به نظرم مسئله شنیدن دیگری هیچوقت به اندازه امروز مهم نشده بود، که خاصه این زمان من رو به سمت این صورتبندی هل داد که از اقای اردبیلی وام دارشم و من فقط کمی نظم بخشیدم بهش...
این نوشتار به بررسی هفت صورتِ متفاوتِ نسبت انسان با «دیگری» در افق شنوایی و گفتوگو میپردازد. مسئلهی اصلی آن است که شنیدنِ دیگری امری بدیهی و ساده نیست، بلکه رخدادی پیچیده، پرمخاطره و عمیقاً وجودی است. انسان در اغلب موارد نه دیگری را میشنود، بلکه او را درون افق معنایی خود منحل، مصرف یا استخدام میکند. از اینرو، میتوان مراتب مختلفی از مواجهه با دیگری را از نفی مطلق تا آفرینشِ مشترکِ یک افق تازه بازشناخت. این مراتب شامل نفی مطلق، گفتوگو برای تفنن، گفتوگو برای توجیه خود، مواجهه برای فهم دیگری در معیارهای خود، مراجعه به دیگری برای فهم خویش، تسلیم، و در نهایت «مواجههی پلاستیک» هستند.
در این میان، مواجههی پلاستیک بالاترین و دشوارترین سطح گفتوگو است؛ زیرا در آن، نه فقط فهمی از دیگری حاصل میشود و نه صرفاً خودشناسی یا دگردیسی یکسویه، بلکه نوعی واپاشی و بازساخت همزمانِ خود و مرزهای میان خود و دیگری رخ میدهد. این مواجهه تنها در وضعیت بحران ممکن میشود؛ جایی که ساختارهای پیشینِ فهم و زیست فرو میریزند و انسان ناچار میشود دیگری را نه به عنوان ابژهای برای مصرف یا تأیید، بلکه به عنوان امکانی برای بازآفرینی بپذیرد. از این منظر، بحران نه صرفاً ویرانی، بلکه شرط امکانِ گفتوگوی اصیل و آفرینشِ وجودیِ تازه است.
مقدمه
مسئلهی شنیدنِ دیگری، در ظاهر ساده به نظر میرسد: گویی کافی است کسی سخن بگوید و دیگری گوش بسپارد. اما در حقیقت، شنیدن یکی از دشوارترین و نادرترین کنشهای انسانی است. اغلب آنچه ما گفتوگو مینامیم، نه گشودگی به دیگری، بلکه صرفاً شکلی از بازگشت به خود است. انسان غالباً دیگری را نمیشنود، بلکه او را در دستگاه معنایی خویش حل میکند، مصرف میکند، تفسیر میکند، تحریف میکند، یا به ابزاری برای تثبیت خویش بدل میسازد. از این منظر، شنواییِ دیگری دارای مراتب و صورتهای متفاوتی است؛ از نفی مطلقِ دیگری تا مواجههای که در آن، خود و دیگری هر دو در فرایندی از واپاشی و بازساخت قرار میگیرند.
آنچه در ادامه میآید، میتواند به منزلهی هفت صورت از نسبت ما با دیگری فهم شود؛ هفت شیوهی گفتوگو که در واقع، هفت نسبت متفاوت با حقیقت، با خود، و با امر بیگانهاند.
مواد و روشها
1.نفی مطلق: وقتی گفتوگو از آغاز ناممکن است
نخستین صورت، نفی مطلق است. در اینجا اساساً دیگری به رسمیت شناخته نمیشود. دو طرف ممکن است ظاهراً در نسبت با یکدیگر باشند، حتی ممکن است کلمات بسیاری میانشان رد و بدل شود، اما هیچ شنیدنی در کار نیست. هر یک تنها در افق بستهی خود حضور دارد و دیگری برایش نه یک سوژه، بلکه مانعی، ابزاری، یا سطحی برای فرافکنی است.
نمونهی روشن این وضعیت را میتوان در برخی روابط میان رواندرمانگر و مراجع دید؛ نه آنجا که درمان به معنای اصیلش رخ میدهد، بلکه آنجا که هر دو درون کلیشههای خود حبس شدهاند. درمانگر از پیش میداند که مراجع چه میگوید و آن را درون طبقهبندیهای آمادهی ذهنی خود جا میدهد؛ مراجع نیز درمانگر را نه به منزلهی حضوری برای کشف، بلکه به مثابهی ابزاری برای تأیید رنج خود یا تکرار روایت آشنای خویش میخواهد. در چنین وضعی، رابطه برقرار است اما گفتوگو نه.
در روابط پارتنرشیپ نیز بسیار پیش میآید که دو نفر سالها با هم زندگی میکنند بیآنکه هرگز دیگری را شنیده باشند. هر یک از دیگری تصویری ساخته و به همان تصویر پاسخ میدهد. نزاعها تکراریاند، سوءتفاهمها پایدارند، و آنچه گفته میشود پیشاپیش شنیده شده است؛ نه به این معنا که فهم شده، بلکه به این معنا که در قالبی از پیش موجود فروکاسته شده است. نفی مطلق، سکوت نیست؛ چهبسا پرحرفترین رابطهها در این سطح قرار داشته باشند. نفی مطلق یعنی ناممکنی ورودِ دیگری به جهان من.
۲. گفتوگو برای تفنن: دیگری به مثابهی تجربهای رنگارنگ
صورت دوم، گفتوگو برای تفنن است. در اینجا دیگری انکار نمیشود، اما جدی هم گرفته نمیشود. انسان به سراغ دیگری میرود، اما نه برای آنکه دگرگون شود یا چیزی بنیادین بیاموزد، بلکه برای تنوع، کنجکاوی، هیجان، یا مصرف فرهنگی. دیگری در این وضعیت، ابژهای برای ماجراجویی است.
شکل بارز آن را میتوان در تجربهی توریستی دید: کسی به سراغ فرهنگ، زبان، موسیقی یا زیستجهانی دیگر میرود، اما هرگز از ابعاد خود خارج نمیشود. او دیگری را لمس میکند، از او لذت میبرد، شاید حتی تحسینش هم بکند، اما در نهایت، دیگری برای او صرفاً منظرهای است تازه. این رابطه بیش از آنکه مواجهه باشد، مصرف تفاوت است.
کسی از موتسارت خسته میشود و برای تنوع به موسیقی کلهر روی میآورد. این حرکت، لزوماً نشانهی گشودگی به یک جهان موسیقایی دیگر نیست؛ ممکن است صرفاً شکلی از تنوعطلبی باشد، چیزی شبیه عوض کردن ذائقه. در اینجا دیگری به یک طعم جدید بدل میشود. امر بیگانه به جای آنکه افق ادراک ما را جابهجا کند، به کالایی برای رفع ملال بدل میشود. در این سطح، گفتوگو رخ نمیدهد؛ بلکه گردش در سطح تفاوتها رخ میدهد.
۳. گفتوگو برای توجیه خود: استفاده از دیگری به منزلهی شاهد
در صورت سوم، دیگری نه برای نفی، نه برای تفنن، بلکه برای توجیه خود احضار میشود. در اینجا فرد یا سنت یا دستگاه فکری، به سراغ دیگری میرود تا از او چیزی استخراج کند که به نفع خودش باشد. دیگری در این وضعیت، منبعی برای گلچین کردن است. از او آن بخش برداشته میشود که بتواند موقعیت من را تقویت کند، و بقیه یا نادیده گرفته میشود یا حذف.
نسبت برخی دینداران با علم، نمونهی مناسبی برای این سطح است. علم نه به مثابهی روشی مستقل برای شناخت جهان، بلکه به مثابهی انباری از گزارهها دیده میشود که از میان آنها میتوان مواردی را بیرون کشید و در دفاع از موضع پیشینی خود به کار برد. به تعبیر دقیقتر، علم در اینجا شنیده نمیشود؛ استخدام میشود. یک گزاره، یک کشف، یک اصطلاح یا حتی یک سوءبرداشت از متن علمی برداشته میشود و فوراً گفته میشود: پس این هم از ما دفاع میکند.
در این وضعیت، گفتوگو از اساس ابتر است، چون دیگری تنها تا جایی پذیرفته میشود که مؤیدِ من باشد. هر چیزی که رادیکالتر، ناسازگارتر، یا ویرانگرتر باشد کنار گذاشته میشود. به این معنا، گفتوگو برای توجیه خود، شکلی از خودپرستی معرفتی است. من به سراغ تو میآیم، اما فقط برای آنکه خودم را از دهان تو بشنوم.
۴. مواجهه برای فهم دیگری: فهمی که هنوز اسیر معیار خود است
در مرتبهی چهارم، انسان واقعاً میخواهد دیگری را بفهمد. این خود گامی مهمتر از مراحل پیشین است. اما مشکل آنجاست که این فهم، همچنان در چارچوب معیارهای خودی رخ میدهد. من دیگری را میفهمم، اما فقط تا جایی که بتوانم او را به زبان خودم ترجمه کنم. فهم، در اینجا نوعی تقلیل است یعنی دیگری در افق من فهمپذیر میشود، اما دقیقاً به همین دلیل، چیزی از بیگانگیِ واقعیاش از دست میرود.
انسان اغلب حیوان را با معیارهای انسانی میفهمد و برایش نیت انسانی قائل میشود، عواطف او را به شیوهای انسانپردازانه تفسیر میکند، یا رفتارش را در قالب الگوهای آشنای خود میریزد. در ظاهر، این کار فهم است؛ اما در باطن، نوعی استعمار مفهومی است. حیوان به جای آنکه در دگر بودگی خاص خود ظاهر شود، به نسخهی ناقصی از انسان بدل میشود.
این سطح از گفتوگو، گرچه از سطوح قبلی شریفتر است، اما هنوز به معنای دقیق کلمه، شنیدن نیست. زیرا شنیدنِ حقیقی جایی آغاز میشود که من بپذیرم دیگری لزوماً در معیارهای من جا نمیگیرد. تا وقتی فهم، تنها جذب دیگری در نظم معناییِ خودم باشد، هنوز دیگری را نشنیدهام؛ فقط او را قابلفهم کردهام.
۵. رفتن به سراغ دیگری برای فهم خود: آینهی دگرگونکننده
در صورت پنجم، مسیر تا حدی معکوس میشود، انسان به سراغ دیگری میرود، نه صرفاً برای فهم او، بلکه برای فهم خود. دیگری در اینجا به آینهای بدل میشود که وجوه نادیدهی من را آشکار میسازد. این سطح از گفتوگو میتواند دو چهره داشته باشد: یکی منفعل و مرعوب، دیگری فعال و زاینده.
شکل منفعل آن زمانی رخ میدهد که فرد یا جامعه، در برابر دیگری مسحور میشود و خود را فقط از خلال او میبیند. نمونهی روشنش میتواند نسبت ما ایرانیان با یوتوپیای غربی باشد؛ جایی که غرب نه به عنوان یک واقعیت تاریخی پیچیده، بلکه به عنوان تصویری آرمانی و مرعوبکننده ظاهر میشود. در این وضعیت، من برای فهم خودم به سراغ دیگری میروم، اما نه از موضعی برابر، بلکه از موضعی کمبودمند. من خود را با نگاه او میسنجم و به تدریج از درون تهی میشوم.
اما این سطح، وجه فعالانهای هم دارد. دیگری میتواند چیزهایی از من را نشان دهد که من به تنهایی قادر به دیدنشان نیستم. در این معنا، دیگری صرفاً آینه نیست؛ نوعی واسطهی کشف است. روانکاو، در بهترین حالت، باید چنین نقشی ایفا کند: نه آنکه حقیقتی را از بیرون بر بیمار تحمیل کند، بلکه شرایطی فراهم آورد که فرد بتواند از خلال مواجهه با دیگری، ساحتهای پنهانِ خود را ببیند. اینجا دیگری، امکانِ خودشناسی است. اما هنوز مسئله این است که دیگری عمدتاً در نسبت با من اهمیت دارد. او مهم است، چون مرا بر من آشکار میکند.
۶. تسلیم: خروج بدون گفتوگو
صورت ششم، تسلیم است. اینجا واقعاً خروجی از خود رخ میدهد، اما این خروج، حاصل گفتوگو نیست. فرد از جهان پیشین خود بیرون میآید و در جهان دیگری مستقر میشود، اما این استقرار بیشتر به تسلیم میماند تا به دیالوگ. در اینجا دیگری نه شنیده میشود و نه با او در رفتوآمدی زنده قرار میگیریم؛ بلکه خود را به او واگذار میکنیم.
نمونهی تغییر دین را میتوان در این افق فهمید، بهویژه آنجا که فرد نه در یک فرایند طولانی و دیالوگمحور، بلکه در شکلی از انقیاد وجودی، به کلی از نظام پیشین خود دست میکشد و در نظمی جدید حل میشود.بیتردید در اینجا نوعی دگرگونی رخ داده است؛ اما این دگرگونی لزوماً از سنخ شنوایی نیست. گفتوگو مستلزم حفظ فاصله است؛ نوعی تنش زنده میان خود و دیگری. در تسلیم، این فاصله فرومیریزد، اما نه به سود آفرینش یک ساحت تازه، بلکه به سود انحلال یک سوی رابطه در سوی دیگر.
به همین دلیل، تسلیم گرچه از نفی مطلق یا تفنن جدیتر است، اما هنوز به عالیترین شکل مواجهه راه نمیبرد. در آن، خروج هست، اما بازسازی خلاقانه نه.
۷. مواجههی پلاستیک: خلقِ من-دیگریِ جدید
اما صورت هفتم، که مهمترین و دشوارترین صورت است، مواجههی پلاستیک است. اینجا گفتوگو دیگر نه نفی است، نه مصرف، نه توجیه، نه حتی صرفِ فهم یا خودشناسی یا تسلیم. اینجا گفتوگو به فرایندی بدل میشود که در آن، هم من و هم دیگری، و هم مرز میان ما، دگرگون میشود. مواجههی پلاستیک یعنی ورود به رابطهای که در آن، یک منِ-دیگریِ-دیگر خلق میشود؛ نه منِ سابق باقی میماند، نه دیگری به همان صورتی که بود، و نه مرز میان این دو ثابت میماند.
پلاستیک بودن این مواجهه را باید در معنای شکلپذیری و شکلزایی فهمید. در اینجا، سوژه فقط پذیرنده نیست، بلکه در اثر شنیدن، واپاشیده و دوباره ساخته میشود. گفتوگو یک تبادل اطلاعات نیست؛ یک رخداد وجودی است. من چیزی از دیگری را درون خود راه میدهم که صرفاً محتوا یا داده نیست، بلکه نحوی از بودن است. و دقیقاً به همین دلیل، شنیدن امری ترسناک است.
شنیدنِ حقیقی، صرفاً تحمل سخن دیگری نیست؛ بلکه درونی کردن دگربودگیِ اوست. به همین دلیل، میتوان آن را به اسب تروا تشبیه کرد. دیگری وقتی واقعاً وارد جهان من میشود، فقط یک مهمان نیست؛ ممکن است تمام معماریِ درونیِ مرا از درون دگرگون کند. آنچه از بیرون کوچک و بیخطر به نظر میرسد، میتواند از درون ساختار مرا فروبپاشاند. ما معمولاً از شنیده شدن خوشمان میآید، اما از شنیدن میترسیم؛ چون شنیدن، اگر واقعی باشد، همواره با امکانِ از دست دادنِ خودِ پیشین همراه است.
در اینجا باید بر یک نکتهی اساسی تأکید کرد، انسانها بهطور معمول به چنین مواجههای تن نمیدهند، مگر در وضعیت بحران. تا وقتی ساختارِ پیشین کار میکند، تا وقتی جهان من هنوز برایم قابلسکونت است، دلیلی ندارم که دیگری را به درون راه دهم. مادامی که نظم من پابرجاست، دیگری یا انکار میشود، یا مصرف، یا تفسیر، یا استخدام. تنها وقتی بحران رخ میدهد، گفتوگوی حقیقی امکان مییابد؛ زیرا بحران همان لحظهای است که ساختار دیگر قادر به حفظ خود نیست.
بحران را نباید با آشفتگیهای روزمره یا بازیهای روانی اشتباه گرفت. بسیاری از آدمها گمان میکنند بحران دارند، حال آنکه صرفاً با دشواریهای معمولِ زیست خود درگیرند. بحران، در معنای عمیقش، زمانی رخ میدهد که ساختار فهم، ساختار هویت، یا ساختار زیست دیگر پاسخگو نیست. بحران یعنی شکاف در بنیان؛ یعنی آنجا که دیگر نمیتوان با وصلهپینه ادامه داد. در چنین لحظهای، دیگری از یک امکان فرعی به ضرورتی وجودی بدل میشود. من ناچار میشوم با او حرف بزنم، نه از سر تفنن، نه برای توجیه، بلکه برای بقا یا برای تولدی دیگر.
از اینرو میتوان گفت انسداد، دقیقاً ناتوانی در تشخیص بحران است. کسی که بحران را نمیفهمد، همچنان در بازیهای خود باقی میماند و نام هر تنشی را بحران میگذارد. اما بحران واقعی، لحظهای است که ساختار فرومیپاشد و دیگر نمیتوان با زبان قدیم، با عادتهای قدیم، یا با خودِ قدیم ادامه داد. کتابهای خوب، آدمهای درست، و ذهنهای خلاق غالباً به همین معنا به بحران میاندیشند: نه به عنوان حادثهای صرفاً منفی، بلکه به مثابهی شرط امکانِ دگرگونی. بحران، اگر درست فهم شود، ویرانیِ صرف نیست؛ امکانِ بازساخت است.
مواجههی پلاستیک در دل چنین بحرانی رخ میدهد. در این سطح، دیگری نه دشمن است، نه ابزار، نه آینهی صرف، نه خدای جدید. او نیرویی است که با ورودش، مرزهای من را از نو تعریف میکند. نتیجهی این مواجهه، نه بازگشت به خودِ سابق است و نه حل شدن کامل در دیگری، بلکه پیدایش صورتی تازه از بودن است؛ صورتی که پیش از این مواجهه اصلاً وجود نداشت. گفتوگو در اینجا به آفرینش میرسد.
شاید بتوان گفت که والاترین شکل شنیدن، شنیدنی است که ما را از خودِ تثبیتشدهمان بیرون میکشد، بیآنکه صرفاً نابودمان کند. در این معنا، گفتوگو یک مخاطره است: مخاطرهی از دست دادن، مخاطرهی شکستن، و در عین حال، مخاطرهی زاده شدن. کسی که دیگری را واقعاً میشنود، دیگر همان کسی نیست که پیش از شنیدن بود.