ویرگول
ورودثبت نام
گنجشک
گنجشکبازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
گنجشک
گنجشک
خواندن ۹ دقیقه·۲۳ روز پیش

دیوانه کیست؟

دیوانه، در لغتِ شهر، کسی نیست که جهان را نفهمیده باشد؛ کسی است که جهان را زیادی جدی گرفته باشد. کسی که از قراردادهای ادراک سرپیچی کرده باشد. کسی که به جای آن‌که از در عبور کند، جلوی در بایستد و به لولا نگاه کند. شهر از این مکث‌ها بدش می‌آید. نه چون همیشه ناحق است، بلکه چون زندگیِ جمعی بر نوعی کوربودنِ منظم بنا شده است. هر نظمی، پیش از آن‌که تقسیمِ کار باشد، تقسیمِ توجه است. به تو یاد می‌دهند کجا را ببینی، از کجا عبور کنی، کجا مکث نکنی. سلامتِ روان، در معنای اجتماعی‌اش، اغلب چیزی نیست جز اطاعتِ موفق از این برنامه‌ی نادیدنی.

انسانِ عادی با اقتصادِ ادراک زندگی می‌کند؛ و حق هم دارد. وگرنه روز تا ظهر نمی‌رسد. این میز است، سطحی برای گذاشتنِ چیزها. آن صدا مزاحم است، باید حذف شود. آن رفتار بی‌ادبانه است، باید محکوم شود. جهان با این برچسب‌ها سبک می‌شود، قابلِ حمل می‌شود، در جیبِ روزمره جا میشود و به قول آگامبن عزیز تجربه از سر گذرانده میشود. کسی که هر بار بخواهد در ماهیتِ میز، در منشأ صدا، در هندسه‌ی تحقیر، در تاریخِ پنهانِ یک اخم تأمل کند، نمی‌تواند قبض آبش را به‌موقع پرداخت کند. عقلِ روزمره، پیش از آن‌که کشفِ حقیقت باشد، فنِ تقلیل است. نوعی حذفِ به‌موقع. نوعی بستنِ زخمِ معنا پیش از آن‌که خون زیادی هدر برود.

اما هنرمند، فیلسوف، یا هر نامِ دیگری که برای این سوءتفاهمِ باشکوه گذاشته‌اند، درست در همان‌جا خیانت می‌کند که دیگران نجات پیدا می‌کنند. او از آنچه باید فقط چیز بماند، مسئله می‌سازد. از آنچه باید رد شود، اقامتگاه می‌سازد. او در بدیهی‌ترین نقاطِ جهان، مین کار می‌گذارد. نه برای تخریبِ جهان، برای منفجرکردنِ عادت. و عادت، این حیوانِ رامِ اجتماعی، هیچ دشمنی را به اندازه‌ی کسی که آهسته نگاه می‌کند نمی‌بخشد.

برای همین است که آنچه جامعه دیوانگی می‌نامد، در بسیاری موارد نه فقدانِ عقل، بلکه تغییرِ زاویه‌ی توجه است. دیوانه، در این معنا، کسی نیست که رابطه‌اش را با واقعیت از دست داده باشد؛ کسی است که واقعیتِ رسمی را کافی نمی‌داند. کسی است که می‌فهمد هر چیز حداقل دو بار وجود دارد، یک بار در مصرفِ عمومی‌اش، یک بار و دیگر بارها در حقیقتِ پنهانش. مردم میز می‌بینند؛ او می‌بیند که چه‌طور سطح‌ها برای تحملِ اشیا اختراع شده‌اند. مردم خنده می‌شنوند؛ او خاموشیِ کوتاهِ چشم‌ها را می‌بیند. مردم ترکِ آسفالت می‌بینند؛ او چین‌وچروکِ صورتِ شهر را می‌خواند. مردم تأخیرِ قطار را فحش می‌دهند؛ او می‌بیند که ایستگاه چگونه انسان‌ها را از نقش‌های ثابت‌شان جدا می‌کند و برای چند دقیقه به موجوداتی معلق بدل می‌سازد نه رسیده، نه رفته، فقط معلق، مثل فکری که هنوز به زبان تن نداده است و زیمل این را در حیات شهری اش فهمید.

در یک مهمانی، این نمایشگاهِ مضحکِ گردشِ کلمات و دندان‌ها، اغلب همه‌چیز برای دیگران روشن است، چه کسی مرکزِ اتاق است، چه کسی با چه کسی حساب باز کرده، به کدام شوخی باید خندید، کجا باید وانمود کرد چیزی مهم است. اما ذهنی از جنسِ خطر، ذهنی که هنوز کاملاً به کارکردهای اجتماعیِ صحنه تسلیم نشده، ممکن است ناگهان در کوچک‌ترین جزئیات متوقف شود، این‌که آدم‌ها هنگامِ خندیدن برای کسری از ثانیه چشم می‌بندند. چه چیز در لذت هست که به تعطیلیِ کوتاهِ جهان نیاز دارد؟ چرا در لحظه‌ی تأییدِ حیات، این عقب‌نشینیِ مینیاتوری از صحنه رخ می‌دهد؟ خنده، تمرینِ کوچکِ مرگ. بستنِ داوطلبانه‌ی پرده و گشودنِ دوباره‌اش. دیگران می‌گویند: «ولش کن، زیادی فکر می‌کنی.» این همان حکمی است که جامعه هر روز برای نجاتِ نظمِ خود صادر می‌کند، زیادی دیدن، جرم است.

در خیابان هم همین است. کسی ناگهان کنارِ جدول می‌ایستد و به ترک‌های آسفالت خیره می‌شود. برای رهگذران، او یا بیکار است یا پریشان یا در آستانه‌ی اختلال. چون خیابان را برای عبور ساخته‌اند، نه برای تأمل. اما مگر خودِ شهر چیزی جز انباشتِ زخم‌های سخت‌شده نیست؟ آن ترک‌ها فقط خرابیِ کفِ خیابان نیستند؛ جایی‌اند که ماده دیگر نتوانسته نقشِ بی‌نقصِ خود را ادامه دهد. شهر هم مانند بدن پیر می‌شود. دیوارها حافظه دارند، پیاده‌روها فرسودگی دارند، آسفالت هم خسته می‌شود. ترک، لحظه‌ای است که شهر اعتراف می‌کند. فقط کسانی که به اعتراف‌نامه‌های بی‌زبان گوش می‌دهند، کنارِ آن می‌ایستند.

مدرنیته را باید از جاهایی خواند که خودش پنهانشان می‌کند. به طبقه‌ی بالای مغازه‌های شیک نگاه کن. ویترین پایین برق می‌زند، کالاها لبخند می‌زنند، نورها با دقتِ یک آیینِ اقتصادی تنظیم شده‌اند؛ اما کمی بالاتر، همان‌جا که دیگر چشمِ خریدار لازم نیست، پنجره‌ها خسته‌اند، گچ‌ها ریخته، قاب‌ها پوسیده، پرده‌ها نیمه‌مرده‌اند. انگار پیِ ساختمان را بالای آن چیده‌اند، نه زیرش. شکوهِ سرمایه همیشه بر نوعی ویرانیِ عمودی ایستاده است. پایین، تظاهرِ استحکام؛ بالا، لو رفتنِ فرسودگی. این را هر کسی نمی‌بیند. نه به این دلیل که چشم ندارد؛ به این دلیل که قراردادِ نگاه، چشمش را تا همان‌جایی بالا می‌برد که کالا لازم دارد. بیشترِ مردم در خیابان خرید می‌کنند؛ اقلیتی اندک دارند از روی نما کالبدشکافی می‌کنند. و همین اقلیت‌اند که به‌موقع متهم می‌شوند، بدبین، مالیخولیایی، نامتعادل. چه اسم‌های محترمانه‌ای برای کسی که پرده را کنار زده است.

در فلسفه، سقراط همین رسوایی را در سطحِ مفهوم به راه انداخت. شهروندان از او جواب می‌خواستند؛ او سؤال را پس می‌داد، تیزتر، خشن‌تر، بی‌رحم‌تر. اگر می‌پرسیدی شجاعت چیست، انتظار داشتی مثل دکان‌دارها چیزی تحویلت دهد بسته‌بندی‌شده، قابلِ مصرف، مناسبِ استفاده‌ی فوری. اما سقراط با بدجنسیِ قدیسانه‌ی خود، تعریف را آن‌قدر می‌کاوید تا استخوانِ تناقض زیر پوستِ کلمه بیرون بزند. برای شهر، این رفتاری بیمارگونه بود؛ نوعی خرابکاری در جریانِ سالمِ مکالمه. مگر نه این‌که کلمات برای تفاهم‌اند؟ سقراط نشان داد کلمات بیشتر برای پنهان‌کاری‌اند. او وقتی همه از در عبور می‌کردند، به خودِ در نگاه می‌کرد، چرا اصلاً چیزی به نامِ در هست؟ چرا این مرز را بدیهی فرض کرده‌ایم؟ چرا این سوی آن را خانه و آن سویش را بیرون نامیده‌ایم؟ مردم از چنین کسی نمی‌ترسند چون اشتباه می‌کند؛ می‌ترسند چون بدیهی‌ترین تکیه‌گاه‌هایشان را لغزان می‌کند...

و بله، او را مردم کشتند، پیش از آن‌که دولت تشریفاتِ قتل را تنظیم کند. هر دولتی برای کشتنِ یک فکر، نخست به اجماعِ خسته‌ی مردم نیاز دارد. سقراط اولین شهیدِ فلسفه به‌دستِ رنجشِ عمومی بود، نه صرفاً قربانیِ حکمِ رسمی. شهر او را تحمل نکرد، چون وادارش می‌کرد آن‌چه را سال‌ها بی‌فکر زیسته بود دوباره با درد بفهمد. و ما هنوز هر روز در اشکالِ ظریف‌تر همین اعدام را تکرار می‌کنیم. هر بار که کسی پرسشی را بیش از حد جدی می‌گیرد و ما با لبخندی اداری می‌گوییم «بابا سختش نکن»، ما جامِ شوکران را کمی جلوتر هل داده‌ایم. هر بار که اندیشه‌ای را به جرمِ ناهماهنگی با ریتمِ جمعی مسخره می‌کنیم، ما مأمورانِ جزءِ همان دادگاهِ قدیمی‌ایم. شهادتِ افکار همیشه در میدان‌ها رخ نمی‌دهد؛ اغلب در گفت‌وگوهای دوستانه، در شوخی‌های جمعی، در بی‌حوصلگیِ محترمانه، در آن اخمِ کوچکی رخ می‌دهد که می‌گوید: «این همه دقت برای چیست؟»

هنرمند نیز همین جنایت را علیه عادت، اما در سطحِ حس، مرتکب می‌شود. او به چیزهایی وفادار می‌ماند که هنوز به مفهوم درنیامده‌اند، یا شاید هرگز نباید درآیند. دو نفر در ایستگاهِ قطار ایستاده‌اند. برای بیشترِ مردم، تأخیر فقط اتلافِ وقت است و تخلفِ برنامه. اما ذهنی هنرمندانه ممکن است ناگهان بفهمد ترمینال جایی است که زندگی‌ها از شکلِ قطعیِ خود خارج می‌شوند. آدم‌ها آن‌جا نه کاملاً به گذشته تعلق دارند، نه به آینده رسیده‌اند. چمدان دارند اما خانه ندارند؛ بلیت دارند اما حضور ندارند. برای دقایقی، هر کس نسخه‌ای معلق از خودش می‌شود. نه شغلش مهم است، نه نسبتِ خانوادگی‌اش، نه آبرویش. فقط موجودی است ایستاده میانِ دو زمان. از این تعلیق، موسیقی درمی‌آید، داستان درمی‌آید، سینما درمی‌آید. اما از بیرون، چه دیده می‌شود؟ فردی که به‌جای غرزدن درباره‌ی تأخیر، به نحوه‌ی ایستادنِ یک زن کنارِ ساکِ آبی‌رنگش فکر می‌کند. طبعاً مشکوک است. جامعه آدمِ مشغول را دوست دارد، نه آدمِ متوجه را.

پس شاید باید با جسارت لازم گفت آنچه دیوانگی نامیده می‌شود، اغلب امتناع از خودکار دیدنِ جهان است. ذهنِ عادی جهان را مثل متنی می‌خواند که از قبل ویرایش شده نشانه‌گذاری کامل، معنا تثبیت‌شده، حاشیه‌ها پاک، ابهام‌ها سانسور. اما ذهنِ فلسفی یا هنری همان متن را خط‌به‌خط دوباره می‌نویسد، کلمات را جابه‌جا می‌کند، به سکوت‌های میانِ جمله‌ها مشکوک می‌شود، می‌پرسد چه کسی این نسخه را نهایی اعلام کرده است. این کار فرساینده است. کسی که مدام جهان را بازتعریف می‌کند، دیرتر می‌رسد، کمتر می‌خوابد، بیشتر رنج می‌برد، نامنظم‌تر به نظر می‌رسد. طبیعی است. او با واقعیت زندگی نمی‌کند؛ با ویراست‌های واقعیت درگیر است.

جامعه میانِ تحسین و سوءظن نسبت به این آدم‌ها مدام نوسان می‌کند. وقتی محصولِ نگاهشان را می‌خواهد تابلو، کتاب، موسیقی، مفهوم، فرم آن‌ها را نابغه می‌نامد. وقتی خودِ شیوه‌ی بودنشان را می‌بیند، مکث‌های بی‌موقع، حساسیتِ بیش از حد، ناسازگاری با ریتمِ جمعی، وفاداریِ سمج به جزئیات همان‌ها را نامتعادل می‌خواند. جامعه همیشه می‌خواهد میوه را بخورد بی‌آن‌که با ریشه کنار بیاید. تحسینِ خلاقیت، همراه با بیزاری از منشأ آن، این اخلاقِ دیرینه‌ی جمع است. جمعی که از تناقض بیزار است ولی هر ثانیه ستایشش میکند.

اما باید مراقب بود هر رنجِ ذهنی را نباید به افتخارِ بینش مصادره کرد. هر آشفتگی‌ای عمق نیست، همان‌طور که هر سازگاری‌ای سطحی‌بودن نیست. مسئله ستایشِ رنج یا رمانتیک‌کردنِ فروپاشی نیست. مسئله این است که بفهمیم گاهی آنچه به‌عنوان عدمِ تعادل دیده می‌شود، صورتِ دیگری از دقت است؛ دقتی که برای زندگیِ معمولی بیش از حد پرهزینه است. برخی ذهن‌ها نه از جهان بریده‌اند، بلکه بیش از حد به آن وصل‌اند. کابل‌هایشان روکشِ کمتری دارد؛ هر جریانِ کوچکی از آن‌ها رد می‌شود. برای همین زودتر می‌سوزند، اما چیزهایی را هم روشن می‌کنند که در تاریکیِ ادراکِ جمعی پنهان مانده بود.

حقیقت این است که جهان برای ادامه‌ی کارش به هر دو نیاز دارد، به آنان که عبور می‌کنند، و به آنان که عبور را مختل می‌کنند. به آنان که نان می‌خرند، و به آنان که به چینِ پاکتِ نان خیره می‌شوند تا چیزی درباره‌ی فقرِ خاموشِ صبح کشف کنند. به آنان که سوارِ قطار می‌شوند، و به آنان که در تأخیر، هستیِ معلقِ انسان را می‌بینند. اگر همه هنرمند بودند، جهان از فرطِ تأویل می‌ایستاد؛ اگر همه عادی بودند، جهان در بداهتِ خود خفه می‌شد. تمدن از کشاکشِ همین دو ریتم زنده است، ریتمِ مصرف و ریتمِ مکث.

آن‌که به او دیوانه می‌گویند، اغلب فقط در زمانِ نامناسب، جای نامناسب، با شدتی نامناسب، حقیقتی را دیده است که دیگران برای ادامه‌دادن ناچارند نبینند. و این، اگر بیماری باشد، بیماریِ شریفِ چشم است، ناتوانی در تن‌دادن به کوربودنِ مفید. شاید فیلسوف و هنرمند نه بیمارِ واقعیت، بلکه بیمارِ تسلیم‌اند. نمی‌توانند به آسانی بپذیرند که جهان همین است که گفته‌اند. نمی‌توانند از کنارِ ترک‌ها، خنده‌ها، پنجره‌های پوسیده، تعریف‌های شلخته و ایستگاه‌های معلق بی‌حادثه رد شوند. آن‌ها با جهان درگیر می‌مانند، و درگیری همیشه از بیرون شبیه اختلال است.

پس وقتی می‌گویند فلانی دیوانه است چون زیاد می‌بیند، باید پرسید زیادتر از چه؟ از حدِ تحملِ شما؟ از سهمیه‌ی مجازِ توجه در این شهر؟ از میزانِ نوری که نظمِ موجود اجازه می‌دهد روی اشیا بیفتد؟ شاید. اما این زیادی‌دیدن، همین خطای باشکوه، همان چیزی است که گاهی از دلش فلسفه بیرون می‌آید، گاهی هنر، و گاهی فقط انسانی که حاضر نشده جهان را به بهایِ آرامش، ساده کند. و من به این ساده‌نکردن، با همه‌ی بهایش، بیش از همه‌ی سلامت‌های اداریِ این عصر اعتماد دارم.

جهاناتلاف وقتسلامت روانفلسفه هنرواقعیت زندگی
۵۰
۲۹
گنجشک
گنجشک
بازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید