کتاب، روزگاری چیزی بیش از یک شی بود؛ چیزی میانِ زخم و نور... آدمها کتاب را فقط نمیخواندند، بلکه به آن تن میدادند؛ میگذاشتند جملهای در جانشان بماند، رسوب کند، خُلقی را عوض کند، تصمیمی را دشوارتر یا روشنتر کند. کتاب، اگر واقعاً کتاب باشد، نباید فقط از چشم عبور کند؛ باید در طرزِ راهرفتن، در نحوهی نگاهکردن به جهان، در کیفیتِ تنهایی، در جنسِ سکوت، در انتخابِ کلمات و حتی در ظرفیتِ رنجکشیدنِ آدم اثر بگذارد. اما در عصر زوال، یکی از غمانگیزترین سرنوشتهای کتاب این است که از امرِ دگرگونکننده به کالای مصرفی تنزل یافته است. هنوز خریده میشود، هنوز دربارهاش حرف زده میشود، هنوز عکسش در کنار فنجان قهوه و چراغ و حاشیهنویسیهای نمایشی در گردش است، اما کمتر به درونِ زیست راه پیدا میکند. کتاب مانده، اما خواندن در معنای جدیاش رو به افول رفته است.
زوالِ کتاب با ناپدیدشدنِ خودِ کتاب آغاز نمیشود؛ برعکس، دقیقاً از لحظهای آغاز میشود که کتاب بیش از همیشه حاضر است. در قفسهها، در نمایشگاهها، در توصیهنامهها، در ویدئوهای چندثانیهای، در فهرست ده کتابی که باید پیش از سیسالگی بخوانی، در عکسهایی که بیشتر از متن، جلد را نشان میدهند. وفورِ کتاب الزاماً نشانهی سلامتِ خواندن نیست. گاهی وفور، نشانهی سقوطِ معناست. همانطور که در جامعهای پر از تصویر، دیدن کمعمقتر میشود، در زمانهای پر از کتاب، خواندن هم میتواند به رفتاری سبک، شتابزده و بیخطر بدل شود. کتاب تبدیل میشود به واحدی برای مصرفِ فرهنگی، چیزی برای اثباتِ سلیقه، برای ساختنِ هویت، برای پرکردنِ گفتوگو، برای احساسِ کاذبِ رشد. دیگر کمتر کسی از خود میپرسد این جملهای که خواندم، چه چیزی را در من به خطر انداخت؟ کدام عمارت فکریام را لرزاند؟ چه بهایی از من طلب کرد؟ خواندن، وقتی هیچ هزینهای برای منِ موجود نداشته باشد، غالباً چیزی جز مصرف نیست.
مسئله این نیست که آدمها کتاب نمیخوانند؛ مسئله این است که اغلب طوری میخوانند که گویی نباید چیزی در آنها جابهجا شود. یعنی متن را میبلعند بیآنکه اجازه دهند متن آنها را هضم کند. از کتابها نکته استخراج میکنند، جملههای درخشان را علامت میزنند، نامها را به خاطر میسپارند، به مفاهیم مسلط میشوند، اما در سطحی عمیقتر، همان آدمِ سابق باقی میمانند، با همان شتاب، همان ابتذالِ زبانی، همان بیحوصلگی در اندیشیدن، همان ناتوانی در سکوت، همان فقرِ حضور، همان مصرفِ بیوقفهی جهان. اینجا کتاب نه نیرویی برای دگرگونی، بلکه تزئینی برای تداومِ وضع موجود میشود. آدم از کتاب استفاده میکند تا خودش را پیچیدهتر نشان دهد، نه تا واقعاً پیچیدهتر شود. این یکی از اشکال مدرنِ فسادِ روح است، داشتنِ واژگانِ عمیق، با زیستی سطحی.
و بگذار بیپرده گفته شود، ممکن است تو هم یکی از همین آدمها باشی. ممکن است سالها کتاب خوانده باشی، زیرشان خط کشیده باشی، از آنها نقلقول کرده باشی، برای دیگران نسخه پیچیده باشی، اما هنوز در لحظهی تصمیم، در شیوهی عشقورزیدن، در کیفیتِ دوستی، در مواجهه با رنج، در نسبتت با تنهایی، در نوعِ سخنگفتن با آدمهای ضعیفتر، هیچ نشانی از آن خواندن در تو نباشد. ممکن است داستایفسکی خوانده باشی و هنوز از رنجِ دیگری فقط نمایش ببینی. ممکن است نیچه خوانده باشی و هنوز بزدلانه تابعِ پسندِ جمع باشی. ممکن است بنیامین خوانده باشی و هنوز از کنارِ اشیا، خیابانها، چهرهها و بقایای جهان بیهیچ دقتی عبور کنی. ممکن است شعر خوانده باشی و زبانت همچنان آلوده به کلیشه و شتاب باشد. اگر چنین است، مسئله این نیست که کم خواندهای؛ چهبسا بیش از حد خواندهای، اما بد خواندهای. کتاب را مثل موادِ خامِ خودآرایی مصرف کردهای، نه مثل چیزی که باید اجازه دهی تو را بشکند معطل کند، وادارت کند دوباره نسبتت را با جهان تنظیم کنی.
خواندنِ اصیل همیشه چیزی از جنسِ خطر دارد. هر کتابِ واقعی، اگر واقعاً وارد جان شود، باید اندکی نظمِ موجودِ تو را به هم بریزد. باید بعضی از اطمینانهایت را نامطمئن کند، بعضی شتابهایت را کند کند، بعضی داوریهایت را شرمآور سازد. کتابی که فقط تأییدت کند، فقط واژگانِ دلخواهت را به تو پس بدهد، فقط بر سلیقهات مُهر بزند، غالباً هنوز به لایهی زندهی تو نرسیده است. ما در عصرِ تأیید زندگی میکنیم، هرکس بیشتر بهدنبالِ متنیست که خودش را در آن بازشناسد، نه متنی که او را از خودش بیرون بکشد... اما شأنِ کتاب دقیقاً در همین بیرونکشیدن است. خواندن، اگر جدی گرفته شود، نوعی بیخانمانشدنِ موقت است؛ یعنی پذیرفتنِ اینکه شاید جهان آنطور که تا دیروز میفهمیدی نبوده، شاید خودت آنقدر که دربارهی خودت روایت ساختهای منسجم، شریف یا عمیق نباشی، شاید چیزهایی را اصلاً ندیده باشی. کتاب باید این تکان را بدهد؛ وگرنه به کالایی تزئینی فروکاسته شده است.
اهمیتِ کتاب در امروز دقیقاً از همینجا روشن میشود، از اینکه جهانِ معاصر با شدتی بیسابقه علیهِ عمق، درنگ و دگرگونیِ درونی عمل میکند. همهچیز ما را به سرعت، واکنش، سطح، خلاصه، تصویر و فراموشی میراند. ما بیش از هر زمانهای در معرضِ اطلاعاتیم و همزمان، کمتحملتر از همیشه در برابرِ اندیشه. ذهنِ امروز، ذهنیست که مدام قطع میشود، مدام تحریک میشود، مدام از یک محرک به محرکِ دیگر پرت میشود. در چنین وضعی، کتاب یکی از آخرین فرمهای مقاومت است. نه چون حاملِ نوعی تقدسِ نوستالژیک است، بلکه چون ساختارِ خودِ کتاب با منطقِ زمانه در تضاد است. کتاب از تو وقت میخواهد، تمرکز میخواهد، تنهایی میخواهد، تعلیقِ واکنش میخواهد، صبر برای نرسیدنِ فوری به نتیجه میخواهد. کتاب تو را وادار میکند در جملهای بمانی، به ابهامی تن بدهی، چیزی را نفهمیده تاب بیاوری، با ذهنی دیگر همقدم شوی. اینها امروز فضیلتهای نادریاند. خواندنِ جدی فقط کسبِ محتوا نیست؛ تمرینِ نوعی منش است. منشِ درنگ، تحمل، دقت، و آمادگی برای دگرگونی.
کتاب مهم است چون حافظه میسازد، و انسانِ بیحافظه آسانتر اداره میشود، آسانتر فریب میخورد، آسانتر به سطح رضایت میدهد. اما حافظه فقط به معنای حفظِ دادهها نیست. کتاب، اگر جدی خوانده شود، درونِ آدم لایهگذاری میکند. تجربهها را نامپذیر میکند، رنجها را قابلِ فهمتر میکند، وضعیتهای مبهم را صورتبندی میکند. بسیاری از آدمها نه از آنرو زیرِ فشارِ زندگی خرد میشوند که دردشان بیش از حد بزرگ است، بلکه چون زبانِ فهمِ آن را ندارند. کتاب به انسان زبان میدهد؛ و کسی که زبان دارد، فقط بهتر حرف نمیزند، بهتر رنج میکشد، بهتر انتخاب میکند، بهتر نه میگوید، بهتر تشخیص میدهد چه چیزی در او یا در جهان دارد تباه میشود(بهتر را به عنوان امری کیفی در نظر بگیرید). این دستاورد کوچکی نیست.
از سوی دیگر، کتاب ما را از زندانِ اکنونِ خودمان بیرون میبرد. انسانِ معاصر دچار نوعی حبسِ زمانیست، گمان میکند جهان همین است که میبیند، زبان همین است که میشنود، مسئلهها همیناند که دور و برش در گردشاند. کتاب این محاصره را میشکند. ما را با صورتهای دیگری از زندگی، اندیشیدن، شکستخوردن، امیدداشتن و دیدن آشنا میکند. نه برای آنکه صرفاً آگاهتر شویم، بلکه برای آنکه از بداهتِ مسمومِ زمانه فاصله بگیریم. کسی که کتاب نمیخواند، غالباً ناخواسته اسیرِ زبانِ مسلطِ دوران خودش میماند؛ و اسارت در زبان، عمیقترین نوعِ اسارت است. کتاب به ما امکان میدهد بفهمیم چیزهایی که امروز طبیعی، بدیهی و اجتنابناپذیر جلوه میکنند، در واقع ساختهشده، تاریخی و قابلِ مقاومتاند.
اما باید تأکید کرد که دفاع از کتاب، دفاع از انباشتِ کتاب نیست. داشتنِ قفسههای پُر، فهرستهای بلند، یا دانستنِ نامهای بزرگ، فضیلت نیست. کتاب وقتی مهم میشود که به واقعهای در زیست بدل شود. یعنی دستکم گاهی، یک کتاب بتواند سرعتِ تو را کم کند، نگاهت را عوض کند، واژههای مبتذلت را از دهانت بگیرد، تو را در برابرِ عادتهایت شرمنده کند، یا جرأتِ کاری را به تو بدهد که بدونِ آن نمیکردی. اگر هیچ کتابی تا به حال تو را از خودت جدا نکرده، اگر هیچ متنی باعث نشده در چیزی که عادی میپنداشتی تردید کنی، اگر خواندن فقط ذخیرهای برای حرفزدن، ژستگرفتن یا آرامکردنِ وجدانِ فرهنگیات بوده، باید در شیوهی خواندنت شک کنی. کتابخوانیِ بیاثر، گاهی فقط شکلِ محترمانهتری از بیفکری است.
پس مسئله این نیست که باید کتاب بخوانیم چون کارِ خوبی است یا چون انسانِ فرهیخته کتاب میخواند. اینها دلایلِ ضعیفیاند. کتاب باید جدی گرفته شود چون یکی از معدود امکانهای باقیمانده برای ساختنِ درون در جهانیست که مدام میکوشد انسان را به سطحِ واکنشهای فوری تقلیل دهد. باید جدی گرفته شود چون بدونِ آن، زبانِ ما فقیرتر، حافظهمان ضعیفتر، داوریمان سستتر و نسبتمان با رنج و زیبایی خامتر میشود. باید جدی گرفته شود چون انسانِ نخوانده فقط کمتر نمیداند؛ اغلب کمتر میبیند، کمتر میفهمد، کمتر تاب میآورد. و در زمانهای که همهچیز انسان را به سبکیِ بیریشه، نظرهای فوری و احساساتِ مصرفی سوق میدهد، کتاب هنوز میتواند به ما وزن بدهد.
کتاب، اگر کتاب باشد، چیزی نیست که فقط خوانده شود؛ چیزیست که باید در آن اقامت کرد. باید گذاشت مدتی در ما بماند، حتی آزارمان بدهد، حتی بعضی سازههای درونیمان را خراب کند. خواندنِ جدی یعنی پذیرفتنِ اینکه هر متنِ بزرگ، از تو چیزی طلب میکند مثل وقت، حوصله، دقت، صداقت، و آمادگی برای تغییر. اگر این آمادگی را نداری، شاید بهتر باشد کمتر بخوانی اما واقعیتر. جهان امروز از آدمهای کتاببلعِ بیتغییر پُر است؛ آدمهایی که کتابخانهشان از خودشان بزرگتر است. فاجعه همینجاست.
و آخرین هشدار این است که کتابنخواندن تنها شکلِ بیاعتنایی به کتاب نیست. بدخواندن، سطحیخواندن، مصرفیخواندن، و مهمتر از همه، نزیستنِ آنچه خواندهای، خیانتهای خاموشتریاند. کتاب را به شیء تزئینیِ روح خودت تبدیل نکن. از آن سپر نساز، از آن ژست نساز، از آن مُهرِ برتری نساز. بگذار اگر لازم است، علیهِ تو عمل کند. بگذار به تو ثابت کند که هنوز خامی، هنوز شتابزدهای، هنوز واژههایت از جانت جلوترند. شاید از همینجا خواندن آغاز شود، از لحظهای که آدم میفهمد میانِ آنچه خوانده و آنچه هست، شکافی رسواکننده وجود دارد...