سخنی با خواننده:
همیشه برایم معمایی خاموش بود که چرا نیچه، آن متفکرِ تندرستِ رنج، آن کسی که با چکش میاندیشید و با مزاج مینوشت، تا این اندازه به غذا حساس بود و اعتراف میکنم که زمانی، از سرِ ناآگاهیِ متکبرانهای که اغلب نقابِ فهم به چهره میزند، گیاهخواری و گیاهخواران را نه فقط در نمییافتم، بلکه به سخره نیز میگرفتم، گویی هرچه با عادتِ تنِ من بیگانه بود، سزاوار طعن بود، نه تأمل. اما وقتی نیچه را جدیتر خواندم، وقتی در کتاب «این است انسان» دیدم که برای او خوراک صرفاً امر حاشیهایِ زیستی نیست بلکه بخشی از اقتصادِ نیرو، از شفافیتِ اندیشه، از ریتمِ جان و از نسبتِ انسان با خویش است، این حساسیت در نظرم از غرابت افتاد و به پرسشی شخصی بدل شد؛ پرسشی که بعدها، هنگام آغازِ حکمتالاشراق، صورتی عملی و حتی آزمونپذیر پیدا کرد... در آن راهنمای سلوکی آمده بود که چهل روز باید از گوشت پرهیز کرد و من در آغاز، با همان تردیدِ آشنای ذهنِ مدرن، با خود گفتم، آخر کتاب است دیگر، این مسخرگی چه تفاوتی در فهمِ من ایجاد خواهد کرد؟ مگر معنا از راه معده به جان میرسد؟ اما همین بدبینیِ نخستین، که در حقیقت نشانهی جداییِ دیرینهی ما از بدن است، اندکاندک جای خود را به نوعی رضایتِ محتاط داد و من تن به این تجربه سپردم و آنگاه، چیزی که رخ داد، نه معجزه بود و نه توهّم، بلکه نوعی جابهجاییِ لطیف اما انکارناپذیر در کیفیتِ ادراک، در سبکیِ درون، در جنسِ توجه و در نحوه حضورم در جهان بود، چنانکه گویی بعضی صداهای بسیار آرام، که پیشتر زیر هیاهوی عادت و سنگینیِ تن مدفون بودند، ناگهان شروع کردند به شنیده شدن. پس از آن بود که رژیمهای دائوییستی و بودایی و بهطور کلی نسبتِ غذا با آگاهی، با سکوت، با خلقوخو، با تمرکز و با سبکِ بودن در جهان، برایم به قلمرویی جذاب بدل شد؛ نه از آن حیث که بخواهم آن را به نظامی خشک، به فضیلتی نمایشی یا به هویتی مصرفپذیر تقلیل دهم، بلکه از آن رو که دریافتم غذا، این امرِ بهظاهر پیشپاافتاده، در حقیقت از ژرفترین درگاههای خودشناسی است و آنچه ما میخوریم یا کنار میگذاریم، فقط بدنمان را نمیسازد، بلکه به شکلی پنهان، کیفیتِ نگاهمان، جنسِ صبرمان، تیزیِ فکرمان و حتی ظرفیتمان برای دریافتِ امرِ ظریف را نیز دگرگون میکند. از همین مسیر بود که غذا برای من از یک عادتِ تکراریِ روزمره به بخشی ویژه و زنده از سبکِ زندگیام تبدیل شد؛ بخشی که در آن، تجربه از نظریه پیشی گرفت و بدن، پیش از آنکه زبان استدلال به کار بیفتد، چیزهایی را فهمید که بعدتر ذهن فقط توانست برایشان واژه پیدا کند. این نوشته نیز از دلِ همین مسیر، از دلِ همین آزمونهای کوچک و بیداریهای آرام، از درونِ همین تلاقیِ خواندن و زیستن، اندیشیدن و چشیدن، استخراج شده است و اگر در آن چیزی از صداقت، از کشف یا از آن لرزشِ درونیِ مواجهه با امرِ ساده اما بنیادین باقی مانده باشد، امیدوارم در شما نیز پژواکی پیدا کند و از خواندنش لذت ببرید...

آنکه از غذا فقط کالری میفهمد، از آفتاب نیز فقط حرارت میفهمد... حال آنکه غذا، پیش از آنکه ماده باشد، نسبت است؛ و پیش از آنکه نسبت باشد، خاطرهای است که جهان در بدن به ودیعه میگذارد... هر لقمه، نه صرفاً چیزی که خورده میشود، بلکه صورتی از جهان است که رضایت میدهد برای لحظهای کوتاه در دهان، در بزاق، در دندان، در مری، در اسید و در خون، ترجمه شود. انسان، اگر بخواهیم او را نه با تعاریف مکتبی بلکه با صحنههای روزمرّهاش بشناسیم، موجودی است که جهان را میجود و سبک زندگی او را شاید هیچچیز به اندازهی شیوهی جویدن، بلعیدن، انتخاب کردن، حذف کردن، پرهیز کردن، ولع ورزیدن و منتظر ماندن برای رسیدن طعم، آشکار نمیکند. از همینجاست که سفره، آن شیء به ظاهر فروتن، به یکی از دقیقترین دستگاههای افشاگری بدل میشود، بر سفره میتوان اقتصاد را دید، اخلاق را دید، اضطراب را دید، تاریخ را دید، نسبت انسان با زمان را دید و حتی کیفیت امید او را... کسی که ایستاده، هراسان و بیآنکه بنگرد چه میخورد، لقمهای را میان اعلانهای تلفن همراه و صدای بوق و شتاب عصر فرو میدهد، صرفاً گرسنگی را رفع نمیکند؛ او در آیینی شرکت میکند که در آن زمان از تجربه تهی شده و تغذیه از حضور. برعکس، آنکس که چای را نه بهعنوان نوشیدنی بلکه بهمنزلهی مکثی میان دو هجوم مینوشد، دارد در مقیاسی کوچک علیه پراکندگی جهان موضع میگیرد...
غذا از نخستین چیزهایی است که به ما میآموزد آزادی بدون فرم، به هرجومرج میل میانجامد و فرم بدون جان، به زهدی بیمارگون... بدن دروغ نمیگوید، اما بدن نیز بیتفسیر نیست. آنچه میخوریم فقط ما را نمیسازد؛ ما نیز با نوع نگاهمان به خوراک، به آن معنایی اضافه میکنیم که سپس از همان معنا زخم میخوریم یا نیرو میگیریم... میتوان از سادهترین نان، روحی آرام و تنی سبک ساخت و میتوان از کاملترین رژیمها، زندانی تازه برای خود برپا کرد... در روزگار ما، غذا غالباً میان دو بت تقسیم شده است، بتِ لذتِ بیوقفه و بتِ کنترلِ بیرحمانه. یکی میگوید زندگی کوتاهتر از آن است که خود را محروم کنیم؛ دیگری میگوید ارزش زندگی در انضباطی است که بتواند میل را تحقیر کند. اما این دو، هرچند در ظاهر متضاد، از یک سوءفهم مشترک میآیند یعنی هر دو غذا را یا به ابژهی مصرف تقلیل میدهند یا به مسئله تعقیب و گریز... اولی تن را به محل انباشت هیجان بدل میکند، دومی تن را به پادگانی نظامی و در هر دو حال، انسان از شنیدنِ زبان آرام بدن بازمیماند؛ زبانی که نه موعظه میکند و نه تهدید، بلکه فقط با کیفیت خواب، عمق نفس، روشنی چشم، نرمی خلق، ریتم روده، تابآوری اعصاب و شفافیت اندیشه، به ما میگوید در چه نسبتی با خود و جهان ایستادهایم...
غذا را باید از نو دید، نه چون سوخت، هرچند سوخت هم هست؛ نه چون تفریح، هرچند تفریح هم میتواند باشد؛ نه چون ریاضت، هرچند ریاضت نیز گاه از آن عبور میکند؛ بلکه چون میدانی که در آن، ماده و معنا بیآنکه کاملاً یکی شوند، در هم نفوذ میکنند. آنچه ما میخوریم، کیفیتِ تماس ما با جهان را آموزش میدهد. اگر هر روز با خوراکیهای افراطاً محرّک، شدید، پُرشکر، پُرنمک، پُرچربی، پُررنگ، پر از زرق و برق و فوری زندگی کنیم، تنها ذائقهمان تغییر نمیکند؛ افق انتظار ما از واقعیت نیز تغییر میکند. ما آهستگی را بیمزه مییابیم، سادگی را تهی میپنداریم، ظرافت را ناکافی میدانیم و سکوت را علامت فقدان... ذائقه، فقط سلیقهی دهان نیست؛ ذائقه، متافیزیک روزانه ماست. کسی که تنها به ضربههای تند عادت کرده، در هنر نیز، در عشق نیز، در گفتوگو نیز، در فکر نیز، دنبال همان شدت فوری میگردد... او نمیتواند بفهمد که برخی چیزها، مانند خورشت هایی که باید جا بیفتند، یا مانند چایهایی که باید دم بکشند، یا مانند دوستیهایی که باید آهسته شکل بگیرند، حقیقت خود را فقط در تأخیر آشکار میکنند... بسیاری از بحرانهای سبک زندگی، در ژرفترین لایه، بحرانِ نسبت ما با تأخیرند. ما میخواهیم بیدرنگ سیر شویم، بیدرنگ لاغر شویم، بیدرنگ سالم شویم، بیدرنگ خوشحال شویم و جهانِ صنعتی، این خواستهی کودکانه را با بستهبندیهای درخشان، فرمولهای آماده، معجونهای فوری و وعدههای محاسبهپذیر پاسخ میدهد؛ اما بدن، این موجود کهنتر از تبلیغات، هر بار در سکوت انتقام زمان را میگیرد...
در اینجا باید از غذا همچون حافظه سخن گفت. هیچ لقمهای بیتاریخ نیست. در مزهی یک سیب، اقلیم خوابیده است؛ در بافت نان، رنج دستها، صبر خمیر، حرارت تنور و اقتصاد آرد حضور دارد؛ در یک کاسه برنج، آب و خاک و فصل و شبکههای تجارت و ساختار مالکیت و حتّی استعمار پنهاناند. آنکس که میخورد، اگر فقط مصرفکننده باشد، جهان را به شیء تقلیل داده است؛ اما اگر در خوردن، گوشِ درک داشته باشد، هر وعده برای او به مجلس احضار نیروهای پنهان بدل میشود. شاید به همین دلیل است که بعضی سنتهای شرقی، خوردن را تا حد آیینی خاموش بالا بردهاند، نه از سر تشریفات پوچ، بلکه از آن رو که در لحظهی خوردن، کثرت جهان در وحدت تن فرود میآید... دانهی برنج، وقتی بر زبان مینشیند، تنها یک دانه نیست؛ او فصلها را با خود آورده است. خوردنِ بیتوجه، نوعی نابینایی نسبت به کثرتِ نهفته در امر جزئی است و چهبسا تمام ابتذال زندگی مدرن را بتوان در این خلاصه کرد که
ما دیگر از جزئیات، عبور میکنیم بیآنکه در آنها جهان را ببینیم.
ما گوجه را میخوریم، بیآنکه آفتاب را بچشیم. ما قهوه را مینوشیم، بیآنکه جغرافیا را بفهمیم. ما نان را میبریم، بیآنکه معنای تقسیم را به یاد آوریم...
اما غذا فقط حافظهی جهان نیست؛ آزمایشگاه اخلاق نیز هست. بگو چه میخوری تا بگویم چگونه با قدرت رابطه داری... انتخابهای غذایی، خواه ناخواه، به بدنهای دیگر، رنجهای دیگر، کارهای دیگر و زیستبومهای دیگر متصلاند. در اینجا مسئله بر سر صدور حکمهای سادهلوحانه نیست؛ جهان از آن پیچیدهتر است که با چند دستور اخلاقیِ تمیز اداره شود. مسئله آن است که هر سبک خوردن، تصویری از نسبت ما با دیگری را در خود حمل میکند. آیا ما برای ارضای میل خود، همهچیز را به مادهای بیصدا فرو میکاهیم؟ یا میکوشیم در حدّ امکان، آگاهانهتر، سبکتر، کمخشونتتر و کماسرافتر باشیم؟ کیفیت یک زندگی فقط با آنچه به دست میآورد سنجیده نمیشود؛ با آنچه برای بهدستآوردن، نابود میکند نیز سنجیده میشود. این پرسش، حتی اگر پاسخ نهایی نداشته باشد، باید بر سر هر سفره حاضر باشد، من وقتی میخورم، دقیقاً در حال تثبیت چه جهانی هستم؟ جهانی مبتنی بر شتاب، اتلاف، بهرهکشی و گسست؟ یا جهانی که در آن، لذت و مسئولیت هنوز از هم طلاق نگرفتهاند؟
با این حال، خطر دیگری هم هست، آن که غذا را بیش از حد اخلاقی کنیم و شور زندگی را از آن بگیریم... تن اگر از لذت مشروع خود محروم شود، به شیوهای پنهانی انتقام میگیرد. اینجا باید از حکمهای خشک فاصله گرفت و به فهمی زنده رسید. آن فهم زنده میگوید تن، اگر درست شنیده شود، نه دشمن معناست و نه ابزار حقیر آن؛ تن خود یکی از شیوههای اندیشیدن جهان است. خوشبختیِ غذایی در پرخوریِ کور یا پرهیزِ وسواسی نیست؛ در آشتیِ ریتمهاست... جایی که میل، از بیشکلی نجات یابد بیآنکه خفه شود؛ جایی که انتخاب، از خودآزاری نگذرد و از بیفکری نیز سقوط نکند. بسیاری گمان میکنند سبک زندگی سالم یعنی مجموعهای از محدودیتها؛ حال آن که در معنایی عمیقتر، سبک زندگی سالم یعنی نوعی زیباییشناسیِ هماهنگی... خواب، نور، حرکت، تنفس، کار، معاشرت، سکوت و غذا، اگر هر یک به سویی کشیده شوند، روح از هم میگسلد. لقمهای که در نیمهشبِ فرسودگی، بر روی اضطراب خورده میشود، هرچند از بهترین مواد تشکیل شده باشد، کیفیتی دیگر دارد تا همان لقمه وقتی که در هوشیاری، در آرامش و با اشتهایی طبیعی خورده شود. پس تأثیر غذا فقط در ترکیب شیمیاییاش نیست؛ در صحنهای است که در آن وارد بدن میشود. ما صرفاً مواد مغذی را هضم نمیکنیم؛ وضعیتهای وجودی را نیز هضم میکنیم...
چقدر چیزها در یک بشقاب پنهان است. بشقاب آدم عجول، بشقاب آدم افسرده، بشقاب آدم حریص، بشقاب آدم آشتیکرده با خویش، هر یک امضای متافیزیکی خاص خود را دارد. کسی که از درون تهی شده، غالباً میکوشد این خلأ را با انباشت مزهها پر کند، غافل از آنکه خلأ وجودی با پُری معده درمان نمیشود... و کسی که در جنگی پنهان با بدن خویش است، رژیم را به زبانِ تنبیه ترجمه میکند؛ گویی هر لقمه گناهی است و هر میل، سقوطی... چنین انسانی نه غذا را میفهمد و نه خود را؛ زیرا در هر دو مورد، بهجای نسبت، حکم میبیند. شاید نخستین گام در اصلاح سبک زندگی، نه دانستنِ بیشتر دربارهی خوراک، بلکه کاستن از خشونتی باشد که در خفا علیه خود به کار میبریم. بسیاری از آدمها از آنچه میخورند بیمار نمیشوند، بلکه از نحوهای که خود را هنگام خوردن داوری میکنند، بیمار میشوند. بدن، از تحقیر نیز زخم برمیدارد...
و با اینهمه، نباید از دقت غافل شد. آگاهیِ غذایی، اگر از وسواس جدا شود، نوعی خرد عملیِ والا است. اینکه بفهمیم چه چیزی ما را سنگین میکند، چه چیزی سبک؛ چه چیزی خواب را عمیق میکند، چه چیزی مضطرب؛ چه چیزی تمرکز را روشن میسازد، چه چیزی ذهن را مهآلود؛ چه چیزی در ما حرارت میافزاید، چه چیزی التهاب؛ اینها همه شکلهایی از خودشناسیاند... خودشناسیِ راستین، هرگز صرفاً دروننگری انتزاعی نیست؛ از معده، از پوست، از نبض، از انرژیِ پس از غذا، از کسالتِ پس از افراط، از شادابیِ پس از اعتدال نیز عبور میکند. انسانی که نسبت به اثرات غذا بر خود بیاعتناست، در حقیقت نسبت به یکی از ابتداییترین معابرِ شناختِ خویش بیتفاوت است و در اینجا، داناییِ کهنِ مشرق چیزی به ما میآموزد، اعتدال نه به معنای کمبودن، بلکه به معنای بهجا بودن است... آب، اگر بهاندازه باشد، جان میدهد؛ اگر از حد بگذرد، غرق میکند. آتش، اگر مهار شود، میپزد؛ اگر رها شود، میسوزاند. خوراک نیز چنین است. مسئله نه ریاضت است نه افراط، بلکه یافتن آن نقطهی سیال و زندهای است که در آن، بدن احساس میکند جهان با او در ستیز نیست.
سبک زندگی، در وجهی عمیق، چیزی جز انباشتهشدنِ جزئیات نیست. انسانها معمولاً میخواهند زندگیشان را با تصمیمات بزرگ دگرگون کنند، حال آنکه سرنوشت اغلب در تکرارهای کوچک بسته میشود، در اینکه صبح را با چه آغاز میکنی، ظهر چگونه میایستی، عصر چه مینوشی، شب با چه سنگینی یا سبکی به خواب میروی. غذا، در این میان، معمارِ پنهان روزهاست. لقمههای بیفکر، روزهایی بیفکر میسازند؛ و خوراکِ آگاهانه، الزاماً زندگی را قدّیسوار نمیکند، اما حداقل رشتهای از توجه را از دهان تا ذهن میکشد. اگر انسان بتواند تنها در یک وعده، واقعاً حاضر باشد، شاید همین حضور چون نوری باریک به دیگر بخشهای زندگیاش نیز نفوذ کند. کسی که آموخته یک پرتقال را با تمام دقت پوست بگیرد، به عطرش گوش دهد، به شیارهایش بنگرد و آبداریاش را بیشتاب دریابد، دیگر بهسادگی اسیر آن جهانِ مصرفیای نخواهد شد که همهچیز را میخواهد بیفاصله، بیمکث و بیسپاس ببلعد. اینجا غذا به تمرینِ حضور بدل میشود؛ حضوری که نه شعار است نه تکنیک، بلکه بازگشتِ حس به جهان...
چه بسا بتوان گفت فساد بسیاری از سبکهای زندگی از آنجا آغاز میشود که انسان دیگر برای خوردن وقت ندارد، اما برای جبرانِ پیامدهای بدِ آن، سالها وقت صرف میکند. او زمان را در لحظهی نخست پسانداز میکند تا بعدتر آن را با بهرهای سنگین پس بدهد. این یکی از طنزهای تلخ تمدن ماست، برای کارکرد بهتر، بد میخوریم؛ و چون بد میخوریم، بدتر کار میکنیم؛ سپس برای ترمیم این ویرانی، صنعت عظیمی از مکملها، درمانها، رژیمها، توصیهها و اضطرابها برپا میکنیم. حال آنکه شاید بسیاری از آنچه گم کردهایم در ابتداییترین ساحتها نهفته باشد، در بازگرداندنِ ریتم به آشپزی، در بازگرداندنِ آگاهی به خرید، در بازگرداندنِ وقار به سفره، در بازگرداندنِ سادگی به ذائقه و در بازگرداندنِ حدی از سکوت به خوردن. خوردنِ خوب الزاماً اشرافیگری نیست؛ چهبسا برعکس، شکلی از مقاومت علیه ابتذالِ پرهزینهی بازار باشد. ساده خوردن، اگر از فقرِ تحمیلشده جدا شود و به انتخابی آگاه بدل گردد، میتواند یکی از شکوهمندترین اشکال نجابت باشد. نجابتِ تن آنگاه آشکار میشود که برای زندهبودن، به هیاهوی کمتر و حضور بیشتر رضایت دهد...
غذا بر عشق، دوستی و تفکر اثر میگذارد. آدمی که پیوسته بدنش را در وضع التهاب، سنگینی یا بینظمی قرار داده، چگونه میتواند به سکونِ لازم برای اندیشهای ژرف دست یابد؟ بسیاری از آشوبهای ذهنی، البته ریشههایی پیچیدهتر از خوراک دارند، اما کم نیستند تیرگیهایی که در مهِ خون و خستگیِ گوارش تکثیر میشوند. ذهن، آن پرندهی مغرور، گمان میکند مستقل از معده پرواز میکند؛ اما بارها دیدهایم که بالهایش با لقمهای نا به جا خیس میشود. از آن سو، نیز نباید به سادگیِ خام افتاد و تمام حقیقت انسان را به تغذیه فروکاست. انسان بیش از آن است که با منوی روزانه تعریف شود. اما درست به همین دلیل، باید فهمید که امر والا و امر روزمرّه دشمن یکدیگر نیستند. گاه عمیقترین فلسفهها از نحوهی نشستن بر سر سفره آغاز میشوند... چگونه چیزی را به خود راه میدهیم؟ چگونه با جهان مماس میشویم؟ چگونه میگیریم، تبدیل میکنیم و پس میدهیم؟ اینها فقط پرسشهای زیستشناسی نیستند؛ پرسشهای هستیشناسانه وجودند...
بدنِ خوبتغذیهشده، بدنی نیست که فقط استانداردهای بیرونی را برآورده کند، بلکه بدنی است که در آن، جان احساس میکند اقامتگاهش خصمانه نیست. اگر پس از خوردن، در ما قدری صفا، نیرو، روشنی و سکون پدید آید، شاید به جهان درستتر پاسخ دادهایم و اگر پیوسته پس از هر وعده، سنگینی، مهگرفتگی، عذاب وجدان، بیحوصلگی یا عطشِ بیشتر سراغمان آید، باید فهمید که چیزی در نسبت ما با خوراک و با خویشتن از تعادل بیرون افتاده است... غذا، در نهایت، آینهای است که بهندرت دروغ میگوید. ما میتوانیم در گفتار، خود را فریب دهیم؛ در شعارها، خود را بیاراییم؛ در شبکههای تصویر، نسخه ای آرایششده از زیستن عرضه کنیم؛ اما بدن، این آرشیو خاموش، همهچیز را ثبت میکند. او میداند کجا به خویش خیانت کردهایم، کجا به خویش گوش دادهایم، کجا از سر تنهایی خوردهایم، کجا از سر جشن، کجا از سر فرار، کجا از سر قدردانی...

غذا جهان را به سرنوشتِ روزانهی ما تبدیل میکند. از اینرو، هیچ چیز بهظاهر کوچکتر از یک وعده نیست و هیچ چیز، اگر درست دیده شود، بزرگتر هم نیست... در غذا، تاریخ به مزه بدل میشود؛ اقتصاد به عادت؛ عادت به خلق؛ خلق به اندیشه؛ اندیشه به انتخاب و انتخاب به سرنوشت... انسان همان نیست که میخورد، بلکه همان نسبتی است که با خوردن برقرار میکند، آیا میبلعد یا میچشد، آیا تصاحب میکند یا مشارکت، آیا فرار میکند یا حاضر میشود، آیا تن را تحقیر میکند یا تربیت، آیا از خوراک برای پوشاندن خلأ استفاده میکند یا برای پیوند یافتن با ریتم جهان. شاید والاترین سبک زندگی آن باشد که در آن، هر لقمه بیآنکه سنگین از معنا شود، از بیمعنایی هم نجات یافته باشد؛ جایی که انسان نه بردهی اشتها باشد و نه جلاد آن، بلکه همراهی هوشیار با این واقعیت ساده و کیهانی داشته باشد که زندگی، پیش از آنکه نظریه باشد، داد و ستدی ظریف میان بدن و جهان است و در این دادوستد، گاهی یک کاسه سوپ گرم در غروب سرد، فلسفیتر از هزار خطابه دربارهی معناست؛ زیرا آنجا جهان، بیهیاهو، نشان میدهد که چگونه میتوان هم نیازمند بود، هم آگاه، هم فانی و با اینهمه، از همین فانیبودن، سبکی از وقار ساخت...
پ.ن: اگر چیزی براتون جذابه یا دوست دارین بازخوانی بشه بهم توی نظرات بگین
ارادت