگی میرویم و میپرسیم آیا هدف زندگی یکی از این دو است؟ انگار زندگی، این دستگاه بیقرارِ دگرگونی، باید سرانجام در یکی از دو کشوی یک بوفه قدیمی جا بگیرد؛ کشویی با برچسب رنج، کشویی با برچسب راحتی... اما آنچه در این پرسش بیش از پاسخاش اهمیت دارد، همین میل پنهان به بایگانی کردن حیات است؛ میل به آنکه از آشفتگی، پرونده بسازیم و از ضربان، تعریف...
انسانِ مدرن بیش از هر زمان دیگری در میان ابزارهای راحتی زندگی میکند و شاید درست به همین سبب، از رنج، هم بیش از همیشه حرف میزند... صندلیها نرمتر شدهاند، پنجرهها بهتر عایق شدهاند، مسیرها کوتاهتر شدهاند، غذا سریعتر به دست میرسد و حتی تنهایی، با نور سرد صفحهها، نوعی اثاثیه پیدا کرده است؛ اما در همان حال، روح، مثل مسافری که در ایستگاهی اشتباه پیاده شده باشد، بیقرارتر از گذشته به اطراف نگاه میکند... این تناقض، اگر تناقضی باشد، چیزی را فاش میکند، راحتی، هرگز به خودی خود معنای زندگی را تأمین نمیکند؛ همانطور که رنج نیز، به صرف رنج بودن، هیچ تقدس خودکاری ندارد... هم رنج و هم راحتی، اگر از منظر حیات نگریسته شوند، بیشتر حالتاند تا غایت، بیشتر کیفیتهای گذرا هستند تا تاجی که باید بر سر مقصد گذاشته شود...
باید از خود بپرسیم وقتی میگوییم هدف، چه چیزی را طلب میکنیم. هدف، در زبان پنهان روزمره، معمولاً چیزی است که بتوان برای آن از آشفتگی اکنون عبور کرد؛ نوعی توجیه نهایی... کارمندِ خستهای که صبح در مترو ایستاده، در حالی که دستش به میله فلزی سرد چسبیده و بوی پارچه خیسِ عرق خورده از لباس های دیگران در فضا پیچیده، شاید در دل بگوید فقط برسم به شب و استراحت کنم... در آن لحظه، راحتی واقعاً هدف است، اما نه هدف زندگی؛ هدفِ یک بُرشِ کوچک از زمان، هدفِ عضلاتی که دیگر نمیخواهند وزن بدن را حمل کنند. به همان قیاس، ورزشکاری که آخرین تکرار را با درد انجام میدهد، یا مادری که شب تا صبح بر بالین کودک تب دارش بیدار میماند یا نویسندهای که جملهای را ده بار میشکند و باز میسازد تا سرانجام آهنگ درونیاش را بیابد، در آن لحظهها رنج را نه چون مقصد، بلکه چون عوارضِ راهِ آفرینش یا تعهد یا وفاداری تحمل میکنند. پس شاید نخستین روشنبینی این باشد که انسان، نه برای رنج زاده شده است و نه برای راحتی؛ بلکه این دو، همچون آبوهوا، از قلمروهایی میگذرند که او به نام زیستن از آنها عبور میکند...
با اینحال، این پاسخ اگر همینجا متوقف بماند، زیادی آرام و تربیتشده است؛ گویی با چند تمایز مفهومی، توانستهایم مسئله را در کتابخانهای مرتب قفسهبندی کنیم. اما زندگی، بهویژه آنجا که واقعاً بر ما اثر میگذارد، در قفسهها زندگی نمیکند. باید تیزتر نگاه کرد. باید به آن لحظهای خیره شد که فرد، بیآنکه خود بداند، از رنج لذت میبرد و از راحتی بیمار میشود. این پدیده را هر کس در مقیاسی تجربه کرده است. کسی که ساعتها بیهدف در تخت مانده، پس از مدتی احساس نمیکند که به سعادت نزدیکتر شده، بلکه نوعی ملالِ سنگین، همچون گردی نادیدنی، بر اشیا مینشیند، لیوان کنار تخت کدر میشود، نور ظهر بیادبانه به اتاق میریزد، ملحفه بوی ایستادن میگیرد و خودِ آسایش، از درون میپوسد... برعکس، کسی که در راه تحقق چیزی که عمیقاً به آن آری گفته، رنج میبرد، در ژرفای خستگیاش نوعی فزونی احساس میکند؛ نه شادی ساده، بلکه انبساطِ قوه، احساسی که گویی هستیاش، با وجود زخم، جمعتر و شدیدتر شده است...
در اینجا لازم است میان رنج بهمثابه نقصان و رنج بهمثابه شدت فرق بگذاریم... هر رنجی شریف نیست؛ این یکی از دروغهای محبوب اخلاقهای نحیف است که میخواهند صرف تحمل را فضیلت جا بزنند. گرسنگیِ تحقیرآمیز، بیماریِ فرساینده، استثماری که گوشت روح و زمان بدن را میبلعد، ترسِ روزانهای که انسان را از درون خرد میکند، هیچکدام فینفسه آموزگارانی بزرگ نیستند. اغلب فقط میشکنند. باید با بیرحمیِ فکری اعتراف کرد که بسیاری از رنجها، نه تعالی میآفرینند و نه آگاهی؛ فقط دامنه امکان را کم میکنند. ستایش کورکورانه رنج، اغلب امتیازِ کسانی است که از فاصله امن درباره آن خطابه مینویسند. اما از سوی دیگر، راحتی نیز معصوم نیست. راحتیِ ممتد، اگر به شکل پرورش نیرو درنیاید، بهسادگی به نوعی رخوت اخلاقی و ادراکی بدل میشود؛ آدمی را چنان میپوشاند که دیگر تماسش با واقعیت، مثل دستی که از میان دستکشهای بسیار چیزی را لمس میکند، ضعیف و مبهم میشود. پس مسئله نه در تمجید یکی و نفرین دیگری، بلکه در سنجش نسبت هر دو با توانِ زیستن است.
در یک صبح معمولی، هنگامی که نان از نانوایی محل خریده میشود، فلسفه، اگر هنوز به قدر کافی بیدار باشد، میتواند در چینهای پلاستیک که در نان پیچیدهاند سکونت کند... دست، گرمای نان را از پشت مشما حس میکند؛ بخاری که در لایه نازک پلاستیک امارت گزیده، نه آنقدر شدید است که بسوزاند، نه آنقدر ضعیف که فراموش شود... این تجربه کوچک، شاید الگویی فشرده از رابطه ما با زندگی باشد. اگر نان آنقدر داغ بود که دست را بسوزاند، نمیشد آن را نگاه داشت؛ اگر کاملاً سرد بود، آن جذبه نخستین را نداشت. حیات انسانی نیز در دمایی میان این دو معنا پیدا میکند، نه در سوزاندن دائمی، نه در سردیِ بیحادثه... هدف، اگر بتوان چنین واژه سنگینی را با احتیاط به کار برد، شاید نه رنج است و نه راحتی، بلکه نوعی توانِ تماسِ زنده با واقعیت؛ توانی که گاه از مسیر زخم میگذرد و گاه از مسیر آسودگی، اما در هیچکدام اقامت ابدی نمیکند...
آنان که راحتی را هدف زندگی میدانند، معمولاً زندگی را از منظر خستگی میفهمند. برایشان وجود، مسئلهای است که باید حل شود تا سکون برقرار گردد. هر درد باید خاموش شود، هر ناامنی باید پوشانده شود، هر ابهام باید به دستورالعملی واضح تقلیل یابد. در این افق، آرمان نهایی چیزی شبیه اتاقی بیصداست، دمای مناسب، درآمد کافی، بدنِ بیدرد، روابطِ کمتنش و آیندهای تا حد امکان قابل پیشبینی... نمیتوان انکار کرد که بخشی از کرامت انسانی در همین کاستن از رنجهای بیهوده است. تمدن، در وجهی از وجوهش، همین است، کاهش رنجهای غیرضروری... اما اگر تمام افق زندگی به این تقلیل یابد، انسان رفتهرفته به مدیر نگهداریِ خود بدل میشود. دیگر نمیپرسد برای چه باید نیروهایم افزایش یابد؛ فقط میخواهد دستگاه روانتنیاش کمترین اصطکاک را تجربه کند و در اینجا خطری پنهان سر برمیآورد، آنکه فقط آسایش میخواهد، در نهایت ممکن است حتی از حقیقت نیز فقط به اندازهای استقبال کند که ناراحتش نکند...
برعکس، آنان که رنج را هدف میسازند، اغلب اسیر صورت وارونه همین خطا هستند. آنها به زندگی همچون میدان اثبات خود نگاه میکنند و هر سختی را مُهری بر اصالت خویش میخواهند. اینجا ریاضت، بهجای آنکه تمرینی برای آزاد شدن از بردگیهای کوچک باشد، به هویت تبدیل میشود. فرد به زخمهایش مانند نشانهای نظامی مینگرد؛ گویی رنج کشیدن، خودبهخود عمق میآفریند... اما رنج، همانقدر که میتواند پالایش کند، میتواند مبتذل هم بشود؛ همانطور که راحتی میتواند تجدید قوا باشد و نیز میتواند فسادِ آرامِ اراده. هیچچیز، صرفِ دشوار بودن، ارزشمند نمیشود. اگر کسی هر روز سنگی را بیجهت تا بالای تپه ببرد و پایین بیاورد، دشواریِ کار بهتنهایی به آن معنا نمیدهد...(بله، به سیزیف تیکه انداختم) معنا از نسبت نیرو با افق برمیخیزد، از آن آری پنهانی که فرد به شکلی از بودن میگوید؛ از اینکه آیا آن عمل، امکانهای او را بالفعل میکند یا فقط او را در چرخهای از خودآزاری گرفتار میسازد...(جمعش کردم)
در دیالکتیک من باید از واژه هدف اندکی فاصله گرفت و بهجای آن از جهت سخن گفت... هدف، نقطهای است که میتوان خیال کرد روزی به آن میرسیم و پرونده را میبندیم. جهت، اما، شیوه سامانگرفتن نیروها در بستر زمان است. زندگی اگر چیزی بخواهد، نه پایاننامهای درباره سعادت، بلکه جهتی برای افزایش توانِ بودن میخواهد. در این چشمانداز، راحتی ارزش دارد آنگاه که به ترمیم، تمرکز، تأمل و آمادگی برای آفرینش بینجامد؛ رنج نیز ارزش دارد آنگاه که بهای دگردیسی، وفاداری، زایش یا کشف باشد. هر دو، بسته به نسبتشان با فزونی یا کاهشِ قوه، معنایی دیگر مییابند. انسانی که پس از روزی دشوار، در سکوت شب پنجره را باز میکند و هوای خنک را به سینه میکشد، ممکن است در همان دم بفهمد که آسودگی نه مقصد، که تنفسی است برای ادامه دادن و کسی که در میانه ناکامی، هنوز حس میکند چیزی در او روشنتر شده، درمییابد که رنج، اگر به فهمی از ضرورتِ درونی پیوند خورده باشد، میتواند ماده خام استحکام شود...
روزمره... این آزمایشگاه فراموششده فلسفه، هر لحظه شواهدی در اختیار ما میگذارد. نگاه کنید به آدمی که در صف نانوایی یا بانک ایستاده است. نخست بیقرار است، وزن بدن را از یک پا به پای دیگر میاندازد، گوشی را بیرون میآورد، ساعت را نگاه میکند، آه میکشد. چند دقیقه تأخیر، برای او رنج است؛ اما این رنج از چه ساخته شده؟ نه از زخمی عمیق، بلکه از شکستن عادتِ جریانِ بیوقفه... او به اصطکاک عادت ندارد. جهانِ امروز، با وعده سرعت، آستانه تحمل ما را چنان پایین آورده که کوچکترین مقاومتِ واقعیت، شکلی از مصیبت به خود میگیرد. اینجا فلسفه باید با تلنگری سرد بپرسد، آیا ما واقعاً رنجورتر شدهایم، یا فقط نازک نارنجی تر؟ و در سوی دیگر، بنگرید به پیرمردی که با حوصله نان را در کیسه میگذارد، کارتش را چنان آرام در کیفش میخواباند انگار فرزند نوزادش است و انگار زمان در اطرافش کیفیتی دیگر پیدا میکند... شاید او نه رنج را انکار کرده و نه راحتی را یافته؛ بلکه با ریتمی صمیمیتر با ضرورتهای جهان آشتی کرده است. این آشتی، نه تسلیم است و نه بیحسی؛ نوعی عقلِ جسمانی است، دانشی که در شانهها، در نفس، در مکث دستها رسوب کرده است...
بسیاری از مصیبتهای ما از آنجا برمیخیزند که میخواهیم زندگی را از منظر احساسات لحظهای قضاوت کنیم. اگر اکنون درد میکشم، میگویم زندگی علیه من است؛ اگر اکنون خوشم، میگویم راه را یافتهام... اما حیات، همچون قطعهای موسیقی، از یک نت فهمیده نمیشود. باید به جمله کامل گوش داد، به بازگشت تمها، به تعلیقها، به گرههایی که شاید دیرتر معنا مییابند. گاهی آنچه در لحظه رنج مینماید، در ساختار کلیِ شدنِ ما ضرورتی بارور داشته است و گاهی آنچه آسایش مینمود، فقط وقفهای بوده در نیروی پرواز... این سخن البته نباید به جبرگرایی مبتذل فروکاسته شود، گویی هر درد بعداً توجیه خواهد شد. نه... بسیاری از دردها بیمعنا میمانند و باید با تمام توان در برابرشان ایستاد. اما در سطحی عمیقتر، کیفیت زندگی با این سنجیده نمیشود که چهقدر از درد گریختهایم یا چهقدر لذت انباشتهایم، بلکه با اینکه چه نسبتی با ضرورتهای خود برقرار کردهایم...
انسانِ نیرومند، اگر این واژه هنوز از سوءتفاهمهای حقیر خالی باشد، کسی نیست که رنج نکشد؛ بلکه کسی است که رنج، او را از شکلِ درونیاش خلع سلاح نکند و انسانِ آزاد، کسی نیست که همیشه در راحتی باشد؛ بلکه کسی است که راحتی، او را به برده نیازهای کوچک و تکرارهای بیفکر تبدیل نکند... آزادی، در این معنا، کیفیتی از سازمانیافتگیِ درون است، اینکه چه چیز بر چه چیز حکومت میکند، کدام میلها در خدمت کدام افق قرار میگیرند، کدام دردها باید تاب آورده شوند و کدام را باید از میان برداشت، کدام آسایشها باید پذیرفته شوند و کدام، چون زنجیرهای مخملی، باید پاره شوند. زندگیِ خوب، زندگیای نیست که در آن هیچ رنجی نباشد و نه آنکه آگاهانه انبار رنج ساخته باشد؛ بلکه زندگیای است که در آن، رنج و راحتی هر دو زیر فرمان صورتی برتر از فهم و آفرینش قرار گرفته باشند...
گاهی حقیقت در حقیرترین جزئیات خود را لو میدهد. مثلاً در عصرهای زمستان، وقتی بخار شیشه پنجره را مهآلود کرده و انگشت، بیاختیار، نقشی بر آن میکشد. این کنش بیاهمیتِ انگشت بر بخار، چیزی از وضع ما را افشا میکند، ما نمیتوانیم فقط در گرما بمانیم؛ میل داریم رد بگذاریم، فاصله بگشاییم، طرحی ولو موقت در مه بیندازیم... راحتیِ محض، اگر کامل شود، شبیه همان شیشه بخارگرفته است... همهچیز را نرم میکند، اما همزمان دید را میپوشاند و رنجِ محض، اگر همه افق را پر کند، مثل سرمایی است که اصلاً مجالی برای بخار و نقش و تماشا باقی نمیگذارد. انسان در میانه این دو، نه بهعنوان مصالحهکاری ترس خورده، بلکه بهعنوان موجودی خالق، میکوشد از دماهای متغیر، از فشارها و رهاییها، از امساک و وفور، شکلی برای بودن بسازد...
بنابراین اگر کسی بپرسد آیا رنج یا راحتی هدف زندگیاند، باید گفت، این پرسش زمانی خطا میکند که میپندارد زندگی را میتوان با معیار حسابداریِ لذت و درد جمعبندی کرد. نه، زندگی دفتر دخل و خرجِ حسها نیست... زندگی بیشتر شبیه کارِ بیوقفه یک مترجم است که باید میان نیروهای نامتجانس، میان بدن و معنا، میان حافظه و امکان، میان جهان آنگونه که هست و جهان آنگونه که میتواند باشد، پیوسته رفتوآمد کند... در این ترجمه عظیم، گاه واژهای جز با رنج به دست نمیآید و گاه جملهای جز در آسودگی شکل نمیگیرد. آنکه فقط یکی را میخواهد، زبان را ناقص میکند...
شاید بتوان گفت هدف زندگی، اگر اصرار داریم این واژه را نگه داریم، نه راحتی است نه رنج، بلکه رسیدن به چنان درجهای از حضور که در آن، هر دو بتوانند بدون دروغ در ما عبور کنند. حضوری که در آن، راحتی ما را کرخت نکند و رنج ما را پست نسازد... حضوری که بتواند از چای ساده صبحگاهی، از صدای جارو در کوچه، از بوی کتاب کهنه، از مکث پیش از پاسخ دادن، از دردِ ساختن و لذتِ فهمیدن، کلیتی بسازد که نامش زیستن است. زیستن، نه چون پروژهای برای حذف کامل درد و نه چون مناسکی برای پرستش زخم، بلکه چون هنرِ ترکیبِ قوا...
در پایان، شاید فقط این تصویر بماند، چراغی در اتاقی شبانه، میزی که بر آن دفتری باز است، بدنی که از روز خسته است اما هنوز جملهای را دنبال میکند... در شانهها اندکی درد هست، در اتاق اندکی گرما، در ذهن اندکی مقاومت و اندکی روشنشدن. اگر بخواهیم صادق باشیم، آنچه این صحنه را انسانی میکند، نه حذف کامل رنج است و نه استقرار کامل راحتی؛ بلکه تنشی بارور میان این دو است، تنشی که از دل آن، معنا چون جرقهای از سنگ بیرون میپرد. انسان برای جرقه زاده شده است، نه برای سنگ و نه برای دستِ بیزخم و شاید تمام خرد، همین باشد که بدانیم کدام درد را باید به آتش بدل کرد و کدام آسودگی را به نفسی تازه؛ و هرگز یکی را به جای کل زندگی ننشانیم...