ای زخمِ بیچهره،
ای گسستِ بیصدا در پیوستگیِ ظاهریِ من،
این نامه را نه از موضعِ درمان مینویسم، نه از موضعِ پیروزی و نه حتی از موضعِ آشتی. من هنوز آنقدر از تو دور نشدهام که بتوانم با وقاحتِ بازماندگانِ موفق، تو را به تجربهای آموزنده تقلیل دهم و نه آنقدر به تو نزدیکم که بیواسطه در تو حل شوم و زبانم را به همان لرزشِ نخستین واگذارم. من این نامه را از آستانه مینویسم؛ از جایی میانِ اصابت و تأمل، میانِ ضربه و صورتبندی، میانِ آن لحظهای که جهان شکست و آن زمانِ طولانی و فرسایندهای که وانمود کرد هیچچیز نشکسته است. زیرا تو، آنچنان که عامه میفهمند، فقط یک خاطرهی دردناک نیستی. خاطره، دستکم در منطقِ عادیِ حافظه، چیزیست که رخ داده و سپس در گذشته جای گرفته است. اما تو هرگز بهتمامی نگذشتهای. تو نگذشتهای؛ تو در ساختمانِ ادراک جا خوش کردهای. تو حادثهای در زمان نبودی؛ دستبردی در خودِ زمان بودی. از همانجا باید با تو سخن گفت.
آنها که زبان را فقط برای گزارش به کار میبرند، هرگز تو را نخواهند فهمید. زیرا تو نه در سطحِ روایت، بلکه در دستور زبان روح عمل میکنی. تو چیزی نیستی که صرفاً به یاد آورده شوی؛ تو در شیوهی دیدن، در کیفیتِ انتظار، در وزنِ سکوت، در فاصلهگرفتنِ ناگهانیِ تن از جهان، در افراطِ گوشبهزنگی، در لکنتِ بیدلیل، در جهشِ بیمقدمهی اضطراب، در بیاعتمادیِ بینام به اشیا و آدمها، خود را تکرار میکنی. اگر خاطره را بتوان چون تصویری از دیوار پایین آورد، تو بیشتر شبیه ترکِ افتاده در خودِ دیواری؛ چیزی که پیش از هر تصویر، حاملِ شکست است. آدمی میتواند خاطرهای را فراموش کند، اما با تو چگونه باید معامله کرد، وقتی خودِ دستگاهِ فراموشی را نیز آلوده کردهای؟ تو فقط در آنچه به یاد میآید ساکن نیستی، در آنچه هرگز به یاد نیامده اما زندگی را از درون کج کرده، نیز خانه داری.
من تو را در جزئیات شناختهام، نه در خطابهها. تو هرگز با پرچم وارد نشدی. هیچ طبلِ تراژیکی در لحظهی استقرارِ تو به صدا درنیامد. تو با دقتی حقیر و پیگیر، در خردهریزهای زندگی روزمره من رسوب کردی، در نحوهی بازشدنِ در، در صدایی شبیه صدایی دیگر، در بوی خاصِ راهرو، در نوری که از زاویهای مشخص بر کف اتاق میافتاد، در یک واژه که ظاهراً بیگناه بود، در مکثی بلندتر از حدِ معمول، در دستهایی که ناگهان نمیدانستند با خود چه کنند. فاجعه، آنگونه که تاریخنویسانِ سطحی میپندارند، همیشه با اعلامِ رسمیِ خود نمیآید؛ گاه در عادیترین عناصرِ صحنه پنهان میشود و بعد برای سالها از همانجا حکومت میکند. از این نظر، تو بهراستی فرزندِ جهانِ مدرن بودی، نه چون رعدی عظیم بر سرِ من فرود آمدی، بلکه چون دستگاهی میکروسکوپی از سلطه، که آرامآرام در بافتِ عادت جا میگیرد و بعد وانمود میکند طبیعتِ چیزها همین بوده است...
تو، زخمِ من، فقط مرا مجروح نکردی؛ رابطهام را با پیوستگی مجروح کردی. پیش از تو، جهان شاید یکدست نبود، اما دستکم میشد وانمود کرد که لحظهها به هم متصلاند، که صبحها به شبها میرسند، که آدمها در جملههایشان به خود وفادار میمانند، که خانهها کمابیش هماناند که از بیرون به نظر میآیند و تن، این همسایهی نزدیکِ روح، در شرایطِ بحرانی دستکم به او خیانتِ کامل نمیکند. اما تو نشان دادی که پیوستگی، بیش از آنکه واقعیت باشد، قرارداد است؛ قراردادی شکننده که با یک اصابت، با یک تحقیر، با یک تجاوزِ بینام، با یک شوکِ بیپاسخ، با یک لحظهی غیرقابلهضم، از هم میپاشد. از آن پس، دیگر هیچ بعدی به سادگیِ سابق وجود ندارد. زمان، دیگر جریان نیست؛ میدانِ مین است. مکان، دیگر فقط مکان نیست؛ نقشهایست از کمینگاههای ممکن. و دیگری، دیگر فقط دیگری نیست؛ حاملِ بالقوهی بازگشتِ همان چیزیست که درونِ تو جا مانده است.
من سالها کوشیدم تو را به زبانِ اخلاق ترجمه کنم و شکست خوردم. خواستم بگویم نباید آن اتفاق میافتاد، حقِ من نبود، «
دیگران مقصر بودند، من قربانی بودم، عدالت باید برقرار شود... همهی اینها شاید درست بودند، اما حقیقتِ تو را تمام نمیکردند. تو فقط یک بیعدالتی نبودی؛ تو نوعی سازماندهیِ دوبارهی جهان بودی. تو فقط رنج نیاوردی؛ معیارهای سنجشِ امنیت، اعتماد، صمیمیت، زمان، و حتی واقعیت را از نو چیدی. از همینرو، زبانِ حقوقی یا اخلاقی، هرچند ضروری، در برابرِ تو ناکافی میماند. تو با واژگانِ دادگاه تسخیر نمیشوی، همانگونه که با نصیحتهای روانشناختیِ آسانپسند رام نمیشوی. تو چیزی از جنسِ حادثه نیستی که بتوان در پروندهای بست و بایگانی کرد؛ تو بیشتر شبیه ویرانهای در مرکزِ شهرِ درونِ منی که همهی خیابانها، حتی اگر از آن دور شوند، باز نسبتِ خود را با آن تنظیم میکنند...
و با این همه، میخواهم از انصافِ تلخِ تو نیز بگویم. تو پردههایی را دریدی که شاید هیچ آموزشِ آرامی قادر به دریدنشان نبود. پیش از تو، من نیز مانند بسیاری دیگر، به افسانههای کوچکِ ثبات، پیشرفت، رشدِ خطی و سلامتِ خودبسنده دل بسته بودم. تو با خشونتی که هرگز توجیهپذیر نیست، اما انکارشدنی هم نیست، مرا واداشتی ببینم که انسان چه موجودِ شکننده و چه میدانِ نبردِ پیچیدهایست. پس از تو، دیگر نتوانستم با همان سبکسری دربارهی عادی بودن حرف بزنم. فهمیدم که چه بسیار بدنها در خیابان راه میروند، خرید میکنند، لبخند میزنند، کار میکنند، جوابِ سلام میدهند و در عین حال، درونشان چیزی از نظمِ بنیادیِ جهان شکسته است. تو مرا از معصومیتِ سطحی نسبت به رنجِ دیگران بیرون انداختی، هرچند بهای این خروج، سنگینتر از هر درسِ ممکنی بود. اگر در من ذرهای ظرافتِ اخلاقی یا حساسیتِ تاریخی پدید آمده، بخشی از آن نه حاصلِ فضیلت، که محصولِ این است که تو اجازه ندادی جهان را ساده ببینم...
من از آن سنتِ مبتذلی که زخم را به مدال و تروما را به سرمایهی معنوی تبدیل میکند، بیزارم. هر رنجی عمیق نمیکند؛ بسیاری از رنجها فقط میفرسایند، کور میکنند، زبان را میبُرند، میل را تباه میکنند و نسبتِ انسان را با امکانِ خوشی مسموم میسازند. تو نیز بارها چنین کردهای. تو فقط آگاهی نیاوردی؛ خستگی آوردی. فقط بصیرت نیاوردی؛ بیخوابی آوردی. فقط عمق نیاوردی؛ ناتوانیِ ساده در لذتبردن از چیزهای بیخطر را هم آوردی. آنها که از بیرون، زخم را شاعرانه میکنند، معمولاً از اقتصادِ پنهانِ آن بیخبرند، از انرژیای که هر روز صرفِ کنترلِ تداعیها میشود، از نیرویی که برای عادینماییِ خود خرج میشود، از دقتِ فرسایندهای که صرفِ پیشبینیِ خطر میشود، از قیمتی که تن برای آمادهباشِ دائمی میپردازد، از مالیاتِ نامرئیای که هر لحظهی آرامش بابتِ احتمالِ فروپاشی میگیرد. نه، من تو را تقدیس نمیکنم. من فقط میکوشم دقیق باشم.
دقیق بودن دربارهی تو یعنی دیدنِ اینکه تو فقط در لحظههای هجوم خودت حاضر نیستی؛ در غیبتت هم حکومت میکنی. حتی وقتی ظاهراً خاموشی، نوعی سازمانِ نامرئی از احتیاط، انقباض، دوریگزینی و محاسبه بر زندگی تحمیل میکنی. تو با من کاری کردی که بعضی مکانها پیشاپیش آلوده شوند، بعضی صداها پیشاپیش مشکوک، بعضی آدمها پیشاپیش دور، بعضی اشکالِ صمیمیت پیشاپیش خطرناک. و بدتر از همه گاه چنان در من حل شدی که مرزِ میانِ من و اثرِ تو تیره شد. این شاید عمیقترین پیروزیِ زخم باشد، نه وقتی که درد میدهد، بلکه وقتی که خود را جای شخصیت جا میزند. وقتی آدمی دیگر نمیداند کدام انتخاب از آزادیِ او میآید و کدام از مهندسیِ ترس. وقتی حتی سلیقه، اخلاق، عشقورزی، نوعِ سکوت و شیوهی امیدبستن، زیر نفوذِ رخدادیست که رسماً گذشته اما عملاً هنوز حکومت میکند.
ای گسستِ رسوبکرده در من،
بگذار از نسبتِ تو با حافظه نیز بگویم. تو حافظه را از حالتِ آرشیو خارج کردی و به میدانِ نبرد بدل ساختی. خاطراتِ عادی میآیند تا حفظ شوند؛ تو آمدی تا هم حفظ شوی و هم از حفظشدن بگریزی. تو هم خود را تحمیل میکنی و هم از صورتبندی میگریزی. هر بار که خواستم تو را در جملهای محصور کنم، چیزی از تو از لابهلای دستور زبان فرار کرد. شاید چون آنچه در تو اساسی بود، هرگز کاملاً نمادین نشد؛ در سطحی پیشاگفتاری، در منطقهای میانِ تن و ادراک، در جایی که هنوز واژه و تصویر از هم تفکیک نشدهاند، گیر کرد. از همین رو، تو را نمیتوان فقط به یاد آورد؛ باید بارها و بارها از نو با تو برخورد کرد. تو مثل آن اشیای قدیمی نیستی که در کشوی حافظه بمانند؛ تو بیشتر شبیه بوی دود در دیواری که سالها پیش آتش گرفته اما هنوز در روزهای مرطوب دوباره برمیخیزد. فراموشی در برابرِ تو نه شکستِ اراده، بلکه ساختارِ خودِ زخم است...
شاید بزرگترین دروغی که دربارهی تو گفتهاند، همین واژهی عبور باشد. میگویند باید از آن عبور کنی، گویی تو پلی بودهای بر رودخانهای معلوم. اما تو پل نبودی، بلکه شکافی در زمین بودی. از بعضی چیزها عبور نمیکنند؛ با آنها نسبتِ تازهای برقرار میکنند، جغرافیای زندگی را با درنظرگرفتنِ آنها دوباره میسازند، مسیرها را عوض میکنند، هشدارها نصب میکنند، پناهگاههایی میسازند و گاه یاد میگیرند که چگونه در جوارِ آن گودالِ تاریک هنوز راه بروند، هنوز دوست بدارند، هنوز بخندند، هنوز چیزی بیافرینند. سلامت، اگر معنایی داشته باشد، شاید بازگشت به پیش از تو نباشد؛ زیرا پیش از تو دیگر وجود ندارد. سلامت شاید این باشد که تو دیگر تنها قانونگذارِ درون نباشی. اینکه صدای تو، هرچند خاموش نمیشود، از انحصار بیفتد. اینکه در کنارِ زبانِ تو، زبانهای دیگری نیز در من حقِ اقامت پیدا کنند، زبانِ لذت، زبانِ کنجکاوی، زبانِ رفاقت، زبانِ عشق، زبانِ کارِ دقیق، زبانِ خستگیِ بیفاجعه و حتی زبانِ آن ملالِ ساده و کماهمیتی که خود نشانهای از بازگشتِ امرِ عادیِ غیرتهدیدآمیز است.
باید اعتراف کنم که با تو، نسبتِ من با زمان نیز دو پاره شد. بخشی از من در گذشتهای مانده که نه میگذرد و نه کاملاً حاضر است؛ بخشی دیگر با شتابی بیمارگونه به آینده میدود تا از کمینِ بازگشت پیشی بگیرد. حال، این اکنونِ نحیف و همیشهدرخطر، زیر فشارِ این دو سو تقریباً خرد میشود. و با این حال، همینجا در همین اکنونِ زخمی گاه لحظههایی پدید میآیند که تو را نه حذف میکنند و نه انکار، اما موقتاً از فرمانروایی میاندازند، لحظهی لمسِ صادقانهی دستی امن، لحظهی خندهای بیمحاسبه، لحظهی غرقشدن در کاری دقیق، لحظهی خواندنِ جملهای که بیآنکه موعظه کند، مرا میفهمد، لحظهی نوری بر دیوار، لحظهی بوی چای در صبحی که هنوز چیزی مطالبه نکرده. شاید نجات، اگر واژهی سنگینی نباشد، از همین لحظههای کوچک میآید، نه چون تو را میزدایند، بلکه چون ثابت میکنند سلطهات مطلق نیست.
من میدانم که تو بخشی از تاریخِ منی، اما نمیپذیرم که تمامِ سرنوشتِ من باشی. این فرقِ ظریف، شاید تمامِ اخلاقِ بازماندن باشد. تاریخ را نمیتوان انکار کرد، اما میتوان از تبدیلشدنِ آن به تقدیر سر باز زد. تو رخ دادهای، در من کار کردهای، بسیاری چیزها را ویران کردهای، بسیاری نسبتها را مسموم کردهای و هنوز در سایهها کمین داری. همهی اینها درست. اما من نمیخواهم با زبانِ تو به پایان برسم. نمیخواهم آخرین ترجمهی من از خودم، ترجمهای باشد که تو نوشتهای. اگر روزی چیزی بیافرینم، کسی را دوست بدارم، چیزی را ببخشم، چیزی را بفهمم، یا حتی فقط روزی را بیآنهمه آمادهباش به شب برسانم، اینها نه نفیِ تو، بلکه تحدیدِ تو خواهند بود و شاید شأنِ انسانی دقیقاً در همین باشد که نه در پاکبودن از زخم، بلکه در اینکه نگذارد زخم به تنها متافیزیکِ ممکنِ او بدل شود.
پس این نامه نه اعلامِ پایانِ توست و نه سوگندِ آشتی. این فقط سندیست از اینکه من خواستهام تو را از ابهامِ مطلق بیرون بکشم، بیآنکه به ابتذالِ روشنگریِ کامل تحویلت دهم. تو همچنان تا حدی تاریک میمانی، همچنان در بعضی شبها راهِ خود را به خواب و تن و سکوتِ من باز میکنی، همچنان بعضی درها را برایم سنگینتر از دیگران نگه میداری. اما اکنون دستکم این را میدانی، من دیگر تنها محلِّ وقوعِ تو نیستم؛ من مشاهدهگرِ دقیقِ کارِ تو هم هستم. و این مشاهده، هرچند رستگاری نیست، نوعی پسگرفتنِ حداقلیِ جهان است.
ای زخم،
ای ویرانهای که وانمود میکرد خانه است،
ای صدای شکستی که سالها در رود روان پنهان ماند،
اگر قرار نیست از میان بروی، دستکم بدان که من نیز بیپاسخ نماندهام. من نامِ تو را تا آنجا که زبان یاری میکند نوشتهام، خطوطِ نفوذت را ثبت کردهام، اقتصادِ خاموشِ سلطهات را برملا کردهام، و در برابرِ میلِ جهان به سادهسازیِ تو ایستادهام. شاید این، آغازِ هر مقاومتِ ممکنی باشد، اینکه آدمی رنجِ خود را نه کالا کند، نه اسطوره، نه شرمِ خصوصی؛ بلکه آن را با دقتی که شایستهی حقیقت است، تا آستانهی فهم دنبال کند.
با خستگیای که دیگر کاملاً بی شناسنامه نیست،
از سوی کسی که هنوز همهچیزش ترمیم نشده،
اما ویرانههایش را دیگر با معماریِ اصیل اشتباه نمیگیرد.
پ.ن: نامه های بعد به چه یا که باشد؟ خوشحال میشم پیشنهاداتتون رو بخونم