من بارها نه بهخاطر گناه، که بهخاطر نحوهی دوستداشتنم به محکمه احضار شدهام. جهان، این بازپرس پیرِ بیخواب، همیشه از من یک توبه خواسته است، توبه از دلبستگی، از نرمی، از آن میل لجوجی که میخواهد در دل ویرانی هم چیزی را تأیید کند. گویی دوستداشتن، در نظمی که از ترس تغذیه میکند، خود نوعی ارتداد است. و اگر نامی برای این ارتداد بخواهم، آن را ارتداد اسپینوزایی خودم میگذارم، سرپیچی از خدایی که با نفی زندگی، حکومت میکند و وفاداری به آن جوهر بیعذرِ درون چیزها که میخواهد بماند، وصل شود و دوام بیاورد. من از آنهایی نبودهام که عشق را فضیلت آموختهاند؛ من آن را همچون اتهام شناختهام.
صدا از بالا میآمد؛ نه کلمه بود، نه حتی فریاد، چیزی شبیه تهران بود وقتی که از حدِ شنیدهشدن عبور میکند و فقط به فشار بدل میشود. من معنای صدا را نمیفهمیدم، همانطور که سالهاست معنای بسیاری از هیاهوهایی را که به اسم حقیقت بر سر آدم آوار میشوند نمیفهمم. جهان امروز کمتر سخن میگوید؛ بیشتر کر میکند. و درست در همان لحظه بود که دانستم بار دیگر پروندهی ارتدادم از یک دوستداشتن روی میز است. نه در دادگاهی رسمی، بلکه در آن محکمهی روزمرهی بیصورت که در آن از تو نمیپرسند چه کردهای؛ میپرسند چرا هنوز به چیزی وفاداری...
بعد، بشقاب پرواز کرد. اکنون که به آن لحظه برمیگردم، میگویم دیدمش؛ اما حقیقت این است که بعضی رخدادها در لحظه دیده نمیشوند، فقط بر تن ثبت میشوند و بعدتر به ادراک میرسند. ضربه نخست به گوشت نمیخورد؛ به تداوم میخورد. جهانِ یکدست ناگهان میشکند و در شکافِ آن، شعور مثل حیوانی زخمی سر بلند میکند. من در آن دم، بیش از آنکه مجروح باشم، کنجکاو بودم.
برخوردِ صورت من با یک بشقاب چه رخدادی را در جهان رقم میزند؟
این کنجکاوی نه شجاعت بود، نه بیحسی؛ شکل بیمار اما شریفِ بقای ذهن بود، وقتی نمیخواهد صرفاً شیء ضربه باشد و اصرار دارد از دل تحقیر، دانشی بیرون بکشد. بعضی انسانها پیش از آنکه درد را حس کنند، فرمِ فاجعه را مطالعه میکنند.
ضربه سنگین بود. خشم و گریه آمدند، و همراهشان صدای قلخوردن بشقاب؛ آن موسیقی مضحکِ پس از اصابت، آن تداوم حقیرِ شیء که انگار نمیخواست از حرکت بایستد. در بسیاری از صحنههای زندگی من، اشیا بیش از انسانها شخصیت داشتهاند. آدمها نقش عوض میکردند، اما اشیا وفادار بودند...
در، لیوان، بشقاب، لکه، پله، لبهی میز. آنها حافظهی سرد جهاناند. این یکی، افزون بر همهچیز، فرانسوی هم بود؛ و همین جزئیات خندهدار است که چهرهی حقیقی تمدن را لو میدهند. بربریت هرگز در تضاد با ظرافت نبوده است؛ اغلب از خلال آن عمل کرده. دستی که پرتاب میکند میتواند خشن باشد، اما شیئی که پرتاب میشود نام کشوری متمدن را بر پیشانی داشته باشد. فرهنگ، بارها فقط امضای کارخانهای بوده است بر ابزار ضربه.
بعد در شکاف، آن سؤال آمد؛ مثل همیشه نه از دل فهم، بلکه از دل صحنه، خانم ی پرسید: «نمیخوای چیزی بگی؟» من این پرسش را خوب میشناسم. این پرسشِ قدرت است وقتی میخواهد مطمئن شود هنوز متن را در اختیار دارد. از قربانی سخن نمیخواهد؛ اجرای درستِ قربانیبودن را میخواهد. انتظار دارد تو در لحظهی زخم، جملهی مناسبِ زخم را بگویی یا التماس، یا اعتراف، یا توضیح، یا خشمِ قابلفهم. اما من سالهاست که به این نمایش خیانت میکنم. من از همان آغاز، بازیگر خوبی برای صحنههای سلطه نبودهام. پس گفتم: «واقعاً بشقابهای فرانسوی محکمن که بعد از پرواز و سقوط هنوز خودشون رو نگه داشتهن.»
آن جمله شوخی نبود؛ یا اگر بود، شوخی بهمثابه آخرین شکل کرامت بود. من در آن لحظه نخواستم درد را انکار کنم؛ خواستم انحصارِ تفسیر را از صحنه بگیرم. خواستم بگویم هنوز میتوانم نامگذاری کنم، هنوز زبان من تماماً مصادره نشده است، هنوز حتی در خون، زاویهی دیدی دارم که مال من است. طنز، برای بعضیها زینتِ آسودگی است؛ برای بعضی دیگر سنگرِ واپسین. من از دستهی دومام. وقتی واقعیت میکوشد تو را به یک نقش واحد تقلیل دهد، نامربوطگویی گاهی رادیکالترین شکلِ امتناع است. نه چون حقیقت را میپوشاند، بلکه چون نشان میدهد حقیقت فقط آن چیزی نیست که بازجو میخواهد از دهان تو بشنود.
نمیدانم آن سکوت ناگهانی را جملهی من ساخت یا شرهی خونی که چشمم را اشغال میکرد. و شاید این ندانستن از هر دانستنی دقیقتر باشد. زیرا زندگیِ من بارها از مرزی گذشته است که در آن دیگر معلوم نیست چه چیز صحنه را متوقف میکند. معنا یا ماده، کلمه یا جراحت، تفسیر یا تن. ما بیش از آنکه موجوداتِ استدلال باشیم، موجوداتِ آستانهایم؛ تا وقتی حرف کار میکند، حرف میزنیم، و وقتی حرف از کار میافتد، بدن به زبان میآید. خون، آخرین استدلالی است که هیچ نظامی دوست ندارد تا انتها بشنود.
و این فقط یک خاطره نیست. این الگوی پنهانِ بسیاری از لحظههای من است، من در پیوستگیِ ایمنِ روزها زیست نکردهام، در شکافها شکل گرفتهام. هرآنچه از خود میدانم، از وقفهها میدانم، از لحظههایی که ناگهان نظم اشیا کج میشود، صدا از معنا تهی میگردد، و دوستداشتن در جایگاه اتهام مینشیند. من از آنهایی نیستم که شخصیتشان را از انتخابهای آرام ساختهاند؛ شخصیت من محصول هجومها، مکثها، و پاسخهای نامنتظر بوده است. اگر وحدتی در من هست، از جنس تداوم نیست؛ از جنس بازگشت است. بازگشت همان محاکمه، همان پرسش، همان امتناع از اینکه مطابق نسخهی صحنه حرف بزنم.
پس اگر قرار باشد خودم را تعریف کنم، نه با فضیلتها که با این ارتداد تعریف میکنم، من از اخلاقی که از عشق توبه میخواهد، برگشتهام. من به آن اسپینوزایِ زخمی اما مصر وفادار ماندهام که در من میگوید هرچه توانِ پیوند دارد، از هر قانونی شریفتر است. اگر محکمه میخواهد نام این وفاداری را کفر بگذارد، بگذارد. من بارها دیدهام که جهان از دهان آدمها حرف نمیزند، از پرتاب اشیا حرف میزند؛ و من یاد گرفتهام در برابر این زبانِ خام، نه فقط خون، که تعبیر هم داشته باشم. این کمچیزی نیست. در زمانهای که بیشتر انسانها فقط زخمی میشوند، تواناییِ صورتبندیِ زخم خود شکلی از نجابت است.
من همان کسیام که وقتی باید فروبپاشد، به استحکام بشقاب فکر میکند؛ نه از سر بیدردی، بلکه چون میداند هر فاجعهای یک شیء، یک صدا، یک جملهی اضافی دارد که از دل آن میشود حقیقت را بیرون کشید. این سرنوشت من بوده، دیدنِ دیرهنگام، فهمیدن در شکاف، و دوستداشتنی که هر بار به صورت پروندهای علیه من باز شده است. اگر این ارتداد است، من مرتدم. اما نه مرتدِ خدا؛ مرتدِ ترسی که میخواست مرا از هر پیوند زندهای جدا کند. من از آن ترس برگشتهام، و این بازگشت، تنها ایمانِ باقیماندهی من است.