ویرگول
ورودثبت نام
گنجشک
گنجشکبازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
گنجشک
گنجشک
خواندن ۲۲ دقیقه·۲ روز پیش

روزه(فستینگ) و سبک زندگی(لایف استایل)

این متن پاره نوشته های جمع آوری و یکپارچه سازی شده است و سعی شده در سبک ترین حالتش بیان شود که کاربردی و قابل فهم نیز باشد...

ارادت

گنجشک


روزه، در معنای فراموش‌شده‌اش، هرگز فقط خودداری از خوردن نبوده است؛ بلکه تعلیقِ داوطلبانه‌ پیوندی بوده که بدن و جهان، میل و شی، عادت و تکرار، بی‌ وقفه میان خود برقرار می‌کنند. انسان مدرن اما در جهانی زندگی می‌کند که در آن گرسنگی دیگر تجربه‌ای کمیاب نیست، بلکه برعکس، سیریِ مداوم و اشباعِ بی‌پایان است که او را از درون گرسنه کرده است... هر چیز، پیش از آنکه به‌ راستی خواسته شود، عرضه می‌شود؛ هر تصویر، پیش از آنکه در خیال ته‌ نشین شود، با تصویر بعدی از میدان رانده می‌شود؛ هر صدا، هر خبر، هر لذت، هر داوری، هر شتابِ کوچکِ روزمره، همچون ذراتی درخشان بر سطح آگاهی می‌نشینند و بی‌ آنکه به حافظه بدل شوند، می‌گذرند. در چنین جهانی، روزه‌داری دیگر یک آیین پرهیزکارانه نیست، بلکه شاید واپسین شکل رهایی باشد، هنری برای بازپس‌گرفتن فاصله، برای ساختن خلأ، برای آنکه چیزها دوباره وزن خود را به دست آورند...

آقامون، حشمت فردوس
آقامون، حشمت فردوس

آنچه انسان را از پا درمی‌آورد، همیشه فراوانیِ چیزها نیست؛ بلکه ناتوانی او در نگه‌ داشتنِ نسبتِ درست با آنهاست. جهان جدید، نه با زنجیر، بلکه با امکان‌های بی‌وقفه فرمان می‌راند. از ما نمی‌خواهد که اطاعت کنیم؛ ما را چنان در معرضِ عرضه قرار می‌دهد که خود به اطاعت از میل‌ هایمان بدل می‌شویم. در اینجا بردگی، شکلِ نرمِ وفور است... سوژه می‌پندارد که آزاد است، فقط چون میان هزاران انتخاب سرگردان است؛ حال آنکه

آزادی، کثرتِ انتخاب‌ها نیست، بلکه توانِ نه گفتن به آن چیزی است که بی‌وقفه ما را به بله گفتن فرامی‌خواند...

از همین رو روزه، نه نفیِ زندگی، بلکه آریِ عمیق‌تری به آن است؛ آری‌ ای که از مسیرِ امتناع می‌گذرد. انسان تنها وقتی می‌تواند چیزی را به‌راستی تصدیق کند که توانِ چشم‌پوشی از آن را نیز داشته باشد. آنچه هرگز ترک‌پذیر نیست، هرگز واقعاً تصاحب نشده؛ فقط بر ما مسلط شده است...

باید از روزه‌ غذا آغاز کرد، زیرا بدن نخستین آرشیوِ عادت‌هاست. دهان، این درگاهِ بی‌قرار، فقط مجرای تغذیه نیست؛ دستگاهی است که جهان را به تملک درمی‌آورد. خوردن، در بسیاری از لحظات، دیگر پاسخ به نیاز نیست؛ نوعی پر کردنِ حفره‌هایی است که منشا آن‌ها نه در معده، بلکه در زمان است. آدمی می‌خورد تا ساعات را خرد کند، تا اضطراب را با جویدن قابل‌تحمل کند، تا سکوت را با طعم بپوشاند. روزه‌ غذا، اگر از سطحِ رژیم و انضباطِ ظاهری فراتر رود، آشکار می‌کند که گرسنگی همیشه نامِ واحدی ندارد. گاهی آنچه در ما فریاد می‌زند، نیاز به نان نیست، بلکه نیاز به معناست؛ گاهی آنچه به‌صورت اشتها ظاهر می‌شود، ملالی است که جامه‌ زیستی پوشیده. در لحظه‌ای که بدن از دریافتِ مداوم بازمی‌ماند، صداهای پنهانِ درون آشکار می‌شوند. آدمی درمی‌یابد که چه اندازه از رنج‌هایش را بلعیده بوده، نه اینکه آن ها را فهمیده باشد..‌.

اما روزه‌ بزرگ‌تر، روزه از تصاویر است. چشمِ معاصر در وضعیتی زندگی می‌کند که می‌توان آن را سوتغذیه‌ ناشی از وفور نامید. هرچه بیشتر می‌بیند، کمتر مشاهده می‌کند. تصویر، زمانی حاملِ حضوری فشرده بود؛ اکنون بیشتر به شهابی می‌ماند که فقط برای آن می‌گذرد که جای خود را به شهابِ بعدی بدهد. وفورِ تصاویر، جهان را مرئی‌تر نکرده؛ آن را لغزنده‌تر کرده است. ما کمتر با چیزها مواجه می‌شویم و بیشتر از کنار نسخه‌های بازتولیدشده‌ آنها عبور می‌کنیم(فقط کافیه به گالری ها برید و به بدن های تماشاگر نگاه کنید که نمایش واقعی را ببینید). روزه از تصویر، به معنای بستنِ چشم نیست، بلکه به معنای نجاتِ نگاه است؛ یعنی پس‌گرفتنِ حقِ تامل، حقِ مکث، حقِ آنکه چیزی را نه فقط ببینیم، بلکه بگذاریم از ما عبور نکند. کسی که از هجوم تصویرها کناره می‌گیرد، پس از مدتی درمی‌یابد که یک سایه بر دیوار، یک دستِ پیر، یک پنجره‌ غبارگرفته، یک فنجانِ تنها بر میز، می‌توانند از هزاران تصویرِ پر زرق و برق پر معناتر باشند. جهان، وقتی کمتر عرضه می‌شود، عمیق‌تر پدیدار می‌گردد...

و مگر نه اینکه گوش نیز باید روزه بگیرد؟ ما در عصرِ ضیافتِ صداهای زائد زندگی می‌کنیم، تفسیرهای مداوم، موسیقیِ پس‌ زمینه، گفت‌ و گو های نیمه‌حاضر، خبرهای فوری، هشدارها، اعلان‌ها، تحلیل‌هایی که پیش از رویداد و پس از آن، همچون مهی غلیظ، بر خودِ رویداد می‌نشینند. در چنین جهانی، سکوت دیگر فقدان نیست بلکه تمام قد، ثروت است... روزه‌ شنیداری، انصراف از آلودگیِ صوتیِ جهان نیست فقط نوعی پالایشِ درون نیز هست. زیرا انسان تا وقتی پیوسته از بیرون پر می‌شود، هرگز صدای دگرگونی‌های درونیِ خود را نمی‌شنود. بسیاری از ما از سکوت می‌گریزیم نه به این دلیل که چیزی در آن نیست، بلکه چون بیش از حد چیزها در آن هست، خاطره‌ هایی که سر برمی‌آورند، ترس‌ هایی که دیگر با سروصدا مهار نمی‌شوند، پرسش‌هایی که نمی‌توان آنها را با پادکست و ترانه و گفت‌وگو دفن کرد. سکوت، اگر به‌اندازه‌ کافی دوام یابد، به محکمه بدل می‌شود و روزه از صدا، دعوت به همین محکمه است...

از اینجا می‌توان به روزه از خبر(از اخبار رسانه ای، تا اخبار کم حجم آن چه رخداد روز می‌نامند) رسید و این شاید یکی از دشوارترین روزه‌ ها در زمانه‌ی ما باشد. خبر، در هیئتِ کنونیِ خود، اغلب نه حاملِ آگاهی، بلکه سازوکارِ بی‌قراری است. انسان هرچه بیشتر باخبر می‌شود، کمتر می‌فهمد در چه جهانی زندگی می‌کند. انباشتِ داده‌ها، فهم نمی‌سازد؛ چه‌بسا آن را ناممکن می‌کند. رویدادها پیش از آنکه در جان بنشینند، جای خود را به رویدادهای بعدی می‌دهند. وجدان، زیر بارِ تکانه‌ های پی‌درپی، فرسوده می‌شود و از شدتِ تماس، بی‌حس می‌گردد. روزه از خبر، بی‌اعتنایی به جهان نیست؛ مقاومت در برابر شکلی از مصرفِ جهان است که در آن رنجِ دیگران، بحران‌ ها، فجایع، رسوایی‌ ها و امید ها، همگی به اقلامی در بازارِ توجه بدل می‌شوند. کسی که از این جریان فاصله می‌گیرد، شاید کمتر بداند که در هر ساعت چه رخ داده، اما بیشتر قادر می‌شود آنچه را واقعاً رخ داده، در نسبت با زندگی خود و با تاریخ بفهمد. فهم، برخلاف خبر، به زمان نیاز دارد و روزه، این زمان را پس می‌گیرد...

باید از روزه‌ کلمات نیز سخن گفت. جهان جدید، جهانی پرحرف است؛ اما نه لزوماً سخنگو. زبان، هرچه بیشتر به کار می‌رود، بیشتر فرسوده می‌شود. واژه‌ ها پیش از آنکه به‌ راستی تجربه شوند، مصرف می‌شوند. آدم‌ها نظر می‌دهند، موضع می‌گیرند، قضاوت می‌کنند، تفسیر می‌کنند، اعتراف می‌کنند، اعتراض می‌کنند و همه‌ اینها گاه با چنان شتابی رخ می‌دهد که زبان دیگر محلِ ظهورِ حقیقت نیست، بلکه دستگاهِ پیش‌ساخته‌ای برای پوشاندنِ خلأ تجربه است. روزه از کلام، نه ستایشِ لالی، بلکه احیای حرمتِ سخن است. باید آموخت که هر آنچه احساس می‌شود، نباید فوراً گفته شود؛ هر آنچه فهمیده می‌شود، نباید بی‌درنگ اعلام شود؛ هر زخمی، هر شهودی، هر اندوهی، برای رسیدن به شکلِ راستینِ خود به زمان نیاز دارد. آنچه زود بر زبان می‌آید، اغلب هنوز نپخته است. برخی حقیقت‌ها اگر بی‌درنگ گفته شوند، فقط تباه می‌شوند. امتناع از سخن، در لحظه‌ مناسب، می‌تواند خود صورتِ عالی‌تری از صداقت باشد...

و نیز روزه از خویشتن‌نمایی. یکی از ژرف‌ترین دگرگونی‌ های انسان مدرن در این است که او نه فقط زندگی می‌کند، بلکه پیوسته وسوسه می‌شود که زیستنِ خود را نمایش دهد. تجربه، پیش از آنکه تجربه شود، در افقِ ارائه‌پذیری شکل می‌گیرد. سفر، غذا، عشق، تنهایی، مطالعه، اندوه، حتی معنویت، همگی در معرضِ تبدیل‌شدن به نشانه‌هایی برای دیده‌شدن قرار می‌گیرند. سوژه دیگر فقط نمی‌پرسد، چه زیسته‌ام؟ بلکه پیوسته می‌پرسد که این زیستن چگونه دیده خواهد شد؟ در اینجاست که حیات، از درونِ خود تهی می‌شود. روزه از نمایش، بازگرداندنِ چیزها به خلوتِ اصلی‌شان است. برخی لحظات، فقط وقتی نجات می‌یابند که از نگاهِ عمومی مصون بمانند. همه‌چیز را نباید ثبت کرد؛ زیرا ثبت‌کردنِ مداوم، خود شکلی از نازیستن است. حافظه‌ زنده، از دلِ غیابِ دوربین و غیابِ اعلان برمی‌خیزد. چیزی که فقط برای اشتراک‌گذاری زیسته می‌شود، هرگز به‌تمامی به مالکیتِ روح درنمی‌آید...

اما شاید دشوارترین روزه، روزه از شتاب باشد. شتاب، شکلِ زمانیِ سلطه در جهان جدید است. انسان دیگر صرفاً کارِ زیاد نمی‌کند؛ او در منطقِ تسریع زندگی می‌کند. باید سریع‌تر بخواند، سریع‌تر پاسخ دهد، سریع‌تر تصمیم بگیرد، سریع‌تر فراموش کند، سریع‌تر ترمیم شود، سریع‌تر از درد عبور کند، سریع‌تر تولید کند، سریع‌تر عاشق شود و سریع‌تر از عشق بیرون بیاید. شتاب، فقط ریتمِ بیرونیِ زندگی نیست؛ آرام‌آرام به ساختمانِ ادراک نفوذ می‌کند. کسی که در شتاب زندگی می‌کند، نه فقط کمتر می‌بیند، بلکه جهان را از اساس به‌صورتِ چیزی گذرا و مصرف‌پذیر تجربه می‌کند. روزه از شتاب، پس‌گرفتنِ حقِ کندی است. کندی، در این معنا، تنبلی نیست؛ نوعی دقت است، نوعی عدالت در برابر چیزهاست. هرچیز برای آشکار شدن، زمانِ خاصِ خود را می‌طلبد. اندیشه‌ای که به‌زور تسریع شود، به شعار بدل می‌شود؛ عشقی که به‌زور تسریع شود، به تصرف؛ سوگی که به‌زور تسریع شود، به سرکوب...

کندی، شفقتِ زمان با حقیقت است...

و آیا نباید از روزه‌ی لذت نیز سخن گفت، بی‌ آنکه به دشمنی با لذت بلغزیم؟ مسئله این نیست که لذت بد است، بلکه این است که لذتِ بی‌وقفه، دیگر لذت نیست. وقتی هر فاصله‌ای حذف شود، هر اشتیاقی پیشاپیش اشباع گردد، هر خواستنی در کمترین زمان پاسخ بگیرد، میل توانِ کششِ خود را از دست می‌دهد. لذتِ بی‌وقفه، به نقطه‌ای می‌رسد که دیگر نه شادی، بلکه بی‌حسی تولید می‌کند. روزه از لذت، در این معنا، مرمتِ ظرفیتِ لذت‌بردن است. تنها آن کس که فقدان را تاب می‌آورد، از حضور به‌ راستی شاد می‌شود. تنها آن کس که تأخیر را تحمل می‌کند، می‌فهمد اشتیاق چیست. انسانِ معاصر، در بسیاری از موارد، نه از فرطِ محرومیت، بلکه از فرطِ دسترسی رنج می‌برد. برای او بازگشت به فاصله، به تعویق، به نرسیدنِ فوری، یک شکنجه نیست؛ امکانِ تولدِ دوباره‌ میل است...

روزه از رابطه‌ها نیز معنایی خاص دارد، گرچه این سخن در زمانه‌ای که از تنهایی می‌ترسد، ناخوشایند به نظر می‌رسد. مراد، نفیِ پیوند نیست، بلکه پرهیز از آن نوع اختلاطِ مداومی است که در آن آدمی فرصت نمی‌کند صدای خویش را از پژواکِ دیگران تمیز دهد. بسیاری از رابطه‌ ها نه از سرِ وفورِ عشق، بلکه از ترسِ مواجهه با خویشتن تداوم می‌یابند. آدم‌ها به هم پناه می‌برند تا از سکوتی که در آن ممکن است حقیقتِ خود را بشنوند، بگریزند. روزه از معاشرت، اگر با خشونت و انزواطلبی اشتباه گرفته نشود، می‌تواند نوعی شست‌وشوی ادراک باشد. آدمی پس از فاصله‌ گرفتن از همهمه‌ پیوسته‌ نسبت‌ها، درمی‌یابد که چه کسی را واقعاً دوست دارد، با چه کسی فقط عادت ساخته و کدام پیوندها صرفاً مُسکّنِ وحشت بوده‌اند. فاصله، دشمنِ عشق نیست؛ آزمونِ آن است...

حتی باید از روزه از موفقیت حرف زد؛ از امتناعِ موقت یا آگاهانه از آن دستگاهِ سنجشی که هر لحظه از انسان می‌پرسد، چه به دست آوردی؟ چقدر دیده شدی؟ کجا رسیدی؟ جهانِ کار و رقابت، ارزشی را به ما تحمیل کرده که در آن هر لحظه باید قابلِ اندازه‌گیری باشد. اما همه‌ نیروهای اصیلِ روح در قالبِ بهره‌وری فهمیده نمی‌شوند. تأمل، بیکاریِ خلاق، پرسه‌زدن، مکث، گم‌ گشتگی، شکست‌ های بی‌ثمرِ ظاهری، همه از ضروریاتِ زندگیِ درونی‌اند. روزه از موفقیت، یعنی رهاییِ موقت از محکمه‌ دائمِ سنجش. یعنی اجازه‌دادن به خویش برای آنکه چیزی را فقط به‌خاطرِ حقیقتش بخواهد، نه به‌خاطرِ نتیجه‌اش. این امتناع، نوعی نجابتِ درونی می‌آفریند؛ زیرا انسان را از تبدیل‌کردنِ تمام هستی‌اش به پروژه بازمی‌دارد...

و با این همه، روزه هرگز صرفاً نوعی کاستن نیست. اگر فقط کاستن بود، به اخلاقی خشک و حسابگر فرو می‌کاست. روزه در عمیق‌ ترین معنایش، آفرینشِ ظرفیت است. خالی‌کردنِ جایی برای چیزی که فقط در خلا می‌تواند پدیدار شود. همان‌گونه که اتاقِ پر از اثاثیه دیگر جایی برای حرکت باقی نمی‌گذارد، روحِ انباشته از تحریک‌ها، تصاویر، واکنش‌ها و مصرف‌ها نیز دیگر جایی برای شهود، حافظه، حضور و دگرگونی ندارد. انسان باید در خود فضا بسازد. نه هر شکلی از خلا، فقیرانه است، نه هر پرشدگی غنا... بسیاری از پرشدگی‌ها شکلِ پیچیده‌ای از فقرند، و بسیاری از خلا ها، آستانه‌ی مکاشفه...

در اینجاست که روزه از صورتِ تکلیف به صورتِ قدرت درمی‌آید. نه قدرت بر دیگران، بلکه قدرت بر نسبتِ خویش با جهان. آدمی که می‌تواند خود را از چیزها پس بکشد، دیگر به‌سادگی در اختیارِ آنها نیست. او دیگر هر صدایی را پاسخ نمی‌دهد، هر دعوتی را اجابت نمی‌کند، هر لذتی را ضروری نمی‌پندارد، هر اندوهی را با مصرف درمان نمی‌کند. او در خود نوعی ثقل به‌دست می‌آورد، نوعی مرکزیتِ خاموش که جهانِ شتاب‌ زده کمتر می‌تواند آن را از جا بکند. این ثقل، همان چیزی است که به تجربه ژرفا می‌دهد. بی‌آن، انسان همچون برگی در جریانِ بی‌وقفه‌ی محرک‌ها می‌چرخد و گمان می‌کند که این گردش، زندگی است...

روزه، در نهایت، هنرِ بازگرداندنِ تقدس به امرِ عادی است. نان، وقتی همیشه حاضر است، دیگر معجزه به نظر نمی‌رسد. کلمه، وقتی بی‌ وقفه خرج می‌شود، دیگر حقیقت را حمل نمی‌کند. دیدار، وقتی هر لحظه ممکن است، دیگر لرزشِ حضور ندارد. تنهایی، وقتی پیوسته با پیام و صدا و تصویر اشغال می‌شود، دیگر به خلوتی زاینده بدل نمی‌گردد. روزه، با بریدنِ موقتِ پیوند، ارزشِ پنهانِ چیزها را آشکار می‌کند. نه از راهِ موعظه، بلکه از راهِ تجربه. می‌آموزد که جهان را نمی‌توان فقط با افزودن شناخت؛ گاهی باید از آن کاست تا چهره‌اش پدیدار شود... امتناع از آن شکلی از زندگی که هر لحظه می‌خواهد چیزی را به ما بدهد، بی‌آنکه بپرسد آیا ما هنوز توانِ دریافت داریم یا نه. ما از فرطِ دریافت، ناتوان شده‌ایم. ذخیره‌های حسی، عاطفی، فکری و معنویِ ما زیر بارِ اشباع، فرسوده شده‌اند. روزه، یک عقب‌نشینیِ کوچک اما قاطع است؛ حرکتی که در ظاهر سلبی می‌نماید اما در باطن، امکانی ایجابی برای نجاتِ توجه، میل، ادراک و آزادی فراهم می‌کند. این امتناع، شکلی از نجابت است در برابر جهانی که می‌خواهد همه‌چیز بی‌درنگ و بی‌وقفه در دسترس باشد. و شاید تنها از دلِ همین نجابت است که انسان دوباره می‌تواند چیزی را نه به‌ عنوان مصرف‌کننده، بلکه به‌ عنوان شاهد، عاشق، آفریننده و وارثِ خاموشِ جهان تجربه کند...

روزه یعنی آنکه انسان، برای مدتی، دستِ خود را از روی جهان بردارد تا جهان دوباره بر او فرود آید. یعنی نگذارد هر میل، بلافاصله به عادت بدل شود؛ هر عادت، به نیاز؛ هر نیاز، به حق؛ و هر حق، به زنجیر... یعنی آموختنِ این حقیقتِ دشوار که گاهی آنچه ما را نجات می‌دهد، به‌دست‌آوردنِ بیشتر نیست، بلکه نخواستنِ به‌موقع است. در جهانی که همه‌چیز به سمتِ تصاحب می‌رود، روزه آخرین صورتِ ظریفِ بی‌تملکی است و بی‌تملکی، اگر از سرِ ضعف نباشد، یکی از شریف‌ترین اشکالِ توانایی است. زیرا فقط کسی می‌تواند از چیزی بگذرد که اسیرِ آن نیست و فقط آن‌کس که اسیر نیست، می‌تواند به‌راستی با جانِ خویش بنویسد، ببیند، دوست بدارد و زیست کند...

لایف استایل

لایف‌استایل را امروزه باید از ته فاضلاب انسانی بیرون کشید... از زبان رایجِ نمایش، از ویترینِ سلیقه‌ها، از بزکِ انتخاب‌های مصرفی و تا آن زبانِ سبک‌ سری که هر شکلِ زیستن را به مجموعه‌ای از نشانه‌های قابل‌فروش تقلیل می‌دهد...

آنچه امروز با سهولتِ مضحکی در هیئتِ چند عادتِ صبحگاهی، چند برند، چند ژستِ تغذیه، چند الگوی پوشش یا چند تصویرِ نورپردازی‌ شده از اتاق و کتاب و فنجان عرضه می‌شود، در معنای عمیقش نه زینتِ زندگی، بلکه معماریِ نادیدنیِ آن است. لایف‌ استایل همان جایی است که تصمیم‌ های پراکنده‌ انسان، آرام‌آرام به یک نحوِ بودن بدل می‌شوند؛ همان‌جا که ترجیح‌ها از سطحِ دل‌ بخواهی بودن عبور می‌کنند و به استخوان‌بندیِ روزمره می‌رسند. انسان فقط با ایده‌هایش زندگی نمی‌کند؛ او با ریتمِ بیدار شدنش، با کیفیتِ سکوتی که تحمل می‌کند، با شیوه‌ خرج‌کردنِ توجهش، با نسبتش با اشیا، با نحوه‌ راه‌ رفتنش در شهر، با آیینِ تنهایی‌اش، با طرزِ نشستن بر سرِ رنج، با نوعِ آشتی اش با زمان، در حالِ نوشتنِ همان چیزی است که می‌توان لایف‌استایل نامید و از این حیث، لایف‌استایل نه حاشیه‌ی زندگی، بلکه متنِ بی‌صدای آن است...

انسانِ بی‌لایف‌استایل، برخلاف آنچه ممکن است در نگاهِ نخست به نظر برسد، انسانی آزادتر نیست؛ غالباً انسانی است که شکلِ زیستش را نیروهای پراکنده‌ بیرون، بی‌آنکه خود بداند، برایش تنظیم می‌کنند. نداشتنِ فرم، همیشه به معنای رهایی از قید نیست؛ چه‌بسا به معنای تسلیمِ نامرئی به هزار قیدِ بی‌نام باشد...(آنارشیست ها و هیپی های مدرن و چپ های ارتدوکس توجه داشته باشن) کسی که برای روزِ خود، برای تنِ خود، برای اتاقِ خود، برای معاشرتِ خود، برای مطالعه‌ خود، برای مصرفِ خود، برای خاموشیِ خود، هیچ صورتِ آگاهانه‌ای نمی‌سازد، کم‌کم در معرضِ بلعیده‌شدن توسط ریتم‌هایی قرار می‌گیرد که از آنِ او نیستند. او ساعتِ خود را با اعلان‌ها تنظیم می‌کند، سلیقه‌اش را با الگوریتم‌ها، خواستن‌اش را با تبلیغ، استراحت‌اش را با خستگیِ تحمیلی و حتی شورِ ظاهرا شخصی‌اش را با نسخه های آماده‌ جمعی. زندگی‌ای که صاحبِ فرم نباشد، دیر یا زود به انبارِ واکنش‌ها تبدیل می‌شود و واکنشی‌ زیستن، اگر چه پرجنب‌وجوش به نظر می‌رسد، در باطن شکلی از غیبت از خویش است...

لزومِ داشتنِ لایف‌استایل دقیقاً از همین‌جا آشکار می‌شود، انسان برای آنکه در جهانِ انبوهِ نیرو ها، پیشنهادها، فراخوان‌ها و شتاب‌ها از هم نپاشد، به نوعی ترکیب‌بندیِ درونی و بیرونی نیاز دارد. لایف‌استایل، در معنای اصیلش، سازوکاری برای زیباتر کردنِ سطحِ زندگی نیست؛ روشی است برای جلوگیری از تباه‌ شدنِ جوهرِ آن. همان‌گونه که یک خانه بدونِ نقشه، حتی اگر مصالحِ فراوان داشته باشد، بیشتر به تلنبارِ آوار می‌ماند تا به سکونتگاه، زندگیِ بدونِ فرم نیز با وجودِ استعداد، هوش، حساسیت و آرزو، ممکن است به توده‌ای از آغازهای ناتمام و امیالِ بی‌سامان بدل شود. انسان محتاجِ نوعی سبک است، نه برای آنکه خود را از دیگران متمایز کند، بلکه برای آنکه میانِ کثرتِ بی‌رحمِ امکان‌ها، رشته‌ پنهانِ یگانگیِ خویش را گم نکند. لایف‌استایل، اگر از درونِ آگاهی و مراقبت برآید، به زندگی نوعی نحو می‌بخشد و زیستن، بی‌نحو، چیزی جز لکنتِ ممتدِ روزها نیست...

آیا لایف‌استایل فقط سازمان‌دادنِ کارآمدِ زندگی است؟ آیا صرفِ داشتنِ برنامه، عادت، انضباط و سلیقه، برای آنکه بتوان گفت کسی صاحبِ سبکِ زیست است، کافی‌ست؟ همانطور که حدس میزنید، نه. زیرا می‌توان بسیار منظم بود و در عین حال عمیقاً بی‌معنا زندگی کرد. می‌توان صبح زود بیدار شد، غذای سالم خورد، اتاق را مینیمال چید، ورزش کرد، کتاب خواند، کار را به‌موقع تحویل داد و همچنان در بنیادی‌ ترین سطح، از خود بیگانه ماند. لایف‌استایل، اگر به معنای حقیقی کلمه باشد، فقط مدیریتِ رفتار نیست؛ تبلورِ یک نسبتِ وجودی با جهان است. مسئله این نیست که شما چه می‌پوشید، چه می‌خورید، کجا می‌نشینید، یا روزتان را چگونه زمان‌بندی می‌کنید؛ مسئله این است که این شکلِ زیستن، از چه فهمی از انسان، از زمان، از لذت، از رنج، از حضور، از آزادی و از حقیقت برمی‌خیزد. هر لایف‌استایلی، آگاهانه یا ناآگاهانه، حاملِ متافیزیکِ روزمره‌ صاحبِ خویش است. حتی کسی که می‌گوید من هیچ سبک خاصی ندارم، در همین ادعا نیز سبکی را اظهار می‌کند، سبکِ رهاکردنِ خود به تصادف، سبکِ نساختن، سبکِ تعویقِ خودآفرینی...

در این معنا، لایف‌استایل همان پاسخی است که انسان نه با رساله، بلکه با تکرارهای روزانه‌اش به این پرسش می‌دهد که تو چه کسی هستی، وقتی هیچ‌کس نگاهت نمی‌کند؟ و این پرسش شاید از هر اعترافِ پر طمطراقی تعیین‌ کننده تر باشد. زیرا حقیقتِ آدمی کمتر در لحظاتِ استثنایی و بیشتر در سازمانِ امورِ عادی‌اش ساکن است. اینکه چگونه واردِ اتاق می‌شود، چگونه چیزی را برمی‌دارد، چگونه با خستگیِ خود رفتار می‌کند، چگونه اوقاتِ تهی را پر یا تحمل می‌کند، چگونه به دوستی جواب می‌دهد، چگونه غذایش را می‌خورد، چگونه مطالعه را به تأخیر می‌اندازد یا به آن وفادار می‌ماند، چگونه میلِ ناگهانی‌ اش را مهار یا رها می‌کند؛ همه‌ی اینها جزئیاتِ بی‌اهمیتی نیستند که بتوان آنها را به حاشیه سپرد. اینها همان ریزنقش‌هایی‌اند که پارچه‌ جان را می‌بافند. یک زندگیِ بزرگ، اغلب نه در تصمیم‌های عظیم، بلکه در کیفیتِ همین جزئیات تعیین می‌شود...

حال اگر پرسیده شود که لایف‌استایل چگونه می‌تواند زیستِ انسان را معنادار کند، باید گفت نخست از راهِ پیوستگی. معنای زندگی، برخلاف تصورِ رمانتیک، همیشه در فوران‌های عظیمِ الهام یا وقایعِ استثنایی پدیدار نمی‌شود. بسیار اوقات، معنا محصولِ هماهنگیِ آرامِ میان ارزش‌ها و عادت‌هاست. انسان وقتی از درون تهی می‌شود که آنچه مهم می‌ داند، در نحوه‌ زیستنش رسوب نکند. اگر سکوت را مهم بداند اما هرگز سکوت نکند، اگر حقیقت را بستاید اما همه‌چیزِ خود را در نمایش خرج کند، اگر عمق را دوست داشته باشد اما زندگیش را به سطحِ محرک‌ها بسپارد، اگر آزادی را بخواهد اما هیچ‌گاه میلی را مهار نکند، در نهایت میانِ باور و رفتار شکافی پدید می‌آید که از آن شکاف، معنا نشت می‌کند... لایف‌استایل این شکاف را می‌بندد. میانِ آنچه می‌دانید و آنچه هر روز انجام می‌دهید پلی می‌زند و شاید معنا، در ساده‌ترین و دشوارترین تعریفش، چیزی جز همین هم‌سرنوشتیِ اندیشه و عمل نباشد...

دوم، لایف‌استایل از راهِ انتخابِ شکلِ توجه، به زندگی معنا می‌دهد. زیرا زندگی، در سطحی بنیادین، نه فقط مجموعه‌ای از وقایع، بلکه اقتصادِ توجه است. شما همان‌جایی زندگی می‌کنید که توجه‌ تان خرج می‌شود. اگر توجهِ شما پیوسته در اختیارِ چیزهایی باشد که نه شما را بسط می‌دهند، نه درون‌تان را صیقل می‌دهند، نه نیروی آفرینش در شما آزاد می‌کنند، آنگاه حتی پُرترین روزهایتان نیز در باطن خالی خواهند بود. لایف‌استایلِ اصیل، تصمیم‌گیری درباره‌ این است که چه چیزی سزاوارِ توجهِ من است و چه چیزی نیست؛ چه صداهایی باید به درون راه یابند و چه صداهایی باید پشتِ در بمانند؛ کدام معاشرت‌ها مرا زنده‌تر می‌کنند و کدام‌ها فقط مرا از خودم دور می‌سازند؛ کدام کارها مرا در نسبت با جهان بیدارتر می‌کنند و کدام‌ها فقط مرا مصرف می‌کنند. معنا، نتیجه‌ تصادفیِ تراکمِ تجربه‌ها نیست؛ نتیجه‌ وفاداری به یک معادله چند مجهولی درونیِ توجه است...

سوم، لایف‌استایل از راهِ ساختنِ حافظه، زندگی را معنادار می‌کند. روزهایی که هیچ فرمِ مشخصی ندارند، گرچه ممکن است شلوغ و حتی لذت‌بخش باشند، اغلب بی‌ رد می‌گذرند. اما زندگی‌ای که در آن آیین‌هایی هرچند کوچک وجود دارد (آیینِ مطالعه، آیینِ قدم‌زدن، آیینِ نوشتن، آیینِ خلوت، آیینِ مواجهه با صبح، آیینِ آشتی با شب) به خود زمان ضخامت می‌بخشد. تکرارِ آگاهانه، برخلاف تکرارِ مکانیکی، دشمنِ زندگی نیست؛ ظرفِ حافظه است. ما از خلالِ آیین‌ها است که زمان را لمس‌پذیر می‌کنیم. بی‌آیین، روزها همچون ماسه از میانِ انگشتان می‌ریزند. لایف‌استایل، اگر از جنسِ بیداری باشد، به انسان کمک می‌کند که در زندگیِ خویش نه فقط حرکت کند، بلکه ساکن هم بشود؛ یعنی در آن رد بگذارد و از آن رد بگیرد.‌‌..

آیا لایف‌استایل باید کشف شود یا ساخته شود؟ پاسخ شاید این باشد که هر زندگیِ اصیل، آمیزه‌ای از هر دو است. در انسان چیزهایی هست که باید کشف شوند، ریتمِ طبیعیِ ذهن، ظرفیتِ تن، حدودِ خلوت‌پذیری، جنسِ اشتیاق، شیوه‌ خاصِ حساس‌بودن به جهان. اما این موادِ خام، اگر ساخته نشوند، به سبک بدل نمی‌گردند. کشف، بدونِ ساختن، به انفعال می‌انجامد؛ ساختن، بدونِ کشف، به تصنع. انسان باید هم گوش دهد و هم شکل دهد؛ هم آنچه را در او به نجوا حضور دارد بشنود و هم با نظمی آزاد، برای آن خانه‌ای بسازد. لایف‌استایل، محصولِ صرفِ اصالتِ خودبه‌خودی نیست؛ حاصلِ کارِ ظریفی است که در آن، خویشتن هم ماده است و هم معمار...

از کجا بفهمیم لایف‌استایلی که برگزیده‌ایم واقعاً از آنِ ماست و نه تقلیدی خوش‌ آب‌ و رنگ از زندگیِ دیگران؟ شاید پاسخ در این آزمونِ ساده و بی‌رحم نهفته باشد که آیا این سبک، در تنهایی نیز برای تو زنده است؟ آیا وقتی نگاهی در کار نیست، هنوز همین‌گونه می‌نشینی، می‌خوانی، می‌پوشی، می‌نویسی، می‌خوری، راه می‌روی و خاموش می‌مانی؟ هرچه بیشتر یک سبک نیازمندِ شاهد باشد، کمتر از آنِ توست. سبکِ اصیل حتی در بی‌تماشاگرترین لحظات هم دوام می‌آورد. او نه برای ارائه، بلکه برای سکونت ساخته شده است. می‌توان این پرسش را تیزتر هم کرد، اگر قرار بود هیچ‌کس هرگز از جزئیاتِ زندگیِ تو باخبر نشود، کدام یک از عادت‌ها و آیین‌هایت همچنان باقی می‌ماند؟ آنچه باقی می‌ماند، به حقیقتِ تو نزدیک‌تر است و آنچه فرومی‌ریزد، احتمالاً پیش‌تر نیز بر نمای بیرونی استوار بوده است...

آیا لایف‌استایل باید آرامش ببخشد یا تنش ایجاد کند؟ اینجا پاسخِ یک‌سویه، خطرناک است... اگر سبکِ زیست فقط جایگاه آسودگی باشد، ممکن است به پناهگاهی برای رخوت بدل شود؛ و اگر فقط میدانِ انضباطِ سخت باشد، ممکن است به زندانی آراسته تبدیل گردد. لایف‌استایلِ زنده باید هم پناه بدهد و هم فرا بخواند؛ هم از شما محافظت کند و هم شما را از خودِ فعلی‌ تان فراتر ببرد. باید هم جایی برای استراحتِ روح باشد و هم دستگاهی برای تربیتِ نیروها. انسانی که سبکِ زیستش هیچ مقاومتی در برابرِ عادت‌های سستِ او ایجاد نمی‌کند، در حقیقت هنوز سبک نساخته، بلکه فقط سلیقه‌هایش را چیده است و آن‌که سبکش هیچ مهربانی‌ ای با محدودیت‌های انسانیِ او ندارد، دیر یا زود در برابرِ همان سبک طغیان خواهد کرد. سبکِ خوب، همچون دوستیِ بزرگ، هم آغوش است و هم مطالبه...

و پرسشی که از همه به زندگیِ معاصر نزدیک‌تر است، آیا می‌توان در جهانی که مدام ما را به پراکندگی فرامی‌خواند، واقعاً صاحبِ لایف‌استایل شد؟ شاید نه به‌صورتِ کامل، اما دقیقاً به همین دلیل باید کوشید. سبکِ زیست، امروز بیش از هر زمان دیگری، نه یک تجملِ خودپرستانه، بلکه شکلی از مقاومت است. مقاومت در برابرِ فروپاشیِ توجه، در برابرِ کالایی‌شدنِ زمان، در برابرِ تحمیلِ سلیقه، در برابرِ ابتذالِ فوریت، در برابرِ این فرمانِ پنهان که می‌گوید، همه‌چیز را تجربه کن، همه‌جا حاضر باش، از هیچ‌ چیز جا نمان، همیشه در جریان باش... اما انسان، اگر بخواهد به چیزی بدل شود، ناچار است از چیزهای بسیاری صرف‌نظر کند. لایف‌استایل یعنی هنرِ حذف‌کردنِ آنچه با سرنوشتِ درونیِ تو نسبتی ندارد. یعنی پذیرشِ این حقیقتِ دشوار که هر انتخابِ واقعی، با محرومیت همراه است و این محرومیت، اگر آگاهانه پذیرفته شود، دیگر فقر نیست، بلکه صورتِ متمرکزِ آزادی است...

در نهایت، لایف‌استایل همان شیوه‌ای است که به‌واسطه‌ آن، زندگی از حالتِ رخ‌دادنِ صرف بیرون می‌آید و به اثری بدل می‌شود که صاحبِ آن، گرچه هرگز به‌طور کامل بر آن مسلط نیست، اما دست‌کم در ساختنش حاضر بوده است. هرکس، حتی اگر هیچ کتابی ننویسد، هیچ تابلویی نکشد، هیچ موسیقی‌ای نسازد، ناگزیر در حالِ ساختنِ یک اثر اس،: فرمِ روزهایش... و چه‌بسا شریف‌ترین هنر، نه در آنچه انسان بر کاغذ یا بوم می‌آورد، بلکه در آن چیزی باشد که از زمانِ خویش می‌تراشد... لایف‌استایل، در این معنای عمیق، پاسخِ عملیِ آدمی به این پرسش است که با این عمرِ محدود، با این تنِ فانی، با این ذهنِ پراکنده، با این جهانِ پُرهیاهو، چه نسبتی می‌خواهد برقرار کند. و اگر این پاسخ، از سرِ بیداری، انتخاب و وفاداری داده شود، آن‌گاه زندگی، حتی در خاموش‌ترین و عادی‌ترین لحظاتش، به‌جای آنکه فقط سپری شود، معنا تولید می‌کند...

پس لایف‌استایل نه نقاب است، نه تشریفاتِ سلیقه، نه مجموعه‌ای از توصیه‌های خوش‌ظاهر برای بهتر زیستن. لایف‌استایل، اگر راستین باشد، اخلاقِ بی‌صدا و زیربنای روزمره‌ شماست. همان چیزِ ناپیدایی است که تعیین می‌کند جهان از خلالِ شما چگونه تجربه شود و شما از خلالِ جهان چگونه دگرگون شوید. آدمی با سبکِ زیستِ خویش، یا به‌تدریج خانه‌ای برای روح می‌سازد، یا بی‌آنکه بداند، خود را در راهرو های بی‌پایانِ جهانِ دیگران گم می‌کند و شاید بزرگ‌ترین ضرورتِ داشتنِ لایف‌استایل همین باشد، اینکه زندگی، پیش از آنکه دیر شود، از دستِ نیروهای پراکنده‌ بیرون پس گرفته شود و به نظمی برسد که در آن، هر روزِ کوچک نیز حاملِ امضای درونیِ صاحبِ خویش باشد. زیرا در پایان، انسان نه فقط با عقایدش، بلکه با طرزِ زیستنش به یاد می‌ماند و اغلب، آنچه از او می‌ماند، نه گفته‌ های بزرگش، بلکه کیفیتِ حضوری است که در جزئی‌ترین شکلِ بودنِ خود بر جهان گذاشته است...

زندگیروزهفستینگلایف استایلسبک زندگی
۰
۰
گنجشک
گنجشک
بازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید