در انتهای این نامه به چندین عنصر میپردازم راجب این مجموعه نامه ها و پیشاپیش ممنون که از من خواندید...
این، آخرین نامه من است و اگر در خودِ این جمله چیزی از سرمای پایان هست، باید بلافاصله افزود که هر پایانِ راستین، تنها از آن رو شایستهٔ نامِ پایان است که در ژرفای خود، حاملِ انضباطِ یک آغاز باشد. من نمیروم چون از گفتوگو خسته شدهام و نه از آن رو که جهان برایم ناگهان تهی یا بیاهمیت شده است؛ برعکس، میروم دقیقاً چون واژهها دیگر برایم سبک شدهاند و احساس میکنم اگر بیش از این در میانِ آنها بمانم، بیآنکه بارِ زیستن را بر دوشِ آنها بیفکنم، زبانم به تدریج از حقیقتِ خویش تهی خواهد شد. آدمی لحظهای را تجربه میکند که در آن درمییابد بسیار گفته و اندک زیسته، بسیار اندیشیده و اندک آزموده، بسیار نامِ چیزها را بر زبان رانده و هنوز از گوشتِ درونیِ آنها چیزی نچشیده است. آن لحظه، لحظهٔ خطر است؛ زیرا از آن پس یا باید به تکرارِ ماهرانهٔ کلمات تن دهد، یا شهامتِ کنارهگیری برگزیند و به جای افزودنِ جملهای دیگر بر انبارِ جملهها، خود را به مدرسهٔ دیرآموزِ جهان بسپارد. من دومی را برگزیدهام.
این نامه را نه برای توضیحی ساده، بلکه برای نوعی حسابپسدادنِ درونی مینویسم؛ زیرا رفتن، اگر نتواند نزدِ خودش روشن شود، چیزی جز گریز نیست. من نمیخواهم بگریزم؛ میخواهم فاصله بگیرم تا بتوانم نزدیکتر شوم. نزدیکتر به چه؟ به خویشتنی که هنوز در هیاهوی نقشها و واکنشها و شتابِ پاسخ دادنها، شکلِ واقعیِ خود را بر من آشکار نکرده است؛ به جهانی که تا وقتی از پشتِ شیشهٔ مفاهیمِ آماده به آن بنگریم، تنها کاریکاتوری از خود را عرضه میکند و به حقیقتی که نه در مالکیتِ هیچ سنتِ واحدی است و نه در انحصارِ هیچ زبان و آیین و دستگاهِ فکریای. من میروم چون حس کردهام اگر در همین وضع بمانم، از خویش تصویری خواهم ساخت که شاید برای دیگران پذیرفتنی باشد، اما برای وجدانم تابآوردنی نخواهد بود. نمیتوان برای همیشه در پیشگفتارِ خود ماند. روزی باید متن آغاز شود؛ و متنِ زندگی، برخلاف متنهای دیگر، فقط با نوشتن نوشته نمیشود، با تحمل، با انقطاع، با تنهایی، با مطالعه، با سفرِ درونی، با رنج و با شیوهای دیگر از بودن نوشته میشود...
من میروم تا بیشتر بخوانم، اما نه به آن معنای مبتذلی که کتاب را به زینتِ حافظه یا سلاحِ مباحثه بدل میکند. خواندن، آنگاه که جدی گرفته شود، چیزی کمتر از مخاطره نیست. هر کتابِ بزرگ، اگر حقیقتاً به جانِ خواننده راه یابد، نظمی از پیش موجود را در او مختل میکند؛ چیزی را در او میشکند تا امکانِ صورتبندیِ تازهای از خویشتن را فراهم آورد. من میخواهم چنین بخوانم، نه برای آنکه بر شمارِ نامها بیفزایم، نه برای آنکه در جمعی از اهلِ فضل، تکیهکلامهای درخشانتر داشته باشم، بلکه برای آنکه زیرِ ضرباتِ اندیشه، پوستههای عاریتیِ خود را از دست بدهم. میخواهم غرب را بخوانم، نه چون موزهای از مفاهیمِ بزرگ، بلکه چون تاریخِ رنجِ عقل برای فهمِ خویش؛ تاریخی که در آن انسان کوشیده است نسبتِ خود را با حقیقت، با آزادی، با قدرت، با اخلاق، با سوژه، با تاریخ، با امر قدسی و با امکانِ معنا از نو تعریف کند. در این خواندن، برای من مهم نیست که کدام نام باشکوهتر است؛ مهم آن است که کدام پرسشْ هنوز زنده است، کدام زخمْ هنوز میسوزد و کدام مسئلهْ همچنان از دلِ قرنها عبور کرده و به شانهٔ اکنونِ ما دست میگذارد.
میخواهم فلسفه تاریخ خودمان را بخوانم، و دینکاوی را نه با شتابِ داوری، بلکه با وقارِ کسی که میداند میراثها را نمیتوان با چند برچسبِ آماده دفن کرد. ما در زمانهای زندگی میکنیم که یا سنت را بیهیچ زحمتی تقدیس میکنند یا با بیحوصلگیِ سطحی طرد. هر دو، به یک اندازه، از کارِ دشوارِ فهم طفره میروند. من نمیخواهم اسیرِ هیچ یک از این دو سهلانگاری باشم. میخواهم ببینم در آن دستگاههای عظیمِ تأمل، در آن مجادلههای ظریف بر سرِ وجود، ماهیت، نفس، عقل، وحی، شریعت، تأویل، عشق و مراتبِ ادراک، چه چیزی از انسان فهمیده شده که هنوز در ما ناشناخته مانده است. میخواهم به آن نواحی بازگردم که در آنها اندیشه نه صرفاً ابزارِ تحلیل، بلکه سلوکِ جان بوده است؛ جایی که فکر کردن هنوز از زیستن جدا نشده بود و معرفت هنوز صِرفِ انباشتنِ گزارهها نبود، بلکه تغییری در کیفیتِ بودن به شمار میرفت. زیرا من به دانشی علاقهمندم که صاحبِ خود را دگرگون کند؛ دانشی که تنها بر صفحه ننشیند، بلکه در آهنگِ نگاه، در آستانه سکوت، در نوعِ مواجهه با ترس و در نحوهٔ تحملِ ابهام رسوب کند.
و از آنجا میخواهم به سوی فلسفههای شرق و تمرینهای رادیکالِ آنها نیز بروم؛ نه از سرِ شیفتگیِ توریستی به امرِ غریب و نه برای آنکه از یک افراطِ مفهومی به افراطی معنوی پناه ببرم، بلکه به این دلیل که احساس میکنم بخشی از حقیقتِ انسان در آنجا به شیوهای فهمیده شده که زبانِ عادتکرده ما کمتر به آن دسترسی دارد. در جهانِ ما، ذهن چنان به تملکِ معنا عادت کرده که حضور را از یاد برده است. ما آنقدر درباره آگاهی سخن گفتهایم که هنرِ آگاه بودن را از دست دادهایم؛ آنقدر از رهایی حرف زدهایم که شیوههای بندگیِ روزمرهمان را دیگر نمیبینیم؛ آنقدر در بابِ حقیقت جدل کردهایم که سکوتِ لازم برای مواجهه با آن را فراموش کردهایم. من میخواهم ببینم در آن حکمتها، در آن تمرینها، در آن انضباطهای شدیدِ توجه، نفس چگونه از خود عقب رانده میشود تا چیزی ژرفتر مجالِ ظهور یابد. نه برای گریز از عقل، بلکه برای نجاتِ عقل از خودبسندگیاش. نه برای پرستشِ ابهام، بلکه برای آنکه بیاموزم هر حقیقتی را نمیتوان تنها با تیزیِ مفهوم گرفت؛ برخی از آنها محتاجِ تربیتِ حضورند، محتاجِ سکوتاند، محتاجِ بدنیاند که از شتابِ مصرف و پراکندگی بازایستاده باشد.
من میروم تا زندگی کنم و این شاید از همهٔ آنچه گفتهام دشوارتر و در عین حال صادقانهتر باشد. چه بسیار کسان که از زندگی تنها موادِ خامِ ایدههایشان را میخواهند، گویی جهان کارگاهِ خدمترسانِ تأملاتِ آنان است. من نمیخواهم چنین نسبتی با جهان داشته باشم. میخواهم زندگی کنم، نه به معنای تسلیم شدن به پراکندگیِ وقایع، بلکه به معنای آنکه تن را، زمان را، شکست را، کار را، تنهایی را، دوستی را، سفر را، فرسودگی را، شور را و آن لحظههای ظاهراً بیاهمیتی را که بعدها ناگهان ستونهای درونیِ یک انسان میشوند، با تمام وزنشان تجربه کنم. متفکرِ خوب شدن، اگر قرار است معنایی داشته باشد، تنها با انباشتنِ نقلقولها ممکن نیست. اندیشهای که از تماسِ مستقیم با رنج، با خاک، با بدن، با خطا، با شرم، با لذت، با کارِ مداوم و با محدودیتهای واقعیِ وجود عبور نکرده باشد، هرچند درخشان، اغلب بیریشه است. من میخواهم ریشه داشته باشم، نه فقط شاخه. میخواهم آنچه میفهمم، در عضلاتِ صبرم، در ظرفیتِ تحملم، در نوعِ دوستم داشتن، در دقتِ دیدنم و حتی در سکوتی که پس از خواندنِ یک جمله در من مینشیند، اثر بگذارد.
شاید بتوان گفت که من از نوعی نارضایتیِ اصیل میروم؛ نه نارضایتیِ کودکانهای که هر چیز را به صرفِ آنکه کامل نیست پس میزند، بلکه نارضایتیای که از لمسِ فاصلهٔ میانِ آنچه هستم و آنچه میتوانم بشوم زاده میشود. این فاصله، برای بعضی آدمیان منبعِ یأس است؛ برای بعضی دیگر، منبعِ تکبر. اما من میخواهم آن را به منبعِ انضباط بدل کنم. در خود چیزهایی دیدهام که نمیخواهم با آنها آشتیِ تنآسانانه کنم، شتاب در داوری، گاه میل به صورتبندی پیش از زیستن، گاه وسوسهٔ گفتن پیش از پختگی، گاه پناه بردن به زبان در لحظاتی که باید خاموش ماند و دید و جذب کرد. من نمیخواهم اینها را با نامِ سرشت توجیه کنم. هرکس که کمی صادق باشد میداند درونش نواحیِ تصحیحنشدهای وجود دارد؛ نواحیای که اگر به حالِ خود رها شوند، رفتهرفته بر تمامِ شخصیت سایه میافکنند. رفتنِ من، در یک معنا، امتناع از همین رهاشدگی است. من نمیخواهم همان کسی بمانم که بودم، فقط با واژگانِ پیچیدهتر. من میخواهم دگرگونیای واقعی را از سر بگذرانم؛ دگرگونیای که نه در ادعا، بلکه در کیفیتِ حضور، در استحکامِ ذهن، در طهارتِ توجه، و در دقتِ اخلاقیِ من قابلِ لمس باشد...
خودشناسی، آنگونه که من اکنون میفهمم، نه تماشای مسحورانهٔ خویش در آینه، بلکه بردباری در برابرِ انکشافِ تدریجیِ لایههاییست که مدتها در تاریکی ماندهاند. انسان خود را با تعریفهای سریع نمیشناسد. من این هستم، من آن نیستم،ماهیتِ من چنین است و اینها بیشتر شعارهای ترساند تا صورتهای فهم. من میخواهم از این شتابِ هویتسازی فاصله بگیرم، زیرا حس کردهام هر نامِ زودهنگامی که بر خود میگذاریم، همزمان زندانی برای بخشی از امکانهای ما نیز میسازد. خودشناسیِ جدی، مستلزمِ آن است که آدمی مدتی بدونِ نامهای قطعی با خویش بماند؛ در ابهامی بیدار، در خلئی بارور، در برهوتی که هنوز نقشهاش کامل نیست. آنجا است که آدمی میفهمد بسیاری از آنچه تا دیروز خودِ واقعی میپنداشت، چیزی جز رسوبِ انتظاراتِ دیگران، ترسهای دیرپا، عادتهای محافظهکارِ ذهن، و میل به مقبولیت نبوده است. من میروم تا این رسوبها را ببینم، تا بهجای آنکه صرفاً درونِ آنها زندگی کنم، بتوانم منشأشان را بفهمم و نسبتِ خود را با آنها از نو تنظیم کنم...
برای همین است که مطالعه برای من از زندگی جدا نیست و زندگی از مطالعه؛ این دو اگر از هم ببرند، هریک به ابتذالِ خاصِ خود سقوط میکند. مطالعهٔ بیزندگی، به فضلفروشیِ سترون میانجامد؛ زندگیِ بیمطالعه، به تکرارِ ناآگاهانهٔ همان الگوهایی که گمان میکنیم علیهشان شوریدهایم. من باید هر دو را در تنشی بارور کنار هم نگه دارم. باید بخوانم تا جهانْ تنها آن چیزی نباشد که تجربهٔ محدودِ من اجازه میدهد و باید زندگی کنم تا کتابها تنها پژواکِ کتابهای دیگر نشوند. باید با فیلسوفان همنشین شوم، اما نه چون مریدی مطیع، بلکه چون کسی که میداند هر متفکر بزرگ بیش از آنکه مجموعهای از پاسخها باشد، شیوهای از خطر کردن در پرسش است... باید از سنتهای مختلف عبور کنم، نه برای گردآوریِ نقل قول از چند ایده درخشان، بلکه برای آزمودنِ ظرفیتهای مختلفِ روح در برابرِ حقیقت. شاید حقیقت یکصدا نباشد، اما بیتردید هر صدایی نیز حاملِ آن نیست. باید آموخت چگونه شنید، چگونه سنجید، چگونه مشکوک شد و چگونه تسلیمِ درخشندگیِ صرف نشد...
یکی از دلایلِ اصلیِ رفتنِ من این است که احساس میکنم هنوز به اندازهٔ کافی نمیدانم از چه چیزی باید دفاع کرد و از چه چیزی باید دست شست. ما در زمانهای زندگی میکنیم که واژهها بهسرعت به موضع تبدیل میشوند و موضعها، بهسرعت به هویت. در چنین وضعی، خطرِ اندیشیدنِ شتابزده از هر زمان بیشتر است. من نمیخواهم به صرفِ آنکه توانستهام چیزی را نامگذاری کنم، گمان کنم آن را فهمیدهام. فهم، زمان میخواهد و زمان، در جهانی که همهچیز را به فوریت میفروشد، خود نوعی مقاومت است. من میروم تا این مقاومت را تمرین کنم. میروم تا آهستهتر بفهمم، عمیقتر اشتباه کنم، صادقانهتر تصحیح شوم و در نهایت اگر چیزی برای گفتن داشتم، آن سخن از سکوتی شریف آمده باشد که حقِ سخن را به من داده است، نه از بیقراریای که فقط از ترسِ ناپدید شدن حرف میزند...
من میخواهم بهتر برگردم، اما این بهتر را نباید در معنای سطحیِ موفقتر، مشهورتر، یا حتی صرفاً آگاهتر فهمید... بهتر، برای من، یعنی کسی که نسبتِ درستتری با قدرتِ خود و با محدودیتِ خود یافته است؛ کسی که میداند کجا باید بایستد و کجا باید بشکند؛ کسی که میتواند پیچیدگی را بیآنکه به اغتشاش پناه ببرد تحمل کند؛ کسی که در برابرِ امرِ دشوار، نه مغرورانه ژست میگیرد و نه هراسان عقبنشینی میکند؛ کسی که دانسته است فهمْ بدونِ تواضع، به شکلِ پیچیدهای از حماقت بدل میشود و تواضعْ بدونِ جسارت، فقط نامِ مؤدبانهٔ ناتوانی است. من اگر برگردم، میخواهم با چیزی بیش از اطلاعات بازگردم، با استخوانبندیِ تازهای برای جان؛ با قدرتی بیشتر برای دیدنِ امرِ جزئی؛ با حساسیتی پالودهتر نسبت به رنج؛ با بیرحمیِ کمتر و دقتِ بیشتر؛ با ذهنی که از هیاهوی نمایش تهیتر و از ظرفیتِ تأمل سرشارتر شده باشد. اگر روزی چیزی بنویسم که شایستهٔ خواندن باشد، باید آن نوشته نه محصولِ عجله برای اثباتِ خود، بلکه ثمرهٔ دیررسِ سالهایی باشد که در آنها بهجای درخشش، به پختگی تن دادهام...
اینجا شاید لازم باشد چیزی را روشنتر بگویم، رفتنِ من ترکِ انسانها نیست، ترکِ سطحیبودن است؛ ترکِ حضوریست که بیش از آنکه ریشه داشته باشد، واکنش دارد. من از محبتها، از خاطرهها، از آن پیوندهای نامرئیای که روح را در جهان نگه میدارند، رویگردان نشدهام. اما دریافتهام که گاهی وفاداریِ عمیقتر به دیگران نیز از راهِ دوریِ موقت میگذرد. زیرا کسی که خود را نساخته باشد، حضورش برای دیگران نیز حضوری ناتمام است. ما اغلب میخواهیم با نیمه بودنمان ببخشیم، دوست بداریم، بفهمیم، راهنمایی کنیم یا حتی نجات دهیم و بعد تعجب میکنیم که چرا همهچیز در میانهٔ راه، آلوده به کمبودها و کژتابیهای درونیِ ما میشود. من میخواهم تا حد امکان از این ناتمامیِ ناآگاه فاصله بگیرم. نه برای آنکه روزی کامل بازگردم که کمال افسانهٔ ذهنهای خام است بلکه برای آنکه آگاهانهتر ناقص باشم، مسئولانهتر بیندیشم و آنچه از من به دیگران میرسد، کمتر آمیخته به ابهامهای حلنشده و جراحاتِ نادیده باشد...
بعضی سفرها جغرافیا ندارند یا اگر هم دارند، نقشهٔ اصلیشان درونِ مسافر رسم میشود. سفرِ من نیز از این جنس است. ممکن است در اتاقی کوچک رخ دهد، میانِ انبوهی کتاب، در سکوتِ سحر، در ریاضتِ یک برنامهٔ سخت، در بازنویسیِ یک فکر، در ترکِ یک عادت، در تمرینِ یک توجه، در امتناع از یک لذتِ فوری، در ماندنِ آگاهانه کنارِ دشواریای که پیشتر از آن میگریختم. من میخواهم تمرینهای رادیکال را فقط بهمثابهٔ تکنیک نبینم، بلکه چونان شیوههایی برای تصحیحِ نسبتِ خود با میل، با ترس، با زمان و با حضور بفهمم. چه فایده که انسان هزار نظامِ فلسفی را بشناسد، اما هنوز بردهٔ پراکندگیِ خویش باشد؟ چه سود که از حقیقت سخن بگوید، اما حتی نتواند ده دقیقه با تمامِ جان در برابرِ یک لحظه حاضر بماند؟ چه ارزشی دارد که به ظرافت از آزادی بحث کند، اما در عمل اسیرِ عمیقترین عادتهایش باشد؟ من میخواهم این شکاف را تاب بیاورم و در حدِ توان، بر آن کار کنم...
اگر این نامه رنگِ وداع دارد، از آن رو نیست که من چیزی را خوار شمردهام؛ بلکه از آن روست که به سنگینیِ آنچه پیشِ رو دارم آگاه شدهام. خواندنِ جدی، زیستنِ جدی، اندیشیدنِ جدی و دگرگون شدنِ جدی، کارهایی نیستند که بتوان آنها را در حاشیهٔ زندگی انجام داد، همانطور که نمیتوان خانهای تازه را بر پیِ پوسیده بنا کرد و انتظارِ دوام داشت. من باید بروم تا پی را بازبینی کنم. باید ببینم آنچه در من حقیقتاً استوار است چیست و آنچه تنها ژستِ استواری داشته کدام است. باید بفهمم کجا هنوز به تأیید وابستهام، کجا از تنهایی میترسم، کجا از ابهام فرار میکنم، کجا به نامِ خرد از رنجِ لازم طفره میروم و کجا به نامِ معنویت به ابهامگویی پناه میبرم. اینها پرسشهای آسانی نیستند و شاید سالها زمان بخواهند. اما اگر آدمی برای پرسشهای اصلیِ خود وقت نگذارد، دیر یا زود ناچار میشود تمامِ زندگیاش را صرفِ پیامدهای پاسخهای غلط کند...
من با این نامه اعلامِ غیبت نمیکنم، بلکه نوعی عهد میبندم، عهدی با خود، با آن امکانِ نهفتهای که نمیخواهم زیرِ گردوغبارِ روزمرگی دفن شود؛ عهدی با جهان، که میخواهم آن را نه مصرف کنم و نه فقط تفسیر، بلکه تا حدِ امکان بفهمم و در آن به شیوهای شریفتر حضور یابم و عهدی با آینده، که اگر قرار است سهمی هرچند کوچک در آن داشته باشم، باید پیش از آن از سهلانگاریِ فکری و عاطفیِ خویش عبور کرده باشم. من میروم تا آنقدر بخوانم که از دانستنِ اندکِ خود شرمِ سالمی در من بماند؛ آنقدر زندگی کنم که مفاهیم برایم بوی خاک و خون و باران و تنهایی بگیرند؛ آنقدر در سنتها رفتوآمد کنم که دیگر اسیرِ بتهای فکریِ زودگذر نشوم و آنقدر با خویش خلوت کنم که اگر روزی بازگشتم، صدایم نه پژواکِ جمع، بلکه برآمده از ژرفایی آزموده باشد.
و اکنون، بگذار این آخرین بند، شایستهٔ وداع باشد. من میروم، نه چون چیزی در اینجا پایان یافته، بلکه چون چیزی در من هنوز آغاز نشده و دیگر نمیتوانم تأخیرش را با واژههای زیبا بپوشانم. اگر در این مدت سکوت کردم، آن سکوت را به حسابِ سردی مگذارید؛ چه بسا آدمی درست در لحظهای که بیش از همیشه به حقیقتِ پیوندها احترام میگذارد، ناگزیر میشود از آنها فاصله بگیرد تا حضورِ بعدیاش آلوده به خامیِ اکنون نباشد. من به سوی کتابها میروم، اما نه برای پناه گرفتن از زندگی؛ به سوی زندگی میروم، اما نه برای فراموش کردنِ اندیشه؛ به سوی سنتها میروم، اما نه برای اسارت در آنها؛ به سوی تنهایی میروم، اما نه برای بریدن از جهان بلکه برای آنکه روزی، اگر بازگشتم، بتوانم با چشمانی دقیقتر، قلبی تربیتشدهتر و ذهنی راستگوتر بازگردم. پس بگذار این خداحافظی، نه اشکالِ معمولِ فقدان، که شکوهِ یک عزیمت را داشته باشد، من از آستانه عبور میکنم، با دستانی که هنوز خالیاند اما میخواهند شایستهٔ حملِ معنا شوند؛ با روحی که هنوز ناتمام است اما دیگر به ناتمامیِ خود راضی نیست و با امیدی که سادهلوحانه نیست، زیرا بهای دگرگونی را میشناسد. بدرود؛ تا آن روز که اگر دوباره سخن گفتم، در صدایم نشانی از راهِ طیشده، از شبهای بیداری، از رنجِ فهم، از انضباطِ سکوت و از آشتیِ دشوار اما شریفِ انسان با خویشتن شنیده شود...

پ.ن: این سلسله نامههای من، با همه نقصها و ناتمامیهایشان، به پایان رسیدند؛ هفده نامه، به مناسبتِ آخرین عددِ شناسنامهام... اگر جایی این سطرها لرزیدهاند یا بیش از آنکه روشن کنند، صرفاً اعتراف کردهاند، بگذارید همین را به حسابِ ماهیتِ نامه بگذاریم... نامه، پیش از هر چیز، اعترافیست بر کاغذ. امیدوارم نامههای شما ادامهدار باشد و ویرگول را به نامه بیارایید؛ همان مکثِ انسانی و صادقی را که کلمات، برای آنکه از جنسِ جان بمانند، به آن محتاجاند.
آیدان، لقبِ دوستیست به ارزشِ جان. به هیچکس به اندازه او زحمتِ شنیدنِ نامههایم را ندادهام و شاید این نامه، پاسداشتِ کسی باشد که بر دیوانگیِ من تحمل کرد. در روزگاری که شنیدن کمیابتر از گفتن است، همین تحمل، خود شکلی از رفاقتِ نادر است.
من غیبتی در پیش دارم، اما نه از جنسِ رفتن؛ بیشتر از جنسِ سکوت. میخوانمتان، میبینمتان، اما شاید کمتر چیزی بگویم. مدتی نخواهم نوشت، تا مگر آنچه روزی دوباره بر صفحه میآید، از صافیِ سکوت و سختگیریِ خودم عبور کرده باشد و به اندازهای از بصیرت رسیده باشد که شایسته ماندن شود.
خواندنِ این هفده نامه شاید عذابی بوده باشد که کمتر جانی حاضر است به جان بخرد؛ زیرا گشودگی، بیشتر از دلِ استیصال میآید تا آسودگی. جانی که هنوز راه دارد، چرا باید اجازه دهد کلماتِ دیگری ساختارش را فرو بریزند؟ پس اگر کسی در این سطرها چیزی یافت و لکهای از من در جانش قوت گرفت، باشد که مسئولیتِ آن را بپذیرد، جدیت و شجاعتش را حفظ کند، از نفوسِ معطله بودن بیرون بزند و جانی والاتر بگیرد...
من با هندلِ akn00n در بله حضور دارم. قولِ پاسخ گفتن نمیدهم، اما شنوای شما هستم.
و در آخر، ممنون که حوصله کردید و با من در جهانم قدم زدید. اگر این همراهی معنایی داشته باشد، امیدم فقط این است که اندکی گسترش یافته باشید، اندکی والاتر و اگر چیزی از این نامهها باقی بماند، همین باشد که کسی را به زیستنِ عمیقتر، دیدنِ دقیقتر و تحملِ شریفترِ خویش نزدیکتر کرده باشد...
ارادت
گنجشک