ویرگول
ورودثبت نام
گنجشک
گنجشکبازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
گنجشک
گنجشک
خواندن ۱۰ دقیقه·۱۳ روز پیش

نامه هشتم به زن

قبل از شروع شاید چند خط باید گفت که نه در ضمیمه نامه که نامه ضمیمه ای بر حرف های اینجای من باشند:

اول از همه این نامه رو تقدیم میکنم به مادرم که زن را نه به عنوان جنسیت که به عنوان ورقی از تاریخ نگاشته و هر پینه او را تا سال ها میتوانم روایت کنم، اشک بریزم و باز هم روایت کنم...

دوم، تقدیم به خواهرم که شاید نیست اما هنوز به آنکه ذهنم را روزگاری پرورش داد و هم خونش بودم افتخار میکنم

سوم، این کلام شاید بهتر بود نام انسان میگرفت اما انقدر از دست فمنیست آنلاین و سینمای باربی و کتاب الیف شافاک و زوال این بحث شاکیم که شاید در این جبهه گیری فقط نام زن را واجد رادیکالیته میدانم

در آخر، این نامه تقدیم به تمام بانوان تاریخ که به پاورقی هل داده شده اند ولی ذره ای از انسان را بدون پاورقی نمیتوان فهمید...

به تو می‌نویسم،

نه چون زن هستی، بلکه چون جهان، پیش از آن‌که تو را بشناسد، خواسته بود تو را تفسیر کند و هر تفسیری که زودتر از حضورِ یک تن به او برسد، چیزی از او را می‌دزدد. زن، در این جهان، اغلب پیش از آن‌که سخن بگوید، ترجمه شده است، در نگاه، در قانون، در خانواده، در ترحم، در میل، در نصیحت، در ستایش و بدترین شکلِ ستم شاید همیشه آن نبوده که زن را خاموش کرده‌اند، بلکه آن بوده که به جای او، با صدای بلندتر، از او حرف زده‌اند...

من از آن سکوت‌های پرسر و صدا بیزارم؛ از آن دهان‌هایی که به اسم دفاع، جای زخم را می‌پوشانند تا خودِ زخم را به کالای نمایش بدل کنند. در روزگاری زندگی می‌کنیم که هر امر عمیق، پیش از آن‌که به حقیقتِ خود برسد، مبتلا به نمایشِ خود می‌شود. درد، پیش از آن‌که فهمیده شود، بسته‌بندی می‌شود. رنج، پیش از آن‌که به زبانِ خویش برسد، در دهانِ واسطه‌ها شیرین می‌شود و زن، پیش از آن‌که همچون نیرویی برای گسستن از نظمِ کهنه ظاهر شود، به نشانه‌ای برای تزیینِ وجدان‌های کثیف بدل می‌شود...

باید بی‌رحمانه گفت، همه‌ی آنانی که از زن حرف می‌زنند، همدل با زن نیستند و شاید در بهترین حالت جنسیت زن در شناسنامه شان خورده. بسیاری فقط از او نردبان می‌سازند. برخی از اندوهِ او سرمایه می‌سازند، برخی از رنجِ او اعتبار، برخی از تحقیرِ تاریخیِ او موقعیتِ اخلاقی. زن، برای این جماعت، نه واقعیت که مناسبت است؛ نه موجودی زنده، که صحنه‌ای برای اجرای فضیلت. این‌ها همان کاسب‌های اندوه‌اند، کسانی که به محض نزدیک‌شدن به هر حقیقتی، اول می‌پرسند چگونه می‌شود آن را مصرف‌پذیر کرد، چگونه می‌شود آن را نرم کرد، چگونه می‌شود آن را طوری بیان کرد که هم شبیه اعتراض باشد و هم بوی خطر ندهد...

من از این دفاعِ بی‌خطر حرف می‌زنم؛ از این شجاعتِ بی‌هزینه. از کسانی که زن را نه در دشواریِ بودنش، که در قابلیتِ نمایش‌دادنش دوست دارند. آن‌ها از زنِ زخمی سخن می‌گویند، اما فقط تا جایی که زخم، قرینه و قابل ارائه بماند. از خشمِ زن حرف می‌زنند، اما فقط تا جایی که خشم، خوش‌بیان و مودب باشد. از آزادی می‌گویند، اما آزادی را آن‌قدر شانه می‌زنند و عطر می‌زنند و در عبارت‌های براق می‌پیچند که دیگر دندان ندارد، دیگر چیزی را نمی‌درد، دیگر چیزی را نمی‌شکند، فقط دیده می‌شود. آزادیِ بی‌قدرت، همان اسباب‌بازیِ اخلاقیِ زمانه است...

به زنی نگاه کن که اگر آرایش به چهره نداشته باشد، فروکاستش میکنیم به قسمی بی جان و تجربه او را از سر میگذرانیم. بله من هم عنصری هستم در این سیستم فاسد و هر که خودش را کنار بگذارد و خطابه دهد، شارلاتان است...

و اینجاست که من می‌خواهم از تو، نه به عنوان موضوعِ مهر، بلکه به عنوان نیروی تشخیص حرف بزنم. تو باید این بزکِ رنج را بشناسی. باید بدانی که همیشه کسانی هستند که با زبانِ حمایت نزدیک می‌شوند، اما کاری که می‌کنند، خنثی‌کردنِ حقیقت است. آن‌ها تو را از قیدِ یک سلطه آزاد نمی‌کنند، فقط تو را به فرمِ تازه‌ای از مصرف تحویل می‌دهند. به تو می‌گویند خودت باش، اما منظورشان این است که خودت باش، به شرطی که ما بتوانیم این خود را بفهمیم، دسته‌بندی کنیم، تحمل کنیم، و در نهایت بفروشیم. به تو می‌گویند صدایت را پیدا کن، اما نه آن صدایی که شیشه را بلرزاند؛ صدایی را می‌خواهند که در پایان، تحسین‌برانگیز باشد. صدایی که بتواند در گوشِ همان نظمی بنشیند که تو را سال‌ها له کرده است، بی‌آن‌که خوابش را آشفته کند.

تراژدیِ زن فقط در این نیست که قرن‌ها به او امر کرده‌اند چه باشد؛ تراژدیِ تازه این است که اکنون به او اجازه می‌دهند خودش باشد، اما تنها در صورتی که این خودبودن، به سبکِ پذیرفته‌شده‌ی زمانه درآید. یعنی چه؟ یعنی زخم داشته باش، اما زخمِ خوش‌روایت. خشمگین باش، اما خشمِ خوش‌قیافه. مستقل باش، اما استقلالت از حدی فراتر نرود که مناسبات را از ریشه به سؤال بکشد. اعتراض کن، اما کاری نکن که چیزی واقعا متوقف شود. حرف بزن، اما نگذار کلماتت مسئولیتی تولید کنند. این همان لحظه‌ای است که دفاع، به خنثی‌سازی بدل می‌شود؛ ستایش، به مهار؛ و همدلی، به شکل بازتولید سانسور و حذف.

زیبا،

خطرناک‌ترین دشمنِ حقیقت همیشه کسی نیست که مستقیم انکارش می‌کند. گاهی دشمنِ خطرناک‌تر آن است که حقیقت را در آغوش می‌گیرد، نوازش می‌کند، از آن عکس یادگاری می‌گیرد، و بعد آن را چنان نرم و بی‌اثر تحویل می‌دهد که دیگر نتواند در هیچ استخوانی درد تولید کند. چه بسیار کسانی که زن را می‌فهمند، فقط برای آن‌که زن دیگر مجبور نباشد نامِ واقعیِ مصیبتش را به زبان بیاورد. آن‌ها به جای او می‌گریند، به جای او خشمگین می‌شوند، به جای او سخن می‌سازند؛ و دقیقا در همین جانشینیِ پرحرارت، او را دوباره می‌ربایند...

هیچ چیز به اندازه‌ی این دلسوزیِ حرفه‌ای نفرت‌انگیز نیست. دلسوزی، وقتی به شغل تبدیل شود، از هر تحقیرِ عریان خوارکننده‌تر است. تحقیرِ عریان، لااقل دشمنیِ خود را پنهان نمی‌کند؛ اما دلسوزیِ حرفه‌ای، تو را در آغوش می‌گیرد و همان‌جا استخوانت را نرم می‌کند. به تو می‌آموزد که خودت را در هیئتِ مسئله ببینی، نه در هیئتِ نیرو. تو را به پرونده بدل می‌کند، به روایت، به موردِ مطالعاتی، به نمونه، به شاهد و زن، وقتی به نمونه تقلیل یافت، دیگر آن موجود پیش‌بینی‌ناپذیری نیست که بتواند نظمی را از جا درآورد؛ به ابژه‌ای بدل شده برای تفسیرهای پایان‌ناپذیر...

من می‌خواهم از تو دفاع نکنم. دفاع، وقتی از بالا و با فاصله انجام شود، اغلب شکلِ مودبانه‌ی تصرف است. من می‌خواهم تو را به جایگاهِ خطر بازگردانم. زن، آن‌گاه که واقعا به خود نزدیک می‌شود، فقط خواهانِ سهم نیست؛ خودِ میز را زیر سؤال می‌برد. فقط نمی‌پرسد چرا جایی برای من نگذاشته‌اید؛ می‌پرسد این مجلس بر چه جنایتی برپا شده که حالا من باید برای صندلی‌ام التماس کنم. فقط خواهانِ برابریِ حقوقی در چهارچوبِ وضع موجود نیست؛ در لحظه‌ای عمیق‌تر، به خودِ صورت‌بندیِ ارزش‌ها بدگمان می‌شود. می‌پرسد این فضیلت‌هایی که قرن‌ها به نامِ اخلاق به من خورانده‌اید، آیا چیزی جز آدابِ رام‌سازی بوده‌اند؟ این نجابت، این تحمل، این فداکاری، این مهربانیِ اجباری، این بلوغِ زودرسِ زنانه، آیا چیزی جز زبانِ درونی‌شده‌ی فرمان نبوده است؟

من به زنی ایمان دارم که از تحسین می‌ترسد. چون می‌داند تحسین، اغلب آخرین ابزارِ نظم برای بی‌خطر کردنِ اوست. به محض آن‌که زن را الهام‌بخش نامیدند، باید کمی عقب رفت و پرسید، چه چیزِ او دیگر مزاحم نیست که اکنون قابل ستایش شده است؟ جهان، تا وقتی از زنِ مطیع سود می‌برد، او را نجیب می‌نامید. امروز هم تا وقتی از زنِ معترضِ اهلی سود می‌برد، او را قدرتمند می‌نامد. باید به این واژه‌ها سوظن داشت. قدرت، آن‌جا نیست که برایش دست می‌زنند. قدرت، اغلب آن‌جاست که هنوز نامِ مناسبی برای اهلی‌کردنش پیدا نکرده‌اند.

تو را دعوت می‌کنم به بی‌اعتمادی نسبت به تمام زبان‌های آماده. هر عبارتِ صیقل‌خورده‌ای که بیش از حد فوری فهمیده می‌شود، مشکوک است. حقیقتِ زن، اگر واقعا از زیر آوارِ قرن‌ها بیرون بیاید، باید ابتدا ناهنجار به گوش برسد؛ باید زبری داشته باشد؛ باید در دستگاهِ هضمِ عمومی گیر کند؛ باید خوشایند نباشد. آن‌چه فورا همه می‌فهمند و تحسین می‌کنند، معمولا از پیش بی‌خطر شده است. و این زمانه، استادِ بی‌خطر کردن است، از شور، نقل‌قول می‌سازد؛ از زخم، فرم؛ از عصیان، زیبایی‌شناسی...

اما من نمی‌خواهم فقط نفرین کنم. نفرین، اگر به امکانِ دیگری اشاره نکند، خودش به ژست بدل می‌شود. پس بگذار روشن بگویم، آن‌چه باید از نو احیا شود، شأنِ تجربه است. زن باید از نو حقِ تجربه‌کردنِ خویش را پس بگیرد، بی‌آن‌که فورا مجبور شود تجربه‌اش را به زبانِ قابل‌قبولِ جمع ترجمه کند. هر زنی باید حق داشته باشد که پیش از آن‌که نماینده‌ی چیزی باشد، حضوری یگانه باشد؛ پیش از آن‌که درباره‌اش نظریه بسازند، دردش را لمس کند؛ پیش از آن‌که او را به صفِ هویت‌ها هل دهند، تناقض‌های خودش را زندگی کند. رهایی، از آنجا آغاز می‌شود که زن از بدل‌شدن به نمونه‌ی خوبِ زنِ آگاه سر باز بزند. گاهی نخستین گامِ آزادی، خیانت به تصویری است که حتی دوستانت از زنِ درست در ذهن ساخته‌اند...

دوست داشتنِ زن، اگر معنایی داشته باشد، این نیست که او را روی سکوی تقدیس بگذاری. تقدیس، شکلِ آراسته‌ی حذف است. آن‌چه مقدس می‌شود، از تماسِ واقعی دور می‌شود، مثل نمایش سُکرآور کالایی در پشت ویترین... زن را یا خواسته‌اند مالک شوند یا ستایش؛ هر دو راه، در ظاهر متضادند و در باطن همدست، هر دو زن را از سطحِ خطرناکِ واقعیت بیرون می‌کشند. من نه می‌خواهم تو را مالک شوم، نه بستایم. می‌خواهم تو را در سنگینیِ حقیقتت تحمل کنم، در تناقضت، در خستگی‌ات، در خشمت، در میلِ گاهی نامفهومت، در آن بخش از تو که حتی برای خودت هم توضیح‌پذیر نیست. زن، وقتی به واقعیتِ خویش بازمی‌گردد، دیگر نماد نیست. و جهان، از زنِ غیرنمادین می‌ترسد؛ چون نمی‌تواند او را روی پرچم چاپ کند.

از همین‌جا می‌خواهم به آن جماعتِ زوال‌آفرین برگردم؛ نه برای ناسزا، بلکه برای تشریحِ بیماری. بیماریِ آنان، سطحی‌بودن نیست؛ سطحی‌بودن فقط نشانه است. بیماریِ اصلی، ناتوانی از تحملِ پیچیدگیِ رنج است. آن‌ها می‌خواهند همه چیز را فورا روشن کنند، فورا نام بگذارند، فورا سمتِ درست را اعلام کنند، فورا نسخه بدهند. اما ستم، همیشه با شتاب فهمیده نمی‌شود. بعضی زخم‌ها وقتی زود توضیح داده شوند، دوباره دفن می‌شوند. بعضی حقیقت‌ها اگر خیلی زود به شعار بدل شوند، می‌میرند. آنان طاقتِ مکث ندارند؛ طاقتِ این را ندارند که کنارِ یک درد بنشینند بی‌آن‌که بلافاصله آن را به موضع، پرچم، هویت، کارزار یا نقشِ اجتماعی تبدیل کنند. و همین بی‌طاقتی، خیانتِ اصلی است...

زن، بیش از هر چیز، به شاهدِ صبور نیاز دارد، نه به مبلّغِ پرحرارت. به حضوری که بتواند تیرگی را تاب بیاورد، نه به کسی که هر تاریکی را با نورِ ارزانِ عبارت‌های آماده روشن کند. آن‌که واقعا کنارِ زن ایستاده، می‌داند که رهایی با سروصدا به دست نمی‌آید، بلکه با جابه‌جا شدنِ عمیقِ نسبتِ انسان با خودش، با بدنش، با کارش، با میلش، با سکوتش. رهایی، واقعه‌ای در جمله‌های درخشان نیست؛ در استخوان اتفاق می‌افتد، در عادت، در ترس، در جرأتِ نه‌گفتن، در لحظه‌ای که زنی دیگر قبول نمی‌کند از خودش به زبانی حرف بزند که دشمنانش ساخته‌اند و دوستانِ سطحی‌اش فقط آن را با روبان بسته‌اند...

اگر این نامه باید چیزی را به تو بسپارد، آن چیز نه امیدِ احمقانه است و نه خشمِ نمایشی. فقط این سوءظنِ مقدس را به تو می‌سپارد، هر جا دیدی کسی با سهولتِ بیش از حد از رهایی حرف می‌زند، بدان که بوی معامله می‌آید. هر جا زن بیش از حد سریع فهمیده شد، بدان چیزی از او حذف شده. هر جا درد تبدیل به زبانِ شیک شد، بدان دستی مشغولِ تمیزکردنِ صحنه‌ی جنایت است. و هر جا از تو خواستند که نماینده‌ی نسخه‌ی قابل‌قبولِ زنت باشی، همان‌جا باید مکث کنی و به آرامی، با تمام سنگینیِ بودنت، از ایفای نقش سر باز بزنی.

من به تو نامه نمی‌نویسم تا آرامت کنم. آرامش، غالبا نامِ مؤدبانه‌ی همان تسلیمی است که با لحنِ مهربان عرضه می‌شود. من به تو می‌نویسم تا آن نقطه‌ی سخت درونت را بیدار کنم؛ همان‌جا که هنوز نمی‌خواهد فروخته شود، فهمیده شود، خلاصه شود، نمایندگی شود. اگر روزی جهان گفت اکنون صدای زن را می‌شنود، نخست باید پرسید، کدام صدا را؟ آن صدایی که از شدتِ پالایش دیگر چیزی را نمی‌شکند؟ یا آن صدایی که هنوز از حنجره‌اش خاک و خون و حافظه‌ی قرن‌ها می‌ریزد؟

من به دومی وفادارم.

به زنی که از او دفاع نمی‌کنند، چون خودش حضورِ دفاع‌ناپذیرِ حقیقت است...

به زنی که برایش حرف نمی‌زنند، چون زبان، وقتی به او می‌رسد، تازه شرم می‌کند از همه‌ی دروغ‌هایی که تا دیروز به اسمِ روشنگری گفته بود.

به زنی که نه مسئله است، نه مناسبت، نه پرچم؛

بلکه حادثه است.

و هر حادثه‌ی راستین، پیش از آن‌که جهان را روشن کند، اول نظمِ دروغینِ نورها را خاموش می‌کند...

زنگنجشکنامهماهی
۸۸
۲۱
گنجشک
گنجشک
بازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید