معلم را نباید با آن تصویر اخلاقیِ بیخطر و آشنا یکی گرفت که فرهنگِ رسمی با حوصلهای مشکوک از او ساخته است، موجودی نجیب، اندکی فرسوده، اندکی فداکار، حاملِ بستههایی از معرفت که آنها را با لبخندی تربیتی میان دیگران توزیع میکند... این تصویر، بیش از آنکه شأنِ تعلیم را بالا ببرد، آن را اخته میکند؛ زیرا تعلیم، در جوهر خود، نه حرفهی توزیعِ دانش، بلکه مداخله در سازمانِ ادراک است. تعلیمدهنده کسی نیست که به ذهنهای خالی محتوا اضافه کند؛ این افسانهی مخرب، محصولِ همان عقلِ حسابگر است که انسان را ظرف و معرفت را کالا میفهمد... تعلیمدهنده(معلم) کسی است که در رژیمِ دیدن، شنیدن، نامیدن و بهیادآوردنِ دیگری شکاف میاندازد... او نه پرکنندهی خلأ، بلکه مختل کننده بداهت است. هر تعلیمِ اصیل، از آنجا آغاز میشود که چیزی طبیعی، واضح، بدیهی و همان طور که هست مینمود، ناگهان به صورت ساخته، تاریخی، مشروط و بنابراین تغییرپذیر آشکار شود... آنچه تعلیم میدهد، پیش از هر موضوعی، همین توانِ دیدنِ امر آشنا بهمنزلهی امر بیگانه است. در این معنا، تعلیمدهنده خویشاوندِ بیدارکننده است، نه خدمتکارِ حافظه...
باید با بیرحمی اعتراف کرد که بیشتر آنچه به نامِ تعلیم در گردش است، در واقع تعلیم نیست، بلکه نظم بخشی به ادراک است برای انطباق با جهانِ موجود... نهادها، برنامهها، متونِ استاندارد، دستورالعملهای قابل سنجش، همه با وسواسی اداری میکوشند آن لحظهی خطرناک را که در آن ذهن ممکن است واقعاً چیزی را بفهمد، رام کنند؛ زیرا فهمِ واقعی هرگز بیخطر نیست. کسی که واقعاً چیزی را فهمیده باشد، دیگر همان نسبتِ پیشین را با اقتدار، با زبان، با عادت، با مالکیت و با خودِ خویش حفظ نمیکند. فهم، در نیرومندترین صورتش، همیشه عنصری از امتناع در خود دارد، امتناع از ادامهدادنِ نابیناییِ پیشین... از همینرو، دستگاههای آموزشی با شور و شوق از یادگیری سخن میگویند، اما از دگرگونیِ ادراک میترسند؛ چون اولی را میتوان اندازه گرفت و دومی را نه... اولی قابلیت صدورِ گواهی دارد، دومی نه... اولی با نظمِ بازتولیدِ اجتماعی سازگار است، دومی میتواند آن نظم را از درون سوراخ کند... تعلیمدهنده، اگر بهراستی شایستهی این نام باشد، ناگزیر در نسبت با همین شکاف تعریف میشود، او در دلِ دستگاههایی کار میکند که میخواهند فهم را به مهارت و آگاهی را به سرمایه تبدیل کنند، اما خود حاملِ چیزی است که بهتمامی در منطقِ مبادله هضم نمیشود...
از این حیث، تعلیمدهنده بیش از آنکه صاحبِ پاسخ باشد، مأمورِ نجاتِ پرسش است. جهانِ مدرن، با همهی فربهیِ اطلاعاتیاش، در حقیقت جهانِ فقیرِ پرسشهاست... پاسخها فراواناند، آماده، صیقلخورده، بستهبندیشده؛ اما پرسش، بهویژه پرسشِ واقعی که نه تقاضای اطلاعات، بلکه لرزشِ بنیادهاست، نایاب شده است... تعلیمدهنده در جایی کار میکند که پرسش هنوز میتواند بهمثابهی رخداد حفظ شود. اما این حفظکردن، نوعی رمانتیسیزمِ مبهم نیست. پرسشِ راستین، چیزی نرم و معصوم نیست؛ تبر است. هر پرسشِ جدی چیزی را میشکافد، یک عادتِ زبانی، یک تصویر از خود، یک نسبت با گذشته، یک فرمانِ نامرئی. آنکه تعلیم میدهد، اگر جرأت داشته باشد، به دیگری نمیآموزد که چگونه پاسخ درست را زودتر پیدا کند؛ به او میآموزد چگونه در برابرِ پرسشی بایستد که ممکن است برای مدتی طولانی بیپاسخ بماند، بیآنکه این بیپاسخی را فوراً با مهملاتِ تسلیبخش پُر کند. آموزشِ شتابزده همیشه دشمنِ اندیشه است، چون میان اضطراب و فهم فرق نمیگذارد... تعلیمدهندهی عمیق باید بتواند اضطرابِ ندانستن را قابلِ سکونت کند...
در اینجا، مسأله فقط معرفت نیست، بلکه زمان است. تعلیمدهنده با زمان کار میکند، اما نه آن زمانِ ساعت و برنامه، بلکه زمانِ رسوب، زمانِ تأخیر، زمانِ انفجارهای ناگهانیِ فهم... هر چیزِ جدی با تأخیر فهمیده میشود. کلمهای که امروز در ظاهر شنیده نمیشود، ممکن است سالها بعد در لحظهای که سوژه زیر فشارِ تجربهای خردکننده ایستاده، چون تکهای نور در ویرانه بدرخشد... از همین رو، تعلیمدهنده همواره چیزی را به آیندهای میسپارد که نه مالکِ آن است، نه حتی شاهدِ آن. در این پیشه، عنصری از قمار وجود دارد، اما قماری نه بر پایهی شانس، بلکه بر پایهی ایمانی مادی به بقای نیروها. هیچ کلمهای که با شدتِ کافی و در لحظهی درست ادا شده باشد کاملاً نابود نمیشود؛ در جایی از ذهن، در یکی از چینهای حافظه، در میان زبالههای روزمرگی، به صورت ذرهای خاموش باقی میماند تا شاید بعدها در برخوردی تازه برافروخته شود. تعلیمدهنده، در ژرفترین معنای خود، کارگرِ حافظهای است که هنوز نیامده است. او با آینده همچون مخزنِ نامرئیِ پژواکها و فریادها رفتار میکند...
اما این حافظه، هرگز حافظهای بیطرف نیست. هر تعلیم اصیل، سیاستِ حافظه است. آنکه تعلیم میدهد، تصمیم میگیرد چه چیزی از فراموشی بیرون کشیده شود، چه چیزی دوباره قابلِ گفتن گردد، کدام رنج نام پیدا کند، کدام پیوستگیِ تاریخی دیده شود و کدام گسست به رسمیت شناخته شود. این کار، حتی اگر موضوعش خوانش یا نوشتن یا ریاضی یا فیزیک باشد، از سیاست به دور نیست؛ زیرا هر دانشی شکلِ خاصی از جهان را ممکن و شکلِ دیگری را ناممکن میکند... تعلیمدهنده وقتی واژهای را تعلیم میدهد، فقط آوایی را منتقل نمیکند؛ دامنهی تمایزگذاریِ دیگری را تغییر میدهد. وقتی مفهومی را روشن میکند، فقط بر مجموعهای از اشیا نام نمیگذارد؛ افقِ دیدن را بازچینش میکند. کسی که نمیتواند برای رنجِ خود واژهای بیابد، یک گام به خاموشی نزدیکتر است... کسی که نمیتواند سازوکارِ سلطه را در زبان تشخیص دهد، پیشاپیش نیمهمسلوب است. از این رو، تعلیم همیشه بر سرِ نجاتِ نامها نیز هست. هر واژهی نجاتیافته، پناهگاهی است برای تجربهای که میتوانست بینام بماند و از همینرو، بیدفاع...
تعلیمدهنده، در رادیکالترین (رادیکال تنها به معنای مفرط نیست و به صورت افراطی نباید خوانده شود و امکان دیگری نیز در آن است به نام ریشه یا بنیان مثل رادیکال عدد ۴ که ریشه اش +-۲ است) صورتش، گردآورندهی خردههای حقیقت است... نه معمارِ نظامهای بسته، بلکه کسی که از زیر آوارِ کلیشهها، تکههای برقزنندهی واقعیت را بیرون میکشد و کنار هم میگذارد بیآنکه آنها را به وحدتی دروغین وادار کند. جهانِ ما چنان از روایتهای کلانِ دروغین، از اطمینانهای بیپشتوانه، از مفهومهای صیقلخورده و مطیع پر شده که خودِ امرِ جزئی به پناهگاهِ حقیقت بدل شده است. تعلیمدهنده باید بلد باشد چگونه از یک لکنت، از یک سوءتفاهم، از یک واژهی بدفهمیده، از یک مثالِ پیشپاافتاده، از یک شیءِ بیاهمیت، راهی به ساختارهای عمیقتر بگشاید. او میداند که امر کلی، اگر ارزش داشته باشد، نه در بالا، بلکه در رگههای امرِ خُرد پنهان است. از همین رو، تعلیمِ واقعی همیشه نوعی میکروسکوپیکردنِ جهان است. نه برای کوچککردنِ آن، بلکه برای بازگرداندنِ شدت به آن. هر آنچه تکرار و عادت بیرمق کرده، باید دوباره تحت فشارِ توجه برق بزند...
تعلیمدهندهی حقیقی همچنین با زبان همچون مادهای انفجاری رفتار میکند. او میداند که زبان فقط وسیلهی انتقالِ معنا نیست؛ خود، محلِ نبردِ معناهاست. واژهها هرگز بیگناه نیستند. آنها بوی تاریخ میدهند، زخمِ قدرت را بر تن دارند، بارِ فرمانها و امیدها و تحقیرها را حمل میکنند. تعلیمدهنده، اگر به زبان بیاعتنا باشد، به قلبِ کار خود خیانت کرده است. او باید نشان دهد که چگونه یک اصطلاحِ بهظاهر فنی میتواند جهانی از فرضیات پنهان را با خود بکشد، چگونه یک تعبیرِ عادی میتواند نظمی از سلطه را طبیعی جلوه دهد، چگونه حتی دستور زبان میتواند اقتصادِ ناپیدای اقتدار را در خود ذخیره کرده باشد... اما این بدگمانیِ زبانی، نباید به مانیفستی نظری ختم شود. تعلیمدهنده فقط پردهبردارِ فریب نیست؛ او احیاگرِ امکانِ گفتنِ دقیق نیز هست... در زمانهای که زبان یا به تبلیغ آلوده شده یا به هذیانِ مبهم، عملِ نامیدنِ درست، عملی اخلاقی و سیاسی است. هر بار که چیزی با دقت نامیده میشود، اندکی از مهِ سلطه کنار میرود...
با این همه، تعلیمدهنده نه واعظ است و نه قاضی. او اگر بهراستی عمیق باشد، میداند که دانستنِ دیگران را نمیتوان با خشونت به دنیا آورد. فهم، برخلاف اسطورهی اراده، همیشه در نقطهای با آمادگیِ سوژه گره میخورد. نمیتوان چشم را با فرمان، وادار به دیدن کرد. میتوان صحنه را آراست، نور را جابهجا کرد، اشاره کرد، پرسش را در جای درست نشاند، واژهی لازم را عرضه کرد، اما آن لحظهی جرقهزدن، در نهایت چیزی از جنس رویداد باقی میماند. اینجاست که فروتنیِ واقعیِ تعلیمدهنده آغاز میشود، او میداند که مؤثرترین مداخلاتش اغلب آنهاییاند که نه کاملاً برنامهریزیشدهاند و نه قابلِ تکرار. یک مکثِ بهموقع، یک سکوتِ درست، یک بازگوییِ ناگهانی، یک مثالِ بهظاهر حاشیهای، گاه بیش از دستگاهی از براهین کار میکند. این امر، تعلیم را از صنعت جدا میکند. در صنعت، تکرارِ موفقیت مطلوب است؛ در تعلیم، هر موفقیتِ واقعی یگانه است، چون هر ذهن یگانه است، هر لحظه یگانه است، هر مقاومتْ شکلِ خود را دارد...
اما در این یگانگی، نباید از بُعد مادی و تاریخیِ وضعیت غفلت کرد. تعلیمدهنده در خلأ کار نمیکند. او در میان سوژههایی کار میکند که بدنهایشان از کار، ترس، طبقه، جنسیت، تحقیر، میل، سانسور و تبلیغات ساخته شده است... هر ذهن، بدنمند است و هر بدن، تاریخی دارد... کسی که تعلیم میدهد و این را نمیبیند، اغلب ناآگاهانه از امتیازاتِ خاصِ خود، جهانی میسازد. او انتظار دارد دیگری همانجا بایستد که خودش ایستاده، همانگونه بشنود که خودش شنیده، همان چیزها را بدیهی بداند که برای او بدیهی شدهاند. اما تعلیمِ رادیکال از این خودمرکزبینی میلغزد... تعلیمدهنده باید بداند که هر مفهوم، هر متن، هر مثال، بر سطحی نابرابر فرود میآید. یک واژه در گوشِ دو نفر یکسان نمینشیند. یک دعوت به آزادی، برای کسی که قرنها در زبانِ تحقیر تنفس کرده، با کسی که از ابتدا با اطمینانِ مالکانه به جهان پا گذاشته، هممعنا نیست... از همین رو، تعلیمدهنده نه فقط منتقلکننده، بلکه مترجمِ شدتها و فاصلههاست. او باید بتواند از موقعیتِ دیگری عبور کند بیآنکه آن را تصرف کند...
اما خطری نیز هست، تعلیمدهنده همیشه در معرضِ تبدیلشدن به مأمورِ بازتولید است... هر جا که دانایی با اقتدار گره میخورد، وسوسهی سلطه در کمین است. آنکه چیزی میداند، یا گمان میکند میداند، بهراحتی میتواند دیگری را نه به سوی استقلال، بلکه به سوی وابستگیِ ستایشآمیز سوق دهد. در چنین وضعی، تعلیم از درون فاسد میشود. شاگردی که باید توانِ ایستادن بر پای خود را بیابد، به پروژه(project یا بازتاب) استاد تبدیل میشود؛ فهم به تقلید فرو میافتد؛ شجاعتِ اندیشیدن به وفاداریِ زبانی تقلیل مییابد. تعلیمدهنده اصیل باید علیه این میل در خود بتازد. او باید پیوسته اقتدارِ خویش را مصرف کند تا راه را برای بینیازیِ دیگری باز کند. شأنِ او نه در گردآوردنِ پیروان، بلکه در آزادکردنِ چشمهاست. در نهایت، بزرگترین پیروزیِ تعلیمدهنده لحظهای است که دیگری دیگر به او نیاز نداشته باشد، یا بهتر، بتواند حتی علیه او بیندیشد. آنکه تعلیم میدهد و شاگردانی میسازد که جرأتِ نقدِ او را ندارند، چیزی جز نسخهای صیقلخورده از استبداد نیست...
از همین رو، تعلیمدهنده با شکلی از فنا سروکار دارد. او باید بپذیرد که در کامیابترین لحظههای کارش، خود محو میشود. آنچه باقی میماند نه چهرهی او، نه حتی لحنِ او، بلکه تواناییای است که در دیگری تثبیت شده، توانِ دیدن، نامیدن، تمایزگذاشتن، مقاومتکردن در برابر بداهت، و تابآوردنِ دشواریِ اندیشیدن... این محوشدن، برای خودشیفتگیِ انسانی آسان نیست. بسیاری میخواهند تعلیم بدهند چون میخواهند در آینهی وابستگیِ دیگری بزرگتر شوند... اما تعلیم، اگر به آزادیِ دیگری وفادار بماند، ناچار خود را میسوزاند نه چون شمعی رمانتیک، بلکه چون فتیلهای که قرار نیست معبدی روشن کند، بلکه باید چشمهایی را به تاریکی عادتکرده، برای لحظهای به دیدنِ نورِ نامأنوس عادت دهد...
در عمیقترین سطح، تعلیمدهنده با امکانِ تجربه سروکار دارد. جهانِ متأخر، با همهی فراوانیِ محرکها، فقیر از تجربه است. رویدادها بر سرِ انسان آوار میشوند بیآنکه به تجربه بدل شوند، زیرا نه زمانِ رسوب هست، نه دستگاهِ زبانیِ کافی، نه مجالی برای پیوندزدنِ آنچه رخ میدهد به شبکهای از معنا. تعلیمدهنده کسی است که به تجربه امکانِ صورتبندی میدهد. او بین ضربه و فهم، بین رخداد و روایت، بین زخم و نام، پلی میزند... در این معنا، تعلیم صرفاً افزایشِ دانش نیست؛ نجاتِ امکانِ تجربهکردن است و مگر بیتجربهترین انسان دقیقاً همان انسانی نیست که بیش از همه در معرضِ فرمانپذیری است؟ کسی که نمیتواند آنچه بر او میگذرد را در واژه، تصویر، مفهوم یا نسبتِ تاریخی بیان کند، ناچار آن را یا به تقدیر نسبت میدهد یا به گناهِ شخصی یا به مهِ مبهمِ اضطراب... تعلیمدهنده این مه را میشکافد، نه با وعدهی آرامش، بلکه با شکلدادن به ابزارهای ادراک...
تعلیمدهنده در بهترین صورتش خرابکارِ نظمِ ظاهراً طبیعیِ جهان است. او به آدمیان یاد میدهد که آنچه به نامِ ضرورت عرضه شده، اغلب تاریخِ منجمد است؛ که آنچه به نامِ طبیعت جا زدهاند، بارها صورتبندیِ منافع بوده؛ که آنچه به نامِ فهمِ مشترک پذیرفته شده، اغلب فقط تکرارِ طولانیِ یک دروغِ خوش سازمانیافته است. اما این خرابکاری از جنسِ هیاهوی سطحی نیست. او نه با شعار، بلکه با دقت عمل میکند. دقت، رادیکالترین سلاحِ اوست. نشاندادنِ اینکه کجا واژهای لغزیده، کجا مفهومی تحریف شده، کجا خاطرهای حذف شده، کجا صدایی به حاشیه رانده شده، کجا مثالِ ظاهراً بیطرف حاملِ خشونت است. تعلیمدهنده جهان را منفجر نمیکند؛ فیوزهای پنهانِ آن را آشکار میکند و همین، برای نظمی که بر فراموشی و شتاب بنا شده، کافیست تا خطرناک باشد.
آری، تعلیمدهنده خطرناک است، اگر واقعاً تعلیم دهد. نه برای انسان، بلکه برای خو گرفتنِ انسان به تاریکی. او دشمنِ آشتیِ زودرس با جهان است. هر جا رضایت از امر موجود میخواهد خود را بهصورتِ عقلانیت جا بزند، او لکهی خون زیر فرش را نشان میدهد؛ هر جا کلمات میخواهند زخم را لاپوشانی کنند، او اصرار میکند که نامِ درستِ زخم ادا شود؛ هر جا سنت خود را چون تقدس عرضه میکند، او نشان میدهد که سنت نیز انباشتی از انتخابها، حذفها و پیروزیهای خاص است. با این همه، کار او صرفاً سلبی نیست. او فقط ویران نمیکند؛ امکانِ نسبتهای دیگر را نیز قابلِ تصور میکند. زیرا اگر تعلیم فقط نابودکردنِ بداهتها باشد، به نیهیلیسم(بستر پوچی) ختم میشود. تعلیمدهندهی بزرگ باید بتواند پس از شکستن، نوعی توانِ سکونت در جهانِ شکسته را نیز بیاموزد، چگونه پس از ازدستدادنِ معصومیت، هنوز دید؛ چگونه پس از فهمیدنِ خشونتِ ساختارها، هنوز دست از دقت برنداشت؛ چگونه پس از فروریختنِ توهم ها، به ابتذالِ بدبینی نلغزید...
شاید بتوان گفت جوهرِ تعلیمدهنده در این جمله نهفته است که او حافظِ امکانِ بیداری است... نه بیداریِ اخلاقیِ پندنامهها، نه بیداریِ پرهیاهوی ایدئولوژیک، بلکه آن شکلِ کمیاب و دشوارِ بیداری که در آن سوژه برای لحظهای از خوابِ مفاهیمِ آماده، از تسلیِ عادت، از رخوتِ بدیهیات و از آرامشِ دروغینِ نامگذاریهای موروثی بیرون میافتد. این بیرونافتادن خوشایند نیست. اغلب با سرگیجه، شرم، مقاومت و حتی خصومت همراه است. اما بدون آن، هیچ تعلیمِ واقعیای رخ نمیدهد. تعلیمدهنده نه توزیعکنندهی آرامش، بلکه تنظیمکنندهی این بیآرامیِ بارور است و اگر روزی جهان دیگر به چنین کسانی نیاز نداشته باشد، آن روز یا جهان رستگار شده است، یا فاجعه چنان کامل شده که دیگر حتی نیازِ خود به بیداری را هم فراموش کردهایم...
تقدیم به معلم فارسی اول راهنمایی
آقای خالقپناه
ارادت
گنجشک