از پنجرهی اتاقم، شهر همیشه اندکی دیرتر از آنچه بود به من میرسید؛ گویی هر خیابان، هر بوق کوتاه، هر مردی که از سرِ بیحوصلگی شانهاش را به دیوار گرافیتی زده شده میمالید، نخست باید از صافیِ خاطره عبور میکرد تا به اکنون بدل شود... من سالهاست که در اکنون زندگی نکردهام؛ اکنون برای من همیشه چیزی بوده که با تأخیر میرسد، مثل نامهای که مُهرش از راه دور خورده باشد، مثل نوری که از ستارهای مرده هنوز بر شیشهی پنجرهی من میافتد و وانمود میکند که جهان همچنان سرِ جای خود است. خبرِ بلژیک هم اینگونه به من رسید، نه چون واقعهای که باید شادی بیاورد، بلکه چون سندی از امکانِ دورشدن، چون برگهای از بایگانیِ تقدیر که در آن با لحنی مؤدبانه و اداری نوشته بودند: تو میتوانی بروی، آنجا کسی تو را میخواهد، راه برایت باز است، همهچیز مساعد است... و چه واژهی مشکوکی است این مساعد... باد هم مساعد است وقتی قایق را از بندرِ خودش جدا میکند...
همه میگفتند خوشحال باش. مگر نه اینکه سالها خواسته بودی از این فرسودگیِ منظم، از این جغرافیای تکرار، از این هوایی که به جای اکسیژن، تعلیق در آن حل شده، فاصله بگیری؟ مگر نه اینکه هر کس در اینجا اندکی تیزتر ببیند، اندکی ژرفتر احساس کند، محکوم است یا به خاموشی یا به هجرت؟ و من، که سالها جهان را نه از سطحِ چیزها که از درزها، از شکستگیها، از حاشیهها خوانده بودم، خوب میدانستم که بلژیک برای بسیاری نامِ نجات است، شهری با سنگفرشهای خیس، پنجرههایی روشن، کتابخانههایی گرم، مردمانی که به ساعت خود میرسند و قانونی که اگرچه روح را نجات نمیدهد، دستکم بدن را هر روز تحقیر نمیکند و بیش از همه این که آنجا کسی بود که مرا میخواست؛ خواستنی که در این زمانه خود نوعی معجزه است. آدمی گاهی برای تمامِ متافیزیکِ غرب، تنها به یک جمله نیاز دارد بیا، حضورت برای من معنا دارد... و این جمله، اگر راست باشد، میتواند از هزار برهانِ وجودی قویتر باشد...
اما چیزی در قلبم درست نبود. نه آن قلبِ احساساتیِ مبتذل که در ترانهها میشکنند و در عکسها رویش دست میگذارند؛ بلکه آن هستهی تاریکتر، آن عضله اندیشمندِ درون که گاهی پیش از عقل میفهمد، پیش از زبان اعتراض میکند، پیش از استدلال میترسد. در من نه شورِ کوچ بود و نه حتی اضطرابِ طبیعیِ سفر؛ چیزی شبیه به شرم بود، چیزی شبیه به خیانت و عجیبتر از همه، چیزی شبیه به تبعید... نه تبعید از کشور، بلکه تبعید از ضرورتی که هنوز نامش را نمیدانستم. انگار رفتنِ من، اگرچه به ظاهر انتخاب بود، در باطن نوعی بریدن از رشتهای بود که هنوز در تاروپودِ این خاک، این زبان، این خیابانها، این چهرههای فرسوده اما مقاوم، به من بسته مانده بود. من از اینجا خسته بودم، بله؛ اما خستگی همیشه دلیلِ کافی برای ترک نیست... گاهی خستگی، خود نشانهی این است که تو هنوز درونِ چیزی قرار داری که از تو کار میکشد و تا کارش با تو تمام نشود، آزادیات فقط نامِ دیگری برای بیریشگی خواهد بود...
در روزهایی که پروندهام پیش میرفت، ایمیلها با نظمی بیرحمانه میآمدند؛ هر ایمیل پلهای بود برای دورشدن، هر تأیید، هر تبریکِ دوستانه، هر جملهی امیدوارکننده، ضربهای نرم بود بر دیوارِ آخرین تردیدهایم. من اما با هر خبرِ خوب، بیشتر در خودم فرو میرفتم. شبها راه میرفتم و به این فکر میکردم که چرا گشایش، برای من بویِ حبس میدهد... تا اینکه یک عصر، نامِ سقراط به شکلی سمج به ذهنم برگشت؛ نه سقراطِ کتابهای درسی، نه پیرمردِ اسطورهایِ بینقص، بلکه آن زندانیِ آتنی که میتوانست بگریزد و نگریخت...
داستانش را همیشه بهگونهای ناقص تعریف کردهاند؛ چنان که گویی مسئله فقط اطاعت از قانون بوده است، یا شجاعتِ اخلاقی، یا بیاعتنایی به مرگ... اما برای من، آن لحظهای که کریتون به زندان میآید و راهِ فرار را پیشنهاد میکند، از مهمترین لحظاتِ تاریخِ روح است. سقراط میتوانست برود. دوستانش فراهم کرده بودند. مرگ هنوز قطعی نبود. میشد شبانه گریخت، به شهری دیگر رفت، چند سالِ دیگر زیست، چند گفتوگوی دیگر کرد، چند شاگرد دیگر ساخت. اما او نرفت. چرا؟ چون برای او زندگی چیزی نبود که صرفاً باید حفظش کرد؛ زندگی باید در نسبت با حقیقتِ زیستهاش بماند. اگر تمامِ عمرت را صرفِ پرسش از عدالت کرده باشی، نمیتوانی در لحظهی خطر، بیپرسش از عدالتِ عملِ خودت، فقط زنده بمانی... او نمیخواست جانش را به بهایِ گسستن از معنای جانش بخرد. اینجا ما به قلبِ فاجعه و عظمتِ او میرسیم، سقراط در زندان، آزادتر از بسیاری بود که بیرون از زندان راه میرفتند؛ چون زنجیرِ اصلی، نه بر پا، که بر روح است و روح، اگر به چیزی جز ضرورتِ درونیِ خود تن دهد، حتی در میدانِ باز هم زندانی است... انگار چراغی در من رویید که هر جا بروم در نهایت، قلبم را که باید با خودم ببرم...
من نمیخواستم خودم را با سقراط مقایسه کنم؛ این هم از بیماریهای روشنفکریِ نحیفِ ماست که هر تردیدِ شخصی را با شمایلِ تراژیکِ فیلسوفان مزین کنیم. اما آن حس را میفهمیدم اینکه ممکن است راهِ نجات، از بیرون نجات باشد و از درون، انحراف. اینکه میشود در آستانهی رهایی، ناگهان فهمید که آزادی اگر از مدارِ ضرورتِ وجودیِ تو خارج باشد، فقط جابهجاییِ قفس است. آدمی زمانی آزاد است که از سرِ ذاتِ خویش عمل کند، نه از سرِ انفعال به عللِ بیرونی و من از خود میپرسیدم آیا رفتنِ من فعل است یا انفعال؟ آیا من میروم چون حقیقتاً باید بروم، یا چون مجموعهای از فشارها، تحقیرها، محرومیتها و وعدهها مرا به سمتِ جای دیگر هل دادهاند؟ اگر دومی باشد، حتی اگر آنجا آسایش باشد، من همچنان بردهام؛ بردهی علتی بیرون از خود...
با این همه، انسان برای فریب دادنِ خود، دستگاهِ عظیمی در اختیار دارد. من هم داشتم برای خودم استدلال میساختم. میگفتم، شاید باید از دور مفیدتر باشم، شاید باید ابتدا خودم را نجات دهم تا بعد بتوانم معنایی بیافرینم، شاید ماندن فقط صورتِ رمانتیکِ درماندگی است و این استدلالها، مثل مبلمانِ یک خانهی موقت، بد نبودند؛ میشد مدتی در آنها نشست، چای خورد، حتی به آینده فکر کرد. اما هیچکدام خانه نبودند...
آن روز، برای اینکه از هجومِ افکار خلاص شوم، از خانه بیرون زدم و بیهدف در خیابانها راه افتادم. عصر بود، از آن عصرهایی که نور نه طلایی است و نه خاکستری، بلکه ترکیبی از خستگی و افشاگری است؛ نوری که زشتیِ شهر را مهربانتر نمیکند، فقط دقیقتر نشان میدهد. از کنارِ مغازهها، موتورها، دستفروشها، زنانی که کیسههای خرید را طوری حمل میکردند انگار یک زندگیِ فشرده را با خود میکشند، گذشتم. شهر در این ساعت، آرشیوی متحرک از شکستهای کوچک است؛ هر چهره، پروندهای نیمهمختومه، هر نگاه، شاهدی که دیگر حاضر به شهادت نیست و من مثل کسی که در میانِ اسنادِ یک تمدنِ فروپاشیده قدم میزند، از نشانه به نشانه میرفتم، تا به چهارراهی رسیدم که چراغ قرمزش همیشه طولانیتر از صبرِ آدمهاست...
آنجا بود که او را دیدم. نه برای نخستین بار که کودکی کار میدیدم؛ این شهر پر است از کودکیهایی که پیش از آنکه به جمله بدل شوند، به ابزار تبدیل شدهاند. اما بعضی دیدنها، دیدن نیستند؛ تصادفِ دو سرنوشتاند در لحظهای که جهان برای یک ثانیه نقابش را کنار میزند. پسرکی بود، شاید نه ساله، شاید یازده؛ از آن سنهایی که فقر، اندازهگیریشان را مختل میکند. قدش کوتاه بود، اما نه کوتاهیِ کودکانه؛ کوتاهیِ فرسودگی، کوتاهیِ رشدی که در میانهی راه با باربری، دود، بیخوابی و سوءتغذیه قطع شده باشد. در دستش بستهای از فال یا دستمال یا چیزی از این جنس بود، اما خودِ جنس مهم نبود؛ آنچه تکاندهنده بود، نحوهی ایستادنش بود. کودکانِ عادی بر زمین میایستند؛ او بر ضرورت ایستاده بود. شانههایش کمی جلو آمده بود، نه از خجالت، بلکه از عادتِ دفاع در برابر جهان. صورتش کثیف نبود به آن معنای کلیشهای که وجدانِ طبقاتِ متوسط را راحت میکند؛ صورتش چیزی بدتر داشت، نظمی غمانگیز. انگار پیش از بیرون آمدن، با دستِ کوچک و سردش موهایش را مرتب کرده بود تا قابلتحملتر به نظر برسد، تا بازارِ ترحم بهتر کار کند. این نظم، از خودِ کثیفی دردناکتر بود...
او به شیشهی ماشینها نزدیک میشد و هر بار در کسری از ثانیه، چهرهی سرنشین را میخواند، کدامیک نگاهش را میدزدد، کدامیک با تظاهر به جستوجوی چیزی در موبایلش خود را از محکومیتِ اخلاقی میرهاند، کدام یک شیشه را کمی پایین میدهد نه از روی مهربانی، بلکه برای آنکه انکارِ خود را شرافتمندانهتر اجرا کند. من به این تیزبینیِ اجباری خیره شدم... سرمایهداریِ وحشی و فقرِ ساختاری، از او روانکاوی کوچک ساخته بود؛ او باید در سه ثانیه، شرم، بیحوصلگی، ترس، تحقیر و امکانِ صدقه را از روی عضلاتِ صورتِ بزرگسالان تشخیص میداد. کودکیاش دزدیده نشده بود، بلکه به خدمت گرفته شده بود. این تفاوت مهم است. دزدی، حادثه است؛ به خدمت گرفتن، نظام است...
او به من نزدیک نشد، چون من پیاده بودم و پیادهها معمولاً کمتر میخرند. اما همین بیتوجهیِ حرفهایاش مرا فرو برد به ژرفای چیزی که سالها دورش میچرخیدم و نامش را نمیدانستم. من ناگهان حس کردم که تمامِ ایمیلهای بلژیک، تمامِ فرمها، تمامِ امیدهای روشن و شستهرفته، در برابر این پسرک، به زبانِ دیگری تعلق دارند؛ زبانی که جهان را طوری توصیف میکند که انگار این شکاف بنیادین در آن وجود ندارد. آن لحظه فهمیدم که مسئله فقط این نیست که من اگر بروم، او همچنان اینجا خواهد بود. نه، این جمله زیادی اخلاق عرفی و سطحی است... مسئله عمیقتر بود، من از مادهای ساخته شدهام که با دیدنِ این کودک، نمیتواند بیآنکه خود را انکار کند، صرفاً مسیرِ رستگاریِ شخصیاش را دنبال کند. بعضی آدمها برای زندگی در آفاقِ آرام ساخته شدهاند؛ بعضی دیگر، بدبختانه یا مبارکانه، از زخمِ محیطِ خودشان تغذیه میکنند و اگر از آن جدا شوند، شاید آسودهتر شوند، اما دیگر خودشان نخواهند بود. من از گونهی دوم بودم... متاسفانه یا از سر شوریده سری...
آنچه از سرِ ضرورت آفریده میشود، از آنچه از سرِ رضایت و آسودگی ساخته شده، زندهتر است... البته نیچه این را با زبانی میگوید که بویِ کوهستان و رعد میدهد؛ اما در خیابانِ ما، ضرورت گاهی قامتِ یک کودکِ کار را دارد. آن پسرک، بیآنکه بداند، با حضورش از من پرسید اگر بروی، با کدام چشم خواهی نوشت؟ با چشمِ آسودهای که رنج را به یاد میآورد، یا با چشمی که هنوز در برابر رنج مسئول است؟ و من از این پرسش لرزیدم...لرزیدم و اشکم را با چراغ قرمز خیابان به حرکت وا داشتم... زیرا خوب میدانستم که ادبیات، اگر بخواهد شاهکار شود، باید نه فقط زبان، که جایگاهِ وجودیِ نویسنده را نیز دگرگون کند... شاهکار از تکنیک زاده نمیشود؛ از زخمی زاده میشود که صاحبش حاضر نشده آن را با راحتی معامله کند...
آنجا، وسطِ همهمهی چراغ قرمز و دود و فروشندگانِ پراکنده و بیحوصلگیِ عمومی، خاطرهای که هنوز رخ نداده بود در من شکل گرفت، خاطرهی انصراف. به این معنا که گاهی تصمیم، پیش از آنکه گرفته شود، در ژرفترین لایهی حافظهی تو ثبت شده است؛ تو فقط بعدتر آن را به سطح میآوری... من همانجا فهمیدم که اگر بروم، هر روز از خودم دورتر خواهم شد، هرچند از نظرِ جغرافیایی به شهری منظمتر و انسانیتر نزدیک شوم. انسان میتواند از جهنم بگریزد و با این حال به خویش خیانت کند؛ زیرا خویشِ او، تناقض عجیبی است که در دلِ همان جهنم مأموریتی دارد. نه مأموریت به معنای سانتیمانتالِ نجاتِ دیگران؛ من نه قهرمانم و نه منجی... بلکه مأموریت به معنای اینکه جایگاهِ منِ نویسنده، منِ متفکر، منِ زخمدیده، منی با خانواده ای که مسئولیتش بر دوشم سنگینی میکند، منی که فارسی در ذهنم میفهمم، منی که دوست ها و خاطراتم را در کوله دارم، در نسبت با این واقعیت تعریف میشود... من اگر از این نسبت فرار کنم، شاید یک زندگیِ خوب بسازم، اما دیگر آن صدایی نخواهم بود که میتواند از دلِ این ویرانی، جملهای بسازد که مثل پتک بر وجدانِ زمانه فرود آید...
کودک به سمتِ ماشینی رفت که شیشهاش دودی بود. لحظهای صورتِ خودش را در انعکاسِ شیشه دید و من از دور تصور کردم که آیا خود را میشناسد؟ آیا کودکانِ کار، در آینه هنوز کودکاند یا کارگر؟ آیا شب که میخوابند، رویاهایشان هنوز رنگ دارد یا از بس با پولِ خرد و التماس و ناسزا و بوق و فرار از مأمور آغشته شده، رویا هم شکلِ معامله به خود گرفته است؟ او چیزی گفت، راننده دست تکان داد، نه به علامتِ رد، بلکه با آن ژستِ سلطنتیِ کوچکِ طبقهی برخوردار که از پشتِ شیشه به رنج اجازهی عبور نمیدهد. پسرک عقب رفت. در آن عقبرفتن، وقاری بود که مرا کشت. بعضی تحقیرها، اگر زیاد تکرار شوند، به نوعی تشریفات بدل میشوند. او تحقیر را مثل کارمندِ وظیفهشناس تحمل میکرد؛ بیاعتراض، دقیق، ادامهدار و من با خود فکر کردم که شاید بزرگترین جنایتِ زمانهی ما همین است اینکه کودکان را وادار میکند پیش از فهمِ جهان، با ریتمِ تحقیرِ جهان سازگار شوند...
در همان لحظه، بلژیک برای من شکلِ دیگری گرفت. دیگر نه کشور بود، نه فرصت، نه عشق، نه آینده؛ بلکه صورتی از اگر بود. و من ناگهان به این جا بازگشتم؛ به این خیابان، به این پسر، به این زبان که هنوز میتواند برای رنج نام پیدا کند، به این خاک که هرچه بر سرِ آدم میآورد، دستکم مادهی خامِ حقیقت را از او دریغ نمیکند. شاید با هندسهی بینقص هم نمیتوان از شدتِ این کژ شدگی چیزی کم کرد؛ اما دستکم میتوان فهمید که کوناتوسِ من، همان نیرویِ ماندگاری و اصرارِ هستیِ من، در اینجا فعالتر است... من در اینجا بیشتر درد میکشم، اما بیشتر هستم. آنجا شاید آرامتر باشم، اما کمتر. و چه سود از زندگیای که تو را از رنج میرهاند اما از شدتِ حضورت هم میکاهد؟
من آن شب به خانه برگشتم و برای نخستین بار، به جای آنکه ایمیلها را با تپش و وسواس باز کنم، به سکوت نگاه کردم. سکوت هم گاهی سند است. نشستم و به سقراط فکر کردم، به آن جامِ شوکران که در دست گرفت، نه از سرِ خودویرانگری، بلکه از سرِ وفاداری به شکلی از زیستن که بدون آن، ادامهی زیستن فقط استمرارِ زیستشناختی بود. البته زمانهی ما شوکرانش فرق دارد؛ اینجا کسی جامی به دستت نمیدهد. اینجا تو را با وعده، با خروج، با نجاتِ فردی، با امکانِ تمیز و قانونیِ دورشدن امتحان میکنند. شوکرانِ ما گاهی همان ایمیلِ محترمانهای است که میگوید مبارک باشد، شما پذیرفته شدهاید... و تو باید تشخیص دهی که آیا این پذیرش، پذیرشِ جانِ توست یا فقط جابهجاییِ بدنِ تو در نظمِ جهانیِ دیگری..
من به آن کسی هم فکر کردم که در بلژیک مرا میخواست. خواستنِ او دروغ نبود و شاید همین کار را دشوارتر میکرد. اگر آنجا فقط نان بود، یا فقط مدرک، یا فقط امنیت، رد کردنش آسانتر بود. اما وقتی در آنسوی آبها، انسانی هست که حضورت را میطلبد، مسئله تراژیک میشود. چون تو ناگزیر میشوی میان دو حقیقت یکی را انتخاب کنی، حقیقتِ خواسته شدن و حقیقتِ فراخوانده شدن از سوی زخمی که به جهانِ تو تعلق دارد. من هیچکدام را انکار نمیکنم... اما فهمیدم که برای من، عشق هم اگر بخواهد ماندگار باشد، باید از میانِ حقیقت عبور کند، نه بر ضدِ آن. من نمیتوانم به سوی آغوشی بروم که در آن هر شب، پسرکِ چهارراه مانند تبِ پنهانی در استخوانهایم برگردد و بپرسد تو کجا بودی وقتی هنوز میتوانستی بمانی؟
این باید بمانم از جنسِ شعار نبوده و نیست... من از شعار بیزارم؛ شعار، قبرستانِ اندیشه است. من نگفتم باید بمانم چون وطن مقدس است، یا چون رنج کشیدن فضیلت است یا چون رفتن خیانت است. نه، بسیاری باید بروند و خوب هم میکنند. بسیاری اگر بمانند، میپوسند و هیچ ثمری نمیدهند. هر کس هندسهی ضرورتِ خودش را دارد. من فقط فهمیدم که در دستگاهِ وجودیِ من، ماندن هنوز معنایی دارد و این معنا، از جنسِ رستگاریِ جمعی هم نیست، بلکه از جنسِ شهادت دادن است. من باید اینجا بمانم تا ببینم، تا ثبت کنم، تا آنچه را همه هر روز از کنارش رد میشوند و عادی میپندارند، با چنان شدتی به زبان بیاورم که عادیبودنش فروبپاشد. اگر رسالتی برای قلم باشد، شاید همین است، نجات دادنِ امور از ابتذالِ عادت...
آن شب تا صبح نخوابیدم. واژهها مثل اشیای پراکندهی پس از زلزله در ذهنم افتاده بودند، تبعید، سقراط، کودک، شوکران، شیشهی دودی، بلژیک، ضرورت، آزادی، عشق، خیابان... و من حس کردم که برای نخستین بار، این واژهها به جای آنکه در کتابها زندگی کنند، در خونِ من به هم متصل شدهاند. بنیامین جایی در بابِ تاریخ، از لحظههایی میگوید که گذشته و اکنون در برقآسایی دیالکتیکی به هم میرسند. برای من، آن برق در چهارراه اتفاق افتاد، زندانِ سقراط، فلسفهی آزادیِ اسپینوزا، نیرویِ آریگوی نیچه، و این کودکِ کارِ معاصر، همگی در یک تصویر فشرده شدند... تصویر نه به معنای استعاره، بلکه به معنای حقیقتی که ناگهان از دلِ پراکندگیها سر برمیآورد و تو را انتخاب میکند. من آن تصویر را انتخاب نکردم؛ آن تصویر مرا انتخاب کرد...
فردای آن روز، وقتی دوباره به پروندهام نگاه کردم، دیگر هیجانِ سابق در من نبود. به جای آن، نوعی اندوهِ روشن بود؛ اندوهی که نه پشیمانی است و نه ضعف، بلکه بهایِ فهم است... من فهمیده بودم که هر انتخابِ اصیل، چیزی را قربانی میکند و دقیقاً به همین دلیل اصیل است. اگر میرفتم، اینجا را قربانی میکردم. اگر میماندم، آن آیندهی مرتب، آن امکانِ رفاه نزدیک، آن رهاییِ اداری را از دست میدادم. اما انسان فقط با آنچه به دست میآورد تعریف نمیشود؛ با آنچه حاضر میشود برای حفظِ شکلِ روحِ خویش از دست بدهد نیز تعریف میشود و من دیدم که روحِ من، اگرچه زخمی و عصبی و بیقرار، هنوز در اینجا بند نافِ نادیدنیای دارد...
از آن روز به بعد، هر بار کودکِ کاری میبینم، از احساساتِ آماده فرار میکنم. نمیخواهم از او نماد بسازم و با نمادها وجدانم را آرایش دهم. او انسان است؛ با بویِ عرق، با ترسهای مشخص، با دندانِ شاید خراب، با رویای شاید دوچرخه، با حافظهای از دعواهای خانه، با تنفری که هنوز به زبان نیامده، با استعدادی که ممکن بود ریاضیدان شود یا شاعر یا نجار یا هیچکدام، اگر جهان اینقدر زود او را به بازار نمیفرستاد. من میخواهم دقیقاً همین انضمام را حفظ کنم. فلسفه وقتی شریف است که به جای بلعیدنِ جزئیات، در برابرِ آنها زانو بزند... آن کودک برای من نه ابزارِ بیداریِ اخلاقی، بلکه معلمِ واقعیت بود. او نشانم داد که حقیقت، اغلب نه در نظامهای بزرگ، که در زانوهای خاکیِ کسی نشسته است که جهان برایش زمانی جهتِ بازی بود و حالا جهتِ کار...
و حالا اگر از من بپرسند چرا نرفتی، شاید نتوانم با زبانی که ادارهها میفهمند جواب بدهم. نمیتوانم بنویسم به دلیلِ اختلال در هماهنگیِ متافیزیکیِ قلب و جغرافیا و در پیِ مواجههای با چهرهی انضمامیِ بیعدالتی، از تصمیمِ مهاجرت منصرف شدم... جهانِ رسمی، زبانِ خودش را دارد و روح، زبانِ خودش را. من فقط میتوانم بگویم یک روز فهمیدم که اگر بروم، جملههایم دیگر از جای درستِ بدنم بیرون نخواهند آمد... فهمیدم که هنوز تبعیدِ حقیقی، برای من نه ماندن در این کشور، که دورشدن از کانونِ درد و معنایی است که قلمم، ذهنم، خلاقیتم را تیز میکند. فهمیدم که سقراط فقط در زندان نبود؛ هرکس که در برابرِ امکانِ نجاتِ بیحقیقت میایستد، به نوعی در زندانِ انتخابِ خویش قدم میزند و اگر نترسد، همانجا آزاد میشود...
من احمدم. و اگر روزی چیزی بنویسم که ارزشِ ماندن داشته باشد، نه از آرامشِ کتابخانههای دور، که از لرزشِ همین چهارراهها خواهد بود؛ از همین کودکانی که تاریخ هنوز نامشان را نیاموخته اما ستونهای پنهانِ حقیقتاند؛ از همین شبهایی که خبرِ خوب، در دهانم مزهی تبعید میدهد؛ از همین آموختنِ دیرهنگام که انسان همیشه نباید به جایی برود که او را میخواهند، گاهی باید در جایی بماند که حقیقت، او را صدا میزند و حقیقت، دستکم برای من، آن روز لباسِ پسرکی را پوشیده بود که میانِ ماشینها راه میرفت، چیزی برای فروش داشت، و بیآنکه بداند، آیندهی مرا از من پس گرفت تا معنایم را به من برگرداند...