این متن با تاثیر از اهنگ اپلود شده Familiar - Nils Frahm نوشته شده
و اینکه شما برای تجربه دلپذیر تر علاوه بر اون میتوانید به البوم seven days of walking از Ludovico Einaudi گوش کنید... چه بسا موقع پیاده روی...

میتوان از پیادهروی چنان سخن گفت که گویی از کماهمیتترین عادت انسانی حرف میزنیم جابهجایی بدنی از نقطهای به نقطهی دیگر، اقتصادیترین صورت مصرف نیرو، آشتی موقت پا با سنگ، زانو با شیب، ریه با هوای ناسازگارِ تهران... اما این تعریف، همانقدر دربارهی پیادهروی حقیقت دارد که گفتنِ این جمله: کتاب مجموعهای از کاغذهای صحافیشده است...
پیادهروی، اگر چشم را از عادت بشوییم، نه انتقال بدن، بلکه برانگیختن جهان است، زیرا جهان تا وقتی نشستهایم، خود را بهصورت تودهای کلی، همچون پردهای آویخته در برابر ذهن، عرضه میکند، اما همین که پا نخستین ضربهی آرام خود را بر زمین میزند، اشیا از رخوت کلیت خود بیرون میآیند و هر کدام با لهجهی خاص خود شروع به تکلم میکنند... در راهرفتن، شهر زبان باز میکند. دیوارها فقط دیوار نیستند؛ آنها حافظهی عمودیِ دستهای کارگران فراموششدهاند... جدول کنار خیابان صرفاً مرزی میان آسفالت و جوب نیست؛ خطی است که تمدن برای رامکردن طبیعت سیلان کشیده و با این حال، هر بار باران کمی بیشتر رخ بنماید، آن را به تمسخر میگیرد. پنجره، این مستطیل خاموش، نه شکاف خانه به بیرون، بلکه چشمِ خانه به رهگذری است که هرگز نامش را نخواهد دانست... و رهگذر، آنکه راه میرود، هرچند خود را آزاد میپندارد، در حقیقت از سوی همین جزئیات احضار میشود؛ او انتخاب نمیکند که چه ببیند، بلکه دیده میشود، متوقف میشود، از سوی ترکِ دیوار، صدای دورِ قاشقی در برخورد با بشقاب، لکهی خلتی بر سنگفرش و حتی از سوی شلبودن بند کفشش فراخوانده میشود...
آدمی وقتی راه میرود، فقط در فضا حرکت نمیکند؛ از میان لایههای نامرئیِ ارزشگذاری نیز عبور میکند... هر خیابان دستگاهی از تأکیدها و حذفهاست. ویترینِ روشنِ نانوایی در گرگومیش صبح، با آن بخاری که روی شیشه مینشیند، نان را به واقعهای متافیزیکی بدل میکند؛ نه از آن رو که نان چیزی رازآلود است، بلکه چون گرسنگی، عادت، کار، دستِ شاطر، آتش، آرد و انتظار، یکجا در آن فشرده شدهاند... نانوا که با ساعدهای آردگرفته چانهای را به کف تنور میچسباند، بهنحوی که خود نیز شاید از آن بیخبر باشد، یکی از کهنترین دلایل بدن علیه انتزاع را تکرار میکند، اینکه حقیقت اگر قرار است از دهان بیرون آید، نخست باید از کف دست عبور کرده باشد... پیاده از برابر این صحنه میگذرد و میپندارد که تنها بوی نان را حس کرده است، حال آنکه در او شبکهای از تداعیها بیدار شده، صبحهای مدرسه، سرمایی که با نان داغ شکست میخورد، صورت مادری که در آشپزخانه نیمرخ بود و شاید حتی شرمی پنهان از آنکه سالهاست هیچ چیزی را با آن شدت نخستین نخواسته است... روزمرگی هرگز روزمره نیست؛ این نگاهِ خسته و بی حوصله است که اشیا را کوچک میکند. اگر با دقتی بیرحم بنگریم، کوچکترین چیزها بهسبب تراکم نیروهایی که در خود نگه میدارند، هولانگیز میشوند...
آنکه راه میرود، دیر یا زود درمییابد که شهر از مصالح ساختمانی ساخته نشده، بلکه از ریتمها ساخته شده است... قدمِ مردی که عجله دارد، از پلههای بانک پایین بیاید، با قدمِ زنی که برای آن که چشمانش را در برابر هجوم باد نگاه دارد اندکی سر را متمایل میکند، دو تفسیر از زماناند. کودک در پیادهرو راه نمیرود؛ به زمین ضربه میزند، آن را میآزماید، از هر لبه امکانی برای جهش میسازد و در این کار حقیقتی را آشکار میکند که بزرگسال به بهای وقاری از پیش ساخته از دست داده است، اینکه فضا فقط ظرف حرکت نیست، شریکِ حرکت است... پیرمرد اما زمان را با پاهایش حمل نمیکند؛ او زمان را میکشد و هر قدمش گویی طنابی است که از گذشته میآورد و بر امروز میساید... از همین روست که پیادهرویِ یک پیرمرد از نظر فلسفی غنیتر از خطابهی بسیاری از افراد مثل من است؛ زیرا در آن، بدن بدون وساطت مفهوم، فرسایش، سماجت و آریگفتن به استمرار را همزمان اعلام میکند. آنچه نیروی راهرفتن را شریف میسازد، نه سرعت آن، بلکه همین توانِ وفادارماندن به زمین است. انسانِ راهرونده بر خلاف انسانِ مغرورِ سوار، جهان را از بالا تصرف نمیکند؛ او خود را به ناهمواریهای آن میسپارد... در این سپردن، شکلی از نجابت هست؛ نجابتی نه اخلاقی به معنای رایج، بلکه هستیشناختی، پذیرش اینکه اندیشه اگر میخواهد تیز شود، باید نخست از پاشنه عبور کند...
چه بسیار افکاری که پشت میز فربه میشوند و در نخستین پیچِ کوچه از نفس میافتند. اندیشهای که راه نرفته، اغلب بوی اتاق میدهد، هوای ماندهی استدلالی که خودش را از پیش قانع کرده است... اما اندیشه در حال پیادهروی، بهویژه آنگاه که مقصد روشنی ندارد، چیزی از سرشت شکارچی را به خود میگیرد. نه آن شکارچی که میدرد، بلکه آنکه رد میگیرد؛ آنکه از روی تکرارِ یک لکهی نم بر پای دیوار، از شکل ساییدگیِ دستگیرهی در، از آن پوستر نیمهکنده که لایهی زیرینِ تبلیغی قدیمیتر را عیان کرده، تاریخِ پنهان یک مکان را بازسازی میکند. هر گوشهی شهر صحنهی همنشینیِ چندین و چند زمان است. بر شیشهی مغازهای که اکنون موبایل میفروشد، اگر خوب بنگری، هنوز هندسهی محوی از حروف طلاییِ شغل قبلی مانده است؛ مثلاً پارچهفروشی برادران... که دیگر برادرانش یا مردهاند یا به حومه کوچ کردهاند یا در دستگاه تازهی مبادله چنان حل شدهاند که نسبتشان با آن کلمهی برادران جز نوستالژیِ یک شیشهی کهنه نیست... شهر هرگز اکنونِ خالص نیست؛ اکنون، همیشه روی تکهاستخوانهای دیروز راه میرود و پیادهروی شاید هنری باشد برای شنیدن صدای خفیف این استخوانها زیر کف کفش سرمایه...
اما در این میان، بدن صرفاً ابزار مشاهده نیست؛ خود نیز موضوع مشاهده است. لحظهای هست، معمولاً پس از ده یا پانزده دقیقه راهرفتن، که تن از مقاومت اولیهاش میگذرد و با مسیر همپیمان میشود. شانهها که در آغاز اندکی بالا آمده بودند، فرو مینشینند؛ فک که از فشار نامرئی اندیشیدن سفت شده بود، باز میشود؛ بازوها ریتم خود را پیدا میکنند؛ و نفس، این کارگر خاموشِ درون، از حالت خدمتکار مضطرب به حالت استادِ هارمونی درمیآید. در این لحظه است که آدمی درمییابد بسیاری از افکارش نه زادهی روح، که محصول گرفتگیهای عضلانی بودهاند. چه بسا کینهای که با شلشدن ماهیچهی گردن فرو میریزد؛ چه بسا نومیدیای که با منظمشدن نفس، اعتبار متافیزیکی خود را از دست میدهد. اگر کسی بهراستی بخواهد منشأ بعضی داوریهایش را بشناسد، باید بپرسد، آن را در چه وضعیت بدنیای اندیشیده بودم؟ زیر نور بدِ اتاق؟ با معدهای سنگین؟ با خونی کند شده از لاشه خواری گوشت؟ با پایی که از بیحرکتی خواب رفته بود؟ این سخن که ذهن و بدن دو جوهر نامتجانساند، شاید از بزرگترین تنبلیهای خودآگاهی باشد... راهرفتن هر بار به ما یادآوری میکند که فکر، کیفیتی از کششها و اتصالات است؛ ایده نیز نوعی حالتِ بدن است، هرچند بدنی که در زبان امتداد یافته... از همینجاست که گاه در میانهی راه، جملهای ناگهان با چنان روشنیای فرود میآید که گویی نه ما آن را ساختهایم و نه از آسمان آمده، بلکه از نسبتِ درستِ قدم، هوا، خاطره و توجه زاده شده است.
و توجه، این فضیلت کمیاب، در پیادهروی شکل غریبی میگیرد. کسی که بهراستی راه میرود، نه مانند توریست میبلعد، نه مانند کارمندِ شتابزده حذف میکند. او نوعی اقتصادِ نگاه را تمرین میکند، توقفهای کوتاه، مکثهای نامنتظر، بازگشت چشم به چیزی که در لحظهی اول بیاهمیت مینمود. مثلاً رشتهموی باریکی که روی یقهی کت مردی مانده و او نمیداند، میتواند برای ناظر دقیق، بهاندازهی یک رمان گویا باشد؛ نه از آن رو که بخواهد بر آن داستانی مبتذل دربارهی خیانت یا صمیمیت سوار کند، بلکه چون نشان میدهد هیچکس هرگز کاملاً فردِ مستقلِ خودش نیست. ما با نشانههای دیگران بر تن ظاهر میشویم، پرزِ مبل خانه روی شلوار، بوی غذای ظهر در آستین، گرد کارگاه بر کفش، برق صفحهی گوشی در مردمک چشم. انسان در شهر، موجودی متخلخل است. هر کس حاملِ تماسهاست و پیادهروی، اگر با بیداری همراه باشد، این اختلال را آشکار میکند. آنگاه فهمیده میشود که فرد کمتر یک قلعه است و بیشتر چهارراهی از تأثرات... از این حیث، راهرفتن تمرین فروتنی است؛ زیرا نشان میدهد آن من که میخواست خود را خودبنیاد تصور کند، در هر قدم از هزار نسبت گذر میکند و از آنها ساخته میشود...
با این حال، پیادهروی تنها آشتی با جهان نیست؛ گاه دقیقاً برعکس، صحنهی افشای خصومت جهان نیز هست. کافیست در ظهر تابستان از خیابانی بیدرخت بگذری که حرارت از آسفالت چون نفرینی بیچهره بالا میآید. در چنین ساعتی، شهر ناگهان خصلت تنبیهی خود را آشکار میکند. سایه به کالا بدل میشود، آب به امتیاز و نیمکت به قلمرو. مردی که روی لبهی دیوارِ باریکی نشسته و بطری پلاستیکی را به پیشانیاش میچسباند، در همان حال که کاملاً معمولی به نظر میرسد، مجسمهی فشردهی یک حقیقت سیاسی است، توزیع رنج در شهر هرگز بیطرف نیست... بعضی تنها راحتتر از بعضی دیگر در فضا حرکت میکنند. کفش خوب، وقت آزاد، امنیت محله، نبودنِ ترس، دانستنِ اینکه اگر خسته شدی جایی برای نشستن خواهی یافت، همه در سادهترین قدم دخیلاند... بنابراین پیادهروی نیز، آنگونه که گاه رمانتیکها دوست دارند، فعالیتی معلق در آسمان روح نیست. هر قدم روی شبکهای از قدرت فرود میآید و با این حال، درست در آگاهی از همین قیدهاست که راهرفتن میتواند صورتی از مقاومت پیدا کند، پسگرفتنِ خیابان با چشم، با مکث، با نپیوستنِ کامل به فرمانِ عجله...
عجله، این دینِ پنهانِ شهر جدید، دشمن قسمخوردهی جزئیات است. عجله نمیگذارد چیزی چهره پیدا کند. در شتاب، همهچیز کارکرد و سود میشود، در فقط برای عبور است، پله فقط برای صعود، پیادهرو فقط برای رسیدن و انسانها موانع محرکی اند با درجههای مختلف آزاردهندگی... اما آنکه از درون این اجبارِ عمومی اندکی کنار میکشد و راهرفتن را از وظیفه به مشاهده تبدیل میکند، ناگهان درمییابد که هر ابزار، صورتی از رویاست... پله فقط بالا نمیبرد؛ پله دعوت میکند که بدن میزانِ ارتفاع را بفهمد. نرده فقط مانع سقوط نیست؛ سردی فلز آن در صبح زمستان گزارشی است از شب گذشته... سطل زباله فقط ظرفِ دورریز نیست؛ بایگانیِ تمایلاتی است که دیروز جدی بودند و امروز بیاعتبار شدهاند، لیوان قهوه، جعبهی دارو، پوسته کیک یزدی، گلِ پژمردهی مناسبت تمامشده... شهر از اشیایی تشکیل شده که عمر میل در آنها رسوب کرده است. رهگذر اگر تیزبین باشد، در زبالهها نیز الهیاتِ کوچکی از مصرف، امید، شرم و فراموشی میخواند...
چه بسا روشنترین درسِ پیادهروی را کفش به ما میدهد. کفش، این میانجی فروتنِ تن و جهان، کمتر مورد توجه قرار میگیرد، شاید چون بیش از حد نزدیک به ضرورت است. اما آدمی در شیوهی ساییدهشدن کفشهایش زندگینامهای ناگفته حمل میکند. پاشنهای که از یک سمت بیشتر خورده، تمایل بدن به کدام انحراف را لو میدهد؛ خاک نشسته بر نوک کفش، منطقهی تردد را؛ واکسِ مانده در خطوط چرم، نسبتِ صاحبش با نمایش یا مراقبت را؛ و آن چینهای ریز روی رویه، تکرارِ قدم های بیشمار را که هیچ خاطرهای از آنها نمانده و با این حال زندگی دقیقاً از همانها ساخته شده است... ما معمولاً وقایع بزرگ را تاریخ مینامیم، حال آنکه حیات واقعی در فرسایشهای کوچک رقم میخورد. هیچکس از صبحی که کفش برای نخستینبار از انگشت شست اندکی احساس تنگی کرد خاطره نمیسازد، اما همین رنج خفیف میتواند خلقوخوی روز را منحرف کند، داوریای را تندتر کند، صبری را کوتاهتر کند و حتی جملهای را که عصر خواهیم نوشت، یک پرده تلختر سازد... جزئیات بر ما حکومت میکنند، زیرا ما از اعتراف به سلطهی آنها شرم داریم...
در پیادهروی، نگاه اگر بهراستی بیدار باشد، حتی به هوا نیز همچون شیء مینگرد. هوای صبحِ زود با هوای نزدیک غروب فقط تفاوت دما ندارد؛ هر کدام اخلاقِ خاص خود را دارند. صبح، بهویژه در روزهای غیرتعطیل، نوعی بیرحمی منظم در هوا هست، انگار هنوز هیچ چیز رخ نداده و جهان با خونسردی از تو میخواهد سهم خود را از بودن ادا کنی. غروب اما بخشندهتر است؛ لبهها را نرم میکند، اشتباهها را با سایهها مصالحه میدهد و به ساختمانهای زشت فرصتی کوتاه میبخشد تا در نور کجِ خورشید نجیب به نظر برسند. در این ساعت، حتی آنتنهای تلویزیون و دیش و کولرهای زنگزده بر بامها نیز حالتی از اعتراف پیدا میکنند؛ گویی شهر از فرط خستگی، نقاب کارکرد را کنار گذاشته و برای لحظاتی چهرهی فرسوده اما صادق خود را نشان میدهد. پیادهروی در غروب، تماشای لحظهای است که سودمندیِ روز اندکی عقب مینشیند و اشیا مجال مییابند صرفاً ظاهر شوند و مگر فلسفه، در شریفترین معنایش، چیزی جز همین اجازهدادن به ظهور نبود؟
اما راهرفتن همچنین آموزشی در باب تنهایی است، بیآنکه ضرورتاً ما را از دیگران جدا کند. تنهاییِ راهرفتن، اگر از جنس انزوا و زخمیبودن نباشد، نوعی گسترش است، وسعتیافتنِ درون به اندازهی مسیری که در آن امتداد میابی. در این حالت، آدمی نه خودش را از جهان پس میکشد و نه در آن حل میشود؛ بلکه به نقطهی ظریفی میرسد که میتواند همزمان در خود باشد و در بیرون... صدای فروشندهای که نام میوهها را به سبک رو حوضی میخواند، بوق موتوری که بیملاحظه از پشت میرسد، سرفهی جوانی در ایستگاه، تقتق کفش دختری روی سنگ، همه وارد حریم آگاهی میشوند بیآنکه آن را اشغال کنند... این، شاید یکی از نادرترین شکلهای آزادی ذهن است، نفوذپذیر بودن بدون غرقشدن... آدمی در پیادهروی خوب، مثل شهری خوب، مرز دارد اما دیوار ندارد... از همینرو، بسیاری از رنجها هنگام راهرفتن نه حل، بلکه بهدرستی اندازهگیری میشوند... درد وقتی در اتاق میماند، میل دارد مطلق شود؛ هر چیز را رنگ خود بزند و خود را کل واقعیت جا بزند. اما وقتی با آن راه میروی، خیابان آن را در کنار چیزهای دیگر قرار میدهد و نسبتش را اندازه میگیرد، کنار یک درخت که با سماجت از میان سیمان بالا آمده، کنار دو نوجوان که به چیزی بیاهمیت و نجاتبخش میخندند، کنار سگی که در پی کشف و قلمرو میدود... رنج از میان نمیرود، ولی از استبدادش کاسته میشود. جهان با بیاعتناییِ پرجلالش به ما یاد میدهد که هیچ حالتی، حتی عمیقترینش، یگانه ساکن هستی نیست...
و چه چیز شگفتانگیزتر از اینکه خودِ زمین، در پیادهروی، از یک امر بدیهی به امری مکاشفهای بدل میشود. ما آنقدر بر زمین راه رفتهایم که فراموش کردهایم هر قدم پیمانی دوباره با نقطه ثقل است... راهرفتن، در بنیادیترین سطح، هنرِ افتادنِ مهارشده است؛ سلسلهای از سقوطهای کوچک که هر بار در آخرین لحظه به تعادل تبدیل میشوند... آیا همین ساختار، تمثیل کاملی از زیستن نیست؟ انسان پیش میرود نه چون بر همهچیز مسلط است، بلکه چون میآموزد چگونه از بیتعادلی عبور کند... هر قدم، تصدیقِ خاموشِ این حقیقت است که ثبات، نه وضعیت آغازین، بلکه دستاوردی لحظهبهلحظه است... از این رو، کسی که راه میرود، اگر به قدر کافی گوش داشته باشد، در بدن خود درسی دربارهی سرشت اقتدار مییابد، اقتدار، در اصیلترین معنایش، انقباض خشونتبار نیست، بلکه توانِ حفظِ ترکیب است؛ توانِ ادامهدادنِ نسبتها بیآنکه از هم بپاشند. نیرومندیِ راستین در کوبیدن زمین نیست، در توافقِ دقیق با آن است و این توافق هرگز تسلیمِ محض نیست؛ نوعی چانهزنی پیوسته است میان میل به پیشرفتن و قانونِ سنگینی...
پیادهروی، اگر بیش از اندازه طول بکشد، بهتدریج چیز دیگری نیز آشکار میکند، اینکه اندیشه همیشه آنقدر که وانمود میکند صاحبخانه نیست. پس از مدتی، جملات از اقتدار میافتند و حواس، که در زندگی روزمره غالباً رعیتِ مفهوماند، سر برمیآورند. ناگهان متوجه میشوی که مدتهاست نه به مسئلهای که ذهنت را مشغول کرده بود، بلکه به نحوهی تابخوردن سیم برق میان دو تیر، به تفاوت صدای برگهای ولیعصر در باد، به سفیدیِ نهچندان سفیدِ دیوار یک درمانگاه یا به اینکه چرا بعضی مغازهها حتی در روشنایی روز هم چراغهایشان حالتی افسرده دارد، فکر میکنی. این ظاهراً انحراف از تفکر است، حال آنکه شاید خودِ تفکر در شکل نجاتیافتهاش همین باشد، بازگشت به مادهی جهان پیش از آنکه مفهوم آن را مصادره کند. بسیاری از ایدههای بزرگ از شکستِ تمرکز به دنیا آمدهاند. ذهن وقتی از فرمان مستقیمِ اراده اندکی رها میشود، در محیط پخش میشود و از برخوردهای تصادفی تغذیه میکند. راهرفتن، کارخانهی این تصادفهای حاصلخیز است.
آدمی گاهی در میانهی پیادهروی به کوچهای برمیخورد که نه خاص است و نه زیبا و نه تاریخی؛ کوچهای که اگر روی نقشه ببینی حتی نامش چیزی در تو بیدار نمیکند. اما درست همانجا، شاید به سبب زاویهی خاص نور، بوی نمِ برخاسته از حیاطی نادیدنی، صدای موسیقی قدیمی از پشت پنجره ، عبور زنبیل پیرزنی و صدای گنجشکی، ناگهان چنان احساسی از فشردگیِ واقعیت به تو دست میدهد که گویی جهان برای لحظهای تمام قوای خود را در این نقطه جمع کرده است. این تجربه را نه میتوان بهتمامی به خاطره فروکاست و نه به زیبایی و نه به معنا. بیشتر شبیه برقزدنِ تناسبی پنهان است میان درون و بیرون؛ لحظهای که چیزها بهنحوی خاموش برای چند ثانیه در جای خود، درست مینشینند... اما انسان برای همین چند ثانیههاست که بسیاری از راهها را میرود. نه به امید نتیجه، نه برای سلامت، نه حتی برای فرار از خانه؛ بلکه برای آن مواجههی نادر با حضوری که از فرط عادیبودن معمولاً دیده نمیشود. پیادهروی، در این معنا، آیینِ کشفِ امر مکشوف است...
و با این همه، نباید از یاد برد که هر راهرفتن، هرچند آزادانه، در نهایت به بازگشت یا توقفی منتهی میشود. آدمی به خانه میرسد، بند کفش را باز میکند، گرد نشسته بر لبهی شلوار را میتکاند، لیوان آبی مینوشد و شاید در نظر اول چیزی رخ نداده باشد جز خستگیِ خوشایند پاها... اما حقیقت در جای دیگری ثبت شده است، در تغییر نسبت او با جهان... همان اتاق پیشین دیگر دقیقاً همان اتاق نیست، چون نگاهِ بازگشته، چیزی از خیابان را به درون آورده است. صندلی اکنون فقط صندلی نیست؛ وعدهی توقف است. کفِ خانه فقط سطح صااف نیست؛ امتناعِ دلپذیر از ناهمواری بیرون است... سکوت، پس از همهمهی شهر، جنس پیدا میکند. حتی پنجره نیز که پیشتر فقط منبع نور بود، بدل میشود به مرزِ اندیشیده شدهی دو اقلیم... پیادهروی جهان را فقط در بیرون نمیگشاید؛ درون را نیز قابلخواندنتر میکند. شاید از همین روست که بسیاری از متنهای جدی، حتی اگر بر صندلی نوشته شده باشند، در اصل محصول پاها هستند. جملهی خوب، مثل قدم خوب، باید وزن خود را درست پخش کند، شتاب نابهجا نداشته باشد، در پیچها نشکند و بتواند بدون ادعا از کنار جزئیاتی بگذرد که در لحظهی مناسب تمام معنا را روشن میکنند...
پس اگر بخواهم با تیزبینیای که حقِ امر روزمره را ادا کند از پیادهروی سخن بگویم، باید بگویم که راهرفتن نه تفریحی حاشیهای، بلکه یکی از ژرفترین شیوههای تماس با واقعیت است. در آن، جهان نه به صورت مفهومِ کلی، بلکه به شکل مجموعهای از مقاومتها، بوها، صداها، زبریها، انعکاسها، تأخیرها و نشانهها بر ما فرود میآید و ما نیز، اگر خوشاقبال باشیم، نه همچون فاتحانِ معنا، بلکه همچون گردآورندگانِ خرده حقایق از میان این ازدحام عبور میکنیم... ارزش پیادهروی در همین خرده بودن است. حقیقت، برخلاف میل نظامساز ذهن، اغلب به صورت تکهها ظاهر میشود، برق روی شیشهی بی آر تی، رد خیسی روی سنگ، مکثِ نامحسوس مردی پیش از زدن زنگ خانه، چینِ کاغذ دور دستهی گل، تهماندهی آفتاب روی دیوارِ غربی... راهرفتن هنرِ جمعکردن این تکههاست، بیآنکه به زور آنها را به وحدتی دروغین فروبکاهیم... اما اگر صبور بمانیم، خودِ این پراکندگی، نظمی عمیقتر را آشکار میکند، اینکه زندگی نه در قلههای نادرِ واقعه، بلکه در تداومِ لمسِ جهان رخ میدهد. انسان تا وقتی راه میرود، هنوز کاملاً به انتزاع تسلیم نشده است. هنوز چیزی در او به سنگ، به باد، به فاصله، به وزن و به نور پاسخ میدهد و شاید کرامتِ نهاییِ پیادهروی نیز همین باشد، اینکه به ما اجازه میدهد در روزگاری که همهچیز میخواهد ما را از جهان عبور دهد، بار دیگر از خودِ جهان عبور کنیم...