ویرگول
ورودثبت نام
گنجشک
گنجشکبازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
گنجشک
گنجشک
خواندن ۱۰ دقیقه·۱۶ روز پیش

نامه دوم به معشوقه نیامده ام

به آن زنی که شاید از کنارم گذشته است،

بی‌آن‌که جهان برای لحظه‌ای ایستاده باشد تا عبورش را ثبت کند،

این نامه را به تو می‌نویسم، در حالی که نمی‌دانم آیا باید آن را نامه نامید یا صورت‌جلسه‌ یک فقدان؛ زیرا تو، پیش از آن‌که حضوری معین باشی، نوعی شکاف در بافتِ عادتِ منی، نوعی وقفه در پیوستگیِ روزمره، چیزی شبیه نوری که نه اتاق را روشن می‌کند و نه می‌گذارد تاریکی به تمامی بر جای خود بماند. من هنوز تو را نمی‌شناسم و همین ناشناختگی، تو را از بسیاری از ابتذال‌هایی که آشنایی به بار می‌آورد، مصون نگه داشته است. آدم‌ها وقتی همدیگر را می‌شناسند، اغلب دیگر نمی‌بینند؛ فقط مجموعه‌ای از عادت‌ها، پاسخ‌ها، سلیقه‌ها، زخم‌ها و قابلیت‌ها را در دیگری دسته‌بندی می‌کنند و نامِ این بایگانیِ آرام را رابطه می‌گذارند... اما تو هنوز برای من بایگانی نشده‌ای. تو هنوز درون هیچ پرونده‌ای جا نگرفته‌ای، هیچ نقشِ اجتماعیِ آماده‌ای بر تنت ننشسته و هیچ خاطره‌ی مشترکی تو را به نظمی قابلِ مدیریت تقلیل نداده است. از همین رو، این نامه را نه به یک شخصِ شناخته‌شده، بلکه به امکانِ رهایی‌بخشِ یک دیدار می‌نویسم؛ دیداری که شاید هرگز رخ نداده باشد و با این حال، زندگیِ مرا از درون، اندکی جابه‌جا کرده باشد.

چه بسا از کنارم گذشته باشی، در خیابانی که غروب، شیشه‌ی مغازه‌ها را موقتاً شریف می‌کند؛ در مترویی که چهره‌ها را به نسخه‌های خسته‌ی کارکردِ خود فروکاسته؛ در کتابفروشی‌ای که کتاب‌ها بیش از خوانندگانشان بیدارند؛ در کافه‌ای که بخارِ فنجان‌ها آخرین شکلِ نجیبِ فرّاریت را حفظ کرده؛ یا در پیاده‌رویی که باران روی سنگ‌فرشِ آن، تاریخِ پاهای بی‌شماری را بی‌صدا برق انداخته است. چه بسا از کنارم گذشته باشی و من فقط در حدِّ لرزشِ خفیفی در نظمِ ادراکِ خود فهمیده باشم که چیزی رخ داده، بی‌آن‌که بتوانم نامش را بر زبان بیاورم. شاید حتی صورتی از تو را دیده باشم، اما زبانم، که معمولاً در برابرِ امورِ کم‌ارزش این‌قدر آماده و پرادعاست، ناگهان در برابرِ زیباییِ تو دچار همان درماندگیِ شریف شده باشد که گاه حقیقت در ما ایجاد می‌کند. انسان برای ابتذال همیشه واژه دارد، اما برای آن‌چه واقعاً او را از جا می‌کند، اغلب نه. به همین دلیل است که شاید من از کنار تو رد شده‌ام و چیزی نگفته‌ام، نه از سرِ بی‌اعتنایی، بلکه از سرِ آن سکوتِ سهمگینی که زیباییِ اصیل بر زبان تحمیل می‌کند؛ سکوتی که نه فقدانِ کلمه، بلکه رسواییِ ناکافی‌بودنِ همه‌ی کلمات است.

تو را، پیش از آن‌که بشناسم، در چیزها جسته‌ام. این شاید تنها راهِ نجیبِ جست‌وجوی کسی باشد که هنوز واردِ زمانِ شخصیِ تو نشده است. من تو را در بعضی جزئیاتِ بی‌دفاعِ جهان حدس زده‌ام: در سنجاق‌سرِ جا مانده روی میزِ کافه، در خطی از کتابی دست‌دوم که زیرش با مدادی کم‌رنگ کشیده شده، در تار موی جا مانده بر پشتیِ صندلیِ مترو، در بوی عطری که چند ثانیه پس از عبورِ کسی، از خودِ او وفادارتر در هوا باقی مانده، در شیوه‌ای که دستی ناشناس، کسی را صدا زد، در نظمی که کسی با آن، لیوانش را کنار پنجره گذاشته و رفته است. اشیا، اگر کسی بلد باشد به آن‌ها گوش دهد، درباره‌ی صاحبانِ غایبِ خود حرف می‌زنند... هر زن، پیش از آن‌که در حافظه‌ی کسی بدل به چهره شود، در پیرامونِ خود هاله‌ای از مناسباتِ جزئی، بی‌دفاع و در ظاهر بی‌اهمیت برجای می‌گذارد؛ و من، با نوعی ایمانِ مضطرب، سال‌هاست به این خرده‌نشانه‌ها نگاه می‌کنم، گویی جهان پیش از آن‌که تو را به من نشان دهد، ردِّ انگشتانت را بر اشیا تمرین میدهد.

اما بگذار چیزی را اعتراف کنم که شاید هر نامه‌ی عاشقانه‌ی صادقی باید از آن آغاز شود، من از تو فقط امید نمی‌گیرم؛ از تو می‌ترسم. نه از خودِ تو، بلکه از نیرویی که آمدنِ تو ممکن است بر ویرانه‌های درونِ من اعمال کند. عشق، آن‌گونه که بازار و ادبیاتِ آسان‌پسند به ما آموخته‌اند، صرفاً پناه و تسکین نیست؛ اغلب شکلی از تخریب نیز هست. دیگریِ راستین، وقتی وارد می‌شود، فقط تنهاییِ ما را پر نمی‌کند؛ معماریِ تنهاییِ ما را هم به هم می‌زند. کسی که حقیقتاً به زندگیِ ما قدم می‌گذارد، اثاثِ روان را جابه‌جا می‌کند، بعضی دیوارهای داخلی را فرومی‌ریزد، بعضی اتاق‌های متروک را دوباره در معرضِ نور قرار می‌دهد و از همین‌رو، دوست‌داشتنِ حقیقی همیشه با نوعی خطر همراه است، خطرِ این‌که دیگر نتوانیم به شکلِ سابق، بی‌آن‌که چیزی از ما مطالبه شود، در خود پنهان بمانیم. من از این می‌ترسم که اگر تو بیایی، آن دستگاهِ پیچیده‌ای که سال‌ها برای اداره‌کردنِ رنج، شرم، شکست و سکوتِ خود ساخته‌ام، ناگهان در برابرِ یک نگاهِ تو از کار بیفتد و شاید همین، دقیقاً چیزی باشد که باید رخ دهد.

زیباییِ تو اگر واقعاً تو را دیده باشم و این همه فقط توهمِ نجیبِ یک روحِ دیوانه نباشد برای من صرفاً کیفیتی حسی نیست. زیبایی، در معنای سطحیِ آن، چیزی‌ست که چشم را راضی می‌کند؛ اما آن‌چه من در تصورِ تو می‌جویم، چیزی بیش از رضایتِ چشم است. من از زیباییِ تو انتظارِ جراحت دارم. زیباییِ بزرگ، زخمی می‌کند؛ نه چون خشن است، بلکه چون نشان می‌دهد جهان می‌توانست صورتی دیگر داشته باشد و اغلب ندارد. آدمی وقتی با زیباییِ اصیل روبه‌رو می‌شود، فقط لذت نمی‌برد؛ برای لحظه‌ای محکوم می‌شود که ابتذالِ پیرامونِ خود را با وضوحی دردناک‌تر ببیند. از این‌رو، اگر روزی در چهره یا صدای تو یا حتی در طرزِ خاموش‌ماندنت چیزی یافتم که مرا متوقف کرد، به این معنا نخواهد بود که من در تو سلیقه خود را یافته‌ام؛ بلکه شاید به این معنا باشد که تو، برای لحظه‌ای، نظمی دیگر از بودن را به یادم آورده‌ای؛ نظمی که در آن، انسان هنوز به تمامی به کارکرد، سرعت، عرضه‌پذیری و نمایش فروکاسته نشده است.

من نمی‌خواهم با این نامه تو را تصاحب کنم، حتی در خیال. این نکته را با دقتی بی‌رحمانه می‌نویسم، زیرا عشق از همان لحظه‌ای فاسد می‌شود که دیگری را به پاسخِ نیازهای خود تقلیل دهد. من نمی‌خواهم تو را به کسی که باید بیاید بدل کنم، چنان‌که گویی زندگیِ من طلبکارِ ظهورِ توست. هیچ‌کس به دیگری بدهکار نیست که نجاتش دهد... تو اگر بیایی، نباید برای ترمیمِ حفره‌های من بیایی؛ اگر نیایی نیز نباید به خیانتی متهم شوی که هرگز مرتکب نشده‌ای. شریف‌ترین شکلِ انتظار، انتظاری‌ست که آزادیِ غایب را نقض نکند. من می‌خواهم تو را، حتی در نیامدنت، از خشونتِ خیالِ خودم حفظ کنم. بسیاری از مردان، پیش از آن‌که زنی را بشناسند، او را در ذهنِ خود مصرف کرده‌اند؛ به او نقش داده‌اند، بدن داده‌اند، لحن داده‌اند، وفاداری داده‌اند و بعد نامِ این استیصال را عشق گذاشته‌اند. من اگر چیزی از تو می‌خواهم، فقط این نیست که روزی ظاهر شوی؛ بلکه این است که اگر ظاهر شدی، بتوانم تو را از تصویرهایی که پیشاپیش از تو ساخته‌ام نجات دهم.

با این حال، انکار نمی‌کنم که در من، شوقی هست که فقط نامِ عشق می‌توان بر آن گذاشت، هرچند هنوز موضوعِ خود را نیافته باشد. این شوق، میلِ سطحیِ همراهی نیست. چیزی در من، سال‌هاست در جست‌وجوی کسی‌ست که در برابرِ او، زبان دیگر صرفاً ابزارِ انتقالِ معنا نباشد، بلکه محلِّ وقوعِ حضور شود. کسی که با او بتوان نه فقط حرف زد، بلکه اندیشید، نه فقط خندید، بلکه سکوت کرد، نه فقط خواست، بلکه دید. من در آرزوی زنی نیستم که زندگی را آسان کند؛ آسانی، آرزوی خسته‌هاست... من در آرزوی حضوری‌ام که زندگی را حقیقی‌تر کند، حتی اگر دشوارترش کند. زیرا گاهی رنجی که از حقیقت می‌آید، شریف‌تر از آرامشی‌ست که از دروغ به دست می‌آید.

اگر روزی پیدایت کنم، بعید است در لحظه‌ی نخست چیزِ درخشانی بگویم. شاید حتی دوباره سکوت کنم. شاید دست‌هایم به خیانتِ همیشگیِ بدن، کمی ناشیانه شوند. شاید جمله‌ام ناتمام بماند. شاید سلامی ساده، در دهانِ من سنگین‌تر از هر خطابه‌ای باشد. اما باور کن، این لکنت، کمبودِ احساس نخواهد بود؛ زیادیِ آن خواهد بود. بعضی آدم‌ها درونِ ما نه میل به سخن‌گفتن، بلکه میل به صادق‌بودن را بیدار می‌کنند، و صداقت همیشه روان نیست. روانی، اغلب مالِ نقش‌هاست؛ لکنت، گاه مالِ حقیقت. اگر پیشِ تو زبانم بند بیاید، شاید باید آن را به حسابِ احترام گذاشت؛ احترامی که نمی‌خواهد با شتابِ واژه‌ها، فاصله‌ی شریفِ میانِ دو بیگانه را بی‌فکر از میان بردارد.

دوست دارم اگر آمدی، با هم از چیزهایی حرف بزنیم که معمولاً در قرارهای عاشقانه قربانیِ اضطرارِ جذاب‌بودن می‌شوند، از کودکی، نه به‌عنوانِ نوستالژیِ کارت‌پستالی، بلکه به‌عنوانِ صحنه‌ی نخستینِ زخم‌ها؛ از پدران و مادران، نه برای سرزنش، بلکه برای فهمِ آن میراثِ خاموشی که هرکس در لحنِ خود حمل می‌کند؛ از اشیا، از کتاب‌ها، از خیابان‌های محبوب، از ساعت‌های خاصِ روز، از صداهایی که آدم را بی‌دلیل اندوهگین می‌کنند، از واژه‌هایی که دوست نداریم، از ترس‌هایمان در برابرِ پیری، از شکل‌های مختلفِ تنهایی، از این‌که هر کدام‌مان چگونه خود را از جهان پس می‌کشیم و چگونه گاهی با تمامِ قوا به آن برمی‌گردیم. من معشوقه‌ای نمی‌خواهم که فقط هم‌صحبتِ لحظاتِ روشن باشد؛ من کسی را می‌خواهم که با او بتوان به اعماقِ بی‌زینتِ وجود هم سفر کرد، بی‌آن‌که فوراً برای هر تاریکی، نامِ بیماری یا شکست انتخاب کنیم...

شاید تو هرگز نیایی. شاید از کنارم گذشته باشی و دیگر هرگز تکرار نشوی. شاید اکنون در شهری دیگر، در اتاقی دیگر، کنار پنجره‌ای دیگر ایستاده باشی و اصلاً هیچ نسبتی با من نداشته باشی جز این‌که در دستگاهِ نامرئیِ امکان، برای لحظه‌ای می‌توانستی مخاطبِ این نامه باشی. من این امکان را انکار نمی‌کنم. جهان، پر است از نسبت‌هایی که هرگز بالفعل نمی‌شوند و با این حال، در ساختنِ درونی‌ترین لایه‌های روحِ ما سهم دارند. بسیاری از مهم‌ترین چیزهای زندگی نه آن‌هایی‌اند که واقعاً رخ داده‌اند، بلکه آن‌هایی‌اند که می‌توانستند رخ دهند و نشدند. شکستِ یک امکان، همیشه از حافظه حذف نمی‌شود؛ گاهی بدل به یکی از ستون‌های پنهانِ شخصیتِ ما می‌شود. پس اگر هرگز نیایی، باز هم جایی در من خواهی داشت؛ نه چون معشوقه‌ای واقعی، بلکه چون صورتِ یک امکانِ شریف که زندگی را برای مدتی از ابتذالِ کامل نجات داده بود.

و اگر بیایی اگر روزی در برابرِ من بنشینی و جهان برای چند دقیقه از شتابِ احمقانه‌ی خود دست بردارد من از تو وعده‌ی خوشبختی نخواهم خواست. خوشبختی، این واژه‌ی فرسوده‌ی بورژوایی، اغلب نامِ محترمانه‌ی بی‌خبری از عمقِ زندگی‌ست. من از تو فقط این را می‌خواهم که اگر میانِ ما چیزی شکل گرفت، آن چیز به اندازه‌ی کافی راست باشد که از آزمونِ سکوت، زمان، رنج، فاصله و تغییر جان سالم به در ببرد. من رابطه‌ای نمی‌خواهم که فقط در نورِ مناسب زیبا باشد. من چیزی می‌خواهم که در روزهای بی‌جلوه نیز فرو نریزد. چیزی که در آن، هر کدام از ما دیگری را نه به‌عنوانِ وسیله‌ی فرار از خویش، بلکه به‌عنوانِ شاهدِ شریفِ مبارزه‌اش با خویش بپذیرد.

تو را نمی‌شناسم، و شاید همین ناشناختگی آخرین شکلِ پاکیِ این نامه باشد. هنوز هیچ خاطره‌ای آن را آلوده نکرده، هیچ دلخوری‌ای تنِ آن را خراش نداده، هیچ تکراری لحنِ آن را فرسوده نکرده است. این نامه، پیش از آن‌که به دستِ تو برسد، به دستِ همان امکانی سپرده شده که نامِ تو را هنوز از من پنهان کرده است. شاید هرگز آن را نخوانی. شاید هرگز نفهمی که در این سوی جهان، کسی برای زنی که هنوز ندیده یا دیده و نشناخته، این‌گونه دقیق و هراس‌آلود و مشتاق، واژه‌ها را کنار هم گذاشته است. اما مگر هر نامه‌ای باید به مقصد برسد تا حقیقی باشد؟ بعضی نامه‌ها فقط برای این نوشته می‌شوند که در برابرِ قساوتِ جهان، سندی باقی بماند از این‌که روحی هنوز توانسته است برای غایبی، با این همه جدیت، جا باز کند...

پس اگر از کنارم گذشته‌ای و من چیزی نگفته‌ام، این سکوت را حمل بر فقرِ دل نکن؛ گاهی سکوت، آخرین شکلِ نجیبِ دفاعِ روح در برابرِ شدتی‌ست که هنوز توانِ ترجمه‌اش را ندارد و اگر هنوز نیامده‌ای، بدان که جایی در زبانِ من، در حافظه‌ی من، در آن بخش از جانم که هنوز کاملاً به مصلحت و حسابگری واگذار نشده، برای تو اتاقی روشن مانده است؛ نه اتاقِ تصاحب، نه اتاقِ خیال‌بافیِ بیمار، بلکه اتاقِ انتظارِ هشیاری که می‌داند هر آمدنی معجزه نیست، اما بعضی حضورها می‌توانند نسبتِ ما را با ویرانه‌های جهان اندکی تغییر دهند...

با احترامی که از ندیدن هم می‌تواند عمیق‌تر شود،

از سوی مردی که شاید یک‌بار تو را دیده

و از همان لحظه، جهان دیگر برایش کاملاً سابق نمانده است.

نامهاتاق انتظارجهانگنجشک
۸۴
۵۹
گنجشک
گنجشک
بازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید